|
مي تواني ببيني؟ !آواز خاموش حادثه را مي گويم: آيينه هاي شكسته اشكها، دلهاي زخم خورده غنچه ها، قيامت قامتهاي منحني،

چهره هاي گريان گلها، دهليزهاي غمگين عشق، بارانهاي موسمي عاشورايي، لرزش شبنم بر تاق ايوان سحر، گريز آبي ستاره هاي آرامش، جراحت عميق ايمان، رايحه شگفت انگيز محبت، تلخابه هاي جاري پريشان، نگراني زمين، دلواپسي آسمان، نگاه ناباورانه جهان، شكست قامت سروها، ناصبوري صنوبرها، كبودي رنگ نيلوفرها، حديث يك عظمت مسافر، تصوير ستاره هاي پژمرده در آيينه شكسته مهتاب، غبار يتيمي كره خاك، فرياد همه سكوتها، زخم جان زخمه ها و سازها، داغي بر موسيقي غمين ملائك، نقشي از حزن بر حوزه بشريت، ققنوسي آتش زاد بر خاكستر جدايي، اندوه باراني ابهت، مژگان خيس درختان باغ جنان، سياه پوشي عطرياس حقيقت، پرنده اي سبز كه از بام دلها پريد، نواناي ني هاي معنا، ترانه عشقي گمشده بر لبان ما، آهوان زخم ديده بي قرار، مويه نسترنها بر شانه ديوار، غروب داغ ديده فراق، گلبرگي پناه گرفته در حرير هر چه نگاه، عقربه هاي ماتم شمار، آبشار افق هاي پر از هق هق... آه كه آن هنگامه، چه خون بارشي داشت !بر در سراي خورشيد، پرده اي سياه آويخته بودند. ماه و ستارگان، گريبان چاك از پنجره آسمان به زمين مي نگريستند. درختان، بر بام خانه ها علم عزا شده بودند. آسمان، بر پرده اي از ابر، غمنامه اي نگاشته و براي عرض تسليت بر سر در جهان آويخته بود!بلبلان، تابوت «گل» ترين را بر دوش مي كشيدند تا آن را به مزرعه يادهاي هميشه سبز جاودان بسپارند. از گلوي خون چكان مرغان حق، ناله مي تراويد و مصيبت مي باريد و از ناي نوازندگان جدايي، مرثيه فراق مي چكيد !فجر، فرياد انبوه عزاداران را مي شنيد و فلق، آن همه عشق را كه در هوا پر مي زد، مي ديد!آه از آن روز كه فرشي از اندوه در صحن و سراچه دل ها گسترانده بودند و طفلكان عاطفه، خرماي تعزيه در بشقابهاي پرسه مي چيدند!ايران، يك هيأت عظيم از هيأت سينه زنان را در تكيه غربت، پذيرايي مي كرد. زنجير زنان حادثه، دل خراشيده هاي محنت بودند. پنجه عزاداري، عزادار و سياه پوش شده بود. طبل ها و سنج هاي عزا، حزنهاي طوفاني و آكنده از بهت را مي سنجيدند !نسيم، تلقين فراق را زمزمه مي كرد و اشكها همه شهادت مي دادند كه آن خفته در فراسوي ابرها، چه خورشيد روشني از عشق بوده است!حاليا اي شهاب شتابنده، اي هيمنه همه كمال، اي مهاجر كوچنده تا بارگاه نگار، اي گلبن باده هاي برادري، اي عطر نارنجستان هدف، اي مرهم زخمهاي پشت پوپكان، اي آبادي عرفان، اي غزل زار شور شقايق، اي آفتاب لايق، اي شارح خزاين معنا، اي امام وحدت و استقامت، اي چراغدار راه هاي بهشت! ديدگانمان ميزبان هماره تصوير مبارك تو بود. ما جامهاي ايستادگي و جامه هاي كهنه ناشدني شرف را از دستان سبز تو، به تبرك مي نوشيديم و از زلالي تابناك انديشه هايت سرمست شور و نشاط و طراوت ايمان مي شديم.اي همه شور !اي خلاصه شبنم !اي چكيده صفا !اي تراوش كوزه !اي ناب ترين واژه ها در وصف تو، زبون !اي دل از دوري ات كاسه كاسه خون !اي رايحه نرگس بيداري !اي شمع شاهد شبستان آزادي، اي پروانه درشت عالم ملكوت، اي امام ميناي عشق، اي عصاره ايمان !بدان گاه كه بر بركت دستان مولاي عشق - بر كرانه كوثر- بوسه مي زني و جامهاي لبالب از شراب طهور را به سينه مي سپاري، در كاسه هاي نياز ما باده دستگيري فرو ريز! |