تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادی
فرهنگی
ورزشی
هنری
سوسه
كفشدوزك
خطه خورشید
شهرستانها
ستونها
اخبار ویژه
نداي آشنا
صفحه آخر
یادداشت روز
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2007-06-14
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

پنج شنبه 24خرداد ماه 1386


تازه كجاشو ديدي!

 

محمد رضا حسيني

- برگزاري اردوهاي مختلط دانشجويي منع قانوني ندارد
- ولي مجوزش داده نمي شود!
- چرا گردشگران را از ميان 250 ميليون شيعه انتخاب نمي كنيم
- درستش اينه: چرا 250 ميليون شيعه هم كشور ما رو واسه گردش انتخاب نمي كنند؟
- بازگشايي پرونده ازدواج موقت!
- واسه اونايي كه بايد باز باشه بازه! واسه بقيه هم باز يا بسته بودنش فرقي نمي كنه!
- زمان حضور دانش آموزان در مدرسه افزايش مي يابد
- ديواري كوتاه تر از اين بد بختها پيدا نكردين!
- گزارش رويترز از افزايش جراحي زيبايي بيني در تهران!
- خطاب به خارجي ها: چيه مگه انرژي هسته ايه كه چشم ديدنشو ندارين!
- بازتاب جهاني اظهارات وزير كشور درباره ازدواج موقت
- ببين اين ازدواج موقت چيه كه خارجي ها رو هم خوشحال مي كنه!
- صهيونيستهاي آلمان : قطار تهران - مشهد تروريست حمل مي كند
- نه جونم هيچ صهيونيستي تو اين قطار نيست!
- روسيه: سوخت اتمي بوشهر آماده شده
- و ان شاء ا... تا چند سال آينده به ايران حمل خواهد شد
- خطيب قم: كشور نيازمند مراكز انتخاب همسر است
- پس دانشگاهها اين وسط چيكاره اند!
- زندانيان اوين هم نشريه منتشر مي كنند!
- حالا اگه يه موقعي چيزي بنويسن و نشريه شون توقيف بشه، مدير مسؤولشو كجا مي فرستند!
- معجزه برنامه ريزي: هم گراني ميوه هم ضرر كشاورزان!
- تازه كجاشو ديدي!
- تركيه مثنوي را به 16 زبان ترجمه و به مقام هاي بلند پايه كشور ها هديه مي دهد
- آقا زودتر چند تا مقام بفرستيد چند تا بگيرن و بيارن! مفته ها!
- سومالي هم ايران را متهم به حمايت از تروريسم كرد
- به اين ميگن يك ابراز هويت!
- يك ميليارد ريال براي غني سازي اوقات فراغت دانش  آموزان اختصاص يافت
- اينم تحت نظر آژانسه يا نه!؟
- سخنراني در جبهه مشاركت درباره صيغه.
- چرا اين جوري نگاه مي كنين !صيغه هم خودش يه جور مشاركته ديگه!
- بذرپاش: تا 3ماه آينده؛ خودروي ارزان قيمت عرضه مي كنيم
- ... ولي دليل ندارد ارزان به ملت بفروشيم!

  


در روز جهاني ارتباطات، تلگراف بزنيم

 

م. هنرور

با توجه به اين كه در هفته بدون دخانيات به بهانه اشتغالزايي يك وام 30 ميليارد توماني براي احداث يك شركت دخانيات داده شد و



كلنگ احداث آن شركت نيز به زمين خورد، ما پيشنهاد مي كنيم در مناسبتهاي ديگر هم اين كارها انجام شود:
در روز جهاني مستضعفان، تا مي تونيم بخوريم!
در روز صرفه جويي، تمام شيرهاي آب در كشور به مدت يك ساعت باز نگه داشته شوند!
در روزجهاني بهداشت، مسواك نزنيم !( كاشكي هميشه هفته جهاني بهداشت بود!)
در روزجهاني سعدي؛ بريم سر قبر سعدي و از شعرهاي حافظ براش بخونيم!
در روز جهاني كار؛ مرخصي بگيريم و تا ساعت 12 ظهر بخوابيم!
در روز معلم، از نحوه تدريس معلم يا استادمان انتقاد كنيم!
در روز جهاني تكنولوژي و ارتباطات، تلگراف بزنيم!
در روژ جهاني مبارژه با مواد مخدر...!
در روز صنعت نوين چاپ، بريم روزنامه رو روي پاپيروس چاپ كنيم!
در روز دامپزشك، گاومون رو ببريم پيش يك پزشك!
در روز تربيت بدني و ورزش، از فوتبال خداحافظي كنيم!
در روز پيوند اوليا و مربيان، بريم زيراب معلممون رو پيش بابامون بزنيم!
در روز بيمه، ماشين رو مدام بكوبيم به در و ديوار!
در روز خانواده، طلاق بگيريم!
در روز علوم تربيتي، به همه بد و بيراه بگيم!
در روز حمايت از مصرف كنندگان، جنسهاي تاريخ گذشته مون رو بديم توي بازار!
در روز مهندسي، زلزله بياد و همه چي خراب شه!

  


هاچ، پسر شجاع، حنا، اي كيو سان، همه منتظرند!

 

ارژنگ حاتمي

- صداي راديو: شهروندان عزيز !فردا آخرين مهلت براي پر كردن اظهارنامه هاي مالياتي است و سازمان ...
فرزند خانواده در حالي كه كارتون رابين هود را تماشا مي كند: بابايي !ماليات خوبه؟!




- تو رابين هود رو دوست داري؟ مدرسه موشها و تام و جري رو چي؟!
-- ها! ( ببخشيد! تقصير نويسنده مطلب نيست، خانواده اين بچه بهش ياد ندادند نگه«ها» بگه «بعله»!)




- خب!اگه ماليات چيز خوبي بود، رابين هودي كه تو اين قدر دوستش داري، مثل بچه آدم مي رفت مالياتش رو مي داد.
- پس ماليات دادن چيز خوبي نيست؟!
- معلومه كه چيز خوبي نيست، فكرش رو بكن اگه همه ماليات مي دادن، شهرداري مي تونست همه موشها رو از بين ببره و در اين صورت ديگه «جري»اي هم وجود نداشت تا تو بشيني و كارتون «موش و گربه» رو ببيني، ديگه «مدرسه موش» هايي هم وجود نداشت و مهمتر از اون اگه ماليات بديم و موشي وجود نداشته باشه، ديگه مامانت توي آشپزخونه غش نمي كنه!
- بابايي !پس ماليات بده، موش خوبه؟!
- آره پسرم !ماليات يه چيزيه تو مايه هاي ز



مانيه كه مامانت بهت شربت مي ده!
- ها؟!
- نگاه كن پسرم! ماليات مثل اون شربت، تلخه و مثل مامانت، زيادي ... آخ!!
***
- من كي هستم؟ !اينجا كجاست؟!
-- تو نقش اول اين مطلب هستي و من هم رابين هود هستم، اومدم ازت ماليات بگيرم!
- ( در حاليكه توي بغل رابين هود مي پرد): سلام آقاي رابين هود، ميشه يه امضا بدين، من هميشه كارتوناي شما رو ...
-- مالياتت رو بده!
- ها؟ !ماليات؟ !من خودم ختم اين حرفام، مي خواي ما رو تلكه كني؟ !همه كه مي دونن تو راهزني!
« خونه مادر بزرگه هزار تا ...» (اين مثلاً صداي زنگ موبايل رابين هود بود.)
-- ببخشيد حرفتون رو قطع مي كنم، صبر كنيد جواب موبايلم رو بدم ... به، سلام «صدا خفن»، خوبي؟ !تشكر كه مالياتتون رو پرداخت كردين،به«پسر شجاع» هم سلام منو برسون !تق !( و اين هم صداي قطع كردن موبايل بود!)
- ببخشيد يه سؤالي برام پيش اومد، من تا جايي كه يادمه «پسر شجاع» دوستي با نام «صدا خفن» نداشت!
-- همون طور كه گفتم با فرهنگ سازيهاي انجام شده، اينجا همه ماليات مي دن، در نتيجه پيشرفتهاي زيادي انجام شده، دور و بر محل زندگي پسر شجاع يك اداره ثبت احوال زديم و پدر پسر شجاع هم كه بيچاره اسم نداشت، رفت و روي خودش اسم گذاشت، شما هم بهتره مالياتت رو بدي! وگرنه ديگه نمي تونيم بودجه اداره پست رو بديم و «پت پستچي» بيكار مي شه، مدرسه «آنكوكوچي» تعطيل ميشه و اي كيو سان نمي تونه ديپلمش رو بگيره ...
- اما ماليات، بديهايي هم داره !اگه همه ماليات بدن،شهرداري همه چاله و چوله هاي شهر رو درست مي كنه و ديگه گاري هيچكي توي اين چاله چوله ها نمي افته، و «ژان والژان» شناخته نمي شه، اگه همه ماليات بدن «حنا» تحت پوشش يك سازمان قرار مي گيره و لازم نيست بره توي مزرعه كار كنه، اگه همه ماليات بدن تمام خيابونها تابلوگذاري مي شه و هاچ همون قسمت اول مامانش رو پيدا مي كنه ...
- آخه مگه بده «هاچ» همون قسمت اول مامانش رو پيدا كنه و باقي قسمتهاي كارتون بشينه مثل يه زنبور خوب عسل درست كنه، مگه بده «حنا» به جاي كار در مزرعه، بره ادامه تحصيل بده، اين رو هم بدون «ژان والژان» بودن فقط به در آوردن يه گاري از تو چاله نيست، آخه تا كي بايد «بزبزقندي» خودش بزنه شكم گرگ رو تيكه پاره كنه، چرا نبايد امنيت اجتماعي براي «شنگول» و «منگول» و «حبه انگور» وجود داشته باشه، فكرش رو بكن اگه شما ماليات بدي ما مي تونيم يك مترو درست كنيم كه ديگه اون پيرزن بيچاره مجبور نباشه براي ديدن بچه هاش بره توي كدو و هي قل بخوره و قل بخوره!
***
- من ... ماليات ... بامزي ... ملوان زبل ... پينوكيو ...
-- خانم، چيز محكمي توي سر شوهرتون خورده؟!
--- راستش آقاي دكتر، مثل هميشه مي خواستم با ملاقه بزنم توي سر شوهرم، اما بعد پرتاب متوجه شدم اشتباهي با ماهيتابه زدم توي سرش!
- خانوم ... من حالم خوبه ... فقط اون اظهارنامه مالياتي رو بيار تا پرش كنم، «هاچ»،«پدر پسر شجاع»، «حنا»، «اي كيو سان»،همه منتظرن!

  


ناودان باران را «ام پي تري» مي كند

 

مهدي محمدي

جالب است، در هر كدام از چهار جهت اصلي كه گام بر مي دارم، به مرگم نزديك مي شوم.
مي ترسم از آن روزي كه دو خط موازي عاشق هم بشوند.
وقتي ديدم دل سنگم در نگاه نرمت حل شد، از رشته شيمي انصراف دادم.
تمام آرزوهاي زندگي ام به آرزوي ديدنت غبطه مي خورند.
به مريض كليه داد، مريض به او دل داد.
گاه از عشق مي ترسم، وقتي مي بينم دسته گل خواستگاران تمام دنيا از گلهاي چيده شده ساخته مي شود.
گربه شهري به موش صحرايي لب نزد.
اشك شوقي كه از ديدن نيمه پر ليوان ريختم، نيمه خالي را پر كرد.
در شب اول قبر، ستاره اي نمي درخشد.
پشه بامرام قول داد جاي نيش زدنش را خودش بخاراند.
قلبم طي قراردادي عمليات انتقال خون را به مغزم واگذار نمود تا تنها كارش تپيدن به خاطر تو باشد.
قطرات اشك با تمام شوري كه دارند، گاه بدجوري نمك زندگي را از بين مي برند.
موهايش در آسياب سفيد نشده بود، نمي شد نقش گريمور را ناديده گرفت.
ناودان، باران را «ام پي تري» مي كند.
افزايش حسابهاي «جاري»، «سيل» زندگي آدم بي ظرفيت است.
در هر جشن تولدي، ملك الموت هم، حضور نامحسوس به هم مي رساند.
وقتي به خاطر چشمان سياه معشوق، عاشق شدي، يعني در هر پلك زدن او، وقفه اي در عشق تو ايجاد مي شود.

  


آن دوستدار خرد جمعي!

 

م. نخعي

آن دوستدار خرد جمعي، آن عاشق بازي نصرتي، آن آبيه ورژن هشتاد و شش، كم و بيش عين سيريش، آن كه با يونگ بودش اتحاد، لوتي گري بودش اعتقاد، به مايلي كهن نبودش احترام، شيخنا و نيو جنرال فوتبالنا(!) « امير خان قلعه نويي» حفظه ا... كل يوم !از تازه بزرگان فوتبال مملكت بود كه در كارنامه اش هيچ شكي جايز نبود!
روزي جمعي از مريدان گرد وي جمع شده و پرسيدند: «يا شيخ، اين فصل S. Sرا چه شده است كه نه رنگ ليگ آسيايي ديد و نه جام داخلي؟» شيخ كه در اعماق خرد جمعي غرقه بود، با انگشت به جانب «صمد خان مربي الدوله» اشاره كرد و گفت: همانا ما بي تقصيريم و اوست كه سبب تشويش تيم گشته و يونگ را به كار نگمارده است تا خرد جمعي افزون گردد !مريدان با شنيدن اين برهانهاي اظهر من الشمس سخت از آگاهي لبريز شدند و سر به بيابان نهادند...
و نيز در احوال شيخ نقل شده كه روزي تماشاگرنمايي از وي پرسيد:« شيخ! چطور شد كه اين طور غرور ملي را در بازي مكزيك به باد فنا دادي؟... و با فلاش بكي دوران سياه چلنگر و برانكو- رضي ا... عن نتايجه!- را به يادش آورد كه سه يك شديم و حداقل دايي در زمين بود كه تقصيرها را به دوش بكشد !اما حال چه كسي بار اين تقصير را به دوش كشد؟» شيخ سخت دگرگون شد و بانگ بر آورد كه: « شما را لياقت همان برانكو باشد!» و في الفور دست خردهاي جمعي بگرفت و قصد عزيمت به تيمهاي شيخ نشين نمود، تماشاگرنما كه آينده مملكت را در تباهي و نابودي ديد پشيمان شد و به پاي شيخ افتاد و بوسه ها زد و پاچه ها خواراند و ضجه ها ابراز داشت تا شيخ را دل رحمي افتاد و از تصميمش منصرف گشت و اين گونه بود كه همچنان سايه شيخ بر سر تيم مستدام است !حفظه ا... سايه!

  


اين هم شد كسب و كار؟

 

مخبر السلطنه

في اليوم به دفتر جريده مان شرفياب شده، دبير محترم سوسه به استقبال آمده چندين كيسه در برابرمان مقرر ساخته، فرموده كه اين



مرسولات از جانب دوستداران و هواداران و جماعت رعايا و نوكرهاي بلاد مختلفه مملكت فخيمه مان رسيده هر يك حاوي چندين و چند قلب و تير و كمان بوده كه ايشان جملگي مشتاق قرائت مطالب ها بوده، ليكن از غيبت مان در هفته ماضي نگراني حاصل آورده نامه و مرسوله ارسال داشته تماس مكرر گرفته كه بابا اين مخبرالسلطنه نازنين الدنيا و الآخره كجاست كه جماعتي در كف ايشان به سر مي برند.
باري !هفته ماضي معذوريتي پيش آمد، ما درمملكت فخيمه مان نبوديم و به قصد خريد و تجارت عروسك با مليله خاتون - همسر گراميمان - در مملكت غريبه تايلند به تفرج و تفريح اشتغال داشتيم.
در تايلند تا آنجا كه امكان داشت سياحت و گشت و گذار نموديم - چندي از جماعت چشم بادامي را به دوستي گزيديم، قرار گذاشتيم حتي المقدور به تهران آمده يك شب در توچال ميزبان ايشان باشيم.
الغرض !بخشي از اوقات مباركمان در مملكت مزبور را به تجارت و خريداري اقلام مختلفه اختصاص مي داديم. عارضيم به خدمتتان كه اين چشم بادامي ها عجب صناعتي دارند در خلق عروسك و اين دست اجناس! از سگ و گربه و خرس و پلنگ تا موش و اسب و شرك 2 و سيندرلا و... حتي دارا و ساراي مملكت خودي در ميان اقلام صناعت عروسكي ايشان موجود بود.
باري !اقلام فوق خريداري شد و بار طياره گرديده، از پس چندي گشت و گذار به مملكت مراجعه نموديم. اجناس را در دكان چيده از فواصل مختلفه برايشان نظر انداخته، چينش آن مورد تأييد بود. دكان را افتتاح نموده در انتظار مشتري اوقات گذرانديم. ساعت و ثانيه و روز و هفته از پس هم رفت و آمد، ليكن حتي يك قلم از اجناس فوق به فروش نرسيد. جملگي رعايا به دكان دخول كرده، اجناس را با اتفاق ذريات نگريسته ليكن علي رغم اصرار و التماس ذريه شان يد ايشان را محكم در دست گرفته، از دكان مخروج نموده.
آدينه روز هفته ماضي بود كه طاقتمان به تنگ آمد، قفل و چوب بر آستان زده، تعطيل نموده به خانه آمده به محض ورود فرياد برآورديم؛ مرده شور اين قسم كسب و كار را ببرند. لعبت فروشي هم شد شغل؟! بايد ماند و حسرت يك روز تولد خلق ا... را كشيد يا در حسرت روز ولنتاين و اين قسم ايام روزگار گذراند كه مگر محصلي بر دكان وارد آيد و يك عروسكي بخرد كه يك قران و دو زار نصيب من بيچاره شود.
درب دكان هفت قفله كرده، به منزل آمده فرموديم ما را چه به بازار و كسب و كار !ما از ابتدا راپورتچي و فرهنگي كار بوده ايم و اين مقوله برايمان افتخار محسوب مي شود. همين ستون لاغر و كوچك راپورتهاي هفتگي از جهت ارتزاقمان اكتفا مي كند.
ليكن در منزل مانده شروع كرديم به تحقيق و تفحص در مورد بهاي نفت و بنزين و فضولي در امورات تيم ملي فوتبال و كمثله...
ايام به كام رعايا و خوانندگان ستون مبارك و وزين ما باشد. و لقمه ناني كه از بابت آن امورات منزل و مايحتاج ذريات و اهل منزل و يك لقمه چلو كباب نصيب ما گردد. وا... صاحب الارتزاق في الامور.

  


كارت هوشمند

 

«صادق غفراني » يكي از بهترين و خوش قلم ترين طنزپردازهايي است كه در مطبوعات كشور در آينده قلم خواهد زد. او فعلاً يك دانش



آموز دبيرستاني است كه درسهايش را خيلي خوب مي خواند و پدر و مادرش را اذيت نمي كند. طنز او را بخوانيد:
به گزارش گروه اقتصادي سوسه، قرار است از همين سال ثبت نام براي كارتهاي هوشمند آغاز شود. خبرنگار ما گفت: فعلاً كارت هوشمند پفك براي سهميه بندي پفك كه باعث فروش به صرفه كارخانجات پفك سازي اعم از پفك الكي و چغك نمكي و چند شركت معتبر ديگر (و شايد هم نامعتبر) و نيز باعث كاهش فشار خون افراد بين  3  تا  10  سال خواهد شد، در نظر گرفته شده است.
وي از يك منبع 430 ليتري آب نقل كرد، قرار است از اين پس براي همه چيز كارت هوشمند صادر شود كه اين كار باعث كاهش گردش پول در بين افراد شده و نيز باعث از بين رفتن بيماريهايي كه از اين راه انتقال مي يابند، مي شود او گفت: قرار است ثبت نام كارتهاي هوشمند آبليمو، پفك، بستني(براي هر نوع جدا: كيم ساده، لقمه اي، مگنوم و...) و نيز كارتهاي هوشمند نان خشك براي دادن نان خشك به نمكي هاي محترم از امسال آغازشود، لذا از تمامي همشهريان عزيز درخواست مي شود كه براي ثبت نام كارتهاي هوشمند به مراكز معرفي شده از سوي كارتستان هوشمند ايران (مركز تهيه و توزيع كارت هوشمند) مراجعه كرده و فرمهاي مربوطه را پر نمايند. به نقل ازمقامات آگاه كارتها تا سال 1396 صادر شده و در صورت ارسال به نشاني صحيح، شايد تا سال 1400 هجري شمسي به دست صاحبان آنها يا نوه يا نتيجه هايشان برسد.
صادق غفراني

  


حكايت شكارچي ، سه تا مار

 

مهدي نصيري

يكي بود، يكي نبود. يك شكارچي پيري بود كه روزي اش را از راه شكار درمي آورد. صبحها مي رفت شكار و يك حيوان زبان بسته اي را مي زد و مي آورد توي شهر مي فروخت، با پول آن چند من گندم مي خريد، مي رفت خانه با زنش يك لقمه چلوكباب مي خورد و مي خوابيد تا فردا ساعت 7 صبح.
يك روز كه پيرمرد شال و كلاه كرده بود و توي صحرا دنبال شكار مي گشت ناگهان چشمش به دو تا مار سياه و يك مار سفيد افتاد. دو تا مار سياه مزاحم مار سفيد مي شدند و مار سفيد جيغ مي كشيد و فرار مي كرد.
پيرمرد شكارچي به مار سفيد رحمش آمد و دلش خيلي براي او سوخت. تفنگش را برداشت و پر كرد و به طرف مغز يكي از مارهاي سياه نشانه رفت و شليك كرد. از بد روزگار تير به دم مار سفيد خورد و جيغ بلندي از گلويش توي صحرا پيچيد و هر سه تا مار فرار كردند رفتند خانه بابايشان.
از قضا مار سفيد، منيژه خانوم دختر ملكه مارها بود. منيژه خانوم رفت پيش ننه اش و گفت كه شكارچي مي خواسته با تفنگ او را بكشد. ملكه مارها عصباني شد و به لشكر مارها دستور داد بروند شكارچي را دست بسته بياورند توي قصر!
مارها رفتند و در چشم بر هم زدني شكارچي بيچاره را آوردند پيش ملكه. ملكه به شكارچي گفت: مرديكه چرا مي خواستي دختر من را با تفنگ بكشي؟ بدهم بيندازنت جلوي موشها تا تو را بخورند؟
شكارچي هم همه قضيه را براي ملكه تعريف كرد. ملكه كه فهميد دخترش ماجراي مارهاي سياه را نگفته است، يك كتك مفصلي به او زد بعد با پليس 110 تماس گرفت و ماجرا را گفت و بعد از آن هم از شكارچي تشكر كرد و گفت: اي مرد شكارچي! همانا من بايد يك پاداشي به تو بدهم، چي مي خواهي؟
شكارچي گفت: من هيچي نمي خواهم. فقط همانا بگذاريد بروم به خانه ام زود بگيرم بخوابم كله سحر بايد بيدار شوم بروم شكار. ملكه گفت: اين طوري كه نمي شود! تو حتماً بايد يك چيزي بخواهي تا من به تو بدهم.
شكارچي گفت: دستت درد نكند خانم ملكه، حالا اگر مي خواهي يك چيزي به من بدهي يك وام مسكن بدون نوبت برايم جور كن. چون ديگر از اجاره نشيني خسته شده ام و آخرعمري مي خواهم براي خودم يك سقف داشته باشم كه زير آن بخوابم و آبگوشت بخورم.
ملكه يك كاغذي از توي جيبش درآورد و روي آن چيزي نوشت و به دست شكارچي داد و گفت: آن را ببرد بانك مسكن ولايتشان يك وام 18 ميليون توماني بگيرد.
شكارچي رفت و درطرفة العيني با پارتي بازي يك وام 18 ميليوني گرفت و با زنش راه افتادند رفتند بنگاههاي املاك از اميرآباد شمالي و نياوران و الهيه تا جمهوري و ميدان شوش و نازي آباد تا قلعه مرغي و جاده ساوه را گشتند، اما با پولشان حتي يك سوراخ موش هم به آنها نمي دادند.
خلاصه يك ماه و چند هفته و چند روز گذشت تا اين كه يك روز صبح ساعت 7 موبايل شكارچي زنگ خورد. يك آقايي كه بنگاهي بود گفت؛ در يكي از تپه هاي اطراف تهران يك خانه اي پيدا كرده كه مي تواند با تخفيف آن را 18 ميليون تومان بخرد. شكارچي و زنش سوار بر الاغ رفتند بنگاه و با بنگاهي رفتند خانه را ببينند. خانه يك غاري بود در توي تپه كه پلاك خورده بود و از توي آن بوي قيمه پلو مي آمد.
بنگاهي زنگ را زد و دو تا مار سياه آمدند دم در غار. مارها همين كه شكارچي را ديدند، زدند زير خنده و گفتند: ديگ به ديگ نمي رسد، مار به شكارچي مي رسد! شنيده ايم رفتي و زير آب ما را پيش ملكه مارها زده اي!
شكارچي گفت: نه به جان مادرم من يك شكارچي پيري هستم كه آخر عمري مي خواهم يك چهار ديواري براي خودم داشته باشم و آمده ام اينجا اين خانه] توضيح اين كه منظور ايشان همان يك واحد غار 180 متري است [را ببينم ديگ و تغار و بيلچه مان را ورداريم و مثل خانواده دكتر ارنست بياييم اينجا زندگي كنيم.
مارهاي سياه با شنيدن اين حرفها دلشان سوخت رفتند توي غار و آمدند يك بسته اي را به شكارچي دادند گفتند: بيا اين سند منگوله دار ششدانگ خانه ما پولش را بده و ببر!
مارها رفتند پس اندازشان را روي 18 ميليون گذاشتند و باهاش يك خانه اي در سولقان تپه خريدند. شكارچي هم دست زن و بچه اش را گرفت و رفتند توي سوراخ مار سالها با خوبي و خوشي زندگي كردند.
ما از اين داستان نتيجه مي گيريم وام مسكن خيلي خوب است و شكارچي دلرحم عاقبت به آرزويش مي رسد.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 Info@qudsdaily.com