|
افسانه سرايي
بنفشه حوصله اش سررفته بود، اصلاً از روزي كه دوستش نسرين به مسافرت رفته بود حسابي تنها شده بود. ديگر كسي نبود با او

بازي كند. تنهايي هم كه نمي شود بازي كني. بنفشه رفت توي حياط و لب حوض نشست و با خودش گفت: چقدر تنهايي بده. كاش مي تونستم برم پيش نسرين يا اون برمي گشت. در همين موقع قاصدك كوچولويي پروازكنان از روي پشت بام آمد و با خنده گفت: چي شده حوصلت سررفته؟ بنفشه لبخندي زد و گفت: آره قاصدك كوچولو. قاصدك آمد و كف دست بنفشه نشست و گفت: براي چي؟! بنفشه گفت: آخه من نمي تونم مثل تو پرواز كنم و هر جا كه دوست دارم، برم. اگه مي تونستم پرواز كنم، الان مي پريدم و مي رفتم پيش نسرين دوستم. آخه خيلي دلم براش تنگ شده. بنفشه چند لحظه ساكت شد و دوباره گفت: راستي تو يك قاصدكي، مي توني پيش دوستم بري و به اون بگي زودتر برگرده. قاصدك پرسيد: دوستت كجا رفته؟ بنفشه با ناراحتي پاسخ داد: رفته يه جاي دور، يه روستاي دور، پيش مادربزرگش. قاصدك با خنده گفت: ولي من كه نمي تونم جاهاي خيلي دور برم. من فقط يك قاصدك كوچولويم. بنفشه با ناراحتي گفت: پس من چي كار كنم؟ قاصدك همان طور كه با باد بالا مي رفت، گفت: براش نامه بنويس يا تلفن بزن. قاصدك آرام آرام با باد به هوا رفت و توي آسمان ناپديد شد. بنفشه با خودش فكر كرد. بنفشه شماره تلفن مادربزرگ نسرين را نداشت، اصلاً مادربزرگ نسرين تلفن نداشت. اما بنفشه مي دونست روستاي مادربزرگ كجاست. براي همين با خوشحالي توي اتاقش دويد. يك كاغذ و مداد برداشت و نوشت: سلام نسرين جون !كجايي دلم برات خيلي تنگ شده، زودتر برگرد تا با هم بازي كنيم * دوستت بنفشه آن وقت نامه را توي پاكت گذاشت و رويش تمبر زد و آدرسها را نوشت و با نامه پيش مادرش رفت و گفت: مي شه بريم اداره پست. من يك نامه دارم كه بايد پست بشه. مادر بنفشه با مهرباني لبخندي زد و گفت: بله كه مي شه. چند روز از روزي كه بنفشه نامه را پست كرده بود، گذشت. بنفشه با خودش مي گفت: معلوم نيست نامه من به دست نسرين رسيده يا نه. تا اينكه بالاخره يك روز سرو كله نسرين پيدا شد. نسرين با خوشحالي دويد توي حياط و گفت: سلام بنفشه. نامه بنفشه هم توي دستش بود. نسرين با خوشحالي گفت: همين كه نامه ات رسيد، برگشتيم البته با مادربزرگ حالا بيا بريم مادربزرگم رو ببين. بنفشه با خوشحالي از مادرش اجازه گرفت و به خانه نسرين رفت. آنها حسابي بازي كردند و تازه مادربزرگ هم برايشان قصه گفت. بنفشه خيلي خوشحال بود كه نسرين برگشته بود. همه اش كار همان نامه بود. |