|
افسانه سرايي
آقاي معلم گفت: «خيلي تب دارم. دارم مي لرزم. آپيچو. فكر كنم امروز نمي توانم به مدرسه بروم.» پدرآقا معلم كه به گاو و گوسفندها

آذوقه داده بود، در را باز كرد و توي اتاق آمد. راستي فراموش كردم بگويم آنها توي روستا زندگي مي كردند. آقا معلم همان طور كه مي لرزيد، گفت: «سلام پدر صبح بخير. امروز اصلاً حالم خوب نيست. بايد استراحت كنم. نمي توانم به مدرسه بروم» پدرآقا معلم با مهرباني گفت: «تو برو استراحت كن، من الان مي روم مدرسه و به آقا مدير مي گويم مريض شده اي». پدرآقا معلم اين را گفت و به طرف مدرسه راه افتاد. مدرسه شلوغ و پر از بچه بود. پدرآقا معلم به دفتر مدرسه رفت و به آقا مدير سلام كرد و گفت: «آقاي معلم امروز مريض است و نمي تواند به مدرسه بيايد.» آقاي مدير با ناراحتي گفت: «چقدر بد. اميدوارم زودتر خوب شود. اما من و آقا ناظم بايد به شهر براي شركت در جلسه برويم. هيچ معلم ديگري هم نيست كه سركلاس برود.» آقاي مدير كمي فكر كرد و گفت: «شما مي توانيد به جاي پسرتان سر كلاس برويد و امروز يك ساعت با بچه ها باشيد حتماً شما چيزهاي زيادي مي توانيد به آنان ياد بدهيد.» پدر آقا معلم با تعجب گفت: ولي من كه سواد ندارم! آقاي مدير گفت: «عيبي ندارد مي توانيد براي بچه ها چند تا قصه بگوييد تا بيكار نباشند، حيف است وقتشان را در كوچه ها تلف كنند. پدر آقا معلم كلاهش را روي سرش جابه جا كرد و به طرف كلاس رفت. بچه ها توي كلاس داشتند سرو صدا مي كردند، اما يك دفعه با ديدن پيرمردي عينكي با كلاه نمدي همه ساكت شدند. يكي از بچه ها گفت: «دفتر اون طرف سالنه. حتماً اومدين با معلم پسرتون حرف بزنين؟!» پيرمرد لبخندي زد و گفت: نه، درست اومدم. من پدر آقامعلمم و قراره امروز يك ساعتي به جاي اون سر كلاس باشم، چون آقامعلم مريضه» مبصر كلاس بلند شد و گفت: «اين زنگ رياضي داريم. درس مي دهيد؟» پيرمرد سرش را پايين انداخت و گفت: «من كه سواد ندارم.» بچه ها چند لحظه ساكت شدند و بعد همه با هم گفتند: «ما يادتون مي ديم.» آن روز روز خوبي در مدرسه بود، چون هم پدر آقامعلم الفبا را ياد گرفت و هم بچه ها چند تا قصه قشنگ شنيدند. مدرسه كه تعطيل شد پدر آقا معلم با خوشحالي به خانه رفت و به آقا معلم گفت: مي توني چند روز استراحت كني تا حالت حسابي خوب بشه. من به جاي تو مي رم مدرسه. اما انگار حال آقا معلم خوب شده بود. نه تب داشت و نه عطسه مي كرد. آقا معلم وقتي ماجراي پدرش و مدرسه را شنيد با خنده گفت: پس براي همين باز هم دوست داري به مدرسه بروي. چند روز بعد آقا معلم كه حالش حسابي خوب شده بود، به مدرسه رفت، اما همراه پدرش، چون پدرش مي خواست سواد ياد بگيرد. |