تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادی
عشقستان
ورزشی
هنری
حوادث
سوسه
كفشدوزك
شهرستانها
ستونها
اخبار ویژه
نداي آشنا
صفحه آخر
یادداشت روز
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2007-05-24
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

پنج شنبه 3خرداد ماه 1386

[ عشقستان ]
 * گفت و گو با صديقه زماني همسر شهيد دكتر عبدالرضا موسوي، فرمانده سپاه خرمشهر؛
خرمشهر، شهر همه ايرانيان است
 * نگاهي كوتاه به عمليات بزرگ بيت المقدس (بازپس گيري خرمشهر)؛
درخشش يك پيروزي بزرگ
 * يادي از شهيد محمد جهان آرا ؛ ممد نبودي ببيني شهر آزاد گشته
 * نقش نيروي هوايي ارتش، در حماسه بازپس گيري خرمشهر
 * فرازهايي از دستنوشته هاي شهيد بهروز مرادي؛خاك خرمشهر دامنگير است
 * بريم خرمشهر چند تا ديوار بنويسيم!
 * آشنايي با يادمانهاي دفاع مقدس؛ايستگاه حسينيه

گفت و گو با صديقه زماني همسر شهيد دكتر عبدالرضا موسوي، فرمانده سپاه خرمشهر؛
خرمشهر، شهر همه ايرانيان است

 

* فرحروز صداقت

اكنون درست جايي هستم كه چند ماه قبل بودم و از شكاف يك ديوار به آن سوي رودخانه نگاه مي كردم، دزدكي و با احتياط. حالا






مي خواهم به آن سوي رود بروم؛ به خانه! از پل نظامي ميگذريم، راحت نيست. در ميان ازدحام جمعيت و نيرو و ماشينهايي كه بوق مي زنند وارد شهر مي شويم. هيچ جا را نميشناسيم، شهر به هم ريخته است، خيابانها معلوم نيستند، كنار كارون همه سنگر است و اسلحه ها و فشنگهايي كه بر روي زمين رها شده اند و صداي انفجار مي آيد. گلدسته هاي مسجد جامع، تنها علامت آشنا هستند. از مسجد جامع تا خانه ما فقط دويست قدم راه بود. در تمام راهي كه آمديم حتي يك جا آشنا به نظر نمي رسيد. هرچه بود ويراني بود و ويراني. به مسجد جامع رسيديم، به طرف خانه حركت كرديم، تمام خانه هاي صفا، صاف صاف بود. راه ورودي خانه، ريزش كرده بود. از حسينيه وارد شديم ، خانه اي در كار نبود. اتاق كوچيكه سوخته بود. اتاق من، اتاق بتول، اتاق سميره و...!




جاسم به خرمشهر نرسيد. روي جاده اهواز به خرمشهرپشت ديوارهاي شهر به شهادت رسيد و عمو صفر پدر پير حميد هم خرمشهر را نديد. وقتي به او گفتند: « عمو صفر خرمشهر آزاد شد!» خنديد و بر زمين افتاد.هر چه تكانش دادند از جايش بلند نشد. دكتر گفت: سكته كرده از خوشحالي! اما من خرمشهر را ديدم، راست مي گويم. من خرمشهر را ديدم.
* راوي: سيد سعيد موسوي
***
* خرمشهر
او هم اهل خرمشهر است. همسر شهيد عبدالرضا موسوي، فرمانده شهيد سپاه خرمشهر. از وقتي دكتر موسوي شهيد شد و بعد هم خرمشهر آزاد شد، يك دم آرام و قرار ندارد. همه دغدغههايش مشكلات مردم خرمشهر است و خرمشهر؛
با اين كه از او مي خواهم درباره شهيد موسوي بگويد، اما انگار فكر خرمشهر يك دم رهايش نمي كند و مي گويد: خرمشهر قبل از جنگ به علت موقعيت تجاري عالي اش يك شهر بسيار مهم بود و بزرگترين و پر رونق ترين بندر ايران شمرده مي شد. بسياري از تجار و بازرگانان در آن جا زندگي مي كردند، وجود شركتهاي خارجي و داخلي، كنسولگريها و رفت و آمد بازرگانان همه باعث رونق اقتصادي خرمشهر بود. ولي در طول جنگ چون خرمشهر يك شهر مرزي و درگير جنگ بود، بنادر ديگر توسعه زيادي پيدا كردند و بعد از جنگ خود به خود فعاليتهاي بندري خرمشهر از بين رفت! خانم صديقه زماني باز هم دوست دارد از خرمشهر بگويد ومي گويد: در چند سال اخير كه خرمشهر، « بندرآزاد» اعلام شد، عده اي از مردم كه نتوانسته بودند در شهرهاي ديگر زندگيشان را ساماندهي كنند و مردم روستاهاي اطراف كه روستاهايشان نابود شده بود به اميد حمايت دولت به خرمشهر برگشتند و در خانه خرابه هاي شهر، زندگي در خرمشهر را انتخاب كردند، به اميد روزي كه خرمشهر آباد شود.
*خرمشهر، شهر همه مردم ايران
صداي تپش قلب يك خرمشهري عاشق را حتي از پشت گوشي تلفن هم مي توان شنيد و من صداي تپش قلبي ر ا مي شنوم كه اگر زماني براي مقاومت و پيروزي اين شهر مي تپيد، امروز براي آباداني و خوشبختي و خوشحالي مردم خرمشهر تندتر از هميشه مي تپد؛ همسر شهيد دكتر موسوي در ادامه مي گويد: احساس مي كنم ما يك دين به خون شهدا بخصوص شهداي خرمشهر داريم. البته خرمشهر شهر همه ملت ايران است و همه در آزاد سازي آن سهيم بوده اند. همه شهدا و رزمندگان و شهداي عمليات بيت المقدس و... و من فكر مي كنم امروز مردم و مسؤولان ايران اين دين را بايد با كمك به مردم خرمشهر و آبادسازي آن ادا كنند و همان طور كه براي آزاد سازي خرمشهر همه جوانان از سراسر كشور بسيج شدند و همه اعم از بسيج، سپاه، ارتش، مسؤولان و مردم دغدغه شان شد آزادي خرمشهر، امروز هم بايد براي آبادي خرمشهر بسيج شوند تا مشكلات اين شهر ر ا از ميان بردارند. مشكلاتي چون فقر، بيكاري، اعتياد جوانان و مشكلات ديگري كه زيبنده خرمشهر نيست. از خانم زماني ميخواهم از شهيد موسوي بگويد، اما او مي گويد: بگذاريد بگويم كه با تمام تلاشي كه سالهاي سال كرديم، قسمتي از خرمشهر به عنوان منطقه آزاد اروند اعلام شد و اين شامل همه خرمشهر نيست و براي اين كه تحولي در زندگي مردم ايجاد شود، لازمه اش اين است كه همه شهر جزو منطقه آزاد اروند اعلام شود تا در زندگي و معيشت مردم اثر مثبتي داشته باشد.
همسر شهيد موسوي آخرين درخواست خود را نيز در ادامه صحبت هايش اعلام مي كند و مي گويد: البته رئيس جمهور محترم در سفر استاني و سفر به شهر خرمشهر اين خبر را اعلام كردند، اما هنوز در هيأت دولت تصويب نشده است و اميد داريم اين خبر خوش را در سوم خرداد اعلام كنند كه « همه خرمشهر منطقه آزاد است » تا شهر از بند مشكلات فعلي رهايي پيدا كند.
* شهيد دكتر موسوي
هر چند اگر محدوديت صفحه نباشد من دوست دارم درباره خرمشهر، وضعيت امروز مردم خرمشهر جوانان و... سوأل كنم و خانم زماني هم دوست دارند ساعتها بدون خستگي پاسخ دهند اما برمي گردم به سوژه سوم خرداد و يادي از شهيد دكتر عبدالرضا موسوي؛ همسر شهيد موسوي ابتدا درباره خصوصيات شهيد صحبت مي كند شايد به اين دليل كه بين خصوصيان اخلاقي شهيد با صحبت ها و درخواستهاي خانم زماني براي شهر خرمشهر رابطه اي تنگاتنگ وجود دارد.
او مي گويد: شهيد موسوي فردي بود كه قبل و بعد از انقلاب و حتي به هنگام جنگ، لحظه اي از كمك به مستضعفان و محرومان غافل نمي شد. كمك به مردم جزو برنامه هاي اصلي زندگي او بود، البته روحيه ايثارگري و فداكاري و از خود گذشتگي را همه بچه هاي انقلاب و جنگ داشتند و اين صفات در شهيد موسوي بارز بود و جزو خصوصيات اخلاقي او به شمار مي رفت. شهيد موسوي مصداق آيه « اشداء علي الكفار رحماء بينهم » بود. در منزل متواضع و راحت بود و در محل كار جدي و فعاليتهاي اجتماعي فراواني داشت.
* زن از نگاه شهيد
صديقه زماني همسر شهيد موسوي در توصيف خصوصيات شهيد و ديدگاه او نسبت به زن مي گويد: شهيد موسوي مقام و منزلت خاصي براي زن مسلمان قايل بودند و زن را يك انسان ويژه با تمام شرايط انساني مي دانستند. به عنوان مثال ايشان خود را ملزم به كمك در كارهاي خانه مي كرد و انتظار نداشت كه كارهاي خانه و آشپزي را من انجام دهم، يعني چنين انتظاراتي را به عنوان زن از من نداشتند!
* مقاومت 5 روزه
با خانم صديقه زماني بر مي گرديم به 25 سال قبل. زماني كه جنگ به ما تحميل شد.
او مي گويد: ما اهل خرمشهر و ساكن خرمشهر بوديم. قبل از شروع رسمي جنگ، جنگ در منطقه مرزي آغاز شده بود. بچههاي سپاه خرمشهر سعي داشتند هشدار جدي خود را از طريق راديو و تلويزيون آبادان به گوش همه برسانند، يعني جنگ از نظر بچه هاي خرمشهر شروع شده بود و بچه هاي سپاه خرمشهر از جمله شهيد موسوي كه فرمانده عمليات سپاه خرمشهر بود در مرز درگير بودند.
خانم زماني به دوران مقاومت 5 روزه خرمشهر اشاره مي كند و مي گويد: روز هجدهم بود و ما هنوز در خرمشهر بوديم. توپ و گلوله و خمپاره بود كه بر سر شهر مي باريد. در مقابل سپاه خرمشهر فقط يك قبضه خمپاره انداز داشت كه آن را هم از ضد انقلابيون وابسته به عراق به غنيمت گرفته بود!
يعني در واقع بچه هاي خرمشهر با دستهاي خالي مي جنگيدند. همان روز بود كه دكتر موسوي در گمرك خرمشهر در درگيري تن به تن با نيروهاي عراقي مجروح شد و يك تير به ناحيه كمر و نخاع او اصابت كرد و تا آخر عمر هم درد شديدي مي كشيد. با وجود اين درد را تحمل مي كرد و بروز نمي داد.
* همه درد شهيد
خانم زماني طوري از شهيد موسوي صحبت مي كند كه مي توانم همه قهرماني ها و تلاشهاي او را لحظاتي در ذهنم مجسم كنم.
او مي گويد: وقتي خرمشهر سقوط كرد داغ بزرگي بر دلمان نشست. بعد از آن، شهيد موسوي براي باز پس گيري خرمشهر سر از پا نمي شناخت. شبانه روز تلاش مي كرد. در عمليات ثامن الائمه (ع) ( شكسته شدن حصر آبادان ) كه شهيد جهان آرا در سانحه هوايي شهيد شدند، به اصرار بچه هاي سپاه خرمشهر به عنوان فرمانده سپاه خرمشهر انتخاب شدند. البته قبل از آن هم جزو شوراي فرماندهي و فرمانده عمليات بودند واز سال 60 مستقيماً مسؤوليت جبهه خرمشهر را بر عهده گرفته بودند و در خدمت جبهه بودند تا زمان شهادتشان!
* زمان شهادت
او با صدايي حزين از نحوه شهادت دكتر موسوي مي گويد:
وقتي قرار بر عمليات بيت المقدس شد، يك لحظه آرام و قرار نداشت. فرماندهي تيپ 22 بدر كه همه بچه هاي خرمشهر در آن جمع بودند را قبول نكرد. دوست داشت مثل يك بسيجي ساده با موتور در خط مقدم جبهه فعاليت كند. در عملياتهاي شناسايي حتي به خطوط عراقي ها هم مي رفت تا اينكه سرانجام در عمليات بيت المقدس دو كه مصادف با روز جمعه بود 7 ارديبهشت و تولد حضرت علي (ع)، در ساعت  3 بعدازظهربه شهادت رسيد.
دوستانش نحوه شهادتش را اين طور تعريف مي كردند: « با موتور مي ره خط مقدم و مي بينه يه رزمنده مجروح اون جا افتاده. سريع بر مي گرده و به پست امدادي اطلاع مي ده و با يه آمبولانس به منطقه مي ره. همين كه رزمنده مجروح را سوار آمبولانس مي كنه و آمبولانس حركت مي كنه، همون موقع يه گلوله توپ همون جا منفجر مي شه و شهيد موسوي ( همسر شهيد مكثي بلند مي كند) دستشون قطع مي شه پاهاشون قطع مي شه، شكمشان پاره مي شه و... و همان لحظه به آرزوي ديرينه خود كه شهادت بود مي رسد.
* مي پرسم با خرمشهر چه نسبتي داريد؟
خانم زماني اندكي سكوت مي كند. با سؤالم او را باز به فضاي خرمشهر بر مي گردانم و مي پرسم خانم زماني شما چه نسبتي با خرمشهر داريد؟! نام خرمشهر را كه مي شنود صداي لرزانش دوباره قوتي مي گيرد و با صدايي رسا مي گويد: هر چند بايد جوابي نمادين به اين سوأل بدهم، اما دوست دارم بگويم من هر چه درتوان داشتم تقديم خرمشهر كردم! براي همين دوست دارم هر چه زودتر توسعه و رشد خرمشهر را به چشم ببينم و اين كه خرمشهر بهتر از گذشته شده است.و حرف آخر خانم صديقه زماني همسر شهيد دكتر عبدالرضا موسوي و مادر دكتر فاطمه موسوي تنها يادگاري او از همسرش، باز هم خرمشهر است و خرمشهر!
او مي گويد: به نظر من ملت عزيز و غيرتمند ايران همان طور كه در زمان جنگ بسيج شدند و خرمشهر را از دست دشمن نجات دادند و آزاد كردند، امروز هم بايد در مقابل مردم ايثارگر خرمشهر اين مسؤوليت را حس كنند و خرمشهر را آباد نمايند، تا همه مردم خرمشهر با دلخوشي به شهر و ديار خود باز گردند و به شهر خود رونق دهند.
* مؤسسه بهار خرمشهر
خانم صديقه زماني مدير عامل « مؤسسه بهار خرمشهر» هم هست. از ايشان قول مي گيريم در وقتي ديگر و فرصتي به فعاليتهاي « مؤسسه بهار خرمشهر» بپردازيم .

  


نگاهي كوتاه به عمليات بزرگ بيت المقدس (بازپس گيري خرمشهر)؛
درخشش يك پيروزي بزرگ

 

اعتراف و عقب نشيني دشمن
عمليات بازپس گيري خرمشهر با نام بيت المقدس كه از تاريخ دهم ارديبهشت 1361 به مدت 26 روز در جنوب غربي اهواز انجام گرفت



يكي از درخشانترين كارنامه هاي عملياتي نيروهاي مسلح جمهوري اسلامي ايران عليه ارتش عراق به شمار مي رود كه افزون بر پايان دادن به 19 ماه اشغال نظامي قسمتي از حساس ترين نقاط خوزستان، ضربه اي قاطع به نيروهاي عراقي و توان و ميل جنگجويي آنان وارد آورد.
بي دليل نبود كه بيست روز پس از پايان اين عمليات، صدام حسين تحت تأثير ضربه كمرشكني كه اين شكست بر ارتش وي وارد نموده و همچنين به جهت بيم از آسيب پذيري بيشتر در مقابل تهاجمات گسترده تر نيروهاي مسلح جمهوري اسلامي ايران، در پوشش شعار صلح طلبي و لزوم آمادگي براي نبرد با اسرائيل به مناسبت اشغال جنوب لبنان در آستانه تشكيل كنفرانس سران كشورهاي غيرمتعهد، به صورت يك طرفه اعلام آتش بس داد و دست به عقب نشيني عمومي از ساير مناطق اشغالي زد و شكست خفت بار خود و بويژه از دست دادن خرمشهر را، يك عقب نشيني تاكتيكي عنوان نمود.
جالب اينجاست كه صدام پس از بازپس گيري خرمشهر از شدت ناراحتي بسياري از افسران و فرماندهان عالي رتبه ارتش عراق را اعدام يا مجازات كرد.
اجراي عمليات بيت المقدس با مساحت 6000 كيلومتر مربع، از نظر وسعت در طول جنگ تحميلي نظير نداشت. همچنين گذراندن 26 روز عملياتي زير حملات مكرر و پاتك هاي سنگين و متعدد دشمن در مراحل مختلف و دفع دليرانه آنها، نشان دهنده قصد قطعي و اراده استوار براي كسب پيروزي و تأمين هدفها و بويژه آزادسازي خرمشهر بود.
از نكات برجسته و استثنايي عمليات، طرح ريزي و اجراي عمليات عبور از رودخانه كارون بود كه يكي از مشكل ترين و پيچيده ترين عملياتهاي رزمي است چرا كه چه از نظر طرحريزي، چه از نظر اجرا و چه از نظر نياز به تداركات ويژگيهاي خاصي داشت. بويژه آن كه عبور از رودخانه در مقياس وسيع حدود 5 لشگر و با وجود محدوديتها كمبود تجهيزات متداول در ارتش هاي جهان مشكل مي نمود. به هر حال در سايه عزم راسخ فرزندان غيور اين آب و خاك عمليات بيت المقدس با موفقيت به انجام رسيد.
در اين عمليات بزرگ افزون بر انهدام و به غنيمت گرفته شدن انواع ادوات جنگي، حدود 19 هزار نفر از نيروهاي عراقي به اسارت درآمدند و بيش از 16 هزار نفر كشته و زخمي شدند و دست كم دو لشگر پياده و زرهي عراق منهدم شد.

  


يادي از شهيد محمد جهان آرا ؛ ممد نبودي ببيني شهر آزاد گشته

 

* زهره كهندل
ممد نبودي ببيني شهر آزاد گشته
خون يارانت پر ثمر گشته...
صداي كويتي پور، آن هم اين سرودش تنم را مي لرزاند؛ ممد نبودي ... ببيني... شهر... آزاد... آزاد... ممد...




خطوطي توي ذهنم مي چرخد و مي شود يك تصوير. مردي جوان كه چشمانش هميشه به سمت پايين است. مهم نيست كه اسمش محمد جهان آرا باشد يا نباشد، سال 1333 توي خرمشهر متولد شده باشد يا هر جاي ديگري، اينكه سال 54 ديپلمش را گرفته باشد يا در دانشگاه عالي بازرگاني درس خوانده باشد يا نه، 25 سالگي متأهل شود يا اصلاً مجرد باشد، مهم اين است كه در مهر 1360 وقتي آن مرد جوان 27 سالش شده بود حتي تكه هاي جسد سوخته اش را نتوانستند پيدا كنند.
مهم اين است كه هواپيمايي كه او و تعدادي از همرزمانش مسافر آن بوده اند توي هوا دچار نقص فني مي شود، سقوط مي كند و آن مرد جوان 27 ساله نمي تواند به يكي از بزرگترين آرزوهايش برسد. آرزوي ديدن آزادي خرمشهر. توي ذهنم هر چه مي گردم، حتي خاكسترهاي جنازه اش را هم نمي توانم پيدا كنم؛ تاريخ يك شهر... مي گردم لا به لاي برگ هاي تاريخ يك پيروزي در جستجوي رد پاي يك مرد. مردي كه هميشه چشمانش به زمين دوخته مي شد و ظاهرش آرامش ات مي داد بدون اينكه حتي با چشمانش نگاهت كند.
اين مرد در تاريخ يك شهر و يك مقاومت مردانه باليد و بزرگ شد اما در جشن پيروزي، حتي تكه هاي جسدش پيدا نشد، فقط اي كاش كه چشمانش را، خاك لياقت امانت داري داشته باشد.
نمي دانم چرا خدا آن هايي را كه دوست دارد نمي گذارد حتي جسمشان روي اين دنياي خاكي بماند و بدون اينكه فشار قبر ببينند روح و جسمشان هر دو با هم به بهشت مي رود.
فقط اي كاش كه بود و مي ديد! كاش آزادي هواي خرمشهر را با ريه هايش نفس مي كشيد، كاش دستهايش را به علامت پيروزي بالا مي برد و فرياد پيروزي سر مي داد.
فرياد مي زنم: كاش بودي و مي ديدي... اما نبودي كه ببيني شهر آزاد گشته، نبودي كه ببيني خون خودت و يارانت مرز ايران را حصار كشيده، نبودي كه ببيني جسدها روي زمين خونين شهر كفن پوشيده، نبودي كه ببيني آقا در آزادي خرمشهر خنديد و تو فقط رفته بودي براي «دادن خبر نزديك شدن به فتح» كه پروازت جاودانه شد و چشمان تو، لبخند آقا را نمي بيند، پيروزي خرمشهر را نمي بيند و چشماني را كه از شور فتح خونين شهر مي درخشد به بهاي چشمان زيباي تو...

  


نقش نيروي هوايي ارتش، در حماسه بازپس گيري خرمشهر

 

بي شك يكي از بزرگترين افتخارات نيروي هوايي ارتش به عمليات بازپس گيري خرمشهر مربوط مي شود. نيروي هوايي به منظور تسريع در هماهنگي هاي مورد نياز و پشتيباني هوايي از عملياتها، ستاد ويژه عمليات جنوب را در دزفول تشكيل داد. اين نيرو براي پشتيباني هوايي از عمليات بيت المقدس طرح شبح 3 را تهيه كرد كه بر اساس آن براي عملياتهاي آفندي 20 سورتي و براي وضعيتهاي پدافندي 8 سورتي پرواز پشتيباني نزديك هوايي پيش بيني شده بود. همچنين نيروي هوايي آمادگي داشت تا در مواقع بحراني با تعداد بيشتري به درخواست يگانهاي تكاور پاسخ دهد. در اين طرح همچنين براي عكسبرداري هوايي، پوشش هوايي منطقه، حمل آماده و نيرو و تخليه مجروحين پيش بيني هاي لازم به عمل آمده بود. (هر بار برخاستن و نشستن هواپيما يا بالگرد را سورتي گويند).
دو هفته پيش از آغاز عمليات، نيروي هوايي فعاليتهاي شناسايي و عكسبرداري از منطقه را شروع و تا ده روز پس از پايان عمليات و آزادسازي خرمشهر ادامه داد. در روزهاي 11 و 12 ارديبهشت ماه 1361، نيروي هوايي از عمليات قرارگاه قدس در جنوب كرخه كور و جفير، پشتيباني مؤثري به عمل آورد و در نوزدهم همين ماه طي چندين ساعت و با استفاده از هواپيماهاي سنگين ترابري حدود 6000 نفر از افراد بسيجي را از مشهد به منطقه حمل نمود كه با توجه به بعد مسافت و تعداد افراد و زمان در نوع خود بي نظير است.
خلبانان شجاع و كاركنان فني و عملياتي و ستادي نيروي هوايي با 890 سورتي پوشش هوايي، 87 سورتي پشتيباني نزديك هوايي و 22 سورتي عكاسي و 847 سورتي ترابري هوايي و حمل صدها نفر مجروح و با مصرف حدود 48 هزار پوند مهمات در پيروزي رزمندگان طي عمليات نقش ارزندهاي ايفا نمودند.همچنين سيستم پدافند موشكي اين نيرو به همراه ساير يگانهاي پدافند هوايي حدود 60 فروند از هواپيماهاي عراقي را سرنگون ساختند.

  


فرازهايي از دستنوشته هاي شهيد بهروز مرادي؛خاك خرمشهر دامنگير است

 

شهري مانند خرمشهر كه هر خانه اش دست كم چند گلوله توپ و خمپاره خورده و به كلي ويران شده، خاكش دامنگير است. به خاطر خصلتهايي كه درون زندگي مردم اين شهر وجود دارد و برخوردي كه با يكديگر دارند، يك نوع گرما و صميميت خاصي دارد.
***




مردم از مرخصي برگشته بودند. شهر يك حالت هيجان خاصي داشت. مردم جمع بودند و همه مشغول كسب و كار. بچه ها خودشان را آماده مي كردند براي رفتن به مدرسه، كتاب خريده بودند، نام نويسي كرده بودند وضع شهر نسبتاً آرام بود. ولي درگيريهاي مرزي وجود داشت... .
***
سي ام شهريور بود كه، ناگهان صداي سوت خمپاره ها و توپهاي دورزن شنيده شد. مردم وحشتزده و سراسيمه به اين سو و آن سو مي رفتند. نمي دانستند چه خبر است. مثلاً خود من كه دوره هفت روزه بسيج رفته بودم. شنيده بودم سوت خمپاره، سوت توپ، ولي آن موقع فكر مي كردم هواپيما آمده. آنقدر اطلاعات نظامي كم بود كه وقتي صداي سوت خمپاره يا توپ مي آمد، لب خيابان دراز مي كشيديم. مردم خيلي ساده از اين مسايل مي گذشتند، مي گفتند: چه بخوابي، چه نخوابي، اگه بخواد بهت بخوره، مي خوره. تعداد زيادي كشته شدند. به گفته يك نفر هلال احمري 482 نفر همان روزي كه شهر را به توپ بستند، شهيد شدند.
***
از اونجايي كه شهر لب آب بود و شهر فقيري هم بود، خانه ها اكثراً يك طبقه بود و استحكام نداشت با يه خمپاره خراب مي شد روي سر مردم. خانه هايي هم كه چند طبقه بود دست پولدارها بود كه قبل از اينكه خبري بشود، موقع درگيريهاي مرزي فرار كرده بودند.
***
مشكل اين بود كه اسلحه اي در كار نبود و من هم اسلحه اي نداشتم. ديگراني كه بودند يا قبل از من رسيده بودند، همه اسلحه ها را برده بودند. بعضي از بچه ها منتظر بودند كسي شهيد يا زخمي شود آنها اسلحه اش را بردارند و با دشمن درگير شوند. آمده بودم جنگ اما، نه لباس نظامي تنم بود و نه حتي كفشهاي نظامي پوشيده بودم... يك زير شلواري و يك زيرپيراهن كل لباس نظامي ام بود، يك ماه و 5 روز اين لباسم بود.
***
پيرزن از جنگ خبر نداشت و تصور مي كرد كه آن سر و صداها را ما به راه انداخته ايم. ايستاده بود و مرتب ناسزا مي گفت. بچه ها ديگر عصباني شده بودند.
خاله جنگه. مگه نمي فهمي؟!
چه جنگي؟ شما افتاديد دنبال مردم. شما مردم را مي كشيد. شما پاسدارها...
پيرزن عجيبي بود. هر چه مي گفتيم، باور نمي كرد و به گوشش نمي رفت.
گفتم: خاله باور كن چند تا عراقي توي اون خونه هستن. اون خونه رو به رو توش عراقيه.
كدوم خونه؟ خونه آقاي نوري. خونه آقاي نوري عراقي نمي ره. شما دروغ مي گين. جنگ نيست!
هر چه خواهش و التماس مي كرديم فايده اي نداشت. بچه ها ديگر طاقتشان طاق شده بود و مي خواستند به زور وارد خانه بشوند. گفتم: بچه ها، اگه اين پيرزن راه نده كه بريم تو خونه اش، هيچ كدوم حق نداريم بريم. ما اگه يك دقيقه ديگه شهيد بشيم، يك نفر رو ناراضي كرديم و شهيد شديم. صبر كنيد ببينم چكار مي تونيم بكنيم. دوباره رو به پيرزن كردم و با التماس گفتم: خاله نگاه كن ترو خدا فقط بذار من برم روي پشت بوم، همين يك گلوله رو بزنم طرف دشمن و بيام پايين. هيچ صدايي هم نداره.
پيرزن بعد از كمي مكث، سرانجام قبول كرد.
-: من نگاه مي كنم ببينم كجا رو مي زني. يه دونه بيشتر نزني ها!
-: نه باور كن نمي زنم.
***
در ميان بچه ها تعدادي از آنان دانش آموزان خودم بودند. خوشحال بودم كه دوش به دوش دانش آموزانم از خاك و ايمانم دفاع مي كنم. عده اي نيز غريبه بودند كه تا آن وقت نديده بودمشان.
***
اكبر اهل زنجان بود و با آن كه بچه ها را از قبل نمي شناخت اما به زودي با همه انس گرفت. پسر صاف و ساده اي بود و نگاه صادقانه و روستايي داشت. شهادت چيه كه اينها اين طور درباره او حرف مي زنن؟
- يكي از بچه ها در جواب اكبر گفت: شهادت در مكتب ما عامل مهم سعادته.
- اگه كسي بخواد شهيد بشه بايد چكار كنه؟!
- اول بايد غسل كنه... يكي از بچه ها طريقه و آداب غسل كردن را به او ياد داد و راهنمايي اش كرد تا براي اين كار به لب رودخانه كه بالاتر از مسجد بود برود. اكبر پس از غسل در كنار شط، با خمپاره  بعثيها شهيد شده بود. تنها چيزي كه از اكبر باقي ماند، وصيتنامه اش بود. وصيتنامه اش كه مهرداد در زير نور شمع براي او نوشته بود. اكبر مي گفت: و مهرداد مي نوشت:
بسم ا... الرحمن الرحيم. خدمت پدر و مادر عزيزم سلام عرض مي كنم...
گفتم:
اكبر! اين كه وصيتنامه نيست. نامه س!
- عيب نداره هر چي هست بذار بنويسه...
بنويس اميدوارم حال شما خوب باشد.
... - سپس تقاضاي عفو و بخشش كرد و يكي دو خط آخر را هم دعا و سلام رساند.
- اكبر تنها اميد پدر و مادرش بود.
***
هنگامي كه صحبتهاي امام پخش مي شد، بچه ها به وجد مي آمدند و روحيه مي گرفتند. حتي گاهي آنقدر تحت تأثير واقع مي شدند كه متن وصيتنامه شان را تغيير ميدادند. لحظاتي بود كه خدا را لمس مي كرديم. گلوله هاي آرپي جي دشمن به خانه ها مي خوردند و منفجر نمي شدند. يك روز، با اصابت گلوله تانك عراقي به ميدان راه آهن، هيچ كدام از بچه ها حتي يك خراش هم برنداشتند.
اينها صحنه هايي بود كه با چشم خود مي ديديم، اما بعضيها باور نمي كنند. يعني اعتقادشان طوري نيست كه بتوانند باور كنند.
***
خانه ها آتش مي گرفت. مي رفتيم براي امدادرساني، نخلها آتش مي گرفت، كار طاقت فرسايي بود و خطرناك. چون در زير رگبار خمپاره با مأموران آتش نشاني مي رفتيم آتش خاموش مي كرديم.
***
شنيدم كه پدرم كشته شده، ولي نرفتم دنبالش. يكي از برادرانم رفت دنبالش توي سردخانه پيدايش كرد. رفتم خاكش كردم. جزو سيصد و پنجاهمين يا سيصد و هشتادمين نفرها بود كه توي قبرستان خرمشهر توي همان دو، سه روزه خاكش كردند.
***
وقتي ما مي آمديم دم مسجد مي ايستاديم، به اين مناره هاي صبورش نگاه مي كرديم كه درس استقامت و مقاومت به ما مي داد و با آن شور و هيجاني كه در مسجد بود، وقتي نگاه مي كرديم واقعاً نفسمان تازه مي شد، قدرت تازه اي مي گرفتيم. قبلاً مسجد فقط جاي نماز مستحبي خواندن و نذر و نياز و اين حرفها بود. قبلاً اين حالت در مسجد وجود نداشت مسجد وظيفه اصلي اش را به عهده نداشت. اما در جنگ هم پزشك توي مسجد بود، هم توي مسجد غذا مي پختند. آن اوايل هم مسجد انبار اسلحه و مهمات ما بود. كمكهاي مردم آن جا جمع مي شد، مسجد جامع شده بود قلب همه رزمنده ها...
***
صبح كه بيدار شده بوديم، ديديم عراقيها توي خانه هاي صد دستگاه بودند. بچه ها با چشم عادي مي ديدند، حتي سامي حسن زاده كه خودش بعد شهيد شد با چشمهاي خودش چند تا عراقي رو مي ديد كه راست راست راه مي رفتند.
***
وقتي مي بيني كه دزد اومده توي خونه ات، ناخودآگاه شروع ميكني به داد و فرياد، اونا توي خونه هاي ما بودند.
***
صداي پاهاشون رو و صداي نجواشون رو مي شد شنيد كه اومدند توي خونه شما نشستند دارن قماربازي مي كنن، يا پاسوربازي مي كنند.
***
شبها جبهه خالي مي ماند. بيشتر صبحها مي رفتيم و گاهي اوقات شبها جرأت نمي كرديم تيراندازي كنيم. توپخانه عراقيها با شدت كار مي كرد عراقيها كم كم آمدند توي شهر. آمدند توي كوي طالقاني. ما مقرمان تغيير كرده بود صبح بود. افسرها آمدند، گفتند كه چون عراقيها آمدند توي كوي طالقاني، لباس شخصي بپوشيد. ممكن است شهر تا نيم ساعت ديگر سقوط كند و بيفتد دست عراقيها. خودشان لباسهاشان را درآوردند با لباس شخصي، شلوار كردي، عربي، دشداشه هر چي داشتند پوشيدند، شهر را گذاشتند و رفتند به قول خودشان جبهه هاي آبادان...
***
يك عده هم مانده بودند توي شهر. خجالت مي كشيدند فرار كنند، حتي يك لحظه هم آن جا نفس كشيدن به نظر من ثواب داشت. همين، فقط انسان توي محيط باشد و نفس بكشد، كار ديگري هم نكند. بعد از بيست روز كه جريان عقب نشيني را به ما گفتند و گفتند هر كس مي خواهد بماند و هر كس مي خواهد برود، بعد از آن بود كه ما تيمهاي ده نفره و 15 نفره را تشكيل داديم. مقاومت ما موضعي بود و هر كس توي يك محله مقاومت مي كرد. همگي در كوچه بن بستي، واقع در خيابان فخررازي جمع شديم تا با سربازها حرف بزنيم. هر كدومتون كه احساس مي كنيد نمي تونيد بجنگيد برگرديد. اين جا زخمي زياد ميديم. كشته زياد مي ديم، كسي هم توي شهر نيست.
***
مي خواستند ما را با وعده هايشان تحريك به عقب نشيني كنند. (نقش بني صدر در سقوط خرمشهر) مي گفتند كه توپخانه قوچان در راهه، الان يه گردان داره از اهواز بكوب مي آد. تيپ فلان جا در راهه، هواپيماها مي آن و مي كوبند. مي گفتند كه عقب نشيني كنيد. هواپيماهاي ما مي آيند. بعد كه بچه ها از آن موضع عقب نشيني مي كردند. عراقيها مي آمدند و آن جا را مي گرفتند.
***
هميشه توي صحبتهايش از مظلوميت قضيه مي گفت و اينكه از همه قطع اميد كرده بود غير از امام. احساس مي كرديم بلايي سرمون اومده كه نبايد مي اومد. اگر بني صدر خيانت نمي كرد، اگر مقاومت رو دستور كارش قرار مي داد... شايد خرمشهر سقوط نمي كرد.
***
رفتم روي پشت بام مسجد امام صادق(ع) با دوربين اين ور و آنور را نگاه مي كردم. دوربين هم درست كار نمي كرد و خراب بود. ديدم روي پشت بامهاي خيابان شهدا و اون نوار فروشي كه زمان شاه آتش زدند و آن ساندويچ فروشي كه آن جا هست، عراقيها دارن رفت و آمد مي كنند.
گفتم: مگر كسي توي شهر نيست؟ گفتند: نه. گفتم: پس چرا مرا خبر نكرديد؟ گفتند: مگر شما نمي دانستيد!
***
آن شب، يعني از غروب كه ما فهميديم كه در شهر كسي نيست، مصمم شديم كه بمانيم و جلوي دشمن را بگيريم، همين پانزده نفر هم به نظر من كافي بود. بچه ها ماندند، مقاومت كردند و عراقيها را به روز سياه نشاندند، عراق اگر خرمشهر را گرفت، يكي از بزرگترين پيروزيهايي بود كه به نظر خودش به دست آورد.
***
خبر دستور عقب نشيني را به بچه ها دادند، اما هيچ كدام راضي به بازگشت نبودند. مي گفتند: چطور از شهر برويم بيرون؟ شهر كه دست ماست. ما كه تا حالا وايستاديم. بگين نيرو بياد. همه چيز مشخصه، مي تونيم تو جنگ خيابوني مقاومت كنيم. بچه ها بغض كرده بودند و گريه مي كردند، اما بايد دستور را اجرا مي كرديم.
غروب سوم آبان ماه بود. ديدم ديگر مهمات نداريم. برگشتيم به مسجد جامع. ديدم مسجد خاليه، گفتم: مگر كسي اين جا نيست؟ داد زدم: كسي اين جا هست؟ ديدم كسي جواب نمي دهد. باز دوباره پرسيدم: كسي اين جا هست؟ كسي جواب نمي داد. گفتم: پس چي شده؟ اينا كجا رفتن؟ مسجد كه شلوغ بود. پس چرا ما رو خبر نكردند؟ چرا كسي اين جا نيست؟
***
مهرداد رفت و تيوپي را كه براي روز مبادا مخفي كرده بود آورد. احتمال مي دادم كه تيوپ طاقت سه نفرمان را نداشته باشد و غرق بشويم. به محمدي گفتم: تو برو از پل رد شو. ما دوباره توي شهر دوري مي زنيم اگر خبري نبود، بر مي گرديم. محمدي ايستاد و نگاهم كرد. اشك از چشمانش سرازير شد و بدون هيچ حرفي روي اسكله رفت و لباسهايش را درآورد. بلافاصله دويديم و او را گرفتيم. براي يك لحظه فكر كرديم كه مي خواهد خودكشي كند: چكار مي خواهي بكني؟!
***
من شنا بلد نبودم. مهرداد هم شنايش خوب نبود، اما محمدي برعكس ما بود همه انرژي را در بازوها جمع كرده و سخت به تيوپ چسبيده بوديم. از جنگيدن مداوم و بي خوابيهاي چند روزه خسته شده بوديم. طوري كه دلمان مي خواست در همان وسط آب بخوابيم. در ميان شط با هم حرف مي زديم. هم مي خنديديم و هم غصه مي خورديم! خنده هاي عصبي. خنده هايي كه رنگ شادي نداشت و بعد در حالي كه با حسرت به آن سوي شط نگاه مي كرديم ناگهان شهر در مقابل چشمانمان گم شد... .

  


بريم خرمشهر چند تا ديوار بنويسيم!

 

* علي براتي كجوان
- بريم خرمشهر چند تا ديوار بنويسيم!
- نگاهش مي كنم و مي گويم: كي؟
- مي گويد همين الان.




سوار لندكروز مي شويم و از 5 طبقه ها بيرون مي زنيم. پنج شير، كوت عبدا...، ...، جاده خرمشهر، ايست و بازرسي، برادر كجا؟ خرمشهر، برگه و...
دو طرف جاده خاكريزها بالا آمده اند و جاده را در خودشان محصور كرده اند، گهگاهي صداي سوتي مي آيد و زمين زير چرخهاي ماشين مي لرزد و ما هم به دنبال آن. به قرارگاه كربلا مي رسيم، رد مي شويم و...
شهر با نخلهاي بي سرش نمايان مي شود. اول ورودي تابلويي خودنمايي مي كند: «به خرمشهر خوش آمديد. جمعيت 36 ميليون نفر.»مي گويم: وايستا.مي ايستد و خيره تابلو را نگاه مي كنم.مي گويد: كار يكي از بچه هاي خرمشهر است، طرف معلمه، در ضمن خطاط هم هست، خوب نوشته!
سري تكان مي دهم و مي گويم: عاليه!
و ماشين از جا كنده مي شود. دست چپ جاده جنگل آهن به پاست.
مي گويد: مي بيني نامردا چه كار كرده اند؟
و من نگاه مي كنم، هر وسيله فلزي از ماشين گرفته تا ميله و قوطي و... را كاشته اند.مي گويد: خيال كردن با اين كار مي تونن جلوي فتح خرمشهر را بگيرند !مي گويم: كه نتونستن!
به مسجد جامع مي رسيم. از ماشين كه پايين مي آييم چند نفري پرده اي را روي در آن نصب مي كنند.
مي گويد: حتماً كار خودشه!
مي پرسم: اخوي، اين پارچه رو كي نوشته؟
مي گويد: آمو! اين پارچه رو مرادي نوشته؛ بهروز مرادي!
وارد مسجد مي شوم و سراغش را مي گيرم. مي گويند رفته جلو. برمي گردم قلمها و رنگها را برمي دارم و به كوچه هاي خرمشهر مي زنيم و...
مي نويسيم: «با وضو وارد شويد، خونين شهر، جمعيت 36 ميليون نفر»
* شهيد بهروز مرادي، متولد 1335 در خرمشهر در خانواده اي اصفهاني متولد شد او همكلاس شهيد محمدعلي جهان آرا بود. در سال 1364 در رشته صنايع دستي در دانشگاه پرديس اصفهان مشغول تحصيل شد و چهارم خرداد 1367 در شلمچه به شهادت رسيد.

  


آشنايي با يادمانهاي دفاع مقدس؛ايستگاه حسينيه

 

ايستگاه راه آهن حسينيه يكي از ايستگاههاي بين راهي قطار است كه در بين راه آهن اهواز و خرمشهر قرار دارد.
اين ايستگاه قبل از هجوم عراق يك ايستگاه آباد و فعال بوده و در حد يك روستاي تقريباً متوسط، ساختمان و تأسيسات داشته است و تأسيسات راه آهن و كنترل آن سالم و مورد بهره برداري بوده كه در جريان هجوم وحشيانه دشمن، با بي رحمي تمام به تلي از خاك مبدل شد و حتي ريلهاي ايستگاه مذكور هم از وحشي گري ددمنشانه در امان نمانده بود.
در نزديكي ايستگاه كه در غرب جاده اهواز خرمشهر قرار دارد يك سه راه بسيار مهم به همين نام يعني سه راه حسينيه واقع شده است كه چند جاده را به هم مرتبط مي سازد.
سه راه حسينيه علاوه بر اين كه جاده اهواز خرمشهر را ادامه مي دهد به جاده زيد به طرف مرز بين المللي و پايگاه معروف «زيد عراق» منتهي مي شود. راه دوم هم موسوم به جاده شهيد شركت كه به طرف غرب كارون و روستاي دارخوين امتداد دارد و جاده اهواز خرمشهر را به جاده اهواز آبادان متصل مي كند.
يكي از معبرهاي ورود عراق به داخل خاك جمهوري اسلامي از طريق همين سه راه بوده است و راه وصولي آن تا زيد و تا خطوط دشمن امتداد داشته و وصل است. ايستگاه و سه راه حسينيه همچنان در اشغال دشمن بود تا زمان انجام عمليات بيت المقدس و طي مرحله دوم اين عمليات بدست پرتوان رزمندگان اسلام آزاد و به عنوان يكي از محورهاي اصلي عمليات مورد استفاده قرار گرفت.
اين منطقه در جريان عمليات رمضان يكي از اصلي ترين محورهاي هجوم به دشمن بوده و در عملياتهاي كربلاي 4 و 5 و 8 و بيت المقدس 7 هم به عنوان يكي از عقبه هاي مهم و فعال يگانهاي خودي بود.
در سه راهي حسينيه يك ايستگاه صلواتي داير بود كه به صورت شبانه روزي از رزمندگان اسلام پذيرايي مي كرد. بعد از پذيرش قطعنامه توسط جمهوري اسلامي، اين منطقه دوباره توسط ارتش رژيم بعث تصرف شد كه با يورش سهمگين رزمندگان اسلام سه راهي حسينيه به قتلگاه نيروهاي عراقي و تانكهاي آنان تبديل شد. هم اكنون اين يادمان به عنوان يكي از آثار دفاع مقدس توسط قرارگاه حفظ ابنيه و آثار سرزمين دفاع مقدس خوزستان حفاظت مي شود.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 Info@qudsdaily.com