|
* عباسعلي سپاهي يونسي
كلمات مشتاق گريبان روحم را گرفته اند و براي نوشتن از تو، بي تابي مي كنند و اين كار امروز و ديروز آنها نيست، سالهاي سال است گاه و بي گاه بي تاب مي شوند و مي خواهند از تو بنويسند و اين گونه است كه يكي پس از ديگري مي آيند و راويان دلتنگي من مي شوند. براي گفتن از تو همه عاشق مي شوند همه، حتي كلمات و قلم من و كاغذي كه بر آن مي نويسم و اين همه حاصل بزرگي توست كه حالا از تو دوريم و مشتاق ديدنت. ساعت گذشت زمان را نشان مي دهد و من دلم مي خواهد عبور لحظه ها زودتر تو را به ما برساند تا دلي سير با شما باشيم و اندوه اين همه سال نديدنتان را به تماشايي و لبخندي به فراموشي بسپاريم. خودتان كه بهتر مي دانيد دنيا كلاف سر درگمي شده است، كلافي كه گره مشكلات آن تنها و تنها به دست مهربان شما باز خواهد شد و آن روز همه چيز خوب و عالي خواهد شد همه چيز و ديگر بعضي ها براي لبخندي كوچك معطل نخواهند شد و آن روز ديگر گريه آن قدر فراوان نخواهد بود كه چشمهاي بسياري را خيس كند و من دوست دارم فكر كردن به آن روز را و فكر كردن به آمدنتان را اي مهربان! |