|
* عباسعلي سپاهي يونسي
وقتي از تو مي نويسم، از نور مي نويسم، از روشنايي و گرما، از سايه اي خنك در تابستاني داغ، از چشمه اي زلال و خنك در كويري دور كه ديدارش عابران تشنه و خسته را از مرگ نجات مي دهد، و من دوست دارم اين نوشتن را، اين شوريدگي را كه سالهاست در من خانه دارد. گفتم: ديگر خسته شده ام از اين همه بي خبري و چشم انتظاري، دارم پير مي شوم و شانه هايم در زير بار فراق ترك بر مي دارد و گاهي «ديگر نمي توانم» را تكرار مي كنم و آن گاه هجوم اشك بر صورتم پديدار مي شود و من مانند ابري در بهار مي بارم و خيس مي شوم. گفتند: مي آيي؛ در يكي از همين روزها و ما را به ميهماني لبخندهاي ابدي خواهي برد و براي ما از تولد دورترين غنچه نوشكفته زمين مي گويي و آن گاه عطري بهشتي همه زمين را پر مي كند، حتي خانه هايي را كه بوي نان را هم فراموش كرده اند و شبها گرسنه سر بر بالين مي گذارند همان خانه هايي كه پدران شرمنده زن و بچه ها در آنها زندگي مي كنند و اميد آنها تويي؛ تويي كه خواهي آمد و نان را تقسيم خواهي كرد بين همه و به يك اندازه. به «دست دادن» با تو برخواهم خواست در صبحي، در شبي، در... حالا چه فرق مي كند؟ مشتاق ديدار توام و براي همين است كه روزهاي فراق را لحظه به لحظه حساب مي كنم و حتي از ثانيه هاي آن هم نمي گذرم. حرفهاي زيادي براي گفتن دارم كه اين همه سال آنها را در صندوقچه دلم نگه داشته ام تا هيچ كس به جز تو شنونده آنها نباشد. تو سنگ صبوري و مي شود اندوهناكترين حرف را با تو گفت بدون آنكه از خسته شدنت در لحظات شنيدن بترسيم. از سالهاي زيادي است كه دلتنگ توايم، از همان سالهايي كه مهرباني را شناختيم، از همان لحظاتي كه در زلال چشمه اي خيره شديم و از همان ساعاتي كه ديديم ديگر با ما نيستي و غبار رفتنت بر دوش جاده سنگيني مي كند و جاده ها رفتنت را آه مي كشند و مثل ما به روزهاي آمدنت فكر مي كنند، روزهايي كه مي گويند نزديك است و اين را همين ديروز مردي عاشق در كوههاي دل تنگي زمزمه مي كرد: طلوع مي كند آن آفتاب پنهاني ز سمت مشرق جغرافياي عرفاني |