|
* افسانه سرايي
گيلاس هاي شيرين و رسيده داشتند روي شاخه تاب بازي مي كردند كه سر و كله گنجشك ها پيدا شد. اول يكي، بعد دو تا و بعد يك عالمه گنجشك، گنجشك ها يكي يكي مي آمدند و به گيلاس هاي شيرين و خوشمزه نوك مي زدند. گيلاس ها هم كه بهترين آرزويشان اين بود كه خورده شوند با خوشحالي داد مي زدند بياين گنجشكاي كوچولو ما رو بخورين. ما خيلي خوشمزه ايم !گيلاس ها همان طور داد مي زدند و گنجشك ها همان طور گيلاس مي خوردند كه سر و كله آقاي باغبان پيدا شد. آقاي باغبان با ديدن گنجشك ها عصباني شد و با بيلش به طرف درخت دويد و گنجشك ها را فراري داد و گفت: گيلاس هاي من را مي خوريد؟ !حتي يكي هم به شما نمي دهم. گنجشك هاي بيچاره كه حسابي ترسيده بودند به چپ و راست فرار مي كردند. آقاي باغبان با ناراحتي نگاهي به گيلاس هاي درخت كرد و گفت: ببين چه بلايي به سر گيلاس ها آوردن. اگه همين جوري ادامه پيدا كنه ديگه هيچ گيلاسي سالم نمي مونه. گيلاس ها با ناراحتي با خودشان گفتند: خوب سرانجام يكي بايد ما رو بخوره !آقاي باغبان كه انگار صداي گيلاس ها را نمي شنيد با عصبانيت گفت: بايد يك مترسك درست كنم تا گنجشك ها بترسند و ديگه به گيلاس هاي من نزديك نشن. آقاي باغبان اين را گفت و رفت. چند ساعت بعد او با يك مترسك زشت و وحشتناك برگشت و مترسك را لاي شاخه هاي درخت گيلاس گذاشت تا اگر گنجشكي به درخت نزديك شد بترسد و فرار كند. از آن به بعد هيچ گنجشكي جرأت نكرد به درخت نزديك شود. مترسك آن قدر زشت و وحشتناك بود كه حتي گيلاس ها هم مي ترسيدند و كم كم همه گيلاس ها از ترس خشك شدند. چند روز بعد آقاي باغبان آمد تا به درخت گيلاسش سري بزند، اما با تعجب ديد كه همه گيلاس ها خشك شده اند. او با ناراحتي مترسك را از روي درخت برداشت و به خانه اش رفت. همين كه باغبان رفت دوباره سر و كله گنجشك ها پيدا شد. گنجشك ها با خوشحالي به گيلاس هاي خشك شده نوك مي زدند. آنها گيلاس هاي خشك را هم دوست داشتند. گيلاس ها هم كه دوباره خوشحال شده بودند با خنده مي گفتند: بياييد ما را بخوريد !گنجشك هاي كوچولو بياييد ما را بخوريد! |