|
* خديجه زمانيان
وقتي مترجم رمان « در جستجوي زمان از دست رفته»، اين كتاب را ترجمه كرد، به كساني كه اين كتاب را خوانده اند نامه اي نوشت و

در نامه اش جامعه كتابخوان را به دو دسته تقسيم كرد آنهايي كه «جستجو» را خوانده اند و آنهايي كه هنوز آن را نخوانده اند و بعد در نامه اش توضيح داد كه چرا اين تقسيم بندي را داشته است! *** « در جستجوي زمان از دست رفته» هشت جلد است؛ يك رمان سيال ذهن طولاني، خيلي ها به طنز مي گويند فقط خود «مارسل پروست» و مترجم آن اين اثر را كامل خوانده اند و بعد مي گويند: «مگر در روزگار سرعت، مي شود چنين رمان روان شناختي قطوري را خواند؟!» اگر چه كه اين رمان وقتي منتشر شد جنجالهاي زيادي را برانگيخت. درباره اش گفتند: «شيوه اي جديد در رمان نويسي» و بعد اسمش را گذاشتند «رمان نو» يا «رمان سيال ذهن» چيزي شبيه به «اوليس» جويس و بعد خيلي ها همان دو، سه جلد اول را خواندند تا بدانند اصلاً اين رمان روان شناختي چي هست؟ و اين آقاي پروست چي نوشته؟! *** «دوست عزيزم! اين نامه را از راه دور اما با دل نزديك برايت مي نويسم، نزديك به پاس تجربه اي كه با هم پشت سر گذاشته ايم، يا مي گذاريم اگر تو بخواهي، هر وقت كه بخواهي... . ... واقعاً معتقدم كه كتابخوانها دو دسته اند، آنهايي كه «جستجو...» را خوانده اند و آنهايي كه هنوز نه. خيلي هم به اين فكر كرده ام كه عمق اين تمايز كجاست. كتابهايي كه مهر خودشان را تا ابد به ما مي زنند خيلي اند... . « در جستجو...» چكيده يك بعد تازه است، بعد تازه اي در نوشتن (اگر اهل نوشتن باشي) بعد تازه اي در خواندن، بعد تازه اي در فكر كردن، در ديدن. براي شرح اين بعد تازه مي شود از خود پروست كمك گرفت، به خصوص كه خيلي اهل من من نبود و اگر چيزي درباره شيوه كار و ديدگاههاي خودش گفته باشد يعني خيلي مهم بوده كه مستقيماً به زبان آورده. ... منتقدها او را به اين متهم كرده بودند كه ميكروسكوپ گذاشته بود و واقعيتهاي كوچكي را بزرگ مي كرد اما جواب پروست اين بود كه تلسكوپ گذاشته و نه واقعيتهاي كوچك بلكه بسيار دور را مي ديد و شرح مي داد، چيزهايي كه به قول خودش «البته بسيار ريز بودند اما كوچكي شان از آن جا بود كه در فاصله اي بسيار دور قرار داشتند و هر كدام دنيايي بودند.» منظور پروست از «بسيار دور» همان «بسيار عميق» بود. ... دوست عزيزم، تجربه اي كه كتابخوانها را به دو دسته «پروست خوانده» و «پروست نخوانده» تقسيم مي كند تجربه رسيدن به شيوه اي از ديدن و به عمق تأملي از آدم است كه البته پيش از پروست هم وجود داشته اما او آن را به تمركز و انسجامي رسانده كه بعد از او ديگر به اسم او مي شناسيم و «در جستجوي زمان از دست رفته» را به نوعي كتاب راهنماي اين نوع انديشيدن مي كند... . «جستجو» كتابي است كه مدام بايد بخواني چون ابزاري است كه مدام بايد دستت باشد. شايد اين هم شيوه ديگري از گفتن همان چيزي است كه گفتم. «جستجو» كتابي است كه آدم را مال خودش مي كند، كتابي است كه آدم را ول نمي كند، و چه خوب! » «قسمتي از نامه مترجم كتاب» *** «مارسل پروست» را به سبب نوشتن همين رمانش مي شناسيم. يك رمان هشت جلدي كه تمام عمر خودش را صرف نوشتن آن كرد؛ رمان «در جستجوي زمان از دست رفته». پروست در اين اثرش دو سنت شكني مهم، هم در فرم و هم در محتوا انجام داد؛ اول اين كه در آن زمان مؤلف، هيچ گاه جزء شخصيتهاي داستان نبود و به نوعي يك وقايع نگار داناي كل محسوب مي شد. پروست در «در جستجوي زمان از دست رفته» اين سنت را كاملاً زيرپا گذاشت. كتاب او سراسر، يك تك گويي است كه تا حدود زيادي بر خود پروست منطبق است. دوم اين كه تا قبل از «در جستجوي زمان از دست رفته» رمانها طرح مشخصي داشتند اما در «در جستجو...» اين طرح وجود ندارد. درست است كه حوادث يكي پس از ديگري مي آيند ولي هيچ گاه حادثه اي غيرمنتظره كه جريان را بر هم بزند در داستان ديده نمي شود. هيچ شخصي كه سرنخ دست او باشد در كتاب حضور ندارد، اين كتاب مثل خود زندگي است، آرام و كسل كننده و در عين حال شگفت انگيز! پروست مي خواست رماني بنويسد كه يك روايت ساده نباشد بلكه نوعي ماجراي ذهني، فكري يا زيبايي شناختي باشد؛ نوعي حماسه دروني. در جهان داستاني پروست، رمان تنها يك داستان نيست بلكه آميزه اي است از احساسها، برداشتها و تجارب يك قهرمان در دنيايي مشخص و نوعي پژوهش است؛ نوعي جستجو. در اين كتاب پروست تبديل به يك خاطره نويس شده، خاطره نويس خودش و جامعه اي كه حافظه او را پر كرده است. كتاب مثل يك رؤياست، زمان داستان مشخص نيست، زمان يك جريان منظم مثل زمان ساعت و تقويم نيست؛ زمان، ذهن انسان است. ذهن هزار توي انسان كه در يك لحظه به گذشته هاي دور و نزديك، به حال و آينده سرك مي كشد.به اين صورت بود كه پروست در كنار نويسندگان مثل «جويس، موزيل و كافكا» توانستند رمان قرن 20 را زنده نگه دارند. آنها با آفريدن رمان نو توانستند رمان را از مرگ نجات دهند و به اوج قدرت برسانند. *** مارسل پروست در سال 1871 در يك خانواده اشرافي در فرانسه به دنيا آمد. او از كودكي و از 9 سالگي مريض بود و به بيماري تنگي نفس دچار شد. بيماري اي كه همه عمر او را مجبور كرد در خانه بماند. انزوا و سكوت همدم او شد و او را بيش از حد حساس كرد. پروست در رشته فلسفه و علوم سياسي تحصيل كرد. اگر چه هيچ وقت در اين دو رشته مشغول به كار نشد. اما مطالعاتش را در نوشته هايش به كار گرفت. فقط خواند و نوشت چون خوشبختي را فقط در عالم هنر و كار جستجو مي كرد. بيماري اي كه از كودكي با آن دست و پنجه نرم مي كرد. اگر چه جسم او را آزار مي داد اما تجربه اي شد براي كشف قالبي نو براي رماني نو. بيماري، ناخوشي و انزوا به او امكان مي داد كه درگير تجربه اي تازه از زندگي شود. درگير فكر در مود آدمها و تجربه هاي زندگي. پروست سعي مي كرد رنج و دردش را به تفكر مبدل سازد و از امكاني كه رنج به او مي داد خلاقانه در جهت ابداع و كشف انديشه در نوشته هايش بهره گيرد. سعي مي كرد احساسهاي رقيق، پيچيده و ظريف را تشخيص دهد و با يك تحليل رواني آنها را در داستانش به كار بگيرد. او با اين ديد و انديشه، تحولي در رمان قرن 20 كه به سوي فنا و مرگ پيش مي رفت به وجود آورد، تحول در قالب، در فرم و در محتواي رمان آن روز و خب موفق هم شد.او در يكي از يادداشتهايش به رابطه بيماري و نوع نوشتنش اشاره مي كند: «وقتي كه كودكي خردسال بودم، سرنوشت هيچ يك از شخصيتهاي تاريخ قدسي جهان در نظرم به اندازه سرنوشت نوح دشوار نمي نمود و آن به سبب طوفاني بود كه او را به مدت چهل شبانه روز در يك كشتي محبوس داشت. بعدها من غالباً بيمار شدم و در طي روزهاي طولاني ناگزير شدم كه در اين «كشتي» بمانم. در آن هنگام دريافتم كه نوح با وجود اين كه در كشتي دربسته و محصور به سر مي برد و سراسر زمين در تاريكي بود، از عرشه آن كشتي توانست به خوبي جهان را نظاره كند.»«در جستجوي زمان از دست رفته» هشت جلد است. اولين جلد شاهكار پروست، «از جانب خانه سوان» نام داشت. پروست اين جلد را با هزينه شخصي خودش چاپ كرد چون هيچ ناشري حاضر به چاپ اين اثر پروست نشد، اما منتقدان اين اثر را بعد از چاپش (البته با كمي خودداري) ستودند و فهميدند اين اثر شيوه تازه اي در ديد و نگاه به دنيا ارائه مي دهد.پروست طرح اصلي رمان بزرگش را در 7 بخش تنظيم كرده بود: «از جانب خانه سوان»، « در سايه دختران نوشكفته»، «جانب خانه خانواده گرمانت»، «سدوم و عموره»، «زن زنداني»، «آلبرتين» و «زمان بازيافته».دو سوم اين اثر بزرگ در زمان حيات پروست و بقيه بعد از مرگش چاپ شد. *** همه زندگي پروست نوشتن و خواندن بود. انگار به دنيا آمده بود تا كه كاري بكند و فقط 52 سال وقت داشت كه آن كار را به سرانجام برساند و آن كار هم نوشتن يك اثر هشت جلدي بود... او سراسر روز را در اتاق تاريك مي خوابيد و همه شب را بيدار مي ماند. در 52 سالگي بيماري اش حاد و به ذات الريه شديد مبتلا شد. در حالي كه از تنگي نفس رنج مي برد و در تب شديد مي سوخت دست از كار نكشيد، در اين روزها از همه چيز و همه كس روي گرداند، از خانواده، از دوستان و از پزشك.... روز 17 اكتبر چند خطي در توصيف مرگ نوشت، روز 18 اكتبر حالش بدتر شد تا اين كه سرانجام در ساعت 30/4 دقيقه بامداد همان روز توانست از رنجي كه سالها آنها را به دوش مي كشيد، رها شود. او در حالي رفت كه شهرت جهاني اش در حال پيدايش بود و نفوذش در حال افزايش. |