|
* خديجه زمانيان
توي قفسه كتاب، چند كتاب سالينجر كنار هم چيده شده؛ «ناطور دشت»، «فراني و زويي»، «تيرهاي سقف را بالاتر بگذاريد، نجاران»، «دلتنگيهاي نقاش خيابان چهل و هشتم» و حالا يك كتاب ديگر از سالينجر؛ «جنگل واژگون».

كتابهاي سالينجر طوري است كه آدم بايد هر چند وقت يك بار سري به آنها بزند و جملاتي كه علامت زده را بخواند. نيرويي در جملات و داستانهايش وجود دارد كه آدم را سرشار مي كند. نيرويي كه من به آن مي گويم: اميد و ايمان. سالينجر در داستانهايش گمشده اي را به خوانندگانش نشان مي دهد، همان چيزي كه شخصيتهاي داستانهايش هم به دنبال آنند، همان اميد و ايمان از دست رفته را. *** «من «ريموند فورد» را دوست دارم. از پدرم هم بيشتر دوست دارم. هر كس كه اين دفتر يادداشتهاي روزانه را باز كند و اين صفحه را بخواند، ظرف 24 ساعت مي ميرد. فردا شب!!!» راستش وقتي «جنگل واژگون» را خواندم همان طور كه سالينجر در اول داستانش گفته بود، هنوز 24 ساعت نشد كه چيزي در من مرد. سالينجر، من را در «جنگل واژگون»اش رها كرد. آن اميد و ايمان هميشگي در«جنگل واژگون» نبود، گم شده بود. *** اين آقاي نويسنده، 60 سال است كه داستاني منتشر نكرده. 31 اثر نوشته، 9 اثرش چاپ شده و خود به 22 اثر ديگرش اجازه چاپ نداده است.

«جنگل واژگون» جزء داستانهايي است كه سالينجر اجازه چاپ آن را به كسي نداده. آقاي بابك تبرايي و خانم سحر ساعي، اين داستان را كه به صورت پي درپي در يكي از مجلات آمريكا چاپ مي شده، جمع آوري كرده اند. وقتي اين كتاب را مي خوانيم مي فهميم چرا سالينجر اجازه چاپ اين اثر را نداده است. شايد نخواسته سياهي و تلخي كه در اين داستان موج مي زند را به مخاطبش منتقل كند. شايد نشسته تا شخصيتهايش - فورد، كورين، باني- داستان را در جاي خوبي به پايان برسانند، نه در اين جنگل واژگون! *** «جنگل واژگون» داستان زني است به نام «كورين». داستان با كودكي «كورين» و شرح ماجراي جشن تولد او آغاز مي شود. سالينجر به طرز ماهرانه اي، 19 سال از زندگي «كورين» را در چند صفحه تعريف مي كند. كورين بعد از سالها، شعري از «رد فورد» را در يكي از مجلات مي بيند و بعد از سالها عشق دوران كودكي بيدار مي شود. كورين به فورد علاقه پيدا كرد، و بعد با او ازدواج مي كند. ماجرا از اين به بعد شرح زندگي «فورد» است. «فورد» آدمي است تنها كه در زندگي اش چيزي جز رنج نداشته، رنجي كه پايان ندارد و رنجي كه با آمدن دختري به نام «باني» به زندگي اش تشديد شده و ادامه پيدا مي كند. *** در آثار سالينجر، دو دنيا وجود دارد: دنياي عوضي ودنياي قشنگ. دنياي عوضي، همان دنيايي است كه به خاطر خوردن آن سيب ممنوعه به آن پرتاب شده ايم و تمام شدني هم نيست. در دنياي عوضي سالينجر، معصوميت كاملاً از بين رفته است. اما دنياي قشنگ، دنياي باورها، ارزشها و معاني است كه بايد وجود داشته باشند، اما وجود ندارند. دنيايي كه وجود ندارد اما آدمهاي داستانهاي سالينجر به دنبال آنند. آدمهايي كه با دنياي عوضي سر ناسازگاري دارند. «ردفورد»- شخصيت داستان جنگل واژگون- از آن دست آدمهايي است كه به دنبال آن دنياي قشنگ است. «فورد» يك آدم معمولي نيست (كه عنوان «جنگل واژگون» هم از همين روحيه او گرفته شده است) و «باني» در اين اثر، نمادي از دنياي عوضي است كه فورد را به طرف خود جذب مي كند. فورد مثل ساير شخصيتهاي آثار سالينجر حساس است. او آسيب پذير است، رنج مي كشد چون با جهاني كه معصوميت خود را از دست داده كنار نمي آيد و هميشه با اين جهان در جنگ است. در جايي از داستان در مورد فورد مي خوانيم: «تنها مردي بزرگ بود كه عظمتش در يك ضيافت شام در تنگنا قرار گرفته بود...». *** سالينجر، آدمها را مي شناسد، او بلد است لحظات آنها را روايت كند و شايد همين باعث شده، اين نويسنده هر چه را كه مي نويسد، ما ببلعيم. آدمهاي داستانهاي سالينجر اگر چه با آدمهايي كه اطرافمان مي بينيم فاصله دارند اما طرحي از آنها را مي توانيم در درون خودمان پيدا كنيم. سالينجر هميشه ما را به خوب بودن اميدوار مي كند. به اينكه مي شود خوب بود، اين دنياي عوضي را دوست نداشت و پاك و مؤمنانه زندگي كرد. به اينكه آدمهاي خوب هميشه با رنج زندگي مي كنند و انسان شدن بدون رنج معنايي ندارد. اما سالينجر در «جنگل واژگون» چيز ديگري مي گويد؛ آدم فكر مي كند همه تلاشها و رنجها بي فايده است و ذات ما همان است كه در كودكي شكل گرفته، انگار قرار نيست چيزي تغيير كند و همه ما هر چه قدر هم كه بزرگ شويم باز هم با يك تلنگر به همان «من» كودكي و واقعي مان برمي گرديم. انگار تحول در اين دنياي عوضي معنايي پيدا نمي كند. «نه سرزمين هرز كه بزرگ جنگلي واژگون شاخ و برگهايش همه در زيرزمين» |