تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادی
فرهنگی
ورزشی
هنری
حوادث
سوسه
كفشدوزك
شهرستانها
ستونها
اخبار ویژه
نداي آشنا
صفحه آخر
یادداشت روز
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2007-06-21
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

پنج شنبه 31خرداد ماه 1386


10 نكته مهم ديگر براي 3/1ميليون داوطلب كنكور يا ؛
شما به آساني خريد يك سيم كارت اعتباري مي توانيد دانشجو نام بگيريد!

 

* ارژنگ حاتمي

دكتر حسين توكلي در گفتگو با قدس به داوطلبان كنكور 10 توصيه مهم كردند، ما نيز براي آن كه نشان دهيم چقدر به فكر داوطلبان كنكور هستيم، 10 نكته مهم ديگر را بيان مي كنيم؛
1- اگر كنكور براي شما تبديل به غولي بزرگ شده است، اگر در اين روزها استرس زيادي به شما وارد مي شود، اگر مدام اخبار مربوط به حذف كنكور را دنبال مي كنيد، اگر فقط و فقط هدفتان اين است كه دانشجو نام بگيريد، اگر فكر مي كنيد دانشجو بودن كلاس دارد، اگر فكر مي كنيد براي ورود به دانشگاه بايد بسيار تلاش كرد و شب ها و روزهاي بسياري را درس خواند ... بدانيد كه چند سالي هست كه بدون سر و صدا مشكل شما حل شده است و شما به آساني خريد يك سيم كارت اعتباري مي توانيد دانشجو نام بگيرد، اگر گفتيد چه طوري؟ ... خب معلومه، با ثبت نام در يكي از همين دوره هاي فراگير پيام نور!
2 - اگر با ديدن برخي فيلمهاي سينمايي و يا شنيدن برخي اخبار و ايضا ديدن برخي سي دي ها راغب ورود به دانشگاه شده ايد، بنده شديداً تمام اين موارد را تكذيب مي كنم و بيان مي دارم تمام اين موارد تنها قسمتي از لجن پراكنيهاي بدخواهان دانشگاه ها مي باشد و هيچ خبري غير از تحصيل علم و دانش در دانشگاه ها موجود نيست ... آخ دماغم ... اِهه اِهه(صداي گريه) بازم بايد برم دماغم رو عمل كنم!
3- اگر تا امروز براي كنكور درس نخوانده ايد، به خودتان زحمت زيادي ندهيد و بيخودي زور نزنيد، اگر شما درس خوان بوديد تا الان درس مي خوانديد، لياقت شما همان دوره هاي فراگ ...
4- دواطلبان عزيز ساعت شروع امتحان 7 و 30دقيقه صبح است، و يك ساعت قبل از شروع امتحان درب هاي حوزه امتحاني بسته مي شود، و شما بايد يك ساعت قبل از بسته شدن درب ها در حوزه امتحاني حضور داشته باشيد، و همچنين بايد يكي دو ساعت قبل از آني كه بايد در محل حوزه امتحاني باشيد از منزل خود به سمت حوزه امتحاني حركت كنيد تا اگر در ترافيك مانديد يا اتفاق پيش بيني نشده اي در بين راه افتاد دير به حوزه امتحاني نرسيد، پيشنهاد مي شود دو ساعت قبل از خروج از خانه از خواب بيدار شويد، نيم ساعت ورزش كنيد، يك دوش بگيريد و صبحانه بخوريد، با يك حساب سر انگشتي پيشنهاد مي شود براي به موقع رسيدن به سر جلسه امتحان ساعت يك و نيم شب (وشايد هم صبح) از خواب بيدار شويد!
5- شديداً دادن ناهار در حين آزمون را تكذيب مي نماييم، شما صرفاً به خوردن يك كيك با سانديس دعوت هستيد!
تذكر ضروري: سانديسش هم از اين صد تومنيهاست، يك وقتي دبه نكنيد كه ما فكر مي كرديم از اون بزرگاست!
6- درست است كه مي گويند با لباس راحت به سر جلسه امتحان بياييد، اما جنبه هم خوب چيزي است، آخه با بيژامه؟!... اِ اِ اون يكي رو نگاه ... اوه اوه ... آقا فيلم نگير ... شطرنجي اش كنين!
7- از آوردن گوشي همراه، دستگاه پلي استيشن، حيوان خانگي، رايانه شخصي، گيتار، دستگاه آب ميوه گيري، كمربند لاغري، بالشت، لوازم آرايش، خوشبو كننده هوا، حشره كش، وان حمام و آفتابه به داخل حوزه امتحاني شديداً خودداري كنيد!
8- از كشيدن سيگار، اكس تركاندن، انجام حركات موزون و حتي غيرموزون در حين جلسه امتحان شديداً خودداري نماييد.
تبصره: كشيدن خميازه، چرت زدن، خوابيدن، چشمك زدن، تيك هاي عصبي، چرخاندن گردن تا 90 درجه به سمت چپ و راست اشكالي ندارد!
9- با توجه به آنكه در زمان انتخاب رشته، شما كمي تا قسمتي گرم بوده و دچار جو گرفتگي هستيد، و ايضاً به هيچ چيز جز دانشجو شدن خودتان فكر نمي كنيد، شديداً و اكيداً توصيه مي شود قبل از انتخاب رشته دانشگاه هاي آزاد، شبانه، غيرانتفاعي، پيام نور نگاهي هم به فيش حقوقي پدرتان بكنيد! به هر حال درست است كه مي گويند علم چيز خوبي است اما ديگر فكر نكنم آنقدر خوب باشد كه ارزش شكسته شدن كمر پدرتان زير بار بدهي و پرداخت شهريه هاي نه چندان غير سنگين را داشته باشد!
10- استرس زيادي نداشته باشيد، با عدم ورود به دانشگاه اتفاق خاصي براي شما نمي افتد، فقط آقا پسرها زودتر سربازي مي روند و در نتيجه زودتر به سر كار رفته و زودتر ازدواج مي كنند و دخترخانم ها هم از آنجا كه ديگر بهانه اي با عنوان «مي خوام ادامه تحصيل بدم» را ندارند زودتر به خانه بخت مي روند، مگه بده؟!
نتيجه گيري پاياني: علم بهتر است يا ثروت؟ !معلومه مدرك... مدرك!

  


حكايت غول بيچاره و شيشه عمرش!
غولها گناه دارند و آدم نبايد توي شيشه عمرشان آبغوره بريزد

 

* ابوالفضل زرويي نصرآباد

يكي بود، يكي نبود. غير از خدا هيچ كس نبود.
يك پيرمرد مفلسي بود در ولايت غربت كه روزها مي رفت در بيابان از براي گوسفندچراني. يك روز همين طور كه داشت براي خودش چوپاني مي كرد، يك دفعه چشمش افتاد به يك شيشه خالي كه روي زمين افتاده بود. حالا نگو كه آن شيشه، شيشه عمر يك غول بي شاخ و دمي بود.
پيرمرد بينوا كه از اين قضيه خبر نداشت، شيشه را برداشت و تنگ غروب آن را با خودش برد به خانه. زن پيرمرد هم كه از همه جا بي خبر بود، آن شيشه را شست و تويش آبغوره ريخت و گذاشتش توي گنجه.
فرداي آن روز كه پيرمرد رفت به صحرا، ديد كه زير يك درختي، يك غول زبان بسته اي نشسته و دارد گريه مي كند. پيرمرد دلش به حال غول بيچاره سوخت و رفت جلو، قدري قوزك پاي غول را نوازش كرد. (مشخص مي شود كه قد پيرمرد در نهايت به قوزك پاي غول مي رسيده. توضيح واضحات از نگارنده.) غول گفت: «چه كار داري عمو؟» پيرمرد گفت: «هيچي، فقط مي خواستم بپرسم كه براي چي نشسته اي و داري آبغوره مي گيري؟» غول گفت: «چرا كه نگيرم؟ يك نفر آمده شيشه عمر مرا برداشته برده خانه، تويش آبغوره ريخته . ديگر اين عمر آبكي به چه درد من مي خورد؟» غول اين را گفت و هق هق كنان پا شد رفت پي كار و زندگي اش.
اما بشنو از زن پيرمرد كه از همه جا بي خبر، رفت سر وقت گنجه و براي رفع خستگي يك كمي از آن آبغوره خورد. 
عصر كه پيرمرد آمد به خانه، ديد زنش دست به كمر زده و وسط درگاه ايستاده است. زن با عصبانيت گفت: «فلان فلان شده، كجا بودي صبح تا حالا ؟ زود بيا دستم را ماچ كن تا نيامده ام بزنم لت و پارت كنم.» پيرمرد كه شصتش خبردار شده بود كه زنش از آن آبغوره خورده، با ترس و لرز رفت جلو. وقتي خوب زنش را نگاه كرد با تعجب گفت : اِااِِ... زن خجالت بكش. اين سرخاب و سفيداب چيست كه به صورتت ماليده اي؟ قباحت دارد. از من و تو گذشته.» پيرزن غرشي كرد و گفت: «چشم و دلم روشن !زانو بزن ببينم.» پيرمرد بيچاره از ترس زانو زد. زن گفت: «حالا بگو ببينم بهتر از من چه كسي؟ خوشگلتر از من چه كسي؟» پيرمرد با ترس و لرز گفت: «هيچ كسي. در ره عشق تو ديوونه تر از من چه كسي؟»
پيرزن گفت: «حالا خوب شد پاشو برو توي سرداب. آنجا كلي برايت خوراكي گذاشته ام. بخور تا چاق شوي.» پيرمرد بيچاره رفت توي سرداب و پيرزن در را پشت سرش بست.
پيرمرد كه مي دانست اين تغيير حال پيرزن به خاطر آبغوره است، مستقيم رفت سر وقت گنجه و دو سه جرعه از آن آبغوره سر كشيد. همين كه آبغوره از گلويش پايين رفت، زورش زياد شد. در سرداب را از جا كند و از خانه زد بيرون.
اما بشنو از دربار حاكم كه يك هفته بعد از اين ماجرا، مردم جمع شدند در دارالحكومه و گفتند: «اي جناب حاكم، امر بفرماييد يك نفر بيايد جلو اين پيرمرد چوپان و زنش را بگيرد.» حاكم گفت: «مگر اين دو نفر چه كار كرده اند؟» غلغله از جمعيت بلند شد. يكي گفت: «پيرمرد آمده سر جاليز من، هشت من خيار و خربزه چيده، بعد هم مرا مجبور كرده او را تا خانه اش كول كنم. پول خيار و خربزه را هم نداده.» ديگري گفت: «پيرزن رفته به خانه من، سر زنم را از ته تراشيده، روي كله اش به زور عكس يك قورباغه را خالكوبي كرده. آخر زن كچل به چه درد من مي خورد؟» يكي ديگر گفت: «اين دو نفر نصف شبي آمده اند سر وقت مرغ هاي من. تخم هايشان را برداشته اند. زرده هاي تخم مرغها را خورده اند، سفيده ها را هم ريخته اند توي كفش من و خانواده ام.» ديگري گفت: «جناب حاكم، من در اين ولايت يك حمام عمومي دارم. پيرمرد دو سه روز پيش، پنجاه شصت تا موش آورده ول كرده توي حمام، ديگر از آن روز هيچ كس به حمام نمي آيد.»
خلاصه هر كدام چيزي گفتند . حاكم دستور داد بروند پيرزن و پيرمرد را كت بسته و تحت الحفظ بياورند. وقتي چشم حاكم به وضع و حال زار و نزار چوپان و زنش افتاد خنده اش گرفت و گفت: «يعني اين دو تا آدم مافنگي اين همه آتش در اين ولايت سوزانده اند؟» مردم گفتند: «بله قربان.»
حاكم از پيرمرد و پيرزن علت اين ياغي گري ها را پرسيد و آن دو نفر هم از سر ناچاري از سير تا پياز قضيه آبغوره را تعريف كردند. حاكم دستور داد آن شيشه را توقيف كردند و از آن به بعد، شهر امن و امان شد. (شيشه آبغوره فوق در حال حاضر، در اختيار اين بنده نگارنده است. متقاضيان محترم در صورت تمايل به خريد هر مقدار از آن، مي توانند در ساعات اداري با بنده نگارنده تماس بگيرند. متشكرم.)
ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه غولها گناه دارند و آدم نبايد توي شيشه عمرشان آبغوره بريزد. قصه ما به سر رسيد، كلاغه به خونه ش نرسيد.

  


كارگاه طنز ؛ از اين لايه تا اون لايه فرج است

 

* م. ظرافتي

با عنايت به اينكه طنز مقوله اي است كه در همه زوايا، جريانات، ماجراها و مسايل عادي زندگي ما ساري بلكه جاري است، فلذا يك طنزنويس هيچ گاه لنگ سوژه نمي ماند، چون مي تواند به هر خبر و حادثه اي از يك زاويه خاص و جوري نگاه كند كه طنز موجود در آن را پيدا كرده و در اختيار مخاطب قرار دهد.با عنايت به اين توضيحات، در اين شماره كارگاه طنز به شما ياد مي دهيم چطور طنز موجود در مسايل روزمره و اخبار و حوادث عادي را كشف و استخراج كنيد و در نهايت موفق به توليد يك طنز «لايه به لايه» بشويد .پس لطفاً اين خبر را بخوانيد:«...جلسه هيأت دولت ديروز به رياست رئيس جمهوري و با حضور وزراي كابينه برگزار شد. در اين جلسه هر يك از وزيران درباره برنامه هاي در دست اجراي وزارتخانه متبوع خويش مسايلي را مطرح كردند .در پايان مصوبات جلسه نيز اعلام شد...»طنزنويسان عزيز دقت داشته باشند كه اين يك خبر كاملاً عادي است و شما بايد لايه اوليه و ظاهري خبر را كنار بزنيد تا برسيد به لايه بعدي...لايه دوم خبر اين است كه جلسات هيأت دولت مثل بعضي جلسه هاي رسمي نيست كه غايب يا حاضر به خواب رفته داشته باشد و از راديو هم پخش مستقيم نمي شود كه چيز طنزداري بشود در آن پيدا كرد. بديهي است كه شما از اين لايه هم بايد عبور كنيد و به سراغ لايه بعدي برويد. در اين جلسه لابد وزير فرهنگ و ارشاد صحبت نكرده است، چون اصولاً در اين حوزه فعلاً مشكلي توي مملكت وجود ندارد، پس بديهي است كه طنزي هم در اين لايه خبر پيدا نمي كنيد ...پس برويد سراغ لايه بعدي خبر كه احتمالاً وزير بازرگاني در صحبتهايش خبر از وقوع تحول بزرگ اقتصادي در كشور داده است كه آمار و ارقام و وضعيت بازار و غيره هم وقوع اين تحول را تأييد مي كند، فلذا وقتي هم وضع موجود و همه وزيران حاضر در جلسه يك مسأله اي را تأييد مي كنند در اين لايه هم نمي شود طنز پيدا كرد. يك طنزنويس در اين مرحله نااميد نمي شود و لايه بعدي خبر را مورد بررسي قرار مي دهد كه وزير اقتصاد خبر تعيين نرخ سود شركتهاي ليزينگ را داده است ...خب با توجه به تصميم گيريهاي سريع براي تعيين وضعيت بنزين و نرخ سود بانكي و غيره، به نظر مي رسد در اين قسمت هم چيز دندان گيري پيدا نشود ...لايه بعدي خبر هم كه پذيرايي از وزرا با آب معدني و چاي است پس مي رويم سراغ لايه بعدي خبر كه وزير آموزش و پرورش اعلام كرده در راستاي پر كردن اوقات فراغت دانش آموزان قرار است تابستان امسال تا 20سال آينده تلاش كنيم، مقر سازمان ملل متحد را به كشورمان منتقل كنيم و دانش آموزان بايد با حضور در كلاسهاي تابستاني در نامه هايي خطاب به وزير بنويسند «چرا بايد مقر سازمان ملل را به كشورمان منتقل كنيم» ...البته خود بنده هم اذعان مي كنم اين لايه خبر اصلاً قابليت طنزپردازي ندارد ...لايه بعدي اقدامهاي اميدبخش وزارت مسكن است كه در راستاي حل مشكل مسكن جوانان و غيرجوانان 35واحد مسكوني را توسط سازمانهاي خصوصي آماده واگذاري كرده است ...خبرهاي اميدبخش از اين دست هم چون روي روحيه مخاطب تأثير دارد قابليت طنز ندارد... اما قطعاً لايه بعدي) ...صبيه ورپريده نمي دانيم از كجا وسط اين همه لايه پيدايش مي شود و مي گويد :«ابوي جان !اين طنز لايه به لايه شما چند لايه دارد؟ ...جان به سر شدند خواننده ها بس كه شما از اين لايه به آن لايه رفتي» مي گوييم :خير نبيني ...دستمان را خط زدي و افكارمان را مغشوش كردي .طوري كه مانده ايم لايه چندم بوديم و چند لايه ديگر به آخر مطلبمان مانده است) ...حالا شما خوانندگان عزيز همين طور لايه به لايه برويد جلو ...از قديم گفته اند، از اين لايه به آن لايه فرج است...شما لايه هاي اين خبر را ورق بزنيد يحتمل مي رسيد به جاهاي طنزناكش ...ما هم برويم درسي به اين صبيه بدهيم كه تا عمر دارد فراموشش نشود...تا كارگاه طنز بعد، خدا نگهدار

  


اگر شنيديد تعجب نكنيد ؛ پروژه قطار وحشت در مشهد !

 

* سعيد ترشيزي

سرانجام طلسم قطار شهري مشهد شكست !سرانجام بعد از شونصد سال !تحمل خرابي ها و زير و رو كردن شهرمان، صاحب قطار شهري مي شويم. البته اين قطار با اوني كه قرار بود سال 80 به بهره برداري برسد يك تفاوت كوچك دارد!
بعد از به اجرا درآمدن طرح بازديد همشهريانمان از چند دهه !فعاليتهاي انجام شده توسط سازمان قطار شهري مشهد كه به اين صورت اجرا شد كه هر روز عده زيادي از جماعت بيكار شهرمان با آويزان شدن از وسيله اي قطار گونه به تماشاي قسمتي از مسيرها و تونل هاي مربوط به قطار شهري مي رفتند و با شكستن تخمه در مسير راه و سوت و دست زدن و گاهي هم حركاتي شبه موزون و خنديدن به حال خود و ديگر شهروندان مشهدي اوقات خوشي را سپري كردند.
مديرعامل پروژه و شهرداري مشهد متفقا به اين نتيجه رسيدند كه حالا كه نمي توانند از هيچ كجاي دنيا واگني پيدا كنند كه به ريلهاي نصب شده بخورد و قطار را راه اندازي كنند و با توجه به استقبال شديد مردم از طرح فوق، به منظور گرم كردن سر شهروندان مشهدي و استفاده بهينه از تونل ها و ريل هاي نصب شده و نيز تامين بودجه به منظور طرح هاي بعدي، پروژه جديد قطار و تونل وحشت مشهد را راه اندازي كنند.
يكي از مديران شهرداري مشهد در خصوص اعتبارات لازم جهت اجراي اين طرح چنين گفت: براي راه اندازي قطار وحشت نياز به دو تا سه دستگاه از اتوبوسهاي چند صد سال كار كرده و از رده خارج سازمان اتوبوسراني داريم تا پس از برداشتن لاستيكهاي آنها، آنان را با رينگ بر روي ريل ها قرار دهيم جهت حمل بازديد كنندگان و نيز نيازمند تامين چندين فقره !اسكلت ميت، چند قوطي رنگ قرمز و چند كيلو جك و جانور جهت آويزان كردن از داخل تونلها به منظور خوفناك تر كردن تونل وحشت هستيم.
وي اظهار اميدواري كرد كه با استفاده از درآمدي كه از راه فروش بليت به بازديد كنندگان، نصيب شهرداري خواهد شد، در آينده بتواند اين طرح را با ساخت ترن هوايي گسترش دهد و در نهايت بتواند بزرگترين شهربازي خاورميانه را در اين شهر احداث نمايد.

  


پارازيت؛ محو خوبي تو شدم، بدي خودم محو شد

 

* مهدي محمدي
شيشه عمرم مثل شيشه رفلكس شده است، در طول زندگي ام كسي مرا نمي بيند و من همه را مي بينم.
مالك مغازه الكتريكي معتقد بود، كسوف در هنگام اتصال موقت سيم برق خورشيد اتفاق مي افتد.
نمي توان انتظار مهرباني زيادي از ديگران داشت، وقتي سطح مغز آدم بالاتر از سطح قلب اوست.
مطالب نويسنده ناشي با سطل زباله سردبير آشنايي ديرينه اي دارند.
قبلم به خاطر تو مي تپد تا عشق تو تمام وجودم را فرا گيرد.
تنها ارمغان سپيد مرگ، كفن است.
از وقتي كه با خورشيد قهر كرده ام، روزها هم ستاره مي بينم.
با حذف يك نقطه سياه از فكرم به آدم «مزاحم» به چشم «مراحم» مي نگرم.
عاشق گفت: عجيب است كه نگاه سردش نيز قلبم را آتش مي زند.
سياه پوست از شطرنج به خاطر عدم تبعيض بين سياه و سفيد خوشش آمد.
صداي پايت كه مي آيي، در عين يكنواختي، هيجان انگيزترين صوتي است كه شنيده ام.
در امتداد نگاه تو، ضمانتي براي امتداد زندگي خود گرفته ام.
نبودنت، فلسفه بودنم را به چالش مي كشد.
محو خوبي تو شدم، بدي خودم محو شد.
وقتي كه ناراحتي، انگار كه گلهاي پيراهنت پژمرده اند.

  


راپورت هاي هفتگي؛ ما و جسم از خواب برخاسته مان

 

* مخبرالسلطنه

ما زگهواره ايام جدا افتاديم
بس كه بي فكر به دنبال شما افتاديم
اندكي نيست كه از كيسه مان خرج شود
چون كه در جمع گدايان كذا افتاديم
مگر ما را در دارالمجانين كنند و هر باب را بر صورتمان نامفتوح سازند، ولاغير. خودمان همچنان كه كرمي خويش را مي خورد، از بطن خويش بيرون آمده و خودمان را مي بلعيم با اين گندي كه بالا آورده ايم.
اجاره ملك زيادت گرفته به هر ماه 300 قران !خرج ميوه و سبزيجات و مايحتاج اطعام اهل منزل سر به افلاك كشيده به اضافه مخارج آش شله قلمكار مليله خاتون كه هفته اي يك مرتبه بايد در قهوه خانه آقاميرزا يعقوب خان تبريزي سرو شود و چلوكباب بچه ها به ماهانه 150قران مي كشد !هزينه قباي ترمه و چارقد مد جديد و چارق و كلاه و الخ مليله خاتون به اضافه تنبان و پيرهن و گالشهاي امين السلطان و دامن ترمه و ارسيها، و ساير البسه دختر خانمان و اين طرف و آن طرفمان مي شود به عبارتي 100قران !خرج خدم و حشم و نوكر و كلفت اندروني و باغبانهاي باغ بالا و پايين هم به عبارتي 100قران تمام مي شود. كرايه درشكه عمومي و شخصي و اسب و الاغ و ساير مراكب قريب به 30 قران. زبانمان لال ميهمان ناخوانده و اشتباهاً خوانده با متخلفات 50 قران در ماه. دارالشفا و درمانگاه و درمان و دارو به قريب 100 قران و... . كلهم مخارج را جمع بستيم قريب به 850 قران درآمد. حساب و كتابهايمان را مجموع آورديم. شغل دوم و سوم و كاذب و ماذب نداشتيم. تنها در ستون راپورتهاي هفتگي جريده وزين فوق اشتغال داريم كه من حيث المجموع درآمدمان ماهانه با اضافه اشتغال و پارتي بازي و... به 100 قران مي رسد.
مانده ايم قدرت خدا اين همه سنه ماضي مابقي 750 قران از كدام سوراخي مي آمده و مي رفته. هفته ماضي را به تفتيش و تحقيق و تفحص گذرانديم. معهذا چيزي دستگيرمان نشد. تفكر كرديم نكند ليالي مختلف از تخت خواب مباركمان نزول اجلال كرده در كوي و برزن و محله به شغل شريف سرقت و كمثله اشتغال داريم.
اين بود كه ليلة الماضي در پس ديوار كمين كرده خودمان را در رختخواب پاييديم.
صلب ملوكانه آزرده خاطر مي شد از بي خوابي و تجسس شبانه كه به يك باره متوجه شديم، از خواب بيدار شده از تخت خواب فرود آمده، جوراب بر سركرده، قمه و قداره در جيب يمين و يسار و پس و پيش پنهان داشته راهي شديم. هنوز پيچ كوچه را رد نكرده بوديم كه مردي از آژانهاي دولتي سر راهمان را گرفت. همچنان كه جسم از خواب برخاسته مان در امتداد كوچه مي گريخت ما و آژان دولتي در تعقيب آن بوديم. به كوچه پشت بستي رسيديم. جسم ا زخواب برخاسته مان ايستاد. بازگشت و جوراب از رخسار بركشيد، خود ما بوديم. گويي هردوانه اي كه از وسط قاچ كرده باشند، دو مثلي هم.
آژان از رد چشمان جسم از خواب برخواسته ما برگشت و چشمش به رخسار ما افتاد. در دم چماق از كمر بركشيد قرابت ورزيد و ضربتي بر گردنمان اصابت كرد كه درد و كبودي آن را امروز كه چندين ساعت و وقت از زمان اصابت مي گذرد، احساس مي كنيم.
اين است كه حالا در محبس افتاده ايم و هرچه مي گوييم اين ماييم مخبرالسلطنه قطب الدنيا والاخره والا و بلا كه فرد خاطي جسم از خواب برخاسته مان است، جماعت گزمه و آژان بر ما مي خندند و قلقلكمان مي دهند.
سرآژان محبس دستور داده وثيقه و سند از اقوام و آشنايان دريافت داريم و به ايشان آوريم تا آزادمان كنند به شرط موقت. كه جملگي اصحاب و اقوام و آشنايان در اين فرصت مفقود شده در ولايات شمال و جنوب بوده، دسته چك ايشان اتمام شده و يا اينكه به جهت خويشتن يك آغل كبوتر نداشته چه رسد به سند ملك و املاك.
خلاصه نمي دانيم از شر قسط و قرض و بي پولي است كه به اين روز افتاده ايم... مانده ايم آن جسم از خواب برخاسته واقعيت بوده و اين محبس رؤياست. يا اين واقعي است آن ديگري در رؤيا بوده، يا اصلاً ما هستيم يا آنها بوده اند، يا اينكه اين ماييم كه مي نويسيم يا جسمي از خواب برخاسته... .

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 Info@qudsdaily.com