تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادی
فرهنگی
ورزشی
هنری
حوادث
سوسه
كفشدوزك
خطه خورشید
شهرستانها
ستونها
اخبار ویژه
نداي آشنا
صفحه آخر
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2007-06-07
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

پنج شنبه 17خرداد ماه 1386


آي قصه قصه قصه ؛ جا براي همه هست

 

* افسانه سرايي

درخت بلوط پير و قديمي چشمهايش را باز كرد و به خانم كبوتر سلام كرد.




خانم كبوتر بالهاي خاكستري اش را باز و بسته كرد و خميازه اي كشيد و گفت: سلام بلوط پير. صبح به خير. بعد هم از لانه اش بيرون آمد تا دنبال صبحانه بگردد. اما همين كه از روي درخت پريد و پايين رفت جيغي كشيد و گفت: واي اين ديگه چيه؟!
بلوط هم كه صداي كبوتر را شنيده بود پايين را نگاه كرد و با اخم گفت: يك گياه غريبه؟! اين ديگه كيه، از كجا اومده؟!
كبوتر پايين رفت و كنار بلوط روي زمين نشست تا غريبه را از نزديك ببيند. گياه غريبه يك ساقه باريك و چند تا برگ كوچولو و يك كله گرد و گنده داشت. او ساكت نشسته بود و حرفي نمي زد. انگار خواب بود. شايد هم واقعاً خواب بود.
درخت بلوط با ناراحتي گفت: مگه نمي دوني اينجا فقط مال من و كبوتره. چرا اومدي اينجا؟ !اصلاً از كجا اومدي؟!
اما گياه غريبه چيزي نگفت.
كبوتر گفت: بايد از اينجا بري. اينجا خونه من و بلوطه. تو حق نداري بي اجازه بيايي اينجا.
اما باز هم گياه غريبه ساكت ماند. بلوط و كبوتر آن قدر حرف زدند و غر زدند كه سرانجام گياه غريبه از خواب پريد. گياه غريبه كه تازه از خواب بيدار شده بود كم كم گلبرگهاي قرمزش را باز كرد و با خنده گفت: سلام. من گل قرمزم.
بلوط با اخم گفت: حالا كه بيدار شدي بهتره بلند بشي و بروي. اينجا مال ماست.
گل قرمز گفت: اما من نمي تونم برم ريشه هام تو خاكه حالا چي مي شه همين جا بمونم. اينجا كه جا براي همه هست.
اما كبوتر و بلوط با هم گفتند: نه، بايد بري، اينجا مال ماست.
گل قرمز سرش را پايين انداخت و گفت: پس يكي تون بياد و ريشه هاي من رو از تو خاك در بياره.
درخت بلوط كمي فكر كرد و گفت: ولي اگه ريشه هات از خاك بيرون بياد خشك مي شي!
كبوتر و درخت بلوط به هم نگاهي كردند و با خنده گفتند: اگه خواستي مي توني بموني. جا براي همه هست.
گل قرمز لبخندي زد و نفس راحتي كشيد. از آن به بعد حيوان ها و گياهان زيادي آنجا آمدند و سبز شدند، اما ديگر بلوط و كبوتر ناراحت نشدند، چون فهميده بودند جا آن قدر زياد است كه همه مي توانند در كنار هم با خوبي و خوشي زندگي كنند.

  


خبر خبر خبردار

 

كفش دزد
فكرش را بكنيد دزدي كردن چه كار زشتي است، اما باز هم در جهان آدمهاي كوچك و بزرگي هستند كه اين كار را انجام مي دهند، مثلاً در آمريكا يك مرد 1500 جفت كفش دزديده و همه آنها را انبار كرده بود.
اين مرد هر وقت براي تعمير خطوط تلفن به مدارس مي رفت از فرصت استفاده مي كرد و تا مي توانست كفش مي دزديد.
بعد از مدتي پليس توانست با استفاده از دوربينهايي كه در مدارس گذاشته بود دزد كفشها را شناسايي و دستگير كند. البته ما هنوز نمي دانيم او اين همه كفش را چرا دزديده است، اما اين را مي دانيم كه اين كار او خيلي خيلي زشت بوده است.

موسيقي براي گاوها




حتما همه شما به موسيقي علاقه داريد و بعضي وقتها موسيقي گوش مي كنيد، اما باور نمي كنيد اگر بگويم گاوها هم موسيقي را دوست دارند از كجا فهميدم؟
خوب از آنجا كه در كشور اسپانيا گاوها موسيقي گوش مي كنند.
در گاوداريهاي اين كشور براي گاوها موسيقي پخش مي كنند و گاوها هم واقعا لذت مي برند، چون هم شير بيشتري مي دهند و هم درصد پروتئين و چربي شير آنها بيشتر مي شود.
البته ممكن است غير از گاوها، حيوانات ديگر هم به موسيقي علاقه داشته باشند. پس اگر شما حيوان خانگي و اهلي داريد و يا توي مزرعه تان گوسفند و مرغ و ... داريد، مي توانيد امتحان كنيد.
شايد نتيجه خوبي داشته باشد. البته مواظب باشيد صداي موسيقي را خيلي بلند نكنيد، چون ممكن است مزاحم همسايه ها شويد.

  


دعاي كودكانه

 

* زهرا مهربان

ديروز وقتي داشتم غذا مي خوردم، دندانم كنده شد و افتاد. دندانم را برداشتم تا آن را سر جايش بگذارم، اما هر كاري كردم سرجايش



نماند. حالا جاي دندانم خالي شده و وسط دندانهايم اندازه يك نخود سوراخ شده.
اصلاً نمي توانم حرف بزنم، چون همه مي فهمند دندان ندارم. شايد دوستانم به خاطر بي دنداني مسخره ام كنند. خواهرم مي گويد: ناراحت نباش خيلي زود به جاي دندانت يك دندان جديد در مي آيد. حالا چند روز گذشته و دندان جديدم در نيامده. نمي دانم چند روز ديگر طول مي كشد در بيايد. خدايا كاري كن تا دندانم زودتر در بيايد تا پيش دوستانم خجالت نكشم.

  


غول چراغ

 

* سيدرضا قائمي طلب

احمد در حالي كه خيلي ترسيده بود زير ميز را نگاه كرد كه ناگهان صدايي شنيد. آن صدا خيلي بلند بود. يك دفعه چشمش به يك چراغ



آهني افتاد. آن را در دست گرفت و روي آن دست كشيد، ناگهان صداي عجيبي از توي چراغ آمد و يك غول از توي چراغ بيرون آمد و احمد گفت: تو كي هستي؟
غول چراغ گفت: من مي توانم تو را به هر جايي كه بخواهي ببرم. احمد گفت: اگر راست مي گويي من را ببر به سال 1330 تا پدربزرگ و مادر بزرگم را ببينم كه چگونه به مدرسه مي رفتند. غول چراغ احمد را برد.
احمد پدربزرگ و مادربزرگش را ديد آنها كيف نداشتند و كتاب هايشان را توي پلاستيك گذاشته بودند. آنها ميز و نيمكت هم نداشتند و روي زمين نشسته بودند. احمد خيلي ناراحت شد به غول چراغ گفت: من طاقت ندارم من را به مدرسه برگردان. احمد از آن روز به بعد قدر زندگي و وسايلش را بهتر مي دانست.

  


دودي بودن

 





بعضي ها عاشق دود هستند . سيگار و ...





آنها هميشه از صبح تا شب سيگار و ... مي كشند و دود درست مي كنند.





با اين كارشان دور و بري ها را ناراحت مي كنند و حتي خودشان هم مريض و ضعيف مي شوند.





چقدر خوب مي شود آنها يك روز تصميم بگيرند دود را ترك كنند سيگار و ...؟ نه.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 Info@qudsdaily.com