|
بهار رو به افول است اما با كوله بار انتظار به پنجره هاي بهاري كه تو سبزي بخش آن هستي، مي نگريم! اي يوسف غايب! اگر يعقوب در فراق يوسفش با اشك و آه نابينا گشت، ما در غم هجر يوسف زهرا(س)، سحاب چشممان جز خون نمي بارد! مولاي من! بيا كه ديگر صبرم از جام وجود لبريز گشته و مرا بيش از اين توان نيست كه بتوانم اشك و خون فراقت را در چاه چشمم به اسارت كشم. مولاي من! ايام، ايام فاطميه است! تو نيك مي داني كه چرا اشكهايمان با خون آغشته است. در واپسين روزهاي بهاري، دلهايمان دستخوش طوفان اندوه گشته است. اي مهدي زهرا! ما انسانهاي هبوط كرده عصر مدرنيته كه از تابش انوار خورشيد وجودت محروميم، در اين غم جانسوز و رحلت غم بار چه مي توانيم بگوييم جز اينكه: «اللهم انا نشكوا اليك فقد نبينا- صلواتك عليه و آله- و غيبه ولينا و كثره عدونا و قله عددنا و شدة الفتن بنا و تظاهر الزمان علينا».
* احمد فياض |