|
* ميلاد كوهيار
1- ساختن مجموعه اي درباره تاريخ و افسانه هاي ايران زمين، آن هم براساس شاهنامه فردوسي بزرگ خودبخود كاري پسنديده و در

خور ستايش است، بخصوص كه تاكنون فيلم يا مجموعه اي به يادماندني از روي شاهنامه ساخته و به نمايش در نيامده و نمايش مجموعه «چهل سرباز» به كارگرداني محمد نوري زاد علاوه بر آشنايي مردم بخصوص جوانان ما با فرهنگ و تاريخ اين سرزمين، داراي جذابيتهاي داستاني فراواني است كه بي شك برگرفته از توانايي بي نظير حكيم توس در حماسه سرايي مي باشد.فردوسي در اثر سترگ خويش، داستانها، حكايتها و افسانه هاي متعددي گنجانده كه نبرد رستم و اسفنديار، جزو درخشان ترين ياقوتهاي اين گنجينه بزرگ و قيمتي است. 2- چنين گفت «بهمن» كه اين رستمست و يا آفتاب سپيده دمست؟ داستان چند قسمت اول سريال، ماجراي نبرد رستم و اسفنديار، شاهزاده ايران زمين است كه به فرمان پدر خود «گشتاسب» راهي نبرد با رستم جهان پهلوان ايران مي شود. طرح داستاني وفادارانه سريال به شاهنامه، علاوه بر جلب مخاطب عام، مخاطب خاص نيز كه آشنايي بيشتري با شاهنامه و نبرد مذكور دارد، را خشنود ساخته و اشتياق او را براي تماشاي سرگذشت پهلوانان كه تاكنون تنها از راه شعر (و چه زيبا) آنان را شناخته و با آنان خو گرفته، بيشتر مي كند. منتها با ديدن يكي دو قسمت از سريال «چهل سرباز» اين شور و اشتياق ديري نمي پايد، چون با ديدن چهره اسفنديار، پشوتن، بهمن و بخصوص رستم كه چندان نشاني را از ابر پهلوان شاهنامه ندارد، جاي خود را به زهر خندي تلخ مي دهد؛ زيرا انتظاري كه از ديدن آنان و به ويژه رستم مي رود، به هيچ عنوان برآورده نشده و گرچه كارگردان كوشيده با معرفي تدريجي رستم و نگاه خيره و حيرتزده بهمن به او و لگدزدن رستم به تخته سنگ پرتاب شده به سويش و... تشنگي و انتظار تماشاگر را بيشتر كرده و رستم را به گونه اي اسطوره اي معرفي كند، منتها توفيقي در اين امر نداشته و در نهايت تماشاگر را راضي نمي كند. به عنوان مثال كارگردان، براساس شاهنامه، انداختن سنگ ها توسط بهمن بر سر رستم را چنان تصوير كرده كه در اين زمانه جلوه هاي ويژه و «ارباب حلقه» ها و «ماتريكس» و «مرد عنكبوتي»، حتي كودكان نيز از لگد رستم به سنگ مقوايي! خنده شان مي گيرد. آيا نمي شد كمي از عناصر سينمايي مثل موسيقي، جلوه هاي ويژه، نماهاي باز و... در اين صحنه و اصولاً در معرفي رستم و ديگر پهلوانان بهره برد و تنها به متن و قصه گويي و گفتگو بسنده نكرد؟ (چه خوب بود به جاي راوي كه صدايي زنانه است و ماجرا را شرح مي دهد، شعرهايي از شاهنامه در توصيف گردان و پهلوانان و وقايع خوانده مي شد.) 3- خروشيد و گفت اي يل اسفنديار هم آوردت آمد بر آراي كار از لزوم ساخته شدن سريالي براساس شاهنامه و جذابيتهاي داستاني آن كه بگذريم، ضعفهاي پرشمار مجموعه خود را نشان مي دهند. اين كه ما در موقع لشگركشي اسفنديار به زابلستان قرار است يكي از فرازهاي مهم شاهنامه را به تصوير بكشيم، منتها نه از سپاهي خبري هست، نه سياهي لشگري و فقط چند عدد سرباز و تمام! و اصولاً نه اسفنديارمان، اسفنديار است، نه رستم مان، رستم! (اين بيشتر به كارگرداني مجموعه و پرداخت صحنه ها برمي گردد تا به بازيگري بازيگران). نماها اكثراً بسته است و فضاها داخلي و اسفنديار كه مدام در داخل چادر با برادرش سخن مي گويد و بعد كه بهمن به ديدار رستم مي رود، نهايت مردي و مردانگي رستم را در پاره كردن بندها مي بينيم (به قضيه لگدزدن به سنگ هم كه قبلاً پرداختيم!) در حالي كه مثلاً در شاهنامه، بهمن، رستم را در حالي مي بيند كه نره گوري را شكار كرده: يكي نره گوري زده بر درخت نهاده بر خويش كوپال و رخت و اصلاً اگر همين سروده شاهنامه، به تصوير كشيده مي شد، جذاب تر و سينمايي تر نبود؟! ليكن امكانات كم، نداشتن تجربه كافي كارگردان و همكارانش و اصولاً سينماي ما در مواجهه با اسطوره پردازي شخصيتهاي كهن و در كل ضعف كارگرداني مجموعه، كار را به آنجا مي كشاند كه به ساده ترين و كم خرج ترين شكل، صحنه ها به تصوير كشيده مي شوند و بزرگي و فر و شكوه شخصيتها، با گفتار كاراكتر روبرويشان به تماشاگر فهمانده مي شود! به نحوي كه در سريالي كه بيشترين تأكيدش بر پهلواني و آيين آن است و طبيعتاً رزم آورانش، بايد اندامي ورزيده (كه لازمه پهلواني و جنگاوري در قديم بوده است) داشته باشند، بهمن را مي بينيم كه ظاهرش به جوانان امروزي بيشتر مي ماند تا قهرماني اساطيري...! در كل، مجموعه تنها به متن وابسته بوده و چندان بهره اي از عناصر سينما (و يا حتي تلويزيون) نبرده است. دقت كنيد كه موسيقي هيچ كمكي به حس و حال صحنه ها نمي كند، در حالي كه در پرداخت شخصيتهاي اسطوره اي و اصولاً فيلمهاي حماسي، موسيقي نقش بسيار پررنگي دارد. (تصورش را بكنيد، «السيد» بدون موسيقي «ميكلوش روژا» چه از آب در مي آمد يا «محمد رسول ا...»(ص) بدون موسيقي جاودانه «موريس ژار»). طراحي صحنه بسيار ابتدايي است. شكارگاه رستم ميان تخته سنگي به تصوير كشيده شده و اردوگاه اسفنديار، با چادري نشان داده مي شود كه هميشه اسفنديار داخل آن است و بيرون كه مي آيد، هوا مه است و دود به آسمان بلند مي شود. نه چشم اندازي، نه سپاهي و تدوين كه ميان گفتگوي رستم و اسفنديار، تصاويري بي ربط و مبهم (كه گويا بعداً قرار است براي تماشاگر مشخص شود كه چيستند) به ياد اسفنديار مي آيد و... (راستي رخش رستم هم فرقي با اسب هايي كه به كالسكه مي بندند و دور ميدان پارك شهر مردم را با آنان مي گردانند، ندارد!) 4- سريال «چهل سرباز» گويا از نبرد رستم و اسفنديار شروع شده و با تعريف داستانهاي مختلفي از تاريخ كهن گرفته تا صدر اسلام و بعد حتي تاريخ معاصر، پيگيري مي شود. اينكه كليت مجموعه بر چه چيزي استوار است و اصولاً هدف سازندگان آن از روايت ماجراهاي منقطع تاريخي چه بوده و آيا به هدف خود دست مي يابند يا خير، هنوز مشخص نيست. و اينكه آيا لزومي دارد چندين دوره تاريخي با مشخصات خاص خود، طراحي صحنه و لباس متفاوت، گويش هاي متفاوت هر دوره، بازيگران احتمالاً پرشمار، تحقيق و پژوهش زياد (كه اگر مي خواست فيلم يا سريالي از هر كدام از اين دوران ساخته شود، چند سالي طول مي كشيد) را در يك سريال به تصوير بكشيم؟! و سخن آخر اينكه اگر ما مي خواهيم داستاني بزرگ مثل «نبرد رستم و اسفنديار» را به تصوير بكشيم، بايد از بزرگان سينمايمان استفاده كنيم كه آزموده باشند و اثري در خور داستان (يا حداقل قابل تحمل) بسازند، و گرنه مطمئن باشيم كه خواص سراغ همان شاهنامه مي روند كه به قول فردوسي بزرگ: «همه بزم و رزم است و راي و سخن» |