تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادی
عشقستان
ورزشی
هنری
حوادث
سوسه
كفشدوزك
شهرستانها
ستونها
اخبار ویژه
نداي آشنا
صفحه آخر
یادداشت روز
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2007-05-24
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

پنج شنبه 3خرداد ماه 1386


چگونه از خوردن به گرم اجتناب كنيم ؟

 

* م. ظرافتي

اصولاً طنزگستران «سوسه» از حيث نوسان، مانند اقشار محروم و آسيب پذير هستند، با اين تفاوت كه اقشار محروم دائماً در حد فاصل خط فقر و زير آن در حال نوسان هستند. اما طنزنويسان هميشه بين قسمتهاي بالا و پايين «خط قرمزها» نوسان و بلكه ورجه وروجه مي كنند. فلذا بديهي است هر از گاهي يكي از آنها مثل محروم پشت پرده نويس، از شدت نوسان، آن قدر بيايد زير خط قرمز كه از آن سقوط كرده و به زمين گرم بخورد و نفسش بالا نيايد! با عنايت به خط قرمزها و با عنايت به اينكه اگر قرار باشد هر هفته يك بار شاهد به زمين گرم خوردن يك طنزنويس باشيم تا دو ماه ديگر فقط «آقاجان» - مسؤول صفحه سوسه- مي ماند و حوضش! پس بازهم فلذا، در اين ستون كارگاه طنزنويسي راه انداخته و ضمن ارتقاي سطوح مختلف «سوسه» از خوردن به زمين گرم اجتناب مي نماييم!
به اصول طنزنويسي اين هفته توجه فرماييد:
1- اصل «بچه جان مواظب باش آقاجان خامت نكند»:
طنزنويسان عزيز مراقب باشند گول ظاهر محبوب، معصوم، مقبول و غيره آقاجان تير به نفس خورده را نخورند. اينكه ايشان هر از چندي شما را تحريص به ورجه وروجه در حول و حوش خط قرمزها كرده و يا با سرانگشت درايتش قواي طنزيه تان را تحريك، محريك و غيره مي كند، مي خواهد امورات صفحه اش را بگذراند وگرنه طنز كيلويي چند؟!
2- استفاده از طنز زيرپوستي:
طنزنويسان عزيز نبايد جوري طنز بنويسند كه انگار طنز نوشته اند! بلكه بايد جوري طنز بنويسند كه خواننده، اول احساس كند دارد سرمقاله يك روزنامه وزين را مي خواند. بعد كه به وسطهاي مطلب رسيد، فكر كند دارد صفحه «بادبادك» يا «ورود آزاد» را مي خواند. آخر مطلب هم فكر كند، زبانم لال، صفحه «فرهنگي» را خوانده است و يك ساعت بعد از خواندن مطلب داد بزند: «آخ... مردم... اين چه ساندويچي بود من خوردم؟ پسر يه نوشيدني، عرق چهل گياه يا شربت گريپ ميكجري، چيزي بده ما بخوريم رودل يا نفخ نكنيم».
بديهي است پس از خوردن نوشيدني مذكور يك نوع شادي و سرخوشي مي دود زيرپوستش و احساس خود طنزبيني مفرط از نوع زيرپوستي مي كند!
3- به كارگيري تكنيكهايي از قبيل طنز زيرقلمي، زيرلبي، زيرپتويي و زيرغيره اي:
در روش «طنز زيرقلمي» شما يك طنز اساسي مي نويسيد و چون سردبير اجازه چاپ نمي دهد، آن را تا مي زنيد و قلم تان را به نشانه اعتراض مي گذاريد روي طنزنوشته تان. چند روزي در ملاء عام تحريريه اين عمل را تكرار مي كنيد و چون كسي تحويل تان نمي گيرد، مي رويد سراغ سوژه بعدي!
در طنز «زيرلبي» طنز موردنظرتان را نمي نويسيد، بلكه فقط دائماً آن را زير لب تكرار مي كنيد، طوري كه همكاران پشت سرتان بگويند: «خدا شفايش بدهد... اين هم آخر و عاقبت طنزنويسي»!
در طنز «زيرپتويي» شما به اتفاق يكديگر مي رويد زير پتو... (آقا چرا صدا رو قطع مي كنين)... يعني شما و طنزتان با هم مي رويد زير پتو و آنجا طنزتان را 18 بار با صداي بلند براي خودتان مي خوانيد و مي خنديد... فراموش نكنيد كه رأس ساعت 9 پرستار مي آيد و قرصهايتان را مي آورد... حتماً بايد همه آنها را بخوريد... خدا شفايتان بدهد!
(صبيه مي پرد وسط طنزمان و مي گويد: «ابوي جان! ساعت 9 است، قرصهايتان را فراموش نكنيد»... مي گويم: وربپري ورپريده، تو هم دستت با آقاجان و عواملش توي يك كاسه است، تا دق مرگمان نكني، راضي نمي شوي...) تا كارگاه طنز بعدي خدانگهدار.

  


زندگيم به خودم رفته

 

«گاه گاهي زندگي شوخي نيست» از كلمات قصار آقاي سوسه نيست كه ايشان اگر كلمات قصار داشت، مجبور نبود بيايد و بشود



مسؤول صفحه طنز. اين جمله يكي از انبوه جملات نغزي است كه «سهراب گل هاشم» براي اين صفحه مي فرستند كه البته اين بار بر تارك كتابش جا خوش كرده است.
كاريكاتورها و جملات برگزيده «سهراب گل هاشم» چند هفته اي مي شود كه با طرحهاي محكم و قابل قبولي از «نرگس محمدي» چاپ شده است.
«پارازيت» اين هفته از اين كتاب، استخراج شده است.
- در شهر بي عابر، كسي به كسي تنه نمي زند.
- عشق مثل ساعت شني است، همان طور كه قلب را پر مي كند، مغز را خالي مي كند.
- ساعت دستبندي است كه انسان را اسير لحظه ها مي كند.
- زندگي ام به خودم رفته.
- عشق با يك نگاه گرم شروع مي شود و با يك آه سرد به پايان مي رسد.
- سالي كه نكوست از قيمت ميوه هايش پيداست.
- ابرهاي تيره، آفتاب روشن فردا را زودتر از ما مي بينند.
- آن قدر خسيس بود كه وقتي مرد، عمرش را هم به شما نداد.
- قبض را كه ديد، برق از سرش پريد.
- چشمش كه به عزراييل افتاد، خودش را به مردن زد.
- بزرگترين آرزويش اين بود كه كوچكترين آرزويش برآورده شود.
- در جزيره رنگها هم همه از دورنگي متنفر بودند.
- تا قبل از ازدواج، خانه ام يك زن كم داشت، حالا يك زن اضافه.

  


جون داداش اين تو بيمري از اون ت، بميري ها نيست !

 

م. نخعي

شما فكر كردين كم الكيه؟ مسأله مبصر شدن يا نوشتن يكي دو تا مطلب تو روزنامه نيست كه !خيلي مهمتر از اين حرفهاست !مسأله رياسته !مسؤوليت داره !مسافرت داره !سخته !اين روزها هم هر كس كه احساس مي كنه پشمي به كلاش هست براي گرم شدن تنور انتخابات مشغول تأييد و تكذيب حضور در انتخابات آينده هست و براي اين كه توي بوركراسي حزبي گير نكنه مي ره براي خودش حزب تأسيس مي كنه !اما گفته باشم كه بنده به عنوان يك حق التحرير بگير با سابقه مديريتي فراوان(!) فعلاً قصد ادامه تحصيل دارم و مطالبي را كه جرايد براي كانديداتوري ام سوسه مي روند، بشدت تكذيب نكرده و قطعاً شانس خود را امتحان مي كنم !خدا رو چه ديديد؟ !شايد بعدش به عنوان مسؤول ديپلماسي داخلي سوسه انتخاب بشيم! گنج مظفرخان هم كه در راه است !آقا مهران سخت مشغول كارند تا اين مجموعه براي تابستان حاضر بشه و بره روي آنتن...نه... خوشحال نشين !نميره روي آنتن !ميره روي پيشخوان فروشگاههاي عرضه محصولات فرهنگي !بعد هم شما دست در جيب مبارك كرده و مايه خرج مي كنيد تا كار جديد آقا مهران رو ببينيد !يادتون هست كه هي نق مي زدين كه چرا اين قدر وسط باغ مظفر تبليغ پخش مي كنن؟ !حالا اون خوب بود يا اين؟ !اون بد بود و اين بدتر !چي؟ !از اين خبرا نيست؟ !صبر مي كنين تا قاچاقش بياد؟ بابا شما ديگه كي هستين؟ !يعني خداحافظي با چند تا اسكناس هزاري اين قدر سخته؟! ليگ برتر هم با همه نشيب و سقوط ها (!) كم كم به روزهاي پاياني نزديك شده و مسابقات امروز و دوشنبه هفته بعد آبستن حوادث بسيار خواهد بود !پيشنهاد مي كنم اگر طالب آموزش فحشهاي چاله ميداني جديد و ديدن صحنه هاي نبرد، مشت، لگد، پرتاب سنگ، پرتاب وزنه، پرتاب داور!، كشتي، بوكس و... هستيد امروز و دوشنبه از پاي رسانه ملي تكان نخوريد! دوستان نيروي انتظامي هم مي توانند به جاي اين كه اين قدر براي دستگيري اوباشگران به خودشان زحمت بدهند يك هفته پاي همين برنامه نود بنشينند تا راه صد ساله را يك شبه طي كنند !آقا همچين همديگر رو مي زنند كه بيا و ببين !بعد هم در حالي كه داره فيلم حركات رزمي و متحيرالعقولي كه از خود به نمايش گذاشتند پخش ميشه، به كل منكر همه چيز مي شن !معلوم نيست اينها بينندگان رو چي فرض كردن؟! چند روزي هست كه اراذل ساكن مركز و حومه متوجه شدن كه جون داداش اين تو بميري از اون تو بميري ها نيست !كار به جايي رسيده كه آفتابه با اوباشگران دست به يقه شده! نيروي انتظامي اين دفعه قصد داره حسابي نفس كش بطلبه و حال اين پدرسوخته ها رو تو قوطي بكنه! سردار فرمودند كه ابهت پوشالي اراذل و اوباش را در محلشان مي شكنيم و به گزارش بسياري از ناظران و خبرنگاران يك بشكن بشكني راه افتاده كه اون سرش ناپيدا!

  


راپورتمان را مي دهيم

 

* مخبرالسلطنه
يكي از بچه هاي ضايع لوس
به دنبال شكار چند طاووس
به سختي راهي راه بلا شد
ولي گيرش نيامد جز يه خرگوش
حكايت نقل حكايت خواهان است. به خاطر داريم آن زمان كه كودكي خرد بوديم در دامان مادر محترمه مان، شهلا بيگم خان از طايفه اميدوارها، آرزو داشتيم كه در سنوات آتي براي خودمان كله گنده بشويم. به تحصيل و تعليم اشتغال يابيم و لااقل يك ديپلماتي، چيزي بشويم و هيچ هيچ نه، در مجلس شوراي ملي كرسي اي داشته باشيم.
ليكن افسوس كه چرخ ناسازگار روزگار ما را ياري ننموده، بدين روز حال افكنده كه علي الظاهر في الحال يك راپورتچي مفلس و بيچاره، بيش نيستيم.
ديگر طاقت اين همه خون دل خوردن نداريم. مسافرت اصفهان و سفر خراسان و عزيمت به شمال و جنوب مملكت نيز دردي از ما دوا نخواهد كرد. ليكن چندي در سرسراي اندروني چمباتمه زده، به تنهايي قليان مي كشيم و آب هندوانه مي خوريم و مگس مي كشيم. مليله خاتون را به خانه بابايش مرجوع داشته ايم تا ببينيم اوضاع و احوال چگونه خواهد آمد. يحتمل طلاقش مي دهيم و بعيد نيست قصد تمديد و تعويض و يا تجديد فراش به كله مباركمان بزند.
كمثله خواجه صادق خان هدايت نيهيليست شده ايم. سفارش كرده ايم خواهرزاده مان از فرنگ چند مجلد كتب ابزود و نيهيليستي خريداري و ارسال دارد. شايد مطالعه كرده، پوچ گرا شديم. دلمان كوفته تبريزي مي خواهد و قليه ماهي كه با سيرترشي هفت ساله محمود آبادي بزنيم توي رگ!
احساس مي كنيم كانه جماعت اراذل و اوباش تمايل به آشوب و جنجال و دعواي بي خودي يافته ايم. مي خواهيم قمه و قداره بكشيم. عربده سردهيم و كله مان را همچنان كه لوكوموتيوي برديوار بر ساحت ديوار حياط اندروني بكوبيم.
بعد از ظهر هوس مي كنيم به جهت مداوا با حبيب اله خان مذاكرات نموده، راهنمايي بطلبيم. ايشان پيشنهاد استعمال قرص اكس مي كنند. مي خوريم... ]سانسور[...
باري! راپورت آمده كه دارالخلافه در يك يوم واحده كلهم اجمعين از جماعت اراذل و اوباش متبري شده. گزمه خانه، آژان و تفنگدار فرستاده در كوي و برزن هر كه قمه و قداره داشته كت بسته دستگير كرده، به محبس خانه انداخته تا آدم شوند. پيشنهاد شده به جاي برخورد فيزيكي حمله شهري به جناب اراذل و اوباش كمثله سينماتوگراف پروداكت شده، به توسط حاج مسعودخان ده نمكي يك كركتري از جماعت نسوان در سر راه اراذل و اوباش قرارداده، ايشان را دلباخته ساخته به جهت آدم شدن راهي مسافرت سازند.
حتم داريم اراذل و اوباش قرتي اين دور و زمانه حتي اگر شعبان بي مخ باشند با اين ترفند آدم مي شوند.
در اين هير و بير جمشيدخان قزويني از اراذل و اوباش خيابان قزوين، ميرزا ولي خان آملي، حبيب ا... خان و چندين نفر از دوستان و آشنايان و اقوام نيز به اسارت اداره گزمه خانه درآمده اند كه نجات ايشان در يد ما نبوده، ناچاريم بسازيم و بسوزيم و راپورتمان را بدهيم.

  


...و مي خنديم !

 

ارژنگ حاتمي
يكشنبه سي ارديبهشت ماه است، روزنامه اي مي خريم، و نگاهي به تيتر اول آن مي اندازيم، «5 خرداد؛ آغاز عرضه بنزين 100 و 300 توماني» تقويم را نگاه مي كنيم و از خوشحالي جيغي متمايل به بنفش مي كشيم و خدا را شكر مي كنيم كه هنوز چند روز تا گران شدن قيمت بنزين باقي مانده است، گوشي تلفن را برمي داريم و با دوستان برنامه يك مسافرت به شمال و تهران و اصفهان و ... را طوري پايه گذاري مي كنيم كه سفرمان تا 5 خرداد به اتمام برسد!

تيتر بالاي صفحه را نگاهي مي اندازيم، «همه پروژه هاي نيمه تمام امسال تكميل مي شود.» خودمان را يك ويشگون مي گيريم، مطمئن مي شويم كه بيدار هستيم، از فكر اين موضوع كه تا پايان امسال مي توانيم سوار قطارشهري شويم به بالا و پايين مي پريم ...
- آقا چه خبرته سر ظهري اين قدر سر و صدا راه انداختي؟
-- ببخشيد، تكرار نمي شه !(اين گفتگو ميان نويسنده مطلب و همسايه طبقه پاييني شان انجام گرفته است.)
بر اثر تذكر همسايه و بر اساس فرهنگ شهرنشيني تصميم مي گيريم ديگر بالا و پايين نپريم، روزنامه را برداشته و دقيق تر خبر را مي خوانيم كه ... واي ...
- چي شده آقاي طنزنويس، چرا از هوش رفتي؟!
-- نه !باورم نميشه !در اين خبر كلمه تهران وجود داره:« همه پروژه هاي نيمه تمام تهران امسال تكميل مي شود.» ... اهه اهه
- زشته ... يه طنزنويس كه جلوي خواننده هاش گريه نمي كنه!
اشكهايمان را پاك مي كنيم و در دل به قاليباف يك «دمت گرم همشهري» مي گوييم و دعا مي كنيم در آخر سال مجبور نشود براي عدم تحقق اين گفته اش يك عالمه توجيه ببافد.
تصوير آقاي حداد عادل را در گوشه سمت چپ روزنامه مي بينيم، ايشان گفته اند: «كيمياي سعادت را گم كرده ايم.»، البته ايشان در ادامه گفته اند عده اي شب و روز درس مي خوانند تا در آينده كار نكنند و كار اين كيمياي سعادت را گم كرده ايم! در همين رابطه چند سؤال به ذهنمان مي رسد:
- پيدا كردن اين كيمياي سعادت وظيفه چه كسي است؟
- چه كسي باعث گم شدن اين كيمياي سعادت شده است؟
- آيا در حال حاضر هيچ آدم با سوادي كار نمي كند؟
- آيا همه درس مي خوانند كه كار نكنند؟
- آيا منظور از كار، يعني همان كيمياي سعادت تنها عمل «بيل زدن» است؟!
- آيا بدون درس خواندن به انسان كيمياي سعادت داده مي شود؟!
- در آخر ذكر اين نكته هم بد نيست كه طبق همان متون درسي كه ما خوانده ايم، «كيمياي سعادت» رفيق بود رفيق و آن چه كه « كار» به آن تشبيه شده بود، سرمايه جاوداني بود!!
كمي پايين تر از قول فعالان سياسي مي خوانيم:« مذاكره با آمريكا، استفاده جناحي ممنوع!»، و به اين نتيجه مي رسيم ديگر «مذاكره يا عدم مذاكره مسأله اين نيست.» بلكه « اين وري يا آن وري مذاكره كنند، مسأله اين است!»، و در دل دعا مي كنيم نه هيچ استفاده جناحي صورت بگيرد و نه هيچ سوء استفاده جناحي اي!!
در گوشه سمت راست صفحه مي خوانيم «مخترعان ايراني در مالزي 49 مدال كسب كرده اند.»، خوشحال مي شويم و در دل دعا مي كنيم كه به اين نخبگان مملكت هم به اندازه قشر طنزنويس بها داده شود تا آنان نيز بتوانند با خيالي آسوده به شكوفا كردن استعدادهايشان بپردازند ... و مي خنديم!

  


»ريزا» ريز ريز بشي ايشالا

 

* نامه اي به قلم پل وولفويتز- رئيس مجبور الاستعفاي بانك جهاني


كاش هيچ وقت تشنه نمي شدم، كاش از تشنگي مي مردم، ولي نمي آمدم كنار آن آب سردكني كه تو هم آنجا بودي. هر چقدر آن زنگ لعنتي را فشار دادم تا شايد يك نفر پيدا شود يك كاسه آب بدهد دست ما فايده اي نكرد. البته من از اول زندگي هم از اين بي محلي ها زياد ديده بودم.همين شد كه خودم آمدم يك ليوان آب بخورم كه. . . تو هم آنجا بودي. تا آن روز اصلاً نديده بودمت. ( با اين كه بعداً فهميدم فقط چهار تا اتاق با من فاصله داشتي)
سرت را مثل يك كفتر نزديك شير آب گرفته بودي و قرت قرت آب مي خوردي. تو آب مي خوردي و من سيراب مي شدم. آب خوردنت كه تمام شد از من عذرخواهي كردي و گفتي بفرماييد و من گفتم، عجله اي ندارم اگر باز هم مي خواهيد بخوريد و تو با لبخند گفتي : اوه پل آب را كه نمي خورند، مي نوشند و اين جا بود كه قلبم مثل اتومبيل بمبگذاري شده از هم پاچيد !تو به من گفتي پل. اين اسم كوچك من بود و تو مرا به آن خواندي !!وقتي كه رفتي چشمان مرا هم با خودت بردي و از آن مهمتر قلبم را. نمي داني بعد از تو چقدر از آن آب سردكن آب خوردم. همين اندازه بدان كه از پشتش دود بلند شد و سوخت.
آمارت را كه گرفتم بيشتر به كمالاتت پي بردم . به خاطر تو به كارگزيني ابلاغ كردم از همه كارمندان نفري 6 تا عكس تمام قد بگيرد. عكس تو را قاب گرفتم و زدم توي اتاقم. چون هميشه مي ديدم رنگهاي روشن مي پوشي، سفارش دادم مبلمان اتاقم را هم نارنجي كنند، ولي يك بار كه تو را مثل هميشه به بهانه اي الكي به اتاقم احضار كردم، يك لگن آب يخ ريختي روي همه هيكل احساساتم و گفتي از بين همه رنگهاي روشن از نارنجي متنفرم و معتقدم رنگ زاخاريه، پل !با اين كه مرا شستي و گذاشتي كنار، ولي به پل گفتنت مي ارزيد تا جايي كه تصميم گرفتم حقوقت را هوار تومن بكشم بالا. همين طور هي مي كشيدم بالا، بالا و بالاتر تا شايد تو هم ...
ولي تو حتي به سوراخهاي جوراب من هم توجهي نكردي و مضحكه خاص و عامم كردي.از همان قضيه جورابها بود كه ملت با خودشان گفتند مگر اين زن و بچه ندارد كه حداقل جورابهاي پاره اش را بدوزند و بعدش ميكروفون و دوربين بود كه كردند توي زندگي خصوصي ما و جيك و پيك همه چيزمان را درآوردند. تو هم كه آن قدر ساده و خنگ بودي كه همه چيز را گذاشتي كف دستشان .
تازه داشت وام مسكن بانك جهاني درست مي شد . چه قصري مي شد بسازم !من احمق را بگو كه به فكر توي بي شعور بودم . بعد از ظهرها كه همه مي رفتند خانه، سركار مي ماندم تا شايد با اضافه كاري خرج سوسول بازي تو را بدهم كه مبادا جلوي رفقايت احساس كمبود كني. حالا كه فكر مي كنم مي بينم چه بي لياقتي بودي تو. كارم را از دست دادم، زنم طلاق مي خواهد، بچه ام اسمم را از توي شناسنامه اش لاك گرفته، تمام اعتبارم را توي بازار از دست داده ام تا جايي كه چند روز پيش براي گرفتن يك وام شندر غازي تعويض خودرو از من وولفويتز، سفته مي خواستند بي حياها. آن وقت ميان اين همه بدبختي و گرفتاري، نكردي يك تلفن بزني كه پل زنده اي يا مرده؟ خرابي يا آباد؟ حرامت باشد آن نون و نمكي كه با هم خورديم. تمام حيثيت نداشته ام را پاي تو عجوزه به باد دادم. خاك بر سر من !چه خبطي كردم كه عاشق تويي شدم كه داشتي مثل يك اسب حمال آب مي خوردي، آن هم در حالي كه با يك دستت دماغت را گرفته بودي كنار كه قاطي آبها نشود. آخر اين هم شد پوزيشن آشنايي؟ برو نيم رخ مسخره ات را توي آيينه ببين تا واجب الكفاره شوي.
توبه و هيهات از آن همه فيس و افاده. تحقيق كردم دوران كودكي اسفبارت را هم درآوردم كه به جاي لباس، كيسه گوني مي پوشيدي و برادر كوچكت كه بر اثر قانقاريا هلاك شد، آرزوي آلاسكا يخي را با خودش به گور برد. حالا تو از آيس پك دو تومني كمتر كوفت نمي كني و لباست حتما بايد يك مد بالاتر از ملكه اسكاتلند باشد. اي تازه به دوران رسيده گدا گدول كج وكوله...
آخيش يك كم ته دلم يخ كرد، غم باد كرده بودم.
اين نامه را هم دادم سوسه چاپ كند، چون مي دانم سليقه مزخرفت به همين جور صفحه هاي لو كلاس مي خورد. در ضمن مي خواستم اين كاست « الهي سقف آسمون خراب بشه روي سرت» را هم برايت بفرستم، ولي ديدم حيف يك دو زاري سياه براي تو. پس خودت از طرف من بخر و آخر هر بيتش هم يك ريزا اضافه كن (با آن اسم بي خودت)
در پايان آرزو مي كنم از وجود نازنينت ترشي مرغوب و درجه يكي توليد شود چون هيچي كه نباشي استعداد فوق العاده اي داري كه ترشي بندازنت.
امضاء: پل

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 Info@qudsdaily.com