تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادی
فرهنگی
ورزشی
هنری
حوادث
سوسه
كفشدوزك
خطه خورشید
شهرستانها
ستونها
اخبار ویژه
صفحه آخر
سر مقاله
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2007-05-03
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

پنج شنبه 13اردیبهشت ماه 1386


آي قصه قصه قصه ؛ روز فراموش نشدني

 

افسانه سرايي

آقاي معلم گفت: «خيلي تب دارم. دارم مي لرزم. آپيچو. فكر كنم امروز نمي توانم به مدرسه بروم.» پدرآقا معلم كه به گاو و گوسفندها



آذوقه داده بود، در را باز كرد و توي اتاق آمد. راستي فراموش كردم بگويم آنها توي روستا زندگي مي كردند. آقا معلم همان طور كه مي لرزيد، گفت: «سلام پدر صبح بخير. امروز اصلاً حالم خوب نيست. بايد استراحت كنم. نمي توانم به مدرسه بروم»
پدرآقا معلم با مهرباني گفت: «تو برو استراحت كن، من الان مي روم مدرسه و به آقا مدير مي گويم مريض شده اي».
پدرآقا معلم اين را گفت و به طرف مدرسه راه افتاد. مدرسه شلوغ و پر از بچه بود. پدرآقا معلم به دفتر مدرسه رفت و به آقا مدير سلام كرد و گفت: «آقاي معلم امروز مريض است و نمي تواند به مدرسه بيايد.»
آقاي مدير با ناراحتي گفت: «چقدر بد. اميدوارم زودتر خوب شود. اما من و آقا ناظم بايد به شهر براي شركت در جلسه برويم. هيچ معلم ديگري هم نيست كه سركلاس برود.»
آقاي مدير كمي فكر كرد و گفت: «شما مي توانيد به جاي پسرتان سر كلاس برويد و امروز يك ساعت با بچه ها باشيد حتماً شما چيزهاي زيادي مي توانيد به آنان ياد بدهيد.»
پدر آقا معلم با تعجب گفت: ولي من كه سواد ندارم!
آقاي مدير گفت: «عيبي ندارد مي توانيد براي بچه ها چند تا قصه بگوييد تا بيكار نباشند، حيف است وقتشان را در كوچه ها تلف كنند.
پدر آقا معلم كلاهش را روي سرش جابه جا كرد و به طرف كلاس رفت.
بچه ها توي كلاس داشتند سرو صدا مي كردند، اما يك دفعه با ديدن پيرمردي عينكي با كلاه نمدي همه ساكت شدند.
يكي از بچه ها گفت: «دفتر اون طرف سالنه. حتماً اومدين با معلم پسرتون حرف بزنين؟!»
پيرمرد لبخندي زد و گفت: نه، درست اومدم. من پدر آقامعلمم و قراره امروز يك ساعتي به جاي اون سر كلاس باشم، چون آقامعلم مريضه»
مبصر كلاس بلند شد و گفت: «اين زنگ رياضي داريم. درس مي دهيد؟»
پيرمرد سرش را پايين انداخت و گفت: «من كه سواد ندارم.» بچه ها چند لحظه ساكت شدند و بعد همه با هم گفتند: «ما يادتون مي ديم.»
آن روز روز خوبي در مدرسه بود، چون هم پدر آقامعلم الفبا را ياد گرفت و هم بچه ها چند تا قصه قشنگ شنيدند.
مدرسه كه تعطيل شد پدر آقا معلم با خوشحالي به خانه رفت و به آقا معلم گفت: مي توني چند روز استراحت كني تا حالت حسابي خوب بشه. من به جاي تو مي رم مدرسه. اما انگار حال آقا معلم خوب شده بود. نه تب داشت و نه عطسه مي كرد. آقا معلم وقتي ماجراي پدرش و مدرسه را شنيد با خنده گفت: پس براي همين باز هم دوست داري به مدرسه بروي.
چند روز بعد آقا معلم كه حالش حسابي خوب شده بود، به مدرسه رفت، اما همراه پدرش، چون پدرش مي خواست سواد ياد بگيرد.

  


شاعران كوچك؛ معلم

 

آزاده كريميان

تو كهكشون قلبم
بكار، تو يك دونه گل
تو سرماي زمستون




برام تو خورشيد بش
وتو گرماي تابستون
بيا سرما بشو ت
وبيا، بهار قلبم
بيا، ستاره من،
تو قلب روشن من
معلم عزيزم
تو، باغ گلها هستي
تو كهكشون قلبم تو بهترين بهاري
تو جنگلهاي سرسبز،
تو مثل آبشاري
صداي قلب نازت
تو آبشارها پيچيده
تو مثل نور خورشيد
به من گرمي مي بخشي
تو مثل راه سفر
براي من عزيزي
دوستت دارم يك عالم
قد تمام دنيا
اين شعر را مي گم من
براي تو معلم عزيزم
روز شما مبارك

  


درد دل قطره آب ؛ مواظب من باشيد

 

زهرا مهربان
هوا كه گرم مي شود شما بيشتر به من احتياج پيدا مي كنيد و هي سراغ من مي آييد و قلپ قلپ مي نوشيد. من خيلي خوشحالم كه



مي توانم به شما كمك كنم و خيلي خوشحالم كه هرجا من باشم، زندگي هم هست.
من مي توانم درختها و گلها را سبز كنم. به زمين كمك مي كنم تا دانه ها را سبز كند، اما نمي دانم چرا با اينكه من خيلي خيلي مهم و كم هستم، بعضي ها اصلاً در مصرف كردن من دقت نمي كنند؛ همين ديروز يك بچه شير آب حياطشان را باز گذاشته بود و من هي شرو شر ريختم هي شروشر ريختم تا اينكه مادرش از راه رسيد و با ناراحتي گفت: «باز هم اين پسر شير آب را باز گذاشته، اصلاً فكر نمي كند اين آب چه ارزشي دارد.» و زود شير را بست.
يا روز قبل از آن يك مرد كه ماشينش را مي شست، همين جور آب مي ريخت و آب مي ريخت. با خودم گفتم آدم بزرگها كه اين جوري باشند، واي به حال بچه ها.
دلم مي خواهد آدمها بيشتر به فكر من باشند، من يكي از نعمتهاي بزرگم كه خدا اصلاً دوست ندارد من اين جوري دور ريخته شوم. آدمها بايد فكر كنند اگر روزي آبهاي شهرشان تمام شود، آن وقت چه كار مي كنند.
لطفاً شما بچه ها به من كمك كنيد تا الكي مصرف نشوم، حتماً محبت شما را جبران مي كنم، قول مي دهم وقتي هوا گرم شد كم نشوم و شما بي آبي نكشيد.

  


درس خواندن

 





بعضي ها وقتي از مدرسه به خانه مي روند فقط بازي مي كنند و تلويزيون تماشا مي كنند.





آنها حتي حوصله ندارند تكاليف شبشان را انجام بدهند.





حتي وقتي سركلاس معلمشان درس مي دهد، اصلاً حواسشان به درس نيست و بازيگوشي مي كنند.





اين جوري مي شود كه آخر سال كارنامه هايشان پر مي شود از دايره هاي توخالي -0- 0-

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 Info@qudsdaily.com