|
* خديجه زمانيان
وقتي گفتگويم با «كاظم راست گفتار» تمام شد، به او گفتم اگر صحبتي دارد كه مي تواند مصاحبه را كامل كند، بگويد. او گفت: «نه،

حرفي ندارم، فقط دوست دارم جمله اي بگويم كه لطفاً آن را بدون تغيير چاپ كنيد.» «رنگين كمان، پاداش كساني است كه تا آخرين قطره، زير باران مي مانند.» جمله آقاي كارگردان، اين بود و ما هم آن را چاپ كرديم! مصاحبه ما را با كارگردان فيلم «نقاب» بخوانيد. * آقاي راست گفتار! چه شد كه بعد از ساخت فيلم «عروس خوش قدم» كه فيلمي طنزگونه است به سراغ ساخت فيلم «نقاب» كه مضموني معما محور دارد رفتيد؟ ** «نقاب» هم لايه هاي طنز زيادي دارد، نگاه طنز آميزي در ديالوگ ها و ارتباط شخصيتها وجود دارد كه البته در اين فيلم، طنز به تراژدي تبديل شده است. در «عروس خوش قدم» هم تراژدي به نوعي ديده مي شود. آدمهاي داستان مي مردند و ما به مرگشان مي خنديديم! اينجا هم آدمها به صورت طنزگونه اي مي ميرند. نيما در پايان فيلم وقتي در كابين زنداني مي شود و مرگ را پيش چشم خودش مي بيند، مي گويد: «رفت كه!...» و كامران مي گويد: «پوزت خورد مهندس؟ هزار دلار به ما بدهكاري!» و بعد مي ميرد. در «نقاب» هم مثل «عروس خوش قدم» طنز وجود دارد؛ به اين علت من تفاوتهاي زيادي در اين دو فيلم نمي بينم. * چه جذابيتي در داستان فيلم و در فيلمنامه وجود داشت كه تصميم به ساخت اين فيلم گرفتيد؟ ** بهترين جذابيت فيلم اين بود كه قصه آن به شكل خاصي تعريف شده بود، يعني فيلمنامه اي در اختيار من بود كه از نظر تكنيكهاي سينمايي و فيلمنامه نويسي، زيبا بود منظور من حرف و پيام فيلم نيست، شكل بيان است. من در مقام يك كارگردان سعي كردم اين تكنيك و زيبايي را به بهترين شكل ممكن نشان بدهم. * اين موفقيت فيلم را چقدر مرهون كارگرداني و چقدر مرهون فيلمنامه خوبش هستيد؟ ** ببينيد! كارگردان و فيلمنامه نويس هر دو مكمل هم اند، اما بي ترديد هميشه يك فيلم خوب مديون گروه خوبي است كه دست به توليد فيلم مي زنند. اما گمان مي كنم بيشتر از هر چيزي، خوبي اين فيلم مديون تهيه كننده اش است نه فيلمنامه نويس و كارگردانش !همه اينها چهار انگشت دستند و تهيه كننده شست دست است كه به آن چهار انگشت ديگر دست تحرك مي دهد... * شما به عنوان بازنويس فيلمنامه، چه تغييري در فيلمنامه داديد با توجه به اينكه آقاي قاسم خاني از قلع و قمع كردن فيلمنامه اش شكايت كرده بود؟

** به نظر من يك فيلم، جهان بيني يك كارگردان است و در نهايت همه عوامل بايد از صافي ذهن كارگردان عبور كنند تا به فيلم تبديل شوند. من در فيلمنامه تغييرات زيادي دادم؛ شخصيت پردازيها، انگيزه آدمهاي داستان، تم داستان، نحوه شروع، شكل گيري و پايان فيلم، همه اينها تغيير كرد. در هر صورت قاسم خاني اصلاً از تغيير فيلمنامه اش گله مند نيست. ممكن است جايي شايعه شده كه او گله كرده! * در مورد اين تغييرات با آقاي قاسم خاني هم صحبت كرديد؟ ** نه! چون كسي كه فيلمنامه را به تهيه كننده اي مي فروشد، نسبت به آن ادعايي ندارد. تهيه كننده، فيلمنامه را در اختيار كارگردان قرار مي دهد و اين كارگردان مجاز است كه فيلم را بسازد ولو با انجام تغييراتي در فيلمنامه. * پس چرا هميشه شكايت فيلمنامه نويسان را از تغييراتي كه كارگردانان در فيلمنامه شان مي دهند، مي بينيم؟ ** در مورد «نقاب» كه چنين شكايتي نبوده است! * اتفاقاً آقاي «قاسم خاني» در چندين جا از تغيير فيلمنامه اش گله كرده بود... ** نه من قبول ندارم. شايد مطبوعات به دروغ چيزي نوشته اند، قاسم خاني در مجله همشهري جوان مصاحبه اي انجام داده بود و در آنجا از تغييرات فيلمنامه اش ابراز ناراحتي نكرده بود. خيال شما راحت باشد، آقاي قاسم خاني ناراحت نيست! * آقاي راست گفتار! معمولاً فيلمهايي كه براساس عنصر غافلگيري تماشاگر شكل مي گيرد، جذابند اما با يك بار ديدن تمام مي شوند، براي حل اين مشكل چه كرديد؟ ** اگر قرار بود «نقاب» فقط حل يك معما باشد، به سمت ساخت آن نمي رفتم، اما در اين فيلم وقتي يك معما حل مي شود، معماي جديدي در ذهن تماشاگر شكل مي گيرد. همين مسأله تماشاگر را ترغيب مي كند فيلم را دوباره، سه باره و چند باره ببيند. در «نقاب» يك قصه از زواياي مختلفي تعريف مي شود و تم هاي مختلفي دارد كه البته هر تم جديد تم هاي قبلي را نقض نمي كند، بلكه آنها را كامل مي كند. مثلاً شخصيت «نگار» را درنظر بگيريد، شما سه حالت اين شخصيت را در فيلم مي بينيد. حالت اول او زن بدبختي است كه از شوهرش كتك مي خورد و گريه مي كند. حالت دوم، «نگار» به زني تبديل مي شود كه به دنبال انتقام جويي است، او اين جا هم گريه مي كند. حالت سوم او در نگاه مخاطب به زني تبديل مي شود با روحيات خاص. مثلاً مي فهمد او تخصص ادبيات نمايشي دارد، شخصيت او با شخصيت هملت درگير مي شود و حسش با حس هملت يكي. در اينجا بازهم او گريه مي كند. «نگار» در همه اين حالتها گريه مي كند، اما گريه او از اشك ريختن يك زن بدبخت به گريه اي اسطوره اي تبديل مي شود. بدين صورت مخاطب رفته رفته، لايه هاي دروني شخصيت «نگار» را بيشتر مي شناسد و همين مسأله سبب مي شود يك مخاطب اين فيلم را چندين بار ببيند. من سعي كردم فيلمي بسازم كه بشود آن را از زواياي مختلفي ديد. مي خواستم هر زاويه ديد، قسمتي از قصه را تعريف كند. در نهايت هدف ما از ساختن اين فيلم، متحير كردن مخاطب بود، چون معتقدم وظيفه هنر امروز، متحير كردن مردم و تماشاگران است. * چرا لوكيشن فيلم، دوبي انتخاب شده است؟ ** به دلايل زيادي لوكيشن اين فيلم بايد دوبي مي بود كه من اين جا مهمترين آنها را مي گويم. دليل اول به خاطر روند قصه فيلم است. «كامران» در جايي از داستان، از كاري كه با همكاري نيما انجام مي دهد پشيمان است. نيما هم براي اينكه كامران را به ادامه كار متقاعد كند سعي مي كند محيطشان را عوض كنند تا بتوانند دامنه فريبش را گسترش دهد و او را به دوبي مي برد. دليل دوم به علت قصه فيلم است، ما مي خواستيم يك رابطه ممنوعه را نشان دهيم و آن هم ارتباط يك زن شوهردار با يك مرد غريبه بود. اين اتفاق به صورت عادي در ايران نمي تواندرخ دهد اما اين روابط در دوبي به راحتي شكل مي گيرد. دوبي برزخ زشتي است، محل فساد است. محلي است كه بديها به راحتي در آن ريشه مي دواند. آزاديهاي احمقانه اي در آنجا رواج دارد و بديهاي زيادي آنجا مجاز شده، به طوري كه اين اتفاقها در آن سرزمين عادي است (در اين جا من به كارگردان گفتم: «جذابيتهاي بصري چي؟ اين جذابيتها به جذاب شدن فيلم شما كمك نمي كرد؟» كه آقاي راست گفتار گفتند: «مي تواني اين را هم اضافه كني»). و دليل ديگر اين است كه تماشاگر اين قصه را باور مي كند، تا به حال هيچ كس نتوانسته با ديدن ابتداي فيلم پايان آن را حدس بزند و اين غافلگير كردن مخاطب خيلي دشوار بود، اما اين لوكيشن به ما اين امكان را داد. از طرفي من مي خواستم پوچ بودن و ناامن بودن دوبي را در كنار ظاهر زيباي آن به مردم نشان بدهم. * يعني مي خواستيد يك پيام اخلاقي به مخاطب بدهيد؟ ** نه، من اصلاً نخواستم پيامي بدهم. وظيفه هنر، قصه تعريف كردن است، هنرمند حقيقت چيزي را نشان مي دهد، او به دنبال ارايه يك پيام اخلاقي نيست، بلكه به دنبال تزكيه است. هنرمند سعي مي كند، قصه اي را به بهترين صورت تعريف كند، به طوري كه تماشاگر وقتي قصه را مي بيند، روحش تزكيه شود و به جهان بيني جذاب تري در زندگي اش برسد. * از محتوا و داستان فيلم كه بگذريم، آخر فيلم (با آنكه بازهم مخاطب را غافلگير مي كند) تصنعي به نظر مي رسد و انگار در فيلم جا نيفتاده است؟ ** قضاوتها مختلف است و البته بضاعتها. ما در ايران فيلم مي سازيم و شرايط فيلمسازي در ايران خاص است، اما اگر مي خواستيم در هاليوود اين فيلم را بسازيم حتماً از گروههاي اكشن و جلوه هاي ويژه استفاده مي كرديم! * منظور من داستان فيلم است... ** به نظر من پايان فيلم، مشكلي نداشت، اگر حسي غير از اين داشتم بي ترديد فيلم را طور ديگري تمام مي كردم. * وقتي «پارسا پيروزفر» را براي نقش «نيما» انتخاب كرديد، گمان مي كرديد، بتواند از پس اين نقش منفي به اين خوبي برآيد؟ ** بله، من تواناييهاي پارسا را مي شناختم. او بازيگر خوبي است، با انگيزه است و به كارش اهميت مي دهد. از طرفي نقش او قرار بود مخاطب را متحير كند و پارسا بهترين گزينه براي اين نقش بود. * بهتر است به حاشيه هاي فيلم شما هم گريزي بزنيم، اين فيلم چرا از چندين سال پيش اكران نشد و در جشنواره فيلم فجر هم شركت نكرد؟ ** اين سؤال را ابتدا بايد مسؤولان فرهنگي و مديريت ارزشيابي وزارت ارشاد پاسخ بدهند. من هر وقت براي پيگيري اكران اين فيلم خدمت آقايان رسيدم، گفتند: فيلم خوب و قشنگي است، اما فعلاً صلاح نيست اكران شود. هيچ وقت نگفتند اكران نمي شود. هرگز كلمه توقيف در مورد فيلم «نقاب» وجود نداشته است. * چه اتفاقي افتاد كه سرانجام اين صلاح و مصلحتها از بين رفت؟! ** هيچ، فقط ما با بحث و گفتگو، مسؤولان و دوستان را متقاعد كرديم تا سرانجام پروانه نمايش فيلم را گرفتيم. يعني باب گفتگوي ميان ما و مسؤولان باز شد. به هرحال بايد بحث و گفتگو شود تا يكي از طرفين متقاعد شود. * و چرا در جشنواره فيلم فجر نمايش داده نشد؟ ** باور كنيد در سال 83 اسم فيلم «نقاب» در فرم جشنواره فيلم فجر بود، اما شبي كه قرار بود فردايش، فيلم اكران شود، گفتند: نه و حتي همان زمان هم به ما نگفتند چرا فيلم نشان داده نمي شود! همه مشكل ما اين بود كه ساخت و اكران فيلم «نقاب» همزمان با تمام شدن دوره رياست جمهوري آقاي خاتمي بود و مديران بيش از حد معمول محافظه كار شده بودند و نمي خواستند به هيچ صورتي درگير ماجرايي شوند. براي همين مدتي مديريت فرهنگي بي سرپرست شد و تا وقتي مديريت فرهنگي جديد آمد و دوباره درخواست ما براي اكران فيلم مطرح گرديد، اين زمان طول كشيد. به هرحال اين فيلم در اكران، با بدشانسي روبه رو شد. * و حتماً قاچاق فيلم هم يكي از بدشانسي هاي ديگر آن بود؟ ** بله متأسفانه، بعد از آن همه پيگيري براي اكران فيلم، قاچاق و تكثير CD اين فيلم هم ضربه بدي براي ما بود. * به عنوان كارگردان، قاچاق و تكثير ميليوني اين فيلم به نفع شما بود يا به ضرر شما؟ به هرحال تعداد مخاطب بيشتري اين فيلم را ديدند! ** نه، من اين مسأله را بشدت تكذيب مي كنم، اگر CD اين فيلم به اين صورت تكثير نمي شد، فيلم در سينما فروش خودش را مي كرد، سينما، تهيه كننده و من لطمه نمي خورديم و من مي توانستم راحت كارم را ادامه بدهم. درحال حاضر CD اين فيلم كه به صورت قاچاق به دست مردم رسيده نسخه كاملي نيست، اين فيلم چندين پلان ندارد، موسيقي اش افتضاح است. وقتي نسخه قاچاق فيلم را ديدم، اشكم درآمد! اگر فيلم با روال طبيعي اش به رسانه هاي تصويري مي آمد، فيلم كنترل شده و نسخه بهتري به دست مردم مي رسيد، درحالي كه نسخه موجود در بازار اولين نسخه اي است كه از لابراتوار بيرون آمده، روي اين نسخه نه اصلاح رنگ و نور شده و نه اصلاح پلان. صداي درستي هم ندارد. * و سؤال آخر: گمان مي كنيد فيلم «نقاب» بتواند جايگاه شما را به عنوان يك كارگردان خوب تثبيت كند؟ ** نمي دانم، من دوست دارم فيلمسازي ام در ايران ادامه داشته باشد، اما مردم بايد كارهاي من را دوست داشته باشند و مسؤولان هم آنها را بپذيرند. يك كارگردان خوب بودن، غايت و هدف من است، اما اينكه «نقاب» بتواند مرا به آن جايگاه برساند، نمي دانم... وظيفه من تلاش براي رسيدن به هدفي است كه در ذهن دارم. |