|
* افسانه سرايي
درخت بلوط پير و قديمي چشمهايش را باز كرد و به خانم كبوتر سلام كرد.

خانم كبوتر بالهاي خاكستري اش را باز و بسته كرد و خميازه اي كشيد و گفت: سلام بلوط پير. صبح به خير. بعد هم از لانه اش بيرون آمد تا دنبال صبحانه بگردد. اما همين كه از روي درخت پريد و پايين رفت جيغي كشيد و گفت: واي اين ديگه چيه؟! بلوط هم كه صداي كبوتر را شنيده بود پايين را نگاه كرد و با اخم گفت: يك گياه غريبه؟! اين ديگه كيه، از كجا اومده؟! كبوتر پايين رفت و كنار بلوط روي زمين نشست تا غريبه را از نزديك ببيند. گياه غريبه يك ساقه باريك و چند تا برگ كوچولو و يك كله گرد و گنده داشت. او ساكت نشسته بود و حرفي نمي زد. انگار خواب بود. شايد هم واقعاً خواب بود. درخت بلوط با ناراحتي گفت: مگه نمي دوني اينجا فقط مال من و كبوتره. چرا اومدي اينجا؟ !اصلاً از كجا اومدي؟! اما گياه غريبه چيزي نگفت. كبوتر گفت: بايد از اينجا بري. اينجا خونه من و بلوطه. تو حق نداري بي اجازه بيايي اينجا. اما باز هم گياه غريبه ساكت ماند. بلوط و كبوتر آن قدر حرف زدند و غر زدند كه سرانجام گياه غريبه از خواب پريد. گياه غريبه كه تازه از خواب بيدار شده بود كم كم گلبرگهاي قرمزش را باز كرد و با خنده گفت: سلام. من گل قرمزم. بلوط با اخم گفت: حالا كه بيدار شدي بهتره بلند بشي و بروي. اينجا مال ماست. گل قرمز گفت: اما من نمي تونم برم ريشه هام تو خاكه حالا چي مي شه همين جا بمونم. اينجا كه جا براي همه هست. اما كبوتر و بلوط با هم گفتند: نه، بايد بري، اينجا مال ماست. گل قرمز سرش را پايين انداخت و گفت: پس يكي تون بياد و ريشه هاي من رو از تو خاك در بياره. درخت بلوط كمي فكر كرد و گفت: ولي اگه ريشه هات از خاك بيرون بياد خشك مي شي! كبوتر و درخت بلوط به هم نگاهي كردند و با خنده گفتند: اگه خواستي مي توني بموني. جا براي همه هست. گل قرمز لبخندي زد و نفس راحتي كشيد. از آن به بعد حيوان ها و گياهان زيادي آنجا آمدند و سبز شدند، اما ديگر بلوط و كبوتر ناراحت نشدند، چون فهميده بودند جا آن قدر زياد است كه همه مي توانند در كنار هم با خوبي و خوشي زندگي كنند. |