|
* افسانه سرايي
پوتين ها گوشه صندوقچه خواب بودند كه يك دفعه با صداي عجيبي از خواب پريدند. پوتين اولي به دومي گفت: تو هم شنيدي مثل

صداي تفنگ بود. انگار بيرون يك خبريه !پوتين دومي خميازه اي كشيد و گفت: نه بابا، فكر نكنم. تازه اگر خبري هم باشه كسي سراغ ما نمي آد. آخه ديگه از آقابزرگ خبري نيست. پوتين اولي گفت: به هر حال من مي خوام ببينم بيرون چه خبره. براي همين در صندوقچه را باز كرد و از لاي در بيرون را نگاه كرد. پوتين دومي راست مي گفت، هيچ خبري نبود. فقط صداي تلويزيون بود. سعيد نوه كوچولوي آقابزرگ داشت فيلم تماشا مي كرد يك فيلم جنگي. پوتين با ناراحتي سرش را پايين برد و گفت: نه فقط سعيد بود. اومده خونه خانم بزرگ. داره فيلم جنگي تماشا مي كنه. پوتين دومي داد زد: چي، فيلم جنگي؟! پوتين اولي چند لحظه ساكت ماند و با خوشحالي گفت: آره فيلم جنگي. بيا بريم فيلم رو نگاه كنيم شايد آقابزرگ رو ببينيم. پوتين ها با خوشحالي در صندوقچه را باز كردند و فيلم را نگاه كردند. چه جنگي بود، اما خبري از آقابزرگ نبود. پوتين ها همان طور فيلم نگاه مي كردند كه خوابشان برد. آنها هر دو تايي يك خواب ديدند. خواب آن قديمها را. آن زماني كه هنوز با آقابزرگ توي سنگر بودند. آقابزرگ توي سنگر دعا مي خواند كه صداي وحشتناكي بلند شد. آقابزرگ با عجله پوتين هايش را پوشيد و تفنگش را برداشت و از سنگر بيرون رفت. همه جا پر از گرد و خاك و دود بود. بعضي از سنگرها خراب شده بودند. چند نفر هم زخمي بودند. آقابزرگ با عجله به رزمنده ها گفت: وقتشه. حمله مي كنيم. نبايد اجازه بديم دشمن بيشتر از اين به ما نزديك بشه. آقابزرگ باعجله رفت و رزمنده ها هم پشت سرش. از آن به بعد پوتين ها فقط گرد و خاك و دود را مي ديدند و سر و صداي شليك گلوله را مي شنيدند. كم كم همه جا آرام شد. اصلاً معلوم نبود چقدر گذشته. پوتين ها چشمهايشان را باز كردند. از دشمن خبري نبود. مثل اينكه عقب نشيني كرده بودند. رزمنده ها با عجله مي دويدند و زخمي ها را با خودشان مي بردند، اما از آقابزرگ خبري نبود. پوتين ها دور و برشان را نگاه كردند. پلاك آقابزرگ و چند تكه از پيراهنش روي زمين بود. اما خودش نبود. خودش آن بالا بود توي آسمان، داشت پرواز مي كرد. اما پوتين هايش را روي زمين جا گذاشته بود. پوتين ها با خوشحالي برايش دست تكان دادند. در همين موقع پوتين ها از خواب پريدند. صورت آنها پر از اشك بود. انگار دلشان براي آقابزرگ تنگ شده بود. |