تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادی
فرهنگی
ورزشی
هنری
سوسه
كفشدوزك
خطه خورشید
شهرستانها
ستونها
اخبار ویژه
نداي آشنا
صفحه آخر
یادداشت روز
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2007-06-14
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

پنج شنبه 24خرداد ماه 1386


آي قصه قصه قصه ؛ مثل بزرگ ترها

 

* افسانه سرايي

زهرا با خوشحالي از مدرسه آمد و كيفش را كنار حياط گذاشت و گفت: «سلام، مامان من ديگه بزرگ شدم.» مامان همان طور كه باغچه را آب مي داد، با خنده گفت: «بزرگ شدي مطمئني؟!»




زهرا كمي قد بلندي كرد و گفت: «بله، خانم معلممون گفت. آخه من 9 سالم شده.»
مامان نگاهي به زهرا كرد و لبخندي زد و گفت: «خوب حالا بيا بريم يه چايي برات بريزم تا خستگي ات در بره.»
زهرا كيفش را برداشت و دنبال مادرش توي اتاق رفت. مامان همان طور كه استكان چايي را جلوي زهرا مي گذاشت، پرسيد: «پس كي تو مدرسه جشن تكليف مي گيرين.»
زهرا كه انگار منتظر همين سؤال بود، با عجله گفت: «هفته بعد. قراره من با چند تا از بچه ها يك سوره حفظ كنيم و تو جشن بخونيم. بعد هم سرش را پايين انداخت و گفت: ولي بدون چادر كه نمي شه.»
مامان كه انگار آخر حرف زهرا را نشنيده بود، گفت: چقدر خوب. پس بايد خوب تمرين كني تا سوره رو حفظ بشي.
زهرا چايي اش را خورد و با صداي بلند گفت: «خانم معلممون گفته همتون بايد چادر داشته باشين.» و كيفش را برداشت و توي اتاقش رفت.
روزها همين طور با عجله مي گذشتند و روز جشن هي نزديك و نزديكتر مي شد، اما زهرا خجالت مي كشيد به مادرش بگويد برايش چادر بخرد؛ چون با خودش فكر مي كرد شايد مادرش پول نداشته باشد.
بالاخره يك روز خانم معلم سر كلاس گفت: «بچه ها فردا روز جشن تكليفه. فردا چادرهاتون رو فراموش نكنين.»
زهرا با ناراحتي به خانه برگشت، اما مادرش خانه نبود. او لب حوض نشست و به جشن فردا فكر كرد. بدون چادر كه نمي شود به جشن بروي؟!
در همين موقع مادرش در را باز كرد و با يك زنبيل بزرگ وارد حياط شد و با خنده گفت: «نمي خواهي كمكم كني؟»
زهرا سلام كرد و نگاهي به زنبيل انداخت. زنبيل پر از ميوه و اين جور چيزها بود. اما يك چيز ديگر هم بود. يك هديه كه كادوي قشنگي داشت.
زهرا گفت: «اين ديگه چيه؟!»
مادرش زير چشمي نگاهي كرد و گفت: «يك هديه است براي تو. هديه جشن تكليف.»
زهرا با خوشحالي هديه را باز كرد. يك چادر توي كادو بود. يك چادر سفيد با گلهاي قرمز و زرد و يك جانماز قشنگ گلدوزي شده.
زهرا با خوشحالي چادر را سرش كرد. درست اندازه اش بود. او با خوشحالي به مادرش نگاه كرد و گفت: «از فردا چادر سرم مي كنم؛ مثل بزرگترها.»

  


خبر خبر خبردار

 

فيل بداخلاق
هميشه تا بوده بعضي از آدم ها حيوانها را اذيت مي كردند و با چوب و شلاق و ... آنها را كتك مي زدند، اما اين بار همه چيز بر عكس شده.




در كشور پاكستان يك فيل شكموي بد اخلاق پيدا شده كه وقتي گرسنه شود و غذايش دير شود، شروع مي كند به كتك كاري. اين فيل بد اخلاق در يك باغ وحش در پاكستان زندگي مي كند و هر وقت غذايش دير شود و گرسنه بماند، شلاق مأموران باغ وحش را با خرطومش مي گيرد و شروع مي كند به كتك زدن آنها تا زودتر برايش غذا بياورند. مأموران باغ وحش كه ديگر از دست اين فيل كلافه شده اند و بودجه كافي هم براي سير كردن شكم اين فيل ندارند، از مردم درخواست كردند تا جايي كه مي توانند براي سير كردن شكم اين فيل بد اخلاق به باغ وحش كمك كنند.

جنگ ساندويچي
در يك مدرسه سه هزار نفري در شيكاگو اتفاق عجيبي افتاد. سه نفر از دانش آموزان اين مدرسه كه به وسيله پليس دستگير شده بودند، بقيه بچه ها را تحريك كردند و 200 نفر از بچه ها يك دفعه با پاكتهاي شير و پيتزا و ساندويچ به جان همديگر افتادند و شروع كردند به كتك كاري و هي ساندويچ و پيتزا بود كه اين ور و آن ور پرت مي شد. يك جنگ واقعي. اما بالاخره با دخالت مأموران پليس جنگ تمام شد و تنها كسي كه از اين جنگ صدمه ديد، يك مأمور پليس بود كه پايش شكسته شده بود. خوشبختانه اين جنگ خسارت ديگري نداشت.

صندلي مخصوص
مأموران آتش نشاني شهر منچستر مجبورند 15 ساعت سركار باشند و در اين مدت حق ندارند بخوابند. اين مأموران فقط مي توانند در مدت كارشان روي صندلي مخصوص بنشينند و استراحت كنند، اما حق ندارند جاي ديگري بخوابند و استراحت كنند. اين صندلي ها جوري طراحي شده كه به مأموران اجازه نمي دهد به خواب عميق بروند. اداره آتش نشاني منچستر براي هر كدام از اين صندلي ها 13 هزار پوند پول پرداخت كرده اما با همه اينها سه مأمور متخلف پيدا شدند كه به جاي استراحت روي اين صندلي ها روي زمين خوابيدند و به خاطر همين كارشان 400 پوند جريمه شدند. حتماً اين مأموران بيچاره حسابي خسته بودند و خوابشان مي آمده.

  


دعاي كودكانه ؛ مثل فاطمه (س)

 

* زهرا مهربان
چند روز است كه مراسم دعا توي خانه ما برگزار مي شود. همه خانمهاي همسايه به خانه ما مي آيند و دعا مي خوانند.




مادرم مي گويد: من نذر كرده ام هر سال همين ده روز را مراسم دعا بگيرم و دعا بخوانم. خيلي ها اين كار را مي كنند و به خاطر شهادت حضرت فاطمه (س) مراسم دعا و عزاداري مي گيرند؛ چون حضرت فاطمه خيلي مهربان بود و همه او را دوست دارند. من هم هر روز از مهمانها پذيرايي مي كنم و به مادرم كمك مي كنم، چون من هم حضرت فاطمه (س) را دوست دارم.
خيلي دوست دارم كه در آينده مثل حضرت فاطمه (س) باشم و مثل او زندگي كنم براي همين مي خواهم چيزهاي زيادي درباره زندگي او ياد بگيرم و بخوانم.
خدايا !تو هم به من كمك كن تا بتوانم مثل او شوم.

  


نويسندگان كفشدوزك ؛ پفك

 

* محمدمهدي يزداني
چقدر اين جا تنگه. كاش مي شد يك آدم در اين پفك را باز مي كرد و ما را مي خورد. چقدر اين ور و آن ور مي روم، خسته شده ام، ولي انگار آرزويم برآورده شد. آخ جون يك نفر در پفك را باز كرد. ولي مثل اينكه مي خواهد من را بخورد. آهاي من را بلند نكن. الان لاي آن دندانها مي روم. آقاي نويسنده، آقاي نويسنده كمكم كن كه خورده نشوم، من هنوز تازه از توي پفك درآمده ام.

  


علاقه به طبيعت

 





برخي ها به طبيعت خيلي علاقه دارند. آنها عاشق طبيعتند.





حتي بعضي وقتها كمي طبيعت مثل گل و نهال مي خرند و به خانه مي آورند.





آن وقت آنها را توي باغچه خانه شان مي كارند.





به به چه خوب، حالا راحت مي توانند كنار طبيعت بنشينند. چقدر خوب است توي خانه ات گل و درخت داشته باشي.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 Info@qudsdaily.com