|
* محمدرضا شالبافان «سرانجام امسال نمايشگاه بين المللي كتاب تهران تغيير مكان داد.»

اين جمله را گوينده راديو وقتي گفت كه من در ماشين نشسته بودم تا با رسيدن به اولين ايستگاه متروي پايتخت، مثل سالهاي قبل به اهالي انديشه و مطالعه سري بزنم. چند دقيقه بعد بلندگوي مترو، ايستگاه مصلي را اعلام مي كند. پياده مي شوم تا از در شمالي مصلي وارد محل جديد نمايشگاه بشوم. در بدو ورود و با توجه به گرماي نسبي هواي تهران ناخواسته به سمت آبخوري ورودي مي روم و با نوشيدن آب سرد به آينده اين تغيير مكان اميدوار مي شوم زيرا آب آشاميدني هميشه يكي از مشكلات نمايشگاه ولنجك بود. همان طور كه آرام به سمت صحن نمايشگاه قدم بر مي دارم، يكي از آشنايان را مي بينم و پس از احوال پرسي از او مي پرسم: «شما چقدر كتاب خريده ايد و سهم كتابهاي ادبي در اين ميان چقدر است؟» او مي گويد: حدود يكصد و پنجاه هزار تومان كتاب خريده ام كه بيشتر، كتابهاي درسي هستند و در اين سالهايي كه به نمايشگاه مي آيم هرگز حتي يك كتاب ادبي نخريده ام. از پله هاي منتهي به صحن، پايين مي روم. اولين پارچه نوشته اي كه به آن برخورد مي كنم «نمازخانه برادران» است. اما داخل چادر نمازخانه تنها چيزي كه به چشم مي خورد تعدادي مهر است. هركس كه قصد نمازخواندن دارد بايد چند روزنامه تهيه كند و... يك نفر هم آن طرف تر روي همين روزنامه ها با خيال راحت خوابيده است و ديگري هم كه با خودش قابلمه آورده و دارد ناهار مي خورد. با خودم مي گويم احتمالاً مسؤولان نتوانسته اند براي خريد موكت تأمين اعتبار كنند. با گذشتن از خير شلوار عيدم، نمازم را مي خوانم و به قول ابوالفضل بيهقي «زاز گويان» بلند مي شوم، ولي زماني داغم تازه مي شود كه مي بينم در هر سالن و در ميان غرفه ها موكتهايي براي استراحت بازديد كنندگان پهن شده است! مي روم تا وارد غرفه هاي ناشران عمومي شوم اما راه را گم مي كنم. به راهنما نگاه مي كنم و موقعيت را با نقشه چك مي كنم. قاعدتاً اين جا بايد سالن 8 باشد اما پارچه بزرگي نصب شده و اين جا را سالن 6 معرفي كرده است. بعد از مدتي سردرگمي سرانجام وارد نمايشگاه مي شوم. اولين غرفه اي كه روي پيشخوان اش كتابهاي ادبيات و يا بهتر بگويم ادبيات كهن گذاشته است، به چشمم مي خورد ولي متصديان آن حاضر نمي شوند به پرسشهايم پاسخ بدهند. غرفه كناري با ازدحام بالايي روبروست. سركي مي كشم. مقوايي به ديوار، نصب گرديده كه روي آن نوشته شده: «جنيان و جن زدگان با 20درصد تخفيف»! به غرفه بعدي مي رسم كه آن هم پيشخوان خود را بيشتر به كتابهاي ادبي اختصاص داده است. پورنهادي، مدير انتشارات «حكايتي دگر» مي پذيرد كه از چند و چون فروش در اين چند روز برايمان بگويد: «فروش از سالهاي قبل بهتر بوده است. ما بيشتر درگير چاپ كتابها و رمانهاي ادبيات غرب هستيم و در زمينه شعر هم تنها به چاپ كتابهاي شاعراني چون «فريدون مشيري» روي مي آوريم. به غرفه انتشارات «نگاه» مي رسم كه تلاش مناسبي در انتشار كتابهاي شعر شاعران بزرگ معاصر دارد. با جواني برخورد مي كنم كه از پشت جمعيت سرك مي كشد. «فائزي» كه اولين بار است به نمايشگاه آمده، مي گويد: قصد خريد كتابهاي ادبيات را نداشتم و معمولاً به علت كمبود وقت اصلاً كتابهاي ادبي نمي خرم كه بخوانم. به غرفه نشر «ثالث» مي رسم كه اين روزها تلاش زيادي براي جذب كتابهاي شاعران جوان دارد. اين غرفه از نظر چيدمان كتاب، به سه بخش تقسيم شده است. در سمت راست غرفه، كتابهاي ادبيات كودك؛ هري پاتر، تن تن، سرزمين افسانه ها و... ديده مي شود. در ميانه غرفه، كتابهاي شعر به چشم مي خورد و در سمت چپ غرفه كتابهاي عامه پسند مانند «آرامش مطلق» و «تعليم زندگي» به چشم مي خورد و جالب اين جاست كه فقط كتابهاي عامه پسند روي پيشخوان است و كتابهاي ادبيات معاصر با فاصله اي دو، سه متري از پيشخوان در طبقه بعدي قرار دارند. اما در همان طبقه هم كنار هم قرار گرفتن «م. مؤيد» و «عبدالعظيم صاعدي» با «پگاه احمدي» و «روجا چمن كار» جالب به نظر مي رسد. به سراغ يكي ديگر از بازديد كنندگان مي روم. دختر دانش آموزي كه براي اولين بار توسط مدرسه اش به نمايشگاه آورده شده است. جواب جالبي به پرسش من مي دهد: چون در معني شعر، ضعيف هستم معمولاً كتابهاي شعر نمي خرم و بيشتر عرفان مي خوانم! به دو انتشارات مي رسم كه اين سالها نامي دهان پركن براي خود - در زمينه مباحث تئوريك ادبيات- دست و پا كرده اند؛ غرفه هاي «نشرني» و «نشر مركز» روبروي هم است. نشر مركز اندكي شلوغ تر است. مشغول نگاه كردن به پيشخوان هستم كه يك خانم دانشجو از فروشنده، «روي ماه خداوند را ببوس» را مي خواهد فهرستي در دست دارد و ظاهراً براي دانشگاه كتاب مي خرد. به فهرستش نگاه مي كنم و نام چند رمان و مجموعه شعر معروف اين روزها را مي بينم.انتشارات اهل قلم هم كه زماني نيمي از كتابهاي شعر كشور را چاپ مي كرد، در حاشيه انتشاراتي به نام ميراث بان حضور دارد و هيچ كتاب شعر معاصري هم بر اين پيشخوان ديده نمي شود.به انتشاراتي ظاهراً امروزي تر به نام «ققنوس» مي رسم كه بيشتر تاريخ و داستان چاپ مي كند ولي اين غرفه هم در محل ديد بازديدكنندگان، كتاب «روش جديد لاغري و تندرستي!» را تبليغ كرده اند.به نشر «چشمه» مي رسم كه بر پيشخوان اش تقريباً فقط رمان و داستان گذاشته است. درحال مشاهده هستم كه يكي از بازديد كنندگان با لحني طنز آميز به دوستش مي گويد: كتاب جديد «روش موفقيت...» رسيده است. سه دانشجوي دختر هستند كه به نظر بسيار درگير كتابخواني اند و هر سه با هم به پرسشهايم جواب مي دهند: علاقه داريم بيش از نود درصد سرمايه شخصيمان را كتاب بخريم اما كتاب مناسب و ارزشمند به اين اندازه پيدا نمي كنيم. معمولاً بيشتر اين سبد را ادبيات تشكيل مي دهد ولي متأسفانه در كتابهاي شعر اين چند ساله اثر قابل توجهي نديده ايم. كتابهاي امسال هم بيشتر همان كتابهاي پارسالي هستند! و ادامه مي دهند: صنعت نشر، امسال بسيار بد عمل كرده و كتابهاي ادبيات هم مورد حمايت دولت قرار نگرفته اند و اين سبب شده است كه امسال چندان با دست پر، نمايشگاه را ترك نكنيم. البته در اين كه وضع مخاطبان ادبيات هم در كشور ما مناسب نيست شكي نيست ولي ما هم به هرحال مخاطبيم. چرا نبايد از كتابهاي ادبي حمايت شود؟ به هرحال وضعيت نمايشگاه كتاب هم با اين تغيير مكان رو به سراشيبي گذاشته است . به نشر «نگيما» مي رسم كه فرياد شيري، شاعر و نويسنده، در غرفه آن حضور دارد. با او حال و احوال مي كنم. ابتدا از باقري - مسؤول نشر نگيما- راجع به نمايشگاه امسال مي پرسم و او مي گويد: ازدحام جمعيت زياد است اما مردم بيشتر به نظر سردرگم مي رسند. حضور نويسندگان در غرفه ها كمرنگ تر است. برنامه هاي سراي اهل قلم هم به خوبي به اطلاع مخاطبان نرسيده است هر سال ويژه نامه اي خبري منتشر مي شد كه امسال من تاكنون آن را نديده ام. ضمناً نمايشگاه مطبوعات، هر سال در كنار نمايشگاه كتاب برگزار مي شد و فرصت مناسبي بود كه اهالي قلم و اهالي مطبوعات با هم به تعامل مناسبتري برسند ولي امسال نمايشگاه مطبوعات ظاهراً برگزار نشده است. انتشارات «سروش» نيز كه زماني در زمينه ادبيات هم كار مي كرد امسال حتي كتابهاي «قيصر امين پور» را كه خودش چاپ كرده بود ندارد و در طبقه ادبيات كتابهايي چون «مشاهير كرد» را به نمايش گذاشته است.از سالن خارج مي شوم تا به سمت مترو بروم ولي درمحوطه باز نمايشگاه اتوبوسي را مي بينم كه در واقع غرفه نشر «شهر» وابسته به سازمان فرهنگي، هنري شهرداري تهران است. ظاهراً «كتابفروشي هدهد» اهالي اين انتشارات را بيش از پيش به آينده كتابخواني در كشور اميدوار كرده است.اما حاشيه جالب نمايشگاه، ارايه جديدترين خوراكي ها و به ويژه عجيب ترين شكلهاي بستني بود كه دهان ما را آب انداخت اما جيبمان تمايلي نشان نداد! |