تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادی
فرهنگی
ورزشی
هنری
حوادث
سوسه
كفشدوزك
شهرستانها
ستونها
اخبار ویژه
نداي آشنا
صفحه آخر
یادداشت روز
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2007-06-21
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

پنج شنبه 31خرداد ماه 1386


آي قصه قصه قصه ؛ گنجشك هاي درخت گيلاس

 

* افسانه سرايي

گيلاس هاي شيرين و رسيده داشتند روي شاخه تاب بازي مي كردند كه سر و كله گنجشك ها پيدا شد. اول يكي، بعد دو تا و بعد يك عالمه گنجشك، گنجشك ها يكي يكي مي آمدند و به گيلاس هاي شيرين و خوشمزه نوك مي زدند. گيلاس ها هم كه بهترين آرزويشان اين بود كه خورده شوند با خوشحالي داد مي زدند بياين گنجشكاي كوچولو ما رو بخورين. ما خيلي خوشمزه ايم !گيلاس ها همان طور داد مي زدند و گنجشك ها همان طور گيلاس مي خوردند كه سر و كله آقاي باغبان پيدا شد. آقاي باغبان با ديدن گنجشك ها عصباني شد و با بيلش به طرف درخت دويد و گنجشك ها را فراري داد و گفت: گيلاس هاي من را مي خوريد؟ !حتي يكي هم به شما نمي دهم. گنجشك هاي بيچاره كه حسابي ترسيده بودند به چپ و راست فرار مي كردند. آقاي باغبان با ناراحتي نگاهي به گيلاس هاي درخت كرد و گفت: ببين چه بلايي به سر گيلاس ها آوردن. اگه همين جوري ادامه پيدا كنه ديگه هيچ گيلاسي سالم نمي مونه.
گيلاس ها با ناراحتي با خودشان گفتند: خوب سرانجام يكي بايد ما رو بخوره !آقاي باغبان كه انگار صداي گيلاس ها را نمي شنيد با عصبانيت گفت: بايد يك مترسك درست كنم تا گنجشك ها بترسند و ديگه به گيلاس هاي من نزديك نشن. آقاي باغبان اين را گفت و رفت.
چند ساعت بعد او با يك مترسك زشت و وحشتناك برگشت و مترسك را لاي شاخه هاي درخت گيلاس گذاشت تا اگر گنجشكي به درخت نزديك شد بترسد و فرار كند.
از آن به بعد هيچ گنجشكي جرأت نكرد به درخت نزديك شود. مترسك آن قدر زشت و وحشتناك بود كه حتي گيلاس ها هم مي ترسيدند و كم كم همه گيلاس ها از ترس خشك شدند.
چند روز بعد آقاي باغبان آمد تا به درخت گيلاسش سري بزند، اما با تعجب ديد كه همه گيلاس ها خشك شده اند. او با ناراحتي مترسك را از روي درخت برداشت و به خانه اش رفت. همين كه باغبان رفت دوباره سر و كله گنجشك ها پيدا شد. گنجشك ها با خوشحالي به گيلاس هاي خشك شده نوك مي زدند. آنها گيلاس هاي خشك را هم دوست داشتند. گيلاس ها هم كه دوباره خوشحال شده بودند با خنده مي گفتند: بياييد ما را بخوريد !گنجشك هاي كوچولو بياييد ما را بخوريد!

  


شعر ؛ بز

 

* عباسعلي سپاهي يونسي

يك دانه بز آورد
بابايم از كرمان
خوابيده يك گوشه
در خانه مان الان

چيزي نمي گويد
اصلاً بز زيبا
طفلك جدا مانده
از گله اش حالا


نه مي خورد چيزي
نه مي كند بع بع
هر چي به او گفتم
هي گفت او: نع نع

گفتم به بابايم:
حال بزت خوب است؟!
خنديد بابا، گفت:
اين بز كه از چوب است

آن وقت با شادي
بوسيدم آن بز را
چشمك زد و خنديد
زود آن بز زيبا

  


كاري هاي خوب من ؛ درخت توت و دمپايي

 

* زهرا مهربان
من هميشه كارهاي خوبي انجام مي دهم. از صبح كه بيدار مي شوم هي كارهاي خوب مي كنم مثلاً همين ديروز رفتم توي حياط و دمپايي ام را برداشتم و تا مي توانستم آن را به طرف بالا پرت كردم. دمپايي ام هم بالا رفت و خورد به درخت توت و يك عالمه توت پايين ريخت. چه كار خوبي، يك عالمه توت جمع شد. توتها را توي بشقابي ريختم و شستم، آن وقت پيش خواهرم رفتم و دوتايي توتها را خورديم. اين بهترين كاري بود كه ديروز انجام دادم. اما بعد ديگر نتوانستم كار خوبي انجام دهم، حتي نتوانستم به حرف مامانم گوش كنم و بروم دو تا نان بخرم. خوب چون دمپايي نداشتم. لنگه دمپايي ام روي درخت گير كرده بود. وقتي مامان فهميد خيلي ناراحت شد و خودش رفت و دو تا نان خريد. وقتي مامان برگشت به او قول دادم ديگر لنگه كفشم را بالاي درخت پرت نكنم، چون ممكن است لاي شاخه ها گير كند يا روي سر كسي بيفتد يا به شيشه اي بخورد و بشكند. مادرم هم خوشحال شد. البته اين قولم هم كار خيلي خوبي بود. از اين به بعد سعي مي كنم كارهاي خوب بهتري انجام دهم.

  


نويسندگان كوچك ؛ سنجاب دم صورتي ؛

 

* حسين جعفرياني كلاس سوم

آن روز صبح زود وقتي سنجاب خانم از خواب بيدار شد، مثل هميشه چشمش به بچه هايش افتاد. همه داشتند بيرون بازي مي كردند. باز هم ديد دم صورتي از خانه بيرون نرفته و در خانه مانده.
مادر به دم صورتي گفت: دخترم تو چرا نمي روي بيرون، با بقيه بچه ها بازي كني.
دم صورتي چيزي نگفت، داخل اتاق رفت و در اتاقش را محكم بست.
خواهر دم صورتي پيش مادر آمد و گفت: من مي دانم چرا دم صورتي نمي آيد بيرون با ما بازي كند. چون از دم صورتي اش خجالت مي كشد.
سنجاب خانم گفت: «تو از كجا فهميدي؟ خواهر دم صورتي گفت: من ديروز داشتم بازي مي كردم كه دم صورتي با خودش مي گفت: من از داشتن دم صورتي ام خجالت مي كشم و هيچ وقت از خانه بيرون نمي روم. مادر و خواهر دم صورتي تصميم گرفتند كه دم صورتي را از خانه بيرون بياورند براي همين نقشه كشيدند، گفتند: دم صورتي بايد از خودش مواظبت كند.
و بعد پشت سر دم صورتي حرف زدند. دم صورتي هم حرفهاي آنها را شنيد و از آن جا رفت.
دم صورتي به راه افتاد. بعد از چند ساعت چشمش به روباه افتاد.
روباه سعي داشت كه دم صورتي را بخورد.
به طرف او حركت كرد، اما دم دم صورتي به او كمك كرد. روباه كه نزديك دم صورتي آمد به دم او خورد و افتاد و باز ناگهان دم صورتي در دامي كه روباه از قبل درست كرده بود، افتاد.
دم او تبديل به چاقو شد و تور را پاره كرد. روباه هم ترسيد و فرار كرد. دوباره چاقو تبديل به دم شد. او به لانه برگشت. خيلي خوشحال شده بود، مي خواست به لانه برود و ماجرا را تعريف كند.
وقتي به لانه رسيد مادر و بچه ها خيلي نگران بودند.
دم صورتي ماجرا را تعريف كرد. مادر دم صورتي گفت: دم تو جادويي بوده ولي تو خبر نداشتي.
اگر ما تو را بيرون نمي كرديم تو هيچ موقع نمي فهميدي كه دمت از تو محافظت مي كند.
بچه ها وقتي فهميدند كه دم صورتي دم جادويي دارد، گفتند: كاش ما هم اين جور دمي داشتيم. بعد همه خنديدند.

  


كتابخونه ؛ هي با من دوست مي شوي؟

 

* منيره هاشمي
كنار من يك سنجاقك قشنگ ايستاده كه دارد با چشمهاي پارچه اي بزرگش به من نگاه مي كند.




كنارش هم يك كفشدوزك شيطان است كه يك شاخه گل توي دستش دارد. اين دو تا همين طوري با هم دوست نشدند. يك روز اتفاق خطرناكي براي آنها افتاد. داستان دوستي و بازي كردن آنها خيلي جالب و خواندني است. گفتم: خواندني !بله آخر آنها توي يك كتاب قصه زندگي مي كنند. كتاب به نام «هي با من دوست مي شوي؟» كه خانم مژگان كلهر آن را براي شما بچه ها نوشته است. اگر دوستي پيدا كرده ايد كه مطمئن هستيد خوب و مهربان است خواندن اين كتاب به شما ياد مي دهد كه قدر آن را بدانيد. اين كتاب تصويرهاي جالب و زيبايي دارد. مي توانيد از آنها براي ساختن كاردستي هم استفاده كنيد.
«ندا عظيمي» تصويرگر اين كتاب است و انتشارات كانون پرورش فكري آن را منتشر كرده است.

  


كنار دريا

 

آنها يك راه طولاني را مي روند تا به كنار دريا برسند.

و همين كه دريا را مي بينند مي پرند توي آب تا شنا كنند، اما اصلاً نمي دانند شنا بلدند يا نه!

اصلاً كنار دريا كه نبايد حتماً شنا كرد، مي شود توي ساحل نشست و با ماسه ها قلعه شني ساخت.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 Info@qudsdaily.com