تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادی
فرهنگی
ورزشی
هنری
حوادث
گزارش
بادبادك
خطه خورشید
شهرستانها
ستونها
اخبار ویژه
صفحه آخر
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2007-05-09
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

چهارشنبه 19اردیبهشت ماه 1386


بفرماييد، آلاسكا ميل كنيد

 

حتماً شما هم خيلي صفا مي كنيد كه يك نفر توي اين هواي عرق در كن دست توجيبش بكنه و شما رو آلاسكا يا بستني مهمون كنه. اما كجاست همچين آدم فداكاري. البته آلاسكايي كه من مي شناسم نه خوردني و نه حتي مهمون كردني است. اما بالاخره آلاسكا است.
امروز صبح دوباره پچ پچ بچه ها كلاس رو برداشته بود. مثل اينكه خبر اين بود و ما هم هر چقدر به مخ كاغذيمون فشار آورديم، نفهميديم چه روزي است. ولي از طرف همه نقشه ها اين روز رو به كسي كه هست تبريك مي گيم.
وقتي آقاي انصاري وارد كلاس شد پچ پچ بچه ها تموم شد و آقاي انصاري بدون هيچ گونه فوت وقت كلاس جغرافي رو شروع كرد. درس در مورد آمريكاي شمالي.
اگر يادتون باشه گفتم كه آلاسكاي من خوردني نيست. پس حالا كه درس در مورد آمريكاي شمالي است. من هم حرفهايي براي گفتن دارم.
آقاي انصاري براي بچه ها توضيح داد، از مردم اكثراً سفيد پوست آمريكا و درياچه هاي پنج گانه گفت تا رسيد به كوه مك كنيلي در آلاسكا. كوه مك كنيلي از رشته كوه هاي راكي و با  6194  متر بلندترين كوه آمريكا هم هست. آقاي انصاري تازه شروع كرده بود به گفتن در مورد آلاسكا و از اين مي گفت كه آلاسكا تا حدود چند قرن پيش سرزميني شمرده مي شد كه فقط برف و جنگل و هواي سرد سوغاتش بوده و كسي به چشم چپ هم نگاهش نمي كرد، اما وقتي يك دانماركي به نام ويتوس برينگ (فضول نژاديان) به آلاسكا وارد شد، آن را متعلق به روسيه دانست.
تازه اينجا بود كه روسيه فهميد بايد هواي ملك جديدش آلاسكا رو داشته باشد.
پس از مدتي عده زيادي از شكارچيان به اين منطقه رفتند و اين بار به جاي هواي سرد با خودشان سگ آبي، سمور آبي و خرس بردند.
بچه ها در حال استفاده از صحبتهاي آقاي انصاري بودند كه من پريدم وسط صحبت و با اطلاعات صندوقچه ايم از فروش آلاسكا به آمريكا گفتم.
به نظر شما بزرگترين اشتباه در چند قرن اخير چي بوده؟ هيچ چيز جز فروختن همين آلاسكا توسط روسيه به مبلغ  720000 دلار و از قرار هر كيلومترمربع  5 دلار. واقعاً پول وسوسه انگيزي مي تونه باشه. بخصوص براي روس هايي كه هيچ علاقه اي به ديدن فك ها و سمورهاي آلاسكايي نداشتند. در ضمن فاصله آلاسكا تا سن پترزبورگ (پايتخت وقت روسيه) آن قدر زياد بود كه اين منطقه 400000 نفري هيچ توريستي نداشت.

اما اشتباه اين معامله
من به اتفاق صندوقچه عزيزم براي بچه ها و آقاي انصاري كه احتمالاً اينها را مي دانستند گفتيم كه پس از چند سال كه آلاسكا را با نام حماقت ويليام مي . وارد. مي خواندند، معلوم شد كه اين بنده خدا اين معامله پرسود رو براي آمريكا به هم زده، مگر سرزميني با داشتن معادن طلا، كروم، مس، روي، نيكل، جيوه، و... و از اين جور حرفها، حتي نفت پر از منفعت نيست، پس ديگه آلاسكا رو با نام شاهكار آقاي مي وارد مي شناسن و در واقع ضرر كننده اصلي روسها هستند.
ما مشغول نطق و سخنراني بوديم كه فضولباشي كار بلد كلاس بلند شد و گفت: آقا اجازه بالاخره صاحب اصلي آلاسكا آمريكاست يا كانادا؟ آقاي انصاري فكر كرد و گفت: ببين پسرم در واقع اولين ساكنان هر سرزمين صاحب اوليه اون سرزمين هستند و در واقع زماني كه ويتوس برينگ وارد آلاسكا شد، زحمت نداد به خودش تا از نمايندگان  64000  نفر از اسكيموها اجازه بگيره حتي به اين مردم كه آلاسكا در زبان آنها به معناي سرزمين بزرگ است. از معامله سال  1867  هيچ پولي نرسيد.
من كه نمي فهم آقاي انصاري دارد چه مي گويد، اما به شما مي گويم كه صاحبان اصلي آلاسكا اسكيموهاي مظلومي هستند كه اصلاً روي ديدن سفيد پوستها را ندارند.
پس شما اگر خواستيد دل اسكيموها رو به دست بياوريد، سري به آلاسكا بزنيد و با چوب اسكي به قبايل اسكيموها برويد، هم تفريح مي كنيد، هم بگوييد كه اصلاً سفيد پوستان قصد نداشتن اون ها رو اذيت كنند ولي فقط سرزمين آبا و اجدادي شون رو هاپولي كردند.
* يوسف محمدزاده

  


ببخشيد !اين كفش كمي بزرگ است

 

* افروز ارزه گر

پدرم فكر مي كند اگر از قديمي ترين و كوچكترين مغازه ها خريد كنيم ، اجناس ارزان تري گيرمان مي آيد. جنس هايي كه در مغازه هاي شيك ، آن را با قيمت بالايي مي فروشند. پدرم به جنس خوب، قيمت ارزان و فروشنده هاي درستكار اين مغازه هاي قديمي و كوچك ايمان دارد.
آخرين دفعه اي كه قسم خوردم ديگر به هيچ مغازه و يا فروشگاهي نروم،(اصلا ديگر خريد نكنم) همين امروز بود.
يك كفش ورزشي مي خواهم براي مسابقه بسكتبالي كه مدرسه ترتيب داده است.
مي شود يك كفش ورزشي را به آساني از هر مغازه كفش فروشي پيدا كرد، پسنديد و آن را خريد.
اما براي من اين طور نيست. علاوه بر پدر و عزيز جون هم همراه ماست و طبق نظر پدر وعزيز جون، كفش خريدن بهترين و لذت بخش ترين كار دنياست. اما براي من اين كار به معني شكستن 32 بار قسمي است كه ديگر هيچ وقت با پدر - عزيزجون به خريد نروم.
كفش فروشي و كفشم را از قبل انتخاب كرده بودم تا امروز هيچ كاري جز پول دادن و خريد كفش نداشته باشيم.
كفش را نشان عزيز دادم .قيافه عزيز در هم رفت: اين كفشه يا...
نگذاشتم حرفش را ادامه دهد. كفش را پايم كردم. يعني اين را دوست دارم.
عزيز انگشتش را داخل كفشم كرده تا ببيند اندازه ام هست يا نه!
انگشتش به زور جا مي شود. مي گويم:عزيز جون انگشت كوچكت را بگذار.
باور كن اندازه ام است. عزيز باور نمي كند، انگشتش را هم عوض نمي كند. مي گويد: الان مي گويي اندازه است، چون برق كفش، چشماتو گرفته. سرت داغه، جووني، نمي فهمي! اين كفش برات تنگه ، يكي ديگه بردار.
مي گويم عزيز جون، خوبه. انگشتتون فضاي زيادي مي گيره. بدون انگشت اندازمه.
خوشحال مي شوم كه مغازه دار شماره بزرگترش را تمام كرده. عزيز از اينكه كفش بايد بزرگ باشد تا به اين زوديها تنگ نشود، مي گويد.
من فردا مسابقه دارم. پدر خوشحال است كه اين كفش اندازه، اندازه ام نيست. مي گويد توي راه مغازه دنج و كوچكي ديده كه هم شكل اين كفش ها را داشته با قيمتي ارزانتر و جنس بهتر.
عزيز كفش سياهي كه دكمه بزرگ و طلايي دارد را مي آورد و مي گويد: بپوش.
سرم گيج مي رود ، حالم بد مي شود و نزديك است بالا بياورم. مي گويم :اگر اين را برايم نخريد، غش مي كنم، تب مي كنم و فردا نمي روم مسابقه.
كفش را برايم مي خرند.
كفشهاي جديدم را محكم بغل گرفته ام.عزيز مي گويد: كفشهاي قبلي ات را بده ببينم.
سعي مي كنم بلاي خوبي سر كفشهاي قديمي بياورم. با چاقو ته كفشم را جدا مي كنم وكمي از گلهاي باغچه را به آن مي مالم.
عزيز كه كفش را مي بيند ،اخم هايش توي هم مي رود. شايد دلش به حالم سوخته، با چه كفشي به مدرسه مي رفتم!
عزيز سرم داد مي زند: اين كفش ها مگه چشه؟ خدا اصغر اقا كفشدوز را گذاشته براي دوختن كفش هاي تو. خرجش 200 تومنه. بچه هاي مردم با دمپايي ورزش مي كنند، تو كفش نو داري و...
حرفهاي عزيز زياد است و همه يشان را اينجا نمي شود نوشت.
الان هم رفته است به پدرم بگويد من چه بچه ولخرج، بي مسؤوليت و بي چشم ورويي هستم.

  


غذاي ورزشكاران چيز عجيب و غريبي نيست

 

سيد علي طباطبايي

اين روزها بحث ورزش و بدن سازي در بين جوانها داغ داغ شده و هر كس را كه مي بيني يا ايروبيك كار مي كند يا جودو و يا بدن سازي. اين وسط خيلي مسائل غير پهلواني هم وارد شده كه سلامت ورزشكاران جوان مارا تهديد مي كند. بر عكس به چيزهايي مثل تغذيه كه براي ورزشكاران خيلي مهم است كمتر توجه مي شود. اين هفته هم ما در ميان صفحات متنوع شبكه جهانگستر به سراغ چند متخصص در امور ورزش جوانان و نوجوانان رفتيم تا در اين باره توضيح بدهند. در ضمن نظرات شما هم براي ما خيلي عزيز است، پس حتما با ما در تماس باشيد و خاطرات و عقايد خودتان را با همه درميان بگذاريد.
بر خلاف آن چيزي كه اكثر تازه كاران ورزش فكر مي كنند تغذيه ورزشكاري چيز عجيب و غريبي نيست. حتما لازم نيست شما نوشيدني هاي انرژي زا مصرف كنيد و يا همه غذاي خودتان را پروتئين كنيد. مهمترين اصل اين است كه ورزشكاران بايد بيشتر غذا بخورند. دليل آن هم واضح است، چون مصرف انرژي آنها بيشتر است، يعني حدوداً روزانه دو تا پنج هزار كالري بيشتر. پس رژيم غذائي براي ورزشكاران اصلاً فكر خوبي نيست. چون اگر بدن به اندازه كافي كالري دريافت نكند، از ذخاير خودش يعني چربي ها وعضلات بدن استفاده مي كند و در نهايت به جاي آن كه حجم عضله زياد شود، فرد لاغر و ضعيفتر خواهد شد. در اين ميان برخي ورزشها مثل كشتي و ژيمناستيك كه مسأله وزن در آنها خيلي مهم است گاهي مسأله ساز مي شوند. كشتي گيران جوان اگر مي خواهند وزن كم كنند و يا رژيم بگيرند، حتما ابتدا با پزشك خودشان مشورت كنند تا مطمئن شوند كه دچار ضررهاي دراز مدت نخواهند شد. يك تصور غلط ديگر اين است كه بايد در روزهاي قبل از مسابقه حجم اصلي غذا را به كربوهيدراتها اختصاص داد تا انرژي لازم تامين شود. گرچه اين مواد منبع خوبي براي انرژي هستند، ولي حاوي تمام مواد مورد نياز بدن شما نيستند. شما به ويتامين ها، مواد معدني، پروتئين و چربي نيز احتياج داريد. پس در رژيم غذايي خود به اين مواد نيز توجه كنيد، بخصوص كلسيم و آهن. كلسيم در ساخت استخوان و فعاليت عضلات نقش دارد و آهن هم براي حمل اكسيژن در خون مورد نياز است. اكثر نوجوانان دچار كمبود اين مواد معدني مهم هستند كه علاوه بر كم كردن توان رقابتي آنها، سلامتي شان را نيز تهديد مي كند. منابع خوب آهن عبارتند از گوشت قرمز و سبزيجات برگدار. كلسيم هم كه در لبنيات به وفور يافت مي شود. گرچه ورزشكاران كمي بيشتر از عموم جامعه به پروتئين نياز دارند، ولي معمولا در رژيم روزانه نوجوانان آنقدر پروتئين اضافي وجود دارد كه نيازي به مكمل پروتيئني نيست. يك تفكر اشتباه استفاده از حجم خيلي زياد پروتئين براي ساخت عضلات بزرگتر است. اما حقيقت اينجاست كه منشأ اصلي عضلات ورزش مداوم است، نه پروتئين. از طرف ديگر پروتئين بيش از حد به جريان خون، ذخائر كلسيم، كليه ها و غدد بدن آسيبهاي اساسي و گاه جبران ناپذيري مي رساند. شما مي توانيد با افزودن به گوشت، لبنيات، تخم مرغ و حتي بادام خاكي رژيم روزانه خود، پروتئين مورد نياز خود را تامين كنيد.
در ضمن حتما در رژيم خود چربي هم داشته باشيد. چون عضلات به سرعت كربوهيدراتها را مي سوزانند و منشا دراز مدت انرژي آنها چربي ها هستند. اما بايد توجه داشته باشيد كه چربي هضم غذا را به تأخير مي اندازد، پس نبايد تا چند ساعت قبل از تمرين يا مسابقه مصرف شوند.
قبل از خداحافظي هم حتما بايد يك بار ديگر هشدارهاي پزشكان را درباره استفاده از هورمونها استروئيدي تذكر بدهيم. اين مواد پدر سيستم هورموني بدن نوجوانان را در مي آورند. باعث تحليل رفتن غدد جنسي شده عوارض رواني فراواني همچون افسردگي و اختلالهاي خلقي را باعث مي شوند. همچنين عوارض اين داروها بر روي كبد و كليه ها مدتهاست كه مشخص شده است. هنگام مصرف هر مكمل ديگر نيز حتماً حواس خودتان را جمع كنيد. بعضي از مكملهاي ورزشي هم حاوي هورمون هستند. اين مكملهاي عرضه شده در بازار و حتي مكملهاي كراتين در افراد زير 18 سال تست نشده اند و خطرها و عوارضشان ناشناخته است. پس حتما از آنها پرهيز كنيد. براي اين هفته نصيحت بس است، اگر دوست داشتيد در هفته هاي آينده از نحوه تغذيه در روز مسابقه هم برايتان مي نويسم، اما اول نوبت شماست كه نظرات خودتان را در اين باره با ساير خوانندگان در ميان بگذاريد.

  


همه آنچه درباره استاد فرشچيان مي دانيم؛نذرتان قبول باشد استاد!

 

درباره ا
1- متولد اصفهان در سال  1308.
2- پدرش (حاج غلامرضا فرشچيان) از تجار فرش اصفهان بود.
3- از دوران پيش از دبستان به نقشه پردازي قالي مشغول بود.
4- از كلاس هفتم وارد دبيرستان هنرهاي زيباي اصفهان شد.
5- علاقه مند به موشكافي درباره آثار تاريخي اصفهان بود.
6- در دوران سربازي تابلوهايش مورد استقبال مقامات قرار گرفت.
7- چند سالي است در خارج كشور زندگي مي كند.
8- تابلوي ظهر عاشورايش شهرت جهاني دارد.
9- طرح ضريح حرم امام رضا(ع) به دستش قلم خورده.
10- كتابي تأليف كرده كه مورد استقبال جهان واقع شده.

مي خواهم بپرسم
بپرسم از اصفهان: از رؤياي ديروزتان، بازيهاي كودكي؟
از اينكه كارگاه قالي پدر را چه قدر به ياد داريد؟
چه چيزهايي آموختيد كه حالا مي توانيد بياموزيد؟
نقشه پردازي را از كي ياد گرفتيد؟
چرا كار آن دانشجويان نقش بردار برايتان جالب بود؟
چطور دستتان در نقش پردازي آنقدر قوي شد؟
چطور تابلوي ظهر عاشورا را قلم زديد؟
دوران سربازي چطور آن همه موفقيت به همراه داشت؟
چقدر استادانتان را به خاطر داريد؟
هنوز هم تابلوهاي دوران دانش آموزي را نگه داشته ايد؟
بيماري عضله دستتان چطور شروع شد؟
چرا خدا صدايتان را آنقدر راحت شنيد؟
از كي نقش پردازي ضريح امام رضا(ع) را شروع كرديد؟
باز كي به ايران مي آييد؟
نقد در مورد كتاب تازه تأليفتان چطور بود؟
مي دانيد كه اين كتاب به تمام مؤسسات و موزه هاي دنيا ارسال شده؟
چطور آثارتان در اكثر موزه هاي دنيا موجود است؟
چه طور دنيا شما را با اسم نقاشي اصيل ايراني انگارگري ها مي شناسد؟
چه طور استاد محمود فرشچيان هنوز هم همان شاگرد باقي مانده است؟

سفري از فرش تا عرش
باز به سفري كوتاه و طولاني مي روم، به اصفهان، به آن خانه با صفاي پدري، به همهمه كارگاه قالي پدر، به كودكي، به گلهاي روي نقشه قالي كه با دست شما كشيده شده بود، بعد به مدرسه تان مي روم به كلاس هفتم دبيرستان هنرهاي زيباي اصفهان، به تابلوهاي دوران دانش آموزي كه هنوز هم داخل نمايشگاه مدرسه خودنمايي مي كند.
به تعجبي كه هميشه در پس نگاهتان وجود داشت، «چرا اين هنرجويان با اين سختي كار مي كنند؟» به تمرينات مداوم براي كشيدن نقشهاي عالي قاپو. به دستهاي روانتان براي كشيدن هر نوع نقش تزييني.
من به دوران سربازي هم سفر كردم، به برق چشمهاي افسر بالا دستتان از ديدن آن تابلوهاي رنگارنگ، من به نشان لياقت دوران سربازي هم سفر كردم.
بعد به ظهر عاشورا به تك تك اشكهايي كه ريختيد به تك تك قلمهايي كه زديد هم سفر كردم. من به تمام مطالعات شما هم سفر كردم به تك تك موزه هايي كه رفته بوديد، به تمام دستنوشته هايتان و باز به خاطرات كلاسهاي جواني با استاد حاج ميرزا آقاامامي، من به آلمان هم رفتم، به كتاب تازه منتشر شده تان، به نقد پروفسور استوارت كاريولش به تمام مؤسساتي كه اين كتاب فرستاده شد.
حالا من در انتظار تابلوي جديدتان هستم، در انتظار عصر آفرينش.

نذر قشنگ
فكر مي كني واقعاً بايد جالب باشد. از زبان خود استاد شنيده بودي آن نذر قشنگ را «خدايا اگر ضعف عضله دستم خوب شود نقشي براي ضريح امام رضا(ع) مي زنم» و حالا ضريح امام رضا(ع) نقش پردازي شده.
زينب حاجي محمد زاده

  


نقطه سر خط

 

* ايرج نويسا

اينجا راديو بادبادك است دوستان عزيز نوجوان ، دخترخانم ها ، آقا پسرها سلام وقت بخير.
(موسيقي: 15 ثانيه)
احوالتون چطوره؟ ما كه خوبيم !اميدواريم شما هم خوب و سرحال باشيد مثل هميشه
(موسيقي: 10 ثانيه)
امروز آن بخش سينمايي جديدي را كه هفته پيش قولش را به شما داديم برايتان آماده كرديم. بشنويد انشاء ا... كه خوشتان بيايد .

قاب تصوير
روز 28دسامبر 1895 (7 دي ماه 1274 خورشيدي) روز به رسميت شناختن مبدأ اختراع سينماست. هر چند برادران لومير يكسال قبل از آن سينماتو گراف را اختراع كرده بودند، اما در اين تاريخ اولين فيلمهايشان را در پاريس به نمايش گذاشتند و جالب است بدانيد از اين تاريخ رسمي، فقط 5 سال گذشته بود كه با خريد يك دستگاه فيلمبرداري و پخش فيلم توسط مظفرالدين شاه قاجار در سفري كه به فرانسه داشت، سينما وارد ايران شد. حالا حتماً از خودتان مي  پرسيد تاريخچه سينما در جهان و ايران چه ربطي به صفحه نوجوانان و راديو بادبادك دارد؟ خب البته به خودي خود هيچ ربطي ندارد، اما مگر شماها سينما نمي رويد و فيلم نمي بينيد؟ اگر مي رويد و از علاقمندان هنر هفتم هستيد، حداقل براي يكبار هم كه شده اين سوال برايتان پيش آمده كه چرا با وجود اينكه سينما تقريباً همزمان با جهان وارد ايران هم شده، سينماي ايران هيچگاه موفقيتهاي چشمگير جهاني به دست نياورده است. اگر اين سؤال برايتان پيش آمده ادامه مطلب را بشنويد و گر نه بيخود وقتتان را تلف نكنيد.
مردم دنيا نژادهاي مختلف و زبانهاي متفاوتي دارند و همين تفاوت زباني باعث شده برقراري ارتباط كلامي دو آدم با زبان مختلف مشكل و حتي ناممكن شود. پس نگاه، لبخند، ايما و اشاره و نقاشي به ميان مي آيد تا ارتباط را برقرار كند: همان ارتباط تصويري . سينما همچنين زباني دارد؛ زبان تصوير و اين چيزي است كه در سينماي ما كمتر مورد توجه واقع شده است.
(موسيقي: 30 ثانيه)
خب اولين قسمت از بخش سينمايي راديو بادبادك را شنيديد، اميدوارم بچه هاي سينما پاي مارا در كفش خودشان احساس نكنند.
(موسيقي: 10 ثانيه)
دوستان عزيز، گزارشگر راديو بادبادك آماده است، براي ارسال يك گزارش ديگر از سطح شهر .

راپورت
يك سئوال كوچك درباره خليجي بزرگ
* سلمان يزدي
سلام به تمام مشتريهاي پر و پا قرص راديو بادبادك
امروز هم يك روز ديگر از روزهاي زيباي خداوند است و ما در خيابانهاي شهر هستيم، تا با چند نوجوان عزيز گفتگو كنيم.
سلام دوست عزيز. خودت را معرفي كن.
من رضا محمدي هستم. 15 ساله
- از اينكه گاهي اوقات مي شنوي خليج هميشه فارس، در بعضي كشورها خليج عربي ناميده مي شه چه احساسي پيدا مي كني؟
- بسيار ناراحت مي شم و احساس مي كنم به زحمات زيادي كه براي حفظ اين مرز و بوم كشيده مي شود، بي احترامي مي شود. ما به هيچ وجه نبايد اجازه بدهيم كه چنين اتفاقي بيفتد.

- ممنون دوست عزيز.
- سلام خسته نباشيد. من گزارشگر راديو بادباك هستم. خودت را معرفي كن
- جواد س 17 ساله هستم
- خليج فارس از چه زماني خليج فارس ناميده شد؟
- من زمان دقيق آن را نمي دانم، ولي فكر كنم از قرنها پيش شايد از ابتداي تمدن، چنين نامي را داشته است و از همان موقع زير نفوذ ايرانيان بوده است و هيچ كس نمي تواند اين قدرت را انكار كند.
- فكر مي كني كشورهاي عربي و كشورهاي ديگر به چه دليل اين خليج را خليج عربي مي نامند؟
- اسم خليج عربي ساختگي و جعلي است و هيچ اعتباري ندارد، اين عمل كشورها از روي حسادت به قدرت و شكوه گذشته و پيشرفت حال حاضر ايرانيان است.
خيلي ممنون از اينكه به سئوالات ما پاسخ داديد.
دوستان عزيز راديو بادبادك تا هفته آينده خدا نگهدار
(موسيقي: 30 ثانيه )
وقت ما خيلي كم است دو بخش از برنامه را تقديمتان كرديم و فقط يك بخش ديگر مانده است اما قبل از آن آنونس تبليغاتي ما را بشنويد. بالاخره ما هم بايد براي خودمان تبليغ كنيم ديگر !
(موسيقي: 10 ثانيه)
اينجا راديو بادبادك است . تنها راديو نوشتاري جهان!
(موسيقي: 20 ثانيه)
وقت تمام شده است ما از خدمتتان مرخص مي شويم و شما هم به روال هميشه بخش پاياني برنامه را بشنويد. تا هفته بعد مرحمت شما زياد، جلوه شما برقرار و به اميد ديدار. در پناه حق باشيد.

زمزمه
ده شيشه مرباي بهارنارنج
* شيوا خادمي
مادر كنار پنجره نشسته بود و به بيرون خيره شده بود و فكر مي كرد. به گمانم داشت حياط همسايه را مي ديد كه پر از گلدانهاي شمعداني بود كه دورتادور حوض كوچك آبي را گرفته بودند.
شايد مادر داشت به اين فكر مي كرد كه خدا روي گلهاي شمعداني نشسته يا توي حياط همسايه است يا توي حوض آب شنا مي كند.
شايد مادر آرزو كرد كه گل شمعداني باشد!
در اين فكرها بود كه صداي زنگ خانه آمد.
مادر به سمت در رفت و آن را باز كرد و با خانم همسايه چيزهايي گفت و در را بست.
با سبدي قرمز كه خانم همسايه به او داده بود به آشپزخانه رفت.
سبد قرمز را روي زمين گذاشت و ده شيشه مرباي بهارنارنج را يكي يكي روي سراميك هاي آشپزخانه گذاشت.
رنگ مرباي بهار نارنج همرنگ گلهاي دامن مامان بودند.
مادر در يكي از شيشه ها را باز كردو آنها را بو كرد و به صبحانه فردا فكر كرد.
بعد در كابينت قهوه اي را باز كرد و ده شيشه را يكي يكي روي قفسه ها چيد و در كابينت را بست.
به سمت ظرفشويي رفت و آب را باز كرد و مدتها دستش را زير آب سرد نگه داشت و به حوض آبي همسايه فكر كرد. بعد آب را بست و آب دستانش را با دامنش خشك كرد، نه او آب دستانش را با دامنش خشك نكرد، بلكه مي خواست به گلهاي دامنش كه همرنگ مرباي بهارنارنج بودند آب بدهد!
من هروقت اين دامن مامان رو مي بينم، به گلهايش مدتها خيره مي شوم و به اين فكر مي كنم كه شايد خدا گردنبندي از گل به گردن دارد،از همان گلهاي دامن مامان.
مادر دوباره به طرف پنجره رفت و پنجره را باز كرد . باد مي وزيد. مادر اين دفعه به آسمان خيره شد و به ابرها.
شايد آرزو كرد قسمتي از آن ابر باشد. به نظر مامان ابرها خيلي به خدا نزديكند!
باد در صورت مادر مي وزيد و در چشمهايش آبي به جريان افتاد، موهايش با حركت باد توي صورتش ريخت و دامنش را به رقص آورد.
ناگهان صدايي از آشپزخانه شنيد،صدايي شبيه به هم خوردن چند شيشه. پس در كابينت را باز كرد،شيشه هاي بهارنارنج سرجايشان بودند، ولي به جاي ده تا نه تا بودند.
مادر چندبار آنها را شمرد، ولي نه تا بودند. پس به سمت پنجره رفت و به گلهاي شمعداني نگاه كرد، آنجا نبودند.
شيشه بهارنارنج در حوض آبي هم نبود.
روي ابرها هم نبود. پس كجا مي توانست باشد ؟
كمي گذشت. مادر روي تختش دراز كشيد و به شيشه گم شده فكر كرد.
دلم مي خواست به مادرم بگويم كه آن شيشه بهار نارنج با گلهاي دامنت ،با همان گردنبند پر از گل خدا پيوند خورده!

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 Info@qudsdaily.com