تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادی
فرهنگی
ورزشی
هنری
حوادث
سوسه
كفشدوزك
شهرستانها
ستونها
اخبار ویژه
نداي آشنا
صفحه آخر
سر مقاله
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2007-05-17
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

پنج شنبه 27اردیبهشت ماه 1386


آي قصه قصه قصه ؛ نامه و بنفشه

 

افسانه سرايي

بنفشه حوصله اش سررفته بود، اصلاً از روزي كه دوستش نسرين به مسافرت رفته بود حسابي تنها شده بود. ديگر كسي نبود با او



بازي كند. تنهايي هم كه نمي شود بازي كني. بنفشه رفت توي حياط و لب حوض نشست و با خودش گفت: چقدر تنهايي بده. كاش مي تونستم برم پيش نسرين يا اون برمي گشت. در همين موقع قاصدك كوچولويي پروازكنان از روي پشت بام آمد و با خنده گفت: چي شده حوصلت سررفته؟
بنفشه لبخندي زد و گفت: آره قاصدك كوچولو.
قاصدك آمد و كف دست بنفشه نشست و گفت: براي چي؟!
بنفشه گفت: آخه من نمي تونم مثل تو پرواز كنم و هر جا كه دوست دارم، برم. اگه مي تونستم پرواز كنم، الان مي پريدم و مي رفتم پيش نسرين دوستم. آخه خيلي دلم براش تنگ شده. بنفشه چند لحظه ساكت شد و دوباره گفت: راستي تو يك قاصدكي، مي توني پيش دوستم بري و به اون بگي زودتر برگرده.
قاصدك پرسيد: دوستت كجا رفته؟
بنفشه با ناراحتي پاسخ داد: رفته يه جاي دور، يه روستاي دور، پيش مادربزرگش.
قاصدك با خنده گفت: ولي من كه نمي تونم جاهاي خيلي دور برم. من فقط يك قاصدك كوچولويم.
بنفشه با ناراحتي گفت: پس من چي كار كنم؟
قاصدك همان طور كه با باد بالا مي رفت، گفت: براش نامه بنويس يا تلفن بزن. قاصدك آرام آرام با باد به هوا رفت و توي آسمان ناپديد شد. بنفشه با خودش فكر كرد. بنفشه شماره تلفن مادربزرگ نسرين را نداشت، اصلاً مادربزرگ نسرين تلفن نداشت. اما بنفشه مي دونست روستاي مادربزرگ كجاست. براي همين با خوشحالي توي اتاقش دويد. يك كاغذ و مداد برداشت و نوشت:
سلام نسرين جون !كجايي دلم برات خيلي تنگ شده، زودتر برگرد تا با هم بازي كنيم
* دوستت بنفشه
آن وقت نامه را توي پاكت گذاشت و رويش تمبر زد و آدرسها را نوشت و با نامه پيش مادرش رفت و گفت:
مي شه بريم اداره پست. من يك نامه دارم كه بايد پست بشه.
مادر بنفشه با مهرباني لبخندي زد و گفت: بله كه مي شه.
چند روز از روزي كه بنفشه نامه را پست كرده بود، گذشت. بنفشه با خودش مي گفت: معلوم نيست نامه من به دست نسرين رسيده يا نه.
تا اينكه بالاخره يك روز سرو كله نسرين پيدا شد.
نسرين با خوشحالي دويد توي حياط و گفت: سلام بنفشه.
نامه بنفشه هم توي دستش بود. نسرين با خوشحالي گفت: همين كه نامه ات رسيد، برگشتيم البته با مادربزرگ حالا بيا بريم مادربزرگم رو ببين.
بنفشه با خوشحالي از مادرش اجازه گرفت و به خانه نسرين رفت. آنها حسابي بازي كردند و تازه مادربزرگ هم برايشان قصه گفت. بنفشه خيلي خوشحال بود كه نسرين برگشته بود. همه اش كار همان نامه بود.

  


آرزوهاي من ؛ كاش باز هم رهبر به شهر ما بيايد

 

زهرا مهربان

وقتي براي ما مهمان مي آيد، ما خيلي خوشحال مي شويم. اين روزها شهر مشهد خيلي خيلي خوشحال است؛ چون يك مهمان خوب به شهر ما آمده كه همه ما او را خيلي دوست داريم. حتماً مي دانيد چه كسي مهمان شهر ما شده، بله. رهبر عزيزمان به مشهد آمده است. من دوست داشتم رهبر را از نزديك ببينم؛ چون هميشه رهبر را در تلويزيون مي ديدم. البته عيد امسال هم رهبر به شهر ما آمده بود، ولي آن وقت ما به مسافرت رفته بوديم. وقتي آمدم، دختر عمه ام، زهره براي من تعريف كرد كه رهبر را در حرم ديده است و من حسودي ام شد. كاش من هم آن روز با دختر عمه ام زهره به حرم رفته بودم. او مي گفت: آن روز خيلي خيلي حرم شلوغ شده بود. همه آمده بودند تا با رهبر ديدار كنند و رهبر براي آنها صحبت كند. من حالا خوشحالم كه رهبر عزيزمان دوباره به شهر مشهد آمد و دوباره با آمدنش همه را خوشحال كرد. همه مردم دوباره خوشحال شدند. من دوست دارم باز هم رهبر به شهر ما بيايد و من باز هم بتوانم از نزديك او را ببينم.
مي خواهم اين بار كه رهبر به شهر ما آمد، با يك شاخه گل به استقبال رهبر بروم. حتماً رهبر گل دوست دارد.

  


دعاي كودكانه ؛ نقاش معروف

 

من نقاشي كشيدن را خيلي دوست دارم. از همان بچگي هم نقاشي را دوست داشتم و هميشه از صبح تا شب هر چيزي را كه



مي ديدم نقاشي اش را مي كشيدم. گل، درخت، گنجشك و... حتي تا عكس مامان و بابا را.
مادرم مي گويد: تو در آينده نقاش خوبي مي شوي. نمي دانم چقدر بايد درس بخوانم تا نقاش شوم، اما دوست دارم زودتر يك نقاش معروف شوم و مردم همه نقاشي هايم را بخرند و پولدار شوم. آن وقت با پولهايم يك عالمه قلم مو و رنگ مي خرم و يك كلاس نقاشي باز مي كنم. اين جوري مي توانم به همه بچه هايي كه نقاشي را دوست دارند ياد بدهم چطور نقاشي بكشند. خدايا !كمكم كن وقتي بزرگ شدم يك نقاش شوم. يك نقاش معروف كه همه مردم كارهايش را دوست دارند.

  


گربه پردردسر

 

حتماً خيلي از شما بچه ها به گربه ها علاقه داريد. گربه ها معمولاً حيوانهاي ملوس و دوست داشتني هستند. اما ممكن است برعكس



اين هم اتفاق بيفتد. مثل اتفاقي كه در كانادا افتاد. در كانادا مسؤولان يك اداره پست از خانواده اي خواستند تا خودشان به اداره پست بروند و نامه هايشان را بگيرند. مسؤولان پست گفتند كه ديگر هيچ كدام از پستچي ها حاضر نيستند نامه ها و بسته هاي پستي اين خانواده را به آنها برسانند، چون گربه شيطان و بازيگوش اين خانواده همين كه يك پستچي را نزديك خانه مي بيند، به طرف او حمله مي كند. اين خانواده كانادايي مجبورند هفته اي يك بار راه طولاني خانه تا اداره پست را بروند تا نامه ها و بسته هايشان را بگيرند و همه اينها تقصير گربه ناقلاي آنهاست.

  


راننده هاي بيكار

 

شهرداري يك شهر ايتاليا تصميم جالب و عجيبي گرفت كه براي خودش دردسرساز شد. اين شهرداري 100 نفر را به عنوان راننده اتوبوس استخدام كرد. البته اينكه كار عجيبي نيست، اما اگر همه 100 نفر گواهينامه رانندگي اتوبوس نداشته باشند، كمي عجيب مي شود. براي همين شهرداري مجبور است تا وقتي كه راننده ها گواهينامه رانندگي با اتوبوس را مي گيرند به آنان حقوق بدهد؛ چون آنان را استخدام كرده راننده هاي تازه كار هم كه هنوز گواهينامه نگرفته اند، هر روز سركار مي روند و همان جا مي نشينند و با هم حرف مي زنند. تازه براي اين كار حقوق هم مي گيرند.

  


خريد سوسك

 

شايد تا به حال خيلي چيزها خريد و فروش كرده باشيد، اما مطمئنم هيچ وقت تا به حال به كسي سوسك نفروختيد، اما مردم آمريكا تصميم دارند اين كار را بكنند؛ چون موزه اي در آمريكا قصد دارد يك كلكسيون سوسك درست كند؛ اعلام كرده هر كس سوسكهاي خوب و درشت پيدا كرد، خريداريم. اين موزه قصد دارد مجموعه اي از سوسكها را به نمايش بگذارد تا مردم به اين وسيله با انواع سوسك و فايده هايي كه براي طبيعت دارد، آشنا شوند.

  


نازك نارنجي

 





بعضي ها خيلي نازك نارنجي اند و هر اتفاقي مي افتد، مثل لبو سرخ مي شوند





وقتي يك نفر چپ نگاهشان كند مي زنند زير گريه





و اگر كسي بخواهد با آنها شوخي كند بدشان مي آيد و قهر مي كنند





اين جور آدمها تمام عمرشان ناراحتند و هيچ وقت خوشحال نيستند.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 Info@qudsdaily.com