تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادی
عشقستان
ورزشی
هنری
حوادث
سوسه
كفشدوزك
شهرستانها
ستونها
اخبار ویژه
نداي آشنا
صفحه آخر
یادداشت روز
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2007-05-24
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

پنج شنبه 3خرداد ماه 1386


آي قصه قصه قصه ؛ پوتين هاي آقابزرگ

 

* افسانه سرايي

پوتين ها گوشه صندوقچه خواب بودند كه يك دفعه با صداي عجيبي از خواب پريدند. پوتين اولي به دومي گفت: تو هم شنيدي مثل



صداي تفنگ بود. انگار بيرون يك خبريه !پوتين دومي خميازه اي كشيد و گفت: نه بابا، فكر نكنم. تازه اگر خبري هم باشه كسي سراغ ما نمي آد. آخه ديگه از آقابزرگ خبري نيست.
پوتين اولي گفت: به هر حال من مي خوام ببينم بيرون چه خبره. براي همين در صندوقچه را باز كرد و از لاي در بيرون را نگاه كرد.
پوتين دومي راست مي گفت، هيچ خبري نبود. فقط صداي تلويزيون بود. سعيد نوه كوچولوي آقابزرگ داشت فيلم تماشا مي كرد يك فيلم جنگي. پوتين با ناراحتي سرش را پايين برد و گفت: نه فقط سعيد بود. اومده خونه خانم بزرگ. داره فيلم جنگي تماشا مي كنه.
پوتين دومي داد زد: چي، فيلم جنگي؟!
پوتين اولي چند لحظه ساكت ماند و با خوشحالي گفت: آره فيلم جنگي. بيا بريم فيلم رو نگاه كنيم شايد آقابزرگ رو ببينيم.
پوتين ها با خوشحالي در صندوقچه را باز كردند و فيلم را نگاه كردند. چه جنگي بود، اما خبري از آقابزرگ نبود. پوتين ها همان طور فيلم نگاه مي كردند كه خوابشان برد. آنها هر دو تايي يك خواب ديدند. خواب آن قديمها را. آن زماني كه هنوز با آقابزرگ توي سنگر بودند. آقابزرگ توي سنگر دعا مي خواند كه صداي وحشتناكي بلند شد. آقابزرگ با عجله پوتين هايش را پوشيد و تفنگش را برداشت و از سنگر بيرون رفت. همه جا پر از گرد و خاك و دود بود. بعضي از سنگرها خراب شده بودند. چند نفر هم زخمي بودند. آقابزرگ با عجله به رزمنده ها گفت: وقتشه. حمله مي كنيم. نبايد اجازه بديم دشمن بيشتر از اين به ما نزديك بشه. آقابزرگ باعجله رفت و رزمنده ها هم پشت سرش. از آن به بعد پوتين ها فقط گرد و خاك و دود را مي ديدند و سر و صداي شليك گلوله را مي شنيدند. كم كم همه جا آرام شد. اصلاً معلوم نبود چقدر گذشته.
پوتين ها چشمهايشان را باز كردند. از دشمن خبري نبود. مثل اينكه عقب نشيني كرده بودند. رزمنده ها با عجله مي دويدند و زخمي ها را با خودشان مي بردند، اما از آقابزرگ خبري نبود. پوتين ها دور و برشان را نگاه كردند. پلاك آقابزرگ و چند تكه از پيراهنش روي زمين بود. اما خودش نبود. خودش آن بالا بود توي آسمان، داشت پرواز مي كرد. اما پوتين هايش را روي زمين جا گذاشته بود. پوتين ها با خوشحالي برايش دست تكان دادند. در همين موقع پوتين ها از خواب پريدند. صورت آنها پر از اشك بود. انگار دلشان براي آقابزرگ تنگ شده بود.

  


خبرخبرخبردار

 

هفت تيركش كوچول
ودر شهر شيكاگو در آمريكا پدري به شوخي براي پسر ده ماهه اش درخواست مجوز حمل اسلحه كرد. البته اين فقط يك شوخي بود. اما در كمال تعجب بعد از مدتي مجوز حمل اسلحه براي اين بچه 10 ماهه صادر شد. مسؤولان بدون توجه به سن بچه خيلي راحت مجوز حمل اسلحه را براي او صادر كردند. حالا اين بچه ده ماهه حق دارد تفنگ بخرد و هر جا كه مي رود آن را با خودش ببرد. اما فقط خدا كند وقتي مهد كودك مي رود اسلحه همراهش نباشد.

دردسر موشها




شايد تا به حال به روشهاي مختلفي موشها را گير مي انداختيد، اما مطمئنم هيچ وقت از اين روش جديد و جالب استفاده نكرده ايد.
در يكي از استانهاي كشور چين كه مردم از دست موشهاي صحرايي خسته شده بودند براي نجات مزرعه هايشان راه جديدي براي گرفتن موشها پيدا كردند. مسؤولان اين استان تعداد زيادي گرگ، روباه و عقاب خريدند تا آنها را در مزرعه ها رها كنند و موشها را نابود كنند. فكر جالب و عجيبي است، اما به شرطي كه خود گرگها و روباه ها و عقابها مزرعه ها را خراب نكنند.

ميز لاغري
در يكي از اداره ها در كشور آمريكا تصميم جالبي گرفته شد. مديران اين اداره ميزهاي عمودي در بعضي از اتاقهاي اداره گذاشتند اين ميزهاي عمودي براي كارمندان چاق ساخته شده تا آنها پشت ميز بايستند و همان طور كه كار مي كنند روي نواري ايستاده، قدم بزنند. اين جوري كمي از اضافه وزن آنها كم مي شود.
بر اساس محاسبه ها اگر كارمندان چاق هر روز پشت اين ميز كار كنند بعد از يك سال 30 كيلو از وزنشان كم مي شود. البته به شرطي كه اهل كار كردن باشند و همه وقتشان را بي خودي در اداره نگذرانند.

  


دعاي كودكانه ؛ نمره هاي خوب

 

چيزي تا شروع امتحانهاي آخر سال باقي نمانده، همه معلمها دارند كتابها را تمام مي كنند، بعضي از بچه ها درسهاي ضعيفشان را



مي خوانند. من و دوستانم هم داريم تند و تند درس مي خوانيم و كتابهايمان را مرور مي كنيم. من بايد تا يك هفته ديگر دفتر رياضي ام را كامل كنم، چون قرار است معلممان به دفترها نمره بدهد. اين روزها حسابي سرم شلوغ است. مادرم مي گويد: من حتماً نمره هاي خوبي مي گيرم. راستش من مي ترسم تا وقتي امتحانها شروع مي شود هر چيزي را كه خوانده ام فراموش كنم. با اين كه چند بار كتابهايم را دوره كرده ام، اما باز هم مي ترسم نمره هايم خوب نشود. خدايا كاري كن كه همه چيزهايي را كه مي خوانم خوب توي ذهنم بمانند و فراموش نشوند تا بتوانم اين سال را هم با نمره هاي خوب تمام كنم. آمين.

  


نويسندگان كوچك ؛ ماهي كوچولوي مغرور

 

* مليكا گلي كلاس اول

يكي بود، يكي نبود، غير از خداي مهربون هيچ كس نبود. در زمانهاي قديم در درياچه اي خيلي خيلي قشنگ يك ماهي خيلي خيلي



كوچولو زندگي مي كرد كه خيلي از خود راضي بود. ماهي كوچولو فكر مي كرد زيباترين موجود دنياست. ماهي كوچولو هر روز از صبح تا شب از خودش تعريف مي كرد:
من زيباترينم... من خوشگل ترينم...
ماهيهاي ديگر از دست او خسته شده بودند، ولي ماهي كوچولو دست از اين كارش برنمي داشت...
تا اينكه يك روز ماهي كوچولو «لك لكي» را كنار درياچه ديد، جلو رفت و گفت:
- سلام، «لك لك» عزيز، به نظر تو من زيباترين موجود دنيا نيستم؟
«لك لك» از ماهي كوچولو خواست جلوتر بيايد تا او را ببيند سپس در حالي كه او را مي خورد، گفت:
- عزيزم تو هم زيبا هستي! هم خوشمزه!

  


مهرباني

 





بعضي ها هميشه به فكر ديگران هستند و دوست دارند از آنها مواظبت كنند.





اگر بشنوند يكي از دوستانشان مريض شده خيلي زود چند تا آب ميوه مي خرند و به ديدنش مي روند.





و حتي اگر لازم باشد از او پرستاري مي كنند و داروهايش را مي دهند.





همين كار آنها باعث مي شود دوستشان زود خوب شود. بعضي ها خيلي مهربان هستند.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 Info@qudsdaily.com