تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادی
فرهنگی
ورزشی
هنری
حوادث
سوسه
كفشدوزك
خطه خورشید
شهرستانها
ستونها
اخبار ویژه
صفحه آخر
سر مقاله
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2007-05-03
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

پنج شنبه 13اردیبهشت ماه 1386


پنج شنبه بازار ؛ من اون خواهره ام

 

ورود اولين خانم طنز پرداز را به اين صفحه تبريك مي گوييم. ضمنا اسم اين ستون شايد در هفته هاي بعد تغيير كند. اگر اسم بهتري سراغ داريد خبرمان كنيد.

ستاره.م

- سلام سلام سلام بچه ها...
- شترق!!!
- چرا مي زني؟
- اين لوس بازي ها چيه درمياري آبجي؟ !رگ رو نيگاه كن جون داداش، به اندازه يك مچ دست زده بالا !تازشم مثل اينكه اينجا روزنامه كثيرالانتشاره ها !مثل با شخصيتها حرف بزن.
***
- سلام عليكم به تمام خوانندگان محترم و محترمه روزنامه كثيرالانتشار كشوري!
- آفرين... حالا خوب شد. من ديگه بايد برم. ديرم شده. خداحافظ.
- مثل اينكه اين داداش گير سه پيچه رفت... راستش قصه ما از اونجا شروع ميشه كه من يه خواهرم با سه تا داداش سيبيل كلفت. من اون خواهره ام !اين داداشهاي ما اولش به رگ غيرتشون برمي خورد كه خواهرشون از طريق مطالبش توي روزنامه، با غريبه جماعت حرف بزنه. ولي بعداً كه يك كم براشون از نهضت فمينيستي، جنبش فعال زنان و تفاوت درصد قبولي توي كنكور حرف زدم و تذكر اين نكته كه دخترهاي همسايه هم طرفدار همين نظريه ها هستند، به قول خودشون ملتفت شدن كه زن بايد اجتماعي باشه !ولي با اين وجود هنوز وقتي يكي شون مي بينه من دارم براي روزنامه مطلب مي نويسم ميگه روسري ات رو بكش جلوتر دختر !خلاصه اين قصه من و سيروس و خشايار و مرزنجوشه!(مرزنجوش اسم داداشمه ها. بابام ميگه موقعي كه به دنيا اومده به ثبت احوال گفتم اسمش رو بذار «آيدين» ولي وقتي شناسنامه اش رو دادن دستم ديدم توش نوشته مرزنجوش. ما هم گفتيم هر چي قسمت باشه !و براي مرزنجوش بابا يه جغجغه خريديم)!
***
البته با وجود اين رفتاري كه من از برادرهام مي بينم ولي به نظر من و اكثر خانوم ها، مردها داراي وجدان پاكي اند؟ مي دونيد چرا؟ آخه به اين دليله كه هيچ وقت از اون استفاده نمي كنن !هه هه هه...
-ولي آبجي، به نظر من و اكثر آقايون، به حرف اين جور خانوم ها و البته سركارعليه زياد نبايد اهميت داد!
- اِ...اين سيروس ذليل مرده از كجا پيداش شد؟!
***
من خيلي وبگردي مي كنم و به هيچ وجه هم با جمله «دسترسي به اين سايت مقدور نمي باشد» مواجه نمي شم !و وقتم رو با خوندن چند تا جوك از اينترنت تازه مي كنم. البته اين ورژن هاي اصلاح شده اون جوكهاست!:
- دو نفر داشتن با لگد ميزدن توي ساق پاي هم ديگه. يكي ميگه: دردتون نمي گيره؟ جواب ميدن: نه، پوتين پامونه!
- فالگير به يه زن آمريكايي ميگه: فردا شوهرتون مي ميره !
زن آمريكايي: اينو كه خودم ميدونم. بهم بگو گير پليس مي افتم يا نه!
***
قبول دارين توي دانشجو بودن ما جوونهاي ايراني با خارجي ها يه تفاوتهايي هست؟ بله بابا مي دونم ما مثل قيفيم !اون رو نمي گم. اصلا خودتون بخونين متوجه مي شين:
دانشجوي ژاپني: بشدت مطالعه مي كند و براي تفريح روبات مي سازد!
دانشجوي عراقي: مدام به تير ها و خمپاره هاي تروريست ها جاخالي مي دهد ودر صورت زنده ماندن درس مي خواند!
دانشجوي گينه بيسائويي: او منتظر است اولين دانشگاه كشورش افتتاح شود تا برود درس بخواند!
دانشجوي ايراني: سركلاس عمومي چرت مي زند و سر كلاس اختصاصي بلوتوث مي كند و SMSمي زند !معمولا ليگ تمام كشورهاي دنيا را دنبال مي كند !عاشق عبارت «خسته نباشيد!» است، البته نيم ساعت مانده به آخر كلاس !هر روز دو پرس از غذاي دانشگاه را مي خورد و هر روز به غذاي دانشگاه بد و بيراه مي گويد !و...
***
راستي مي دونين كنكور ارشد سال ديگه قراره سوالهاي با پاسخ كوتاه هم داشته باشه؟ راستش من داداش سيبيل كلفتم رو فرستادم سازمان سنجش، احوال رئيس سازمان رو بپرسه ولي برگشتنا يه تعداد از اين سؤالها رو يادگاري با خودش آورده بود!
اين سؤالات رو مي گم:
اگر يك اسكلت از بالاي ديوار بپرد پايين چه مي شود؟ هيچ وقت اين كار را نمي كند چون جيگر ندارد!
اگر تلويزيون روشن نشد چه مي كنيد؟ آن را هل مي دهيم و مي زنيم كانال دو!
چرا لك لك موقع خواب يك پايش را بالا مي گيرد؟ چون اگر هر دو تا را بالا بگيرد ؛ مي افتد!
اگر كسي قلبش ايستاده بود چه مي كنيد؟ برايش صندلي مي گذاريم !
براي قطع جريان برق چه بايد كرد؟ بايد قبض آن را پرداخت نكرد !
فرق يخمك با آتروپات در چيست؟ يخمك خوشمزه تر است !
***
خب ديگه. براي اين هفته بسه. بهتره روزنامه رو از روي صورتتون بردارين. از خواب بلند شين و برين به كارهاتون برسين. به شما روزنامه خوندن نيومده!

  


افسانه هاي دو هزار و هفتمي؛كك در پيراهن

 

پيراهن يا لباس ديگر فرق نمي كند. مهم اين است كه آدم مراقب باشد تا كك توي آن نيفتد.

مهدي نصيري

يكي بود. يكي نبود. در يك ولايت غربت يك مارگيري با زن و بچه اش زندگي مي كرد كه از مال دنيا فقط يك كلبه گلي در شمال شهر ولايت داشت با چهار قران پول سياه وچند تا كاسه و تغار و يك دويست و شش صندوقدار نوك مدادي.
يك روز كه اين مارگير بيچاره صبح زود ساعت 7 رفته بود در كوه و كمر ولايت مار بگيرد، بياورد در شهر و به قيمت بابايش بفروشد، چشمش افتاد به يك غول جواني كه مثل فرفره خودش را به سنگها مي ماليد و بالا و پايين مي پريد. رفت جلو و به او گفت: «چيكار مي كني غول بي شاخ و دم؟»
غول با عصبانيت به مارگير نگاه كرد و پاسخ داد: «بي تربيت !اولاً كه من غول نيستم و يك دايناسور جوانم. ثانياً اسمم آقا هوشنگ است. ثالثاً كك به پيرهنم افتاده است و بيچاره ام كرده است. همانا تو مي تواني يك جوري من را از شر اين، خلاص كني؟!»
مارگير يك وردي خواند و كك بيچاره اسباب و وسايلش را جمع كرد و از پيراهن غول بيرون آمد تا برود خانه بابايش!
غول كه از شر كك پيراهنش راحت شده بود و كلي خوشحال بود به مارگير گفت: آفرين مرتيكه عزيزم !حالا بايد سه تا آرزويم را هم برآورده كني!
مارگير گفت: نه جناب غول، اشتباه مي فرماييد !الان شما بايد سه تا آرزوي من را برآورده كنيد!
غول يك نعره بلندي كشيد و گفت: آدم ناحسابي مثل اينكه من زورم از تو بيشتر است و ضمناً از نژاد غولهاي عصباني هم هستم ها!
مرد مارگير كاپشنش را از تنش بيرون آورد و جلوي پايش تكه پاره و جرواجر كرد و ريخت جلوي پاي غول و گفت: اگه تو غول عصباني اي !من هم گنده لات محله مانم !
غول يك آتيش داغي از دهانش خارج كرد و دندان غرچاند كه: الان مي خورمت!
مرد مارگير هم قمه اش را از توي جورابش بيرون كشيد و هفت دور محكم دور كله اش چرخاند و گفت: عمراً !آااااااي نفس كش!
غول هم دستش را با قدرت 1800 اسب بخار بر پيشانيش كوبيد و قاطي كرد و يك نيشگون محكم از بازوي مارگير گرفت.
بعد مارگير دهن باز كرد و بلانسبت چند تا فحش و ناسزاي غير بهداشتي حواله غول خرس گنده كرد. همين مسأله هم باعث شد كه غول يك باد گلوي محكمي بزند و از توي دهنش آتش بيرون بيايد و مارگير را داغ كند.
از قضا يك پاسباني كه به فرمان پادشاه داشت مي رفت چهل راهزن حومه ولايت را دستگير كند، از دور آتش را ديد و به هواي آنكه پيرزني دارد آنجا تافتون مي پزد، به طرف آتش رفت. وقتي رسيد، ديد يك غول بي شاخ و دمي با يك بنده خدايي درگير شده است.
پاسبان جلو رفت تا به هر دوي آنها دستبند بزند، اما هر كار كرد نتوانست دستبندش را دور دستهاي گنده غول بيندازد. بنابراين از او قول گرفت كه از جايش تكان نخورد تا برود يك دستبند اندازه دست او را پيدا كند و بياورد.
همين كه پاسبان رفت، غول و مرد مارگير دوباره با هم دست به يقه شدند. در اين هنگام يك فكري به كله مارگير خطور كرد. از غول اجازه گرفت و رفت پشت درختها شروع كرد به زير و رو كردن برگهاي خشك روي زمين. تا اين كه يك خانواده كم جمعيت از ككها را ديد. پرسيد: ببخشيد كسي از شما كك پيراهن غول عصباني را مي شناسد؟ يكي از آنها گفت: چطور مگه؟ !چكارش داري؟ !چك بي محل كشيده است؟
مارگير گفت: نه بابا. مي خواهم ازش بخواهم برگردد توي پيراهن غول !به ما خوبي كردن نيامده است. غول هم غولهاي قديم!
يكي از ككها گفت: كك پيراهن غول عصباني چند دقيقه پيش دچار عارضه قلبي شد و سكته مغزي كرد. ولي اگر بخواهي من حاضرم بروم توي پيراهن غول !
مارگير گفت: دمت گرم !خيلي بامرامي !كك گفت: معرفت و مرام را بريز دور، بگو مايه، پايه چقدر مي دهي!
مارگير گفت: چي مي خواهي؟!
كك گفت: هيچي !فقط اين بچه هاي من را كه توي آن صندوق هستند و تازه به دنيا آمده اند و پدر ما را در آورده اند و خرج و مخارجشان سر به فلك مي كشد، ببر توي ولايت و توي لباس خلق ا... بريز!
مارگير يك كم فكر كرد، ديد اين بهتر از آن است كه زير دست و پاي غول عصباني له شود. بنابراين قبول كرد و كك هم قول داد كه از همان لحظه در وقت اداري برود و توي پيراهن غول عصباني بماند.
ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه در ولايت غربت چندي است كه كك به پيراهن همه افتاده است و متوجه مي شويم علت جفتك اندازي غولهاي بور چشم آبي چيست.

  


راپورتهاي هفتگي ؛ غائله جاسم خان ساحليه و موجود عظيم الجثه

 

مخبرالسلطنه

امان از دست اين قرتي بازي كه اجنبي و تارزان جماعت به مملكت فخيمه ما وارد كرده و اسباب مزاحمت اوليا و بزرگاني چون ما را فراهم آورده.
چندي پيش ميهمان بوديم در عمارت ميرزا جاسم خان چهاب السلطنه در ولايت ساحليه. ايشان به غايت مالدار بوده از گاو و گوسفند و دام و طيور مختلفه در عمارت داشتند و علي الخصوص چند قلاده سگ زبان نفهم بد دهان از نژاد دو برمن.
معهذا بر ما خوش گذشت و آب و هوايي معاوضه نموديم و به دارلخلافه رجعت كرديم. غافل از آن كه اين امين السلطان پدر سوخته را تمايل به نگاهداري حيوان نجس به دل افتاده.
افسوس كه سگ، پور مرا گاز گرفته
شاكي شدم، اين غائله آغاز گرفته
لهذا امين السلطان دست به كار افتاده درهم و دينار گرد هم آورده قلك و گاو صندوق پاره كرده، به هر بهانه ما و مادر گراميشان - مليله خاتون - سركيسه نموده، آخر الامر به يك محله غريبي مولوي نام رفته با زنبيل به عمارت رجعت كرده. در زنبيل گشوده يك اولاد نجس سگ اجنبي از داخل آن جامپ نموده و در سرسرا و اندروني هاپ هاپ كرده و به خيال آسوده، تفرج نموده. به صداي بلند لفجه مبارك گشوده عمله واكره عمارت را فراخواسته امر نموديم كه جانور نجس از مسكن مباركمان تا هفت فرسخ دور سازند و گوش امين السلطان پدر سوخته را ببرند و بيندازند جلوي همان توله اجنبي مثل جزغاله براي «ناهار شبش» بخورد !گفتيم امين السلطان پدر سوخته را همين طوري ببرند در كوي و برزن بچرخانند كه بچه محلها بر وي بخندند و به سخره گيرند و بگويند «گوش بريده!گوش بريده!»
علي ايا الحال هيچ يك از اين امور ميسر نيامد امين السلطان پدر سوخته حيوان ناجنسي را در انباري كرده در خفا به وي آب و نان داده. اوضاع چندان كه بايد بر وفق مراد بود. اما چندي گذشت. شبي همان جاسم خان هرمزگاني بر ما ميهمان شد. دق الباب كرد، در گشوديم، به محض ورود ايشان همچنان كه پاي مبارك بر سنگفرش نهاد، غرشي از زاويه مشرق عمارت برافروخت و به تناوب امتداد يافت. صدايي كه به غريو شير و پلنگ و وحوشي از آن دست مشابهت مي كرد و چنان دلخراش كه چاي در استكان كمرباريك در سيني به لرزه وامي داشت.
درنگ نكرده امين السلطان پدرسوخته را فراخوانديم. امر فرموديم انبار گشوده نمايد، بلكه توله نجاستي چند ماهه سگ را نظارت فرماييم. اطاعت كرد. قفل از در باز كرد و در طرفة العيني موجودي عظيم الجثه به قاعده هفت متر و هفت سانت كه به سگ سباستين «بل» شباهت داشت و لااقل هفت برابر سگ آقاي پتيبل بود، بر مساحت حياط جستي زد و خواست پاچه جاسم خان هرمزگاني بگيرد كه جاسم خان به زبان خويش ايشان را منع نموده بلافاصله قلاده زده در جعبه اي جاي داده و قول داد وي را كه نژادي عجيب از حيوانات نجاستي است به نزد دوستان در بحرين برد و قيمت گزاف فروشد.
فرموديم اين قسم كار قاچاق نيست؟ گفتند: چرا قاچاق است و مجازات اعدام دارد !گفتيم: باشد اشكال ندارد ببر و پولش را برايمان حواله كن! امين السلطان را عاق والدين نموديم و منتظريم پول جاسم خان برسد برويم مسافرت شمال.

  


سوسه بر جرايد ؛ از سرتان هم زياد است

 

محمد رضا حسيني پسر گلي است. به همين خاطر هرچند كار سختي است اما سعي كنيد مطلبش را بخوانيد.

محمدرضا حسيني

* هيلاري كلينتون: شايد لازم شود به ايران حمله كنيم.
** ماهم شايد لازم باشد حال شما را بگيريم.

* سولانا: همين كه با ايرانيها دور هم جمع مي شويم، خوب است!
** از سرتان هم زيادتر است!

* رايس: آمريكا حاضر به تغيير سياست 27 ساله خود در قبال ايران است، اما شرط دارد.
** مثل اينكه ناف شما رو با شرط و شروط بريدند!

* خوب بخوابيد تا حافظه تان تقويت شود!
** پس خرسها آخر حافظه اند.

* تأثير منفي SMSبر تواناييهاي نگارشي!
** پس بگو چرا اين دفعه مطلب ما اينقدر خنك شده!

* سوانح رانندگي نخستين عامل مرگ زودرس ايرانيها!
** حتماً سوانح هوايي هم مقام دوم را دارد!

* نسخه جديد اخراجيها هنوز پروانه نگرفته است!
** پس چرا همه مردم ديدنش!

* 75 درصد ظرفيتهاي پژوهشي كشور امسال بلااستفاده ماند!
** به 25 درصد بقيه هم كسي توجه نكرد!

* مظفري: تثبيت قيمتها به زيان مردم بود!
** پس حتماً كاهش قيمتها مردم را بيچاره مي كند!

  


پشت پرده ؛از همه اعضا و جوارحمون خلاقيت مي باره!

 

مجيد تربت زاده!

مجيد تربت زاده!توي فرم گزارش كار ماهانه، يه قسمتي هست كه هركس اگه كار فوق العاده، اضافه بر شرح وظايف، خلاقيت، نوآوري و ابتكاري انجام داده، در اون جا قيد مي كنه و آخر ماه حق الزحمه اونو مي گيره. از اونجا كه ما نيروي غيرخلاق، غيرمبتكر، غيرنوآور و كار فوق العاده نكن، نداريم، اين قسمت از گزارش كار كه بايد دو يا سه سطر بشه، معمولاً بالغ بر يكي دو صفحه مي شه!
من برحسب اتفاق و مقتضيات ستون «پشت پرده» سرك كشيدم توي گزارش كار ماهانه بعضي از همكارا، شما هم بخونين و ببينين چقدر خلاقيت از سر و صورت و اعضا و جوارح همكاراي من مي ريزه.
* واحد ويراستاري:
- تبديل 2/34745 كلمه «مي گردد» به «مي شود».
- تبديل 72551 مورد اصطلاح «علي رغم» به «با وجود»
- اصلاح 185 مورد «طرح ظربتي» به «طرح ضربتي»
- اصلاح 95 مورد «هيجده» به «هجده»
- صرف 18 ساعت و 37 دقيقه و 41ثانيه زمان براي بحث بر سر اينكه «توفان» درست است يا «طوفان» !
- صرف 41ساعت و 59 دقيقه و 12 ثانيه زمان براي پيدا كردن معني برخي از واژه ها از فرهنگ لغت!
* سرويس فرهنگي:
- خلاقيت در تبديل كردن «يك گزارش» به 5 گزارش!
- نوآوري در تبديل صفحه فرهنگي به «صفحه ويژه براي فلان مناسبت»
- ابتكار در خلاصه كردن مقاله ها و گزارشهاي سال قبل به صورت يك «گزارش- مقاله» جديد!
- خلاقيت در ربط دادن، معضل موشهاي تهران، احتمال فعاليت آتشفشان دماوند و آنفلوانزاي مرغي به مسأله «توليد علم در ايران»
- دم كردن روزانه 15 بار چاي براي اعضاي سرويس!

* سرويس ورزش:
- نوآوري در تماشاي روزانه 5 مسابقه فوتبال از تلويزيون
- خلاقيت در نگارش مطالب ورزشي- هنري- سياسي، طوري كه خواننده در پايان احساس كند كه يك مقاله وزين فرهنگي - اجتماعي را خوانده است.
- ابتكار در زمينه چگونه وقتي خوابيده ايم هم گزارش يك مسابقه فوتبال را بنويسيم؟
* واحد رسانه و تلكس:
- اخذ 5 ميليارد و 975 ميليون و 233هزار خبر سياسي، اجتماعي، ورزشي و فرهنگي از خبرگزاريها و خواندن تلفني و SMS زدن آنها براي دبيران سرويسهاي تحريريه خواجه حافظ شيرازي و هزار و يك نفر ديگر!
* سرويس سياسي:
- خلاقيت در آماده كردن مطالب صفحات 2، 4 و 19 براي چاپ!
- ابتكار در يافتن راههاي آرام كردن دبير شوراي تيتر، مسؤول تنظيم اخبار، معاون سردبير و مسؤول چاپخانه وقتي همگي داد مي زنن: بابا اين مطالب صفحات سياسي چي شد؟
- نوآوري در كشف آخرين روشهاي دم كردن چاي دارچين
- سرعت عمل در تنظيم اخبار با استفاده از يك ميليون تيك، ويرگول، خط فاصله، فلش و نقطه در ماه!
* سرويس خطه خورشيد:
- اضافه كردن 124هزار و 200 مورد «وي افزود»، «تصريح كرد» و «خاطرنشان ساخت» به خبرهاي خبرگزاريها.
- شكستن ركورد چاپ عكس و مطالب يك مسؤول در يك صفحه روزنامه!
* صفحه سوسه:
- خلاقيت در .... «آقاجان» مي گه: «ننويس پدرجان... ننويس، همينجوري از سطر سطر اين صفحه خلاقيت و نوآوري مي باره!... زود پاكنويس كن بده اون مطلبتو... يه «پشت پرده» مي خواي بنويسي از اين هفته تا اون هفته مس مس مي كني اونوقت پنبه بقيه رو مي زني... پاكنويس كن مطلبتو بده، الانه كه صداي ويراستار و ارزياب بلند بشه...!»

  


داستان مرغ عشق بي مرام يا بشين فوتبالتو نگاه كن!

 

نويسنده اين مطلب يك پسر جوان است و هنوز به سن ازدواج نرسيده است و الكي مرغ عشق و... را بهانه كرده است.

ارژنگ حاتمي

در اتاق نشسته بوديم و فوتبال منچستر و ميلان را نگاه مي كرديم و تخمه مي شكانديم، كه ناگاه پرنده اي چغك مانند خود را به شيشه اتاق كوباند، دل را صابون زده و گفتيم:«آخ جان !امشب كمي گوشت قرمز تناول مي كنيم!»، سراسيمه وارد حياط شديم كه ناگاه پرنده اي در هيبت چغك اما به رنگ سبز در حياط يافتيم، سريعا به تلاش براي گرفتنش اقدام كرديم، ناگفته نماند كه پرنده نيز هيچ سعي بر فرار نكرد.
خوشحال و خندان آن را به مادر خويش نشان داديم و بانگ برآورديم كه يك طوطي شكار نموده و پولدار گشته ايم !اهالي خانه جمع شدند و ابتدا بخنديدند و سپس پرده اتاق را پاره كرده و زار زار اشك ريختند!، متعجب شديم و پرسيديم از چه روي ابتدا خنده سر داديد و سپس گريستيد؟، پاسخ چنين شنيديم: «خنده ما از آن بابت بود كه تو فرق طوطي و مرغ عشق را نمي داني !و گريه ما از اين بابت كه اين مرغ عشق از جفت خود دور افتاده است و همگان مي دادند يك مرغ عشق بدون جفتش چند صباحي بيش زنده نخواهد ماند و از چهره او پيداست همانا شب ها و روزهاي بسياري را به دنبال جفت گمشده اش بال بال زده»!
در افكار خويش مستغرق شديم تا فكري براي اين زبان بسته كنيم، نخست پيشنهاد داديم كه مرغ عشق را سر ببريم تا هم از غم فراغ جفتش رهايي يابد و هم معده ما بعد از ساليان دراز چشمش به جمال گوشت قرمز روشن شود، كه ناگاه ضربتي سخت بر كله ما فرود آمد و مادر با داد و هوار گفت:«اي بي رحم جاني !اي گربه !اي تروريست !تو بي جا مي نمايي كه كله او را پخ پخ بنمايي»!
تصميم بر آن شد از خرد جمعي مدد بگيريم و بعد از ساعت ها سوزاندن فسفر نتيجه آن شد حال كه نمي توان جفت قبلي اش را پيدا نمود برايش آستين بالا زده و از پرنده فروشي يك همسر براي او اختيار نماييم!
مرغ عشق را به داخل اتاق خويش برده و بعد از جامه بر تن كردن دست به سوي دستگيره در برديم كه ناگاه مرغ عشق به سخن آمد:«نرو!»، ترسي عجيب وجودمان را فرا گرفت، نگاهي به مرغ عشق كرده و پرسيديم :«تو حرف مي زني؟!»، مرغ عشق گفت:«آري!»، گفتيم:«چگونه؟» و مرغ پاسخ داد: «مجبورم !مي فهمي؟ !بايد سخن بگويم !والا فاجعه اي ديگر رخ خواهد داد!»،مرغ ادامه داد:« من نمي دانم اين شايعات چيست كه فرت و فرت پشت سر ما مي گويند و همگان بر اين باورند كه ما در هيچ ثانيه از عمرمان نبايد بدون جفت بمانيم؟ راستش ديروز از دست غرغرهاي همسرم و به اميد رهايي از او با طرح حيلت از پيش برنامه ريزي شده توانستم فرار نموده و به خانه شما پناهنده شوم !اكنون نيز از تو تمنا دارم مرا به جلوي گربه بينداز اما برايم همسر نخر!»، از اين صحبت مرغ متعجب شدم و حالتي عجيب مرا دست داد، به ناگاه پرده اتاق را پاره كرده فريادها زدم...
- آقاي دكتر حالش خيلي بده؟ تا رسيديم به اتاقش ديديم تموم پرده ها رو پاره كرده و مرغ عشقش رو هم ول داده تو آسمون!
- مگه من به شما نگفتم اون قرص قرمزها رو صبح بهش بدين، آبي ها رو شب !حتما اشتباهي بهش دادين؟
- نه آقاي دكتر قرص هاشو سر وقت داديم، از وقتي براي چهل و ششمين بار براش رفتيم خواستگاري و باز هم جواب رد شنيد قاطي كرد!
- فعلاً بذاريد همين جا بمونه ... اون تلويزيون رو هم روشن كنين پخش مستقيم فوتبال داره نگاه كنه براش خوبه، در ضمن واسش يه كاسه ماست هم بيارين!

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 Info@qudsdaily.com