تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادی
فرهنگی
ويژه ولادت حضرت زينب(س)
ورزشی
هنری
حوادث
ورود آزاد
خطه خورشید
شهرستانها
ستونها
اخبار ویژه
نداي آشنا
صفحه آخر
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2007-05-22
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

سه شنبه 1خرداد ماه 1386


بررسي جايگاه و مرتبه صدرالمتألهين در گفت و گو با آية ا... سيدمحمد خامنه اي؛
فيلسوفي كه وحي، شهود و عقل را در هم آميخت

 

* جواد صبوحي

مكتب فلسفي صدرالمتألهين همچون شخصيت و زندگي او مجموعه درهم تنيده و به وحدت رسيده چند عنصر گرانبهاست، در فلسفه



او از فاخرترين عناصر معرفت يعني عقل منطقي و شهود عرفاني و وحي قرآني در كنار هم بهره گرفته شده و در تركيب شخصيت او تحقيق و تأمل برهاني و ذوق و مكاشفه عرفاني و تعبد و تدين و زهد و انس با كتاب و سنت همه با هم دخيل گشته است. نقش و جايگاه فلسفه ملاصدرا در ميان فلسفه هاي عربي، ويژگي ممتازي به اين متفكر و فيلسوف ارزشمند داده است. به بهانه برپايي دهمين همايش بزرگداشت ملاصدرا و بررسي جوانب مختلف آراء و آثار اين حكيم و محدث بزرگ ايراني، گفت و گويي را با آية ا... سيدمحمد خامنه اي رئيس بنياد حكمت اسلامي صدرا ترتيب داده ايم كه از نظر مي گذرانيد:

* با توجه به اينكه معمولاً بزرگداشت و بررسي آرا و انديشه هاي ملاصدرا در كشور ما توسط «بنياد صدرا» انجام مي شود، اگر ممكن است در ابتدا قدري از علل، انگيزه ها و سير تشكيل بنياد صدرا برايمان بگوييد.
** در اول خرداد سال 1378 پس از چند سال تمهيد مقدمات علمي و اجرايي همايش بين المللي بزرگي حدود يك هفته برگزار شد و در آن هزاران استاد حوزه و دانشگاه و حدود دويست نفر استادان مبرز فلسفه و فيلسوف صاحب نظر خارجي از سراسر جهان شركت داشتند و بيست و دو جلد مقالات آن همايش به دو زبان فارسي و انگليسي فراهم و چاپ شد.




اصل اين همايش يك ضرورت اجتماعي و علمي بود كه با آن ملاصدرا كه از بزرگترين مفاخر مذهبي و ملي ماست، به مردم ايران و ديگر ملل جهان معرفي و حكمت و اخلاق و فرهنگ شيعي و اسلامي در جامعه ترويج مي گرديد.
آثار و بركات اين همايش بيش از حد انتظار بود و تأثير عميقي در محافل فلسفي جهان بر جاي گذاشت و موجي فرهنگي در جامعه و نوعي اعتماد به نفس و غرور در جوانان كشور به وجود آورد كه از ديدگاه بزرگان كشور به دور نماند و از اين رو عده اي از مسؤولان عالي كشور پيشنهاد كردند كه اين بساط گسترده بماند و نهال كاشته را به ثمر برساند و مؤسسه اي به همين منظور تشكيل شود كه كارها را دنبال كند و مانع قطع رابطه فلسفي ملل ديگر بشود.
از همان تاريخ بنياد حكمت و فلسفه اسلامي به نام ملاصدرا تشكيل شد و وظايفي براي آن تعريف كرديم و از آن تاريخ بيش از ده همايش داخلي و بين المللي، چه در ايران و چه در خارج به نام ملاصدرا برگزار شده و خدماتي در جهت نشر حكمت و فلسفه و فرهنگ اسلامي عرضه شده است كه برخي مجري طرحهاي ملي و برخي حتي طرحهاي بين المللي و فراملي است و از آن استقبال شده است.
* ملاصدرا جايگاه و مرتبه والايي در فلسفه اسلامي دارد. جايگاه وي را در فلسفه به طور عام و در فلسفه اسلامي به طور خاص چگونه ارزيابي مي كنيد؟
** درباره جايگاه و مرتبه ملاصدرا در فلسفه اسلامي و جهان مطالب فراواني گفته شده است، كه بيشتر در مقايسه با مكاتب ديگر فلسفه اسلامي است؛ اما بخش اول سؤال شما از جايگاه و مرتبه مكتب ملاصدرا در فلسفه به طور كلي است. در پاسخ اين بخش بايد دقت زيادي كرد، زيرا به علت تفاوت مهم مكتب ملاصدرا با فلسفه هاي غيراسلامي مقايسه آن دو هم دشوار است.
فلسفه هاي ديگر دنيا را مي توان به چند دسته تقسيم كرد؛ فلسفه هاي قديم و ماقبل ملاصدرا و فلسفه هاي پس از او. ملاصدرا از يك نظر احياگر فلسفه هاي پيش از خود است. زمينه و متن اصلي مكتب فلسفي را بر فلسفه مشائي (ارسطويي) گذاشت كاري كه تقريباً همه فلاسفه مسلمان كرده اند و حتي شيخ اشراق هم بيشتر كارهاي خود را بر آن اساس نوشته و مي شود گفت راه و رويه اي بود كه گروه باطنيه داشتند. اما اقتباس او از فلسفه مشائي فقط در حد يك چارچوب كلي بود و ملاصدرا توانست تغييرات اساسي در مسايل آن به وجود آورد و به آن تعالي ببخشد. گذشته از آنكه مكتب ارسطو به قول معروف حداكثر دويست مسأله را در بر مي گرفت و ابن سينا و فلاسفه ديگر آن را تا حدود هفتصد مسأله فاخر رساندند. مسايل و مطالبي كه شايد ارسطو و يونانيان پس از او از درك آن عاجز بودند. بنابراين فلسفه ملاصدرا قابل مقايسه با مكتب مشاء نيست و خواهيم گفت كه مكتب خود را تقريباً بر خرابه هاي مكتب ارسطو بنا كرد نه اينكه پيرو يا مفسر آن باشد.
* مكتب ملاصدرا با فلسفه اشراقي افلاطون و سقراط و حكماي پيش از آن دو چه تفاوتي دارد؟
** ببينيد، فلسفه اشراقي باستاني و مطالبي كه از آنها رسيده بود بسيار خام و خالي از استدلال بود و رمزگونه بيان شده بود، ولي ملاصدرا در عين آنكه از ميراث آنها بهره گرفت؛ اما اولاً همه مطالبي را كه پذيرفته بود به صورت منطقي و فلسفي اثبات و استدلال كرد و آن خام را پخته و فلسفي و فني كرد، دوم آنكه از آن فلاسفه دفاع كرد و آنها را از تهمتهايي كه ارسطو به آنها زده بود، مبرا نمود.
نتيجه آنكه، جايگاه مكتب فلسفي ملاصدرا به مراتب بالاتر از فلسفه يونان قديم است؛ چه مكتب مشائي و چه مكتب اشراقي، ملاصدرا با آنكه به عرفان افلوطيني اسكندراني معتقد بود، اما آنچنان از آن پيشي گرفت و عرفان و فلسفه اسلامي را رشد داد و بالا برد كه امروز ديگر عرفان قبل از اسلام جلوه اي ندارد.
اما فلسفه ملاصدرا در مقايسه با فلسفه هاي غربي بعد از او از دكارت شروع مي شود. اين مقايسه وقتي ممكن است كه ارزيابي درستي از فلسفه جديد غربي (بعد از رنسانس) داشته باشيم و در اين باره از چند منظر مي توان به مسأله نظر كرد:
اولاً - فلسفه جديد غربي براساس انسان محوري و حتي به كنار گذاشتن عوالم نامحسوس حتي خدا بنا شده و از اين رهگذر كمبودهاي بسياري را در خود دارد. از اين نظر فلسفه جامع ملاصدرا كه علاوه بر پاسخ يابي و پاسخگويي به مسايل فلسفه هاي جديد، مسايل ديگر فلسفه الهي و ماوراء طبيعت را هم شامل مي شود بر همه آنها برتري دارد.
ثانياً - در فلسفه هاي جديد نگاه فلسفي معمولاً يك نگاه جامع و فراگير به جهان و انسان نيست و كمتر به يك دستگاه فلسفي منسجم و كامل شباهت دارد. مثلاً كانت فقط بعد معرفت شناسي را محور فلسفه خود قرار داده يا در مكاتب ديگر مسايل زيادي از فلسفه را رها كرده و از آن بحث نكرده اند، حال آنكه مكتب ملاصدرا يك دستگاه فلسفي منظم و جامع و هماهنگ است و اصول آن مكمل يكديگر و اين اصول كليدي براي حل مسايل ديگر فلسفي مي باشد.
ثالثاً - برداشت ناصحيح برخي از اين مكتبها از مباحث و مفاهيم فلسفي است؛ مثل به كار بردن غلط اصطلاح اگزيستانس كه به معني وجود است، ولي مصداق آن را ماهيت معرفي مي كنند يا تعبير «معنادار» بودن كه آن را معادل تجربي و قابل حس بودن مي گيرند و حقايق نامحسوس را بي معنا يعني غير موجود مي دانند و از حوزه تفكر فلسفي خود بيرون مي اندازند و امثال اين گونه مواضع كه سبب ضعف بينش فلسفي مي شود و فلسفه ملاصدرا از اين گونه كمبودها به دور است و في المثل در حكم يك حكيم سالخورده و داناست كه در برابر جوانان نو رسيده و بي تجربه قرار گرفته باشد.
اما بررسي جايگاه فلسفه ملاصدرا در ميان مكاتب اسلامي فلسفي و كلامي به طور خاص، پاسخ اين است كه مكتب ملاصدرا هم از لحاظ عمق و هم از لحاظ فلسفي بودن استدلالها و دقيق بودن بررسيها و استحكام اصولي مانند اصالت وجود و مشكك بودن آن يا اثبات مسايل مهم جديدي مانند اصل حركت جوهري ماده يا نحوه حدوث نفس انسان و همچنين از لحاظ روش بحث (روش شناسي) با مكتب مشائي ابن سينا و مكتب اشراقي سهروردي و مكتبهاي كلامي مسلمانان تفاوت بسيار دارد و در سطحي بسيار بالاتر از آنها قرار گرفته است.
ملاصدرا مسايلي را كه ابن سينا قادر به حل آن نبود، به خوبي حل كرده و مسايل فلسفه اشراقي و حتي عرفان اسلامي را با پخته و استدلالي كردن مسايل به كلي عوض كرده است.
از اين جهت است كه مكتب ملاصدرا در نظر فلاسفه متأخر به عنوان ثمره و صورت تكامل يافته فلسفه اسلامي و تنها مكتب قابل دفاع شناخته مي شود و جايگاه منحصر به فردي يافته است.
* مشرب خاص تفكر صدرايي كه آن را از ديگر مكتبهاي فلسفي ممتاز مي كند، چيست؟
** وجه بارز امتيازات مكتب ملاصدرا نوع نگاه به عقل و وحي و كشف است. وحي همان قرآن و به دنبال آن حديث است و ملاصدرا آن را معيار نخستين تفكر فلسفي مي داند، زيرا در جايگاه مستحكمي قرار دارد. براي عقل هم اعتبار بسيار قايل است ولي آن را معيار منحصر به فرد نمي داند و براي آن اين حق را قايل نيست كه با وحي و كشف درافتد.
ملاصدرا به پيروي از عرفان براي كشف و شهود كساني كه حقيقتاً از آن برخوردارند، اعتبار قايل است و بين كشف و شهود عارف حقيقي با وحي و عقل منافاتي نمي بيند، زيرا هم عقل و هم عشق جايگاه خود را در وصول به حقيقت دارند و شهود نوعي تجربه غيرحسي است.
ملاصدرا معتقد است، وحي و شهود و عقل در طول هم هستند نه در عرض هم يعني عقل قادر به مقابله آن دو نيست، ولي در جاي خود ابزاري است الهي كه خداوند آن را به انسان داده و به تعبيري ديگر عقل انسان خليفه خدا در انسان است، همان طور كه خود انسان خليفه خدا بر روي زمين است.
امتياز ملاصدرا به اين است كه اين سه منبع را كه مكتبهاي ديگر يكي از آنها را قبول داشتند با هم آميخت و هر سه را قبول كرد و براي هر يك مسندي و مقامي جداگانه ساخت.
* مهمترين نوآوريها و ابتكارات صدرالدين شيرازي در حوزه فلسفه كدام است؟ يكي از نظريات مهم ملاصدرا «نظريه حركت جوهري» است، لطفاً قدري اين نظريه را براي مخاطبان ما تبيين فرماييد.
** مهمترين نوآوريهاي ملاصدرا اثبات اصالت وجود و اعتباري بودن ماهيت است كه كليد همه فلسفه اوست، يكي از شاخه هاي اين اصل اثبات مدرج و ذومراتب بودن وجود امكاني است، يعني وجود را به شكل شبكه اي طولي و عرضي يا عمودي و افقي تصوير مي كند و موجودات هر يك برحسب ارزش وجودي و وزن خود در هستي در جا و نقطه اي از اين شبكه قرار دارند و مي دانيد كه منطق فازي (Fuzzy) كه پرداخته يك استاد ايراني است و امروز در صنايع و فناوري جاي مهمي يافته از اين اصل الهام گرفته است.
شاخه ديگر اصالت وجود، اصل حركت جوهري در جهان مادي است، بنابراين اصل، هستي مانند يك آهنگ در يك سمفوني بزرگ است كه از زخمه هاي متوالي بر ساز هستي حاصل مي شود و به تعبير عرفاني: خداوند كه هستي بخش عالم است در هر لحظه، وجودي ايجاد مي كند (كل يوم هو في شأن) و اين موجودات جمع و امتداد همه آن لحظات و آنات است و اگر يك لحظه اين ايجاد از طرف خداوند قطع شود همه چيز نابود مي شود. (اگر نازي كند درهم فرو ريزند قالبها)
اصول ديگري هم هست كه در سراسر كتابهاي او گسترده بحث شده و بنابر نوشته و شمارش خود ملاصدرا نوآوريهاي او از يكصد و هفتاد هم بيشتر است.
* برخي مستشرقين يا تاريخ نگاران فلسفه در غرب، هنگامي كه از تاريخ فلسفه اسلامي يا شرق سخن مي گويند نامي از ملاصدرا و مكتب او نمي برند؛ علت اين نوع نگاه آنها چيست؟
** سبب آنكه ملاصدرا در غرب تا اين اواخر ناشناخته بود آن است كه فلاسفه پيش از او مانند ابن سينا و ابن رشد در دوره قرون وسطاي اروپا و سلطه كليسا (معروف به دوره اسكولاستيك) از طريق ترجمه كتابهاي عربي از اسپانيا به اروپا شناخته شده بودند و پس از دوره نوزايي (رنسانس) در اروپا و تحولات عميق اجتماعي آنجا فلسفه كليسايي هم متروك شد و رابطه فلسفه غربي با فلسفه و فلاسفه اسلامي و ايراني قطع و نام فلاسفه مسلمان تقريباً فراموش گرديد.
ملاصدرا هم دوره دكارت است و دكارت متعلق به دوران جديد اروپاست كه فلسفه رشد در آن دوره خود را از صفر شروع كرد و نه فقط به فلسفه اسكولاستيك پشت پا زد كه حتي به فلسفه معاصر خود در ايران هم توجهي نداشت و تقريباً از آن بي اطلاع مانده بود. از اين رو نه ملاصدرا و نه فلاسفه پس از وي در غرب شناخته نشدند، به جز اندك ترجمه هايي كه از كتابهاي ملاصدرا توسط يك شرق شناس آلماني به نام «هورتن» و در اين اواخر كارهاي پرفسور هانري كربن فرانسوي انجام شد.
اما از زمان برگزاري اولين همايش جهاني ملاصدرا در سال 1378 اين فيلسوف به طور عجيبي در محافل فلسفي شناخته شده و تأليفات و ترجمه هايي پيرامون مكتب او در همين فاصله به وجود آمده است و مي رود كه جايگاه حقيقي خود را پيدا كند.
* ملاصدرا و پيروان او با اينكه دستي در علم كلام داشته اند، اما با آن مخالفت مي كردند. دليل اين مخالفت چه بوده است؟
** مخالفت ملاصدرا با علم كلام با مكاتب اشعريت و معتزله است و سبب مخالفت او با آنها نارسايي و خامي آنهاست. مي دانيد كه مؤسس و پايه گذار علم كلام از لحاظ تاريخي شيعه اماميه هستند و آغاز آن از زمان و زبان حضرت اميرالمؤمنين علي(ع) بوده و از زمان امام صادق(ع) شيعيان معروف به باطنيه و يا اسماعيليه آن را با فلسفه يوناني (مشائي و اشراقي) و عرفان آميخته و سرانجام در زمان خواجه نصيرالدين طوسي رسماً علم كلام (شيعي و غيرشيعي) به فلسفه اي مستقل و منسجم تبديل شد و سرانجام توسط ملاصدرا تكميل شد و به شكل حكمت متعاليه درآمد.
ملاصدرا با علم كلام شيعي مخالفتي نداشت، زيرا منبع آن ارشادات ائمه شيعه بود او فقط با متكلمين آن هم متكلمين قبل از طوسي مخالفت نموده است و گفتيم كه سبب آن ضعف و نارسايي استدلالهاي آنها بود.
* چرا ملاصدرا چنان كه ابن سينا در غرب شناخته شده است - جز توجه ويژه پرفسور هانري كربن - در غرب شناخته شده نيست؟
** ابن سينا را كليساهاي لاتين اروپا معروف كردند، ولي با انقلاب اجتماعي اروپا و انزواي كليسا و فلسفه او رابطه فلسفي شرق وغرب قطع شد. هانري كربن احتمالاً با مطالعه آثار ترجمه شده ملاصدرا و سهروردي و صوفيه و اسماعيليه به مكتب ملاصدرا علاقمند شد و با اقامت هر ساله خود در ايران توانست از نزديك با مكتب ملاصدرا آشنا شود.
* ملاصدرا و فلسفه او براي انسان امروز چه پيامي مي تواند داشته باشد و ما چگونه مي توانيم در رساندن اين پيام به انسان امروز و نسل معاصر موفق باشيم؟
** همانطور كه گفتيم فلسفه ملاصدرا مكتبي جامع و فراگير و همچنين جوان و پويا و كشدار است، يعني با مهارت مي توان آن را با مسايل امروزي فلسفه هماهنگ كرد و به حل مسايل فلسفي جديد پرداخت.
انسان امروز تشنه پاسخ براي پرسشهاي مهم خود است و متأسفانه فلسفه هاي غربي با وجود تنوع و كثرت خود قادر به پاسخ به آن نبوده اند. اما فلسفه ملاصدرا مي تواند هم از لحاظ نظري به بشر امروز يك نگاه فلسفي و جهان بيني درست و قانع كننده بدهد و هم براساس اين بينش معنوي مطابق با فطرت بشر مي تواند خط زندگي او را ترسيم كند و راه سعادت و راحت را به او نشان دهد. تنها مشكل در اين كار نبود پل ارتباطي بين ملاصدرا و مردم جهان است كه بايد به وسيله مؤسساتي مانند بنياد حكمت اسلامي صدرا اين پل زده شود و فعال شود - خوشبختانه اين بنياد بيش از حد انتظار موفقيت بين المللي داشته و هم اكنون مرجع سؤالات و درخواستهاي محافل فلسفي است. ولي بي توجهي دولت و مسؤولان فرهنگي و ضعف بنيه مالي دوام اين پل را به خطر مي اندازد و استادان و كارگزاران دست اندركار را در دام يأس گرفتار مي كند.
ما گاهي به مسؤولان تذكر داده ايم و به وظيفه اي كه در ادامه كار داريم ادامه خواهيم داد، ولي توجه مسؤولان دولتي ركن عمده اي است و بايد اين كوتاهي رفع شود.

  


حكمت متعاليه صدرايي، فلسفه حال و آينده

 

*حميدرضا آيت اللهي

برخورد تاريخ با انديشه فيلسوفان متفاوت است .عوامل گوناگوني دست به دست هم مي دهند تا به يك انديشه فلسفي مجال حضور دهند تا بتواند از توجه و عنايت انديشه ورزان برخوردار شود .در تاريخ فلسفه با بسياري فيلسوفان مواجه مي شويم كه در دوران حيات خويش توفيق مي يابند تا اوج توجه و جامعه فلسفي دوران خويش را به ديدگاه جديد خود ببينند و در چالشهاي له و عليه دوران خويش مشاركت بجويند .شايد بتوان به خوبي دكارت، مارلبرانش، جان لاك، كانت و هگل را از اين دسته فيلسوفان دانست .در مقابل تاريخ فلسفه نشان از فيلسوفاني مي دهد كه اين بخت با آنها يار نبوده و در دوران زندگي خود آراي فلسفي شان توجه و اقبالي را نيافته است و در گمنامي به سر برده اند، ولي پس از مرگشان دير يا زود اقبالي وافر به ديدگاههاي فلسفي آنها شده است .گمنامي لايب نيتس در هنگام مرگ، با وجود موقعيتهاي خوب سياسي اش، نشان از اين بي مهري فلك در دوران زندگي او دارد .اما همين فلسفه لايب نيتس در قرن بيستم دوباره بازخواني مي شود و رگه هاي انديشه فلسفي او را مي توان در آراي انديشمندان اين دوران ديد .كي يركگارد در نيمه قرن نوزدهم مي ميرد، اما نظريه پردازيهاي او حتي تا اواخر قرن نوزدهم نيز مورد عنايت قرار نمي گيرد .از دهه دوم قرن بيستم، رفته رفته آراي او نه تنها مورد توجه قرار مي گيرد و روز به روز نقش مهمتري را در جغرافياي انديشه روز بشري بازي مي كند كه خود الهام بخش جريان عمده فلسفي مهمي همچون اگزيستانسياليسم مي گردد.جالب آن است كه انديشه فلسفي او الهام بخش يك تلقي جديد در فيزيك يعني فيزيك كوانتومي مي شود .بوهر ايده سطوح كوانتايي انرژي را در اتم در هنگام مطالعه كتاب كي يركگارد به مدد سطوح سه گانه كي يركگاردي ملهم شد.
گذشته از عوامل تاريخي و جغرافيايي كه در تأثيرگذاري آراي يك فيلسوف مؤثر است، نوع ظرفيتهاي وجودي يك فلسفه نيز در تأثيرگذاري آن بر انديشه بشري و راهگشا بودن آن تعيين كننده است .همين مسأله است كه يك فلسفه را پويا و پايا مي سازد و در صورت عدم وجود آن، ظرفيتها آن را به فلسفه اي تاريخي كه دوران آن به سر آمده است، تبديل مي سازند .در اين مقاله، درصدديم تا با باز نمودن عناصر پوياي فلسفه ملاصدرا، اين ظرفيتهاي وجودي را بررسي كنيم .برخي آراي حكمت متعاليه صدرايي وقتي با انديشههاي فلسفي دوران خود در حوزه هاي ديگر فلسفي جهان سنجيده مي شود، تفاوت بارز زماني آنها ديده مي شود .آرايي كه ملاصدرا در آن دوران مطرح كرده، با مسايلي كه در دويست سال پس از او عرضه شده است، قابل مقايسه ديده مي شود .هم عصر ملاصدرا، دكارت، در مواجهه با مسأله رابطه نفس و بدن بين توازي آن دو، بر اساس مباني فلسفي اش و اتحاد آن دو بر اساس واقعيتهاي پيش رويش، آمد و شد مي كند كه خود پايه گذار مسايل بسيار ديگري در فلسفه مي گردد .اما تبيين از نفس به «جسمانية الحدوث و روحانية البقاء» توسط ملاصدرا كه نگاه فلسفي قرن بيستمي (همچون نگاه وايتهد و برگسون )به آن نزديك مي شود، خود بخوبي از پس تمايز در عين اتحاد و اتحاد در عين تمايز بين نفس و بدن برمي آيد .بدن آنكه در ماترياليستي نگاه كردن به نفوس حيواني و نباتي -همچون دكارت -گرفتار آيد .اين گونه است كه ظرفيت وجودي يك فلسفه همچون فلسفه ملاصدرا مي تواند نه تنها مشكل گشايي كند، بلكه كليدهاي ويژه اي براي حل و عقد زواياي تاريك انديشه بشري در آينده ايفا كند.اكنون با توجه به اين نگرش صدرايي است كه روانشناسان را به يك نگرش جديدي در برابر تقابل دو نوع تلقي دارويي -جسماني و نگرش ذهني -ادراكي مي رساند كه نافي هيچ يك از آن دو نيست و جمع شايسته اي از آن را در اختيار مي نهد .اين پژوهشها همانهايي هستند كه از اين پس بايد به انجام برسد تا نگرشهاي جديد روانشناسانه و حتي فلسفه ذهن از آن برخوردار شود .اين همان ظرفيت وجودي است كه فلسفه ملاصدرا واجد است و پويايي خود را در اين باب مي نمايد .در ساليان اخير پژوهشهاي بسياري حول تطبيق و مقايسه انديشه ملاصدرا و متفكران معاصر غربي به انجام رسيده و مي رسد .با وجود آن كه ملاحظاتي چند در اين نوع مقايسه وجود دارد و دو فضاي فكري متفاوت غرب و فرهنگ اسلامي ايران نحوه اين مقايسه ها را با مشكلاتي مواجه مي سازد، ولي خود اين كنكاشها نشان از اموري چند دارد :اولاً، به ظرفيت باز انديشه ملاصدرا اشاره دارد كه مي تواند پا به پاي بسياري از نگرشهاي نوين مطالب بسياري را براي عرضه ارائه نمايد .ثانياً، اگر تاريخ انديشه بشر را جرياني بدانيم كه در جهت روشنتر شدن بسياري از تاريكي هاي ذهن بشري يك تأثير و تأثر متقابل را مي نمايد (بدون آن كه ارزش گذاري تكاملي براي آن داشته باشيم )آن گاه به اين نظر مي رسيم كه اين مقايسه ها خود برخاسته از آن است كه با ظهور انديشه هاي جديد بسياري از انديشه هاي پيش گفته، وضوح و عمق خويش را مي نمايانند .بدين صورت است كه وقتي با تلاش انديشمندان جديد در بازنمودن يا طرح عميق تر مسائلي خاص از نادانسته هاي بشري مي شويم، مي توانيم در پرتو آن عمق و تيزبيني آراي حكمت متعاليه صدرايي را بيابيم .ثالثاً، اين آرا و نظريات جديد موجب مي شوند كه انديشمندان نوصدرايي در ادامه مسير حركت او به راهيابيهاي جديد براي انسان معاصر دست يابند، اما هر چه باشد اين مسيري متمايز نخواهد بود، بلكه استفاده از غناي پيشين پيشتاز آن يعني ملاصدراست .حال گذشته از مسأله تعامل و رابطه نفس و بدن، حسب اقتضاي اين مقاله به عناصري چند از فلسفه ملاصدرا اشاره مي شود تا فلسفه حال و آينده بودن آن نشان داده شود:
1-زمان :تأمل در بحث زمان يكي از ويژگيهاي فلسفه قرن بيستم است .توجه به ويژگي سيال بودن زمان در قرن بيستم محور آراي فيلسوفان مهمي گرديده است .شرايط تفكر ويتاليستي و پويشي از يك سو و تفكر اگزيستانسياليستي از سوي ديگر بود كه پويايي زمان را محور توجه ويژه اي نمود.
كانت زمان را در قالب مقولات حس بيان كرد .«هر گونه نگاه مقولي به زمان، خود ايستا ساختن آن و مكاني نگاه كردن به آن است.» همين امر جنبه پويايي زمان را در قالب معرفت شناسي جديد ناديده گرفت .در قرن بيستم با طرح بحث زمان توسط برگستون و تأكيد او بر جنبه پويايي آن كه نه با هوش كه با شهود قابل وصول است، بحث زمان جلوه اي ديگر يافت .برگستون سعي كرد تا با فرا رفتن از نگاه مقولي معرفت شناختي كانتي، ماهيت واقعي زمان را نشان دهد .او براي چنين فراروي ديگر به قالبهاي ذهني تكيه ننمود .او «شهود» را به كار آورد تا تبيين عالم بر اساس تحول پويا ميسر شود .همين مسير وايتهد با فلسفه پويشي خود با تأكيد بر رخداد كه در نظر او عنصر اوليه عالم به شمار مي آمد، راه نوي را پيش نهاد .از اينها در پرتو نگرش اگزيستانسياليستي خود بود كه توانست زمان را در كنار هستي و نه چيستي لحاظ كند .همه اين تحولات در فلسفه، توانست جاي را براي نگاه جديد و عميق به زمان ايجاد كند .فلسفه اصالت الوجودي ملاصدرا به بركت اصل بنيادين خود، يعني اصالت الوجود، حركت و زمان را از قالب مفاهيم ماهوي خارج ساخت و در ذات ماده جاي داد .نگاه به زمان به جاي نگاه به عنصري مقولي از ماده به توجه به عنصري وجودي تبديل يافت .حركت، بنياد خويش را در جوهر و ذات ماده، دست در دست زمان كه آن هم در ذات ماده است، يافت .همين امر موجب گرديد كه تحول و پويايي نه در نگاه بيروني و عارضي ماده كه عين ذات عالم مادي گرديد .تفاوت بين حركت قطعيه و توسطيه توسط صدراييان خود مبتني بر تفاوت اين دو نوع نگارش بود .بديهي است ما كه اكنون با دستاوردهاي فلسفي غرب در قرن بيستم با اين موضوع مواجهيم، شرايط مناسبتري را يافته ايم تا عمق نگرش صدرايي را در اين باب بفهميم .با توجه به نگرش معاصر به مسأله زمان، حكمت متعاليه صدرايي فلسفه اي معاصر مي گردد كه مي تواند در گفتگو با آراي معاصران قرار گيرد. اين عنصر فلسفه صدرايي همچنين مي تواند مبنايي براي بررسي فلسفي ويژگيهاي ديگر ماده گردد كه در فيزيك جديد و نگرش نسبيتي -كوانتومي بدانها نياز است.
2-مقولات فاهمه و معقولات ثانيه فلسفي :كانت در درك مفاهيم بنيادين فلسفي همچون عليت، جوهر، وجود و ضرورت راه را در اعتبار مقولات فاهمه ديد كه به طور پيشين قالب بندي ذهن ما را تشكيل مي دهند .اين نوع تبيين كانتي، نتايجي را به همراه آورد كه كانت را در مواجهه با برخي مسايل بنيادين در موضعي انكار كننده قرار داد .درك معناي واجب الوجود در قالب ساختار معرفت شناسانه پيشنهادي كانت دچار مشكلاتي جدي شد .او با اين كه عليت را ناگزير در مقولات فاهمه مي گنجاند، ولي نمي تواند در بخشي ديگر از فلسفه اش آن را به صورت وجودي نبيند، از اين رو «نومن» را علت «فنومن» ذكر كرد .علتي كه بعد از «فنومن» نگري، جاي داشت، حال قبل از آن و بين «نومن» و «فنومن» واقع مي شود.آنها كه با معقولات ثانيه فلسفي در حكمت صدرايي آشنا هستند، ديگر اكنون به راه حل كاملاً متفاوت ملاصدرا در اين مسأله به خوبي آشنا هستند .تقريباً براي اين افراد آشكار است كه در چارچوب نظام فكري ملاصدرا با بسياري از مشكلات مطرح شده پيشين مواجه نيستيم شايد مهمترين بحث در مقايسه فلسفه ملاصدرا و فلسفه كانت همين مقايسه مقولات فاهمه و معقولات ثانيه فلسفي باشد.
3-وجود و تقدم آن بر ماهيت :وقتي كانت تمام سعي خود را مصروف يك نظام معرفتي منسجم نمود و در نهايت هگل در ادامه تلاش او ضرورتاً به يك ايده آليسم كل نگرمي رسد، بشريت آن عصر را با يك دغدغه وجودي مواجه مي كند .با هگل اين كل نگري در بسياري از ابعاد عملي زندگي اثر مي گذارد و تأثير آن در اخلاق و سياست، نگرش خاص دولت را پديد مي آورد .نياز به فرار رفتن از تفكر ماهوي به خوبي در آرا و نظريات كي يركگارد خود را مي نماياند.اقبال جدي به اين نوع نگرش ظهور انواع متفاوتي را از اين دغدغه وجودي در قرن بيستم به وجود مي آورد .نيچه، هايدگر، ياسپرس و سارتر با نگاه تقدمي به وجود نه نگاه مؤخر به وجود، نوع جديدي از مواجهه فلسفي پديد آوردند كه در پرتو آن از زاويه اي ديگر به عالم نگاه شد و مبنايي عميقتر براي تبيين آن پديد آورد.اين تغيير نگرش هم مبنايي براي ملاصدرا بود تا به تعميق مسايل فلسفي از ظاهر ماهوي به باطن وجودي، آن تغيير نگرش مبنايي را به وجود آورد كه براي حل بسياري از مشكلات فلسفي راه مؤثرتر ارائه نمايد .تأكيد بر وجود پيش از ماهيت همان زاويه عميق است كه نياز فلسفي معاصر بر آن تأكيد كرده بود .اگر چه مباني و نتايج اين تقدم وجود در فلسفه ملاصدرا با آنچه در فلسفه غرب مي گذرد، تفاوت دارد ولي ظهور دغدغه فلسفي معاصر، درك اهميت نگاه ملاصدرا را در چهار قرن پيش به خوبي باز مي نمايد و اين همان توجه فيلسوف معاصر است كه زمينه گفتگو را بين او و فلسفه معاصر ضروري مي سازد.
4-هرمنوتيك :گرچه نگاه هرمنوتيكي به متن و بخصوص متون مقدس با شلايرماخر جدي مي شود، ولي درگير شدن نگاه هرمنوتيكي با وجود، در «هايدگر» و «گادامر» مبنايي ديگر مي يابد .اين مطلب در تفسير و تحليل متون، صرف نگاه به شرايط جغرافيايي تاريخي كفايت نمي كند، بلكه اصل كلمه و سخن در درگيري وجودي خود را مي نماياند .وقتي در آراي تفسيري ملاصدرا با ظهور وجودي كلام الهي و نگاه وجودي به آن مواجه مي شويم، اين نوع هرمنوتيك بنيادين، درك عميقي در برخورد با متون فراهم مي آورد .هرمنوتيك معاصر و تلاشهاي فلسفي كه در اين باب به انجام مي رسد .زمينه فلسفي مساعدي را فراهم آورده است تا در پرتو آن نگاه متفاوت ولي وجودي صدرا راه ارايه نظريه عميق و تأثيرگذار در اين باب عرضه گردد .نمونه هاي فوق بالندگي هايي چند در انديشه صدرايي بود كه فلسفه معاصر غربي زمينه درك و مفاهمه آن را به وجود آورده است .
با وجود آنكه هر يك از فلسفه صدرايي و فلسفه غربي خاستگاه خاص خويش را داشته اند و بر مباني متفاوتي نگاه فلسفي خويش را عرضه مي دارند، ولي قرابتهاي بسياري را مي توان يافت كه راه گفتگو را بين اين دو ذخيره بزرگ فكري عالم گشود .در پايان متذكر مي گردد كه موارد ذكر شده صرفاً نمونه هاي چندي از دقت نظرهاي انديشه صدرايي بود كه در فلسفه معاصر بالندگي آن دوش به دوش بسياري انديشه هاي زنده جهاني و حتي پيشتاز نسبت به آنها قابل طرح است.موارد ديگري را نيز مي توان برشمرد كه هر يك خود بحثي جداگانه از بالندگي هاي فلسفه صدرايي خواهد بود .

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 Info@qudsdaily.com