تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادی
فرهنگی
ورزشی
هنری
حوادث
سوسه
كفشدوزك
شهرستانها
ستونها
اخبار ویژه
نداي آشنا
صفحه آخر
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2007-06-28
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

پنج شنبه 7تیر ماه 1386


يادش بخير!

 

مي دانيم كه در كشور ما گران شدن بنزين باعث گران شدن قيمت لبو و باقالي هم مي شود، بنابراين مي توان نتيجه گرفت در كشور ما هر چيزي به همه چي ربط دارد. مثلاً طرحهاي مختلفي كه هر از گاه با بوق و كرناي فراوان در جامعه براي مدتي اجرا مي شوند و جدا از چگونگي توليدشان (كه خودش يك ماجراي طنز توپ مي باشد) نتايج و دستاوردهاي هر چند گذرا، ولي مفيدي دارند كه خيلي ها از آن غافلند؛ به عنوان مثال براي همين طرح مبارزه با بد حجابي - كه مي رود تا دوباره به خاطره ها بپيوندد و باز دوباره شتر ديدي نديدي بشود- مي توان دستاورد هاي زير را ذكر كرد:
1. توليد لباسهايي با مصرف بيشتري پارچه و در نهايت كمك به رونق صنايع نساجي كشور (البته فقط براي مدت كوتاهي!)
2. كاهش تردد كيس هاي مورد نظر طرح فوق در خيابانها كه خود باعث كاهش آلودگي صوتي ناشي از صداي بوق خودروها شد. البته كاهش ترافيك ناشي از توقف نابهنگام خودروها براي حمل و نقل و ارائه خدمت به اين دسته از عابران و نيز كاهش تعداد تصادفات ناشي از پرت شدن حواس رانندگان، از مزاياي ديگر كاهش تردد اين افراد بود!
3. پر بار شدن اخبار خبر گزاريها كه بسياري از آنها توسط طنز نويسان مورد استفاده قرار گرفت و نيز توليد عكسهاي هنري فراوان كه تعداد زيادي از آنها به مصرف صنايع فتوكاتور رسيد كه همگي در مجموع باعث ايجاد فضاي شاد بين آحاد مردم و كمك به بهداشت رواني جامعه شد.
4. براي مدتي كوتاه ايجاد احساس امنيت اجتماعي براي اقشار مختلف جامعه بخصوص پسران مجرد جامعه!
5. توليد لحظه هاي جالب و گاه اكشن و در پاره اي موارد هندي، بين نيروي انتظامي و خواهران و برادران افراد فوق الذكر كه باعث پر بار شدن اوقات فراغت اقشار مختلف و بيكار جامعه شد.

محمدرضا حسيني

  


راپورتهاي هفتگي؛ حقوق گرفته نشده

 

مخبرالسلطنه

دوستي داريم از اهالي وكلا و مشاورين و مباشرين. چندي پيش حضرت ما را محظوظ داشته، امور كشيده فروگذارده و به منزلگاه ما شرفياب شده از بابت مشاهده و مراوده دوستانه.
بحثي پيش آمد من باب حقوق و حق بشريت و فلذا مبحث فوق به زندگاني روزمرگي شهروندان و جماعت عمله و اكره و نوكرها و رعايا و خانزادگان طهراني هم كشيده شد.
ايشان مي گفتند كه ما (منظورشان اين بنده معزز، مكرم مفخر، و غيره و ذلك است) اهالي جرايد كجا و ايشان كجا! من جمله مثال آوردند كه خودشان و اهالي حقوق من جمله وكلا پيش از حق كشي به زور و ضرب اسباب مختلفه حقشان را باز مي ستانند، اما ما اهالي جرايد ابتدا اجازت مي دهيم حقمان خورده شود و مابعد آن چگونگي امر را در جريده مان درج مي نماييم.
علي ايحال، چندي پيش خواجگي حرم را فرموديم منزل از گرد و غبار چند ماهه بروبند و باغ و عمارت و سرسرا و اندروني را به دقت با وايتكس و جرم گيره نظافت نمايند. حضرت ما نيز شال و كلاه كرده خواستيم اهالي محل را در ظل توجهات كريمه مان مستفيض سازيم. چارق برپاي نموده و راهي كوي و كوچه محل شديم.
چند قدم بيشتر نرفته، شخصي مجهول الهويه با قد و قامتي به نهايت نتراشيده و نخراشيده گويي از نتردام گريخته باشد در برابرمان ظهور يافت. حس ترس و هراس بر ما متظاهر شد. خواستيم قمه و شمشير مبارك از پس جوراب وركشيم به قصد حمله، ديديم مورد مذكور بيش از حد قلچماق بوده، قمه و قداره كفاف نمي دهد، آمديم فرياد برآورده گزمه ها را به معيتمان آوريم، ديديم تا بيست ذراع و چهل فرسخ گزمه اي يافت نمي شود. ديگر آن كه گزمه ها چندي بود به واسطه طرح مقابلت با بدحجابان مملكت اضافه كاري داشته اين وقت روز ناي راه رفتن و رسيدگي به امور - حتي چونمايي - را ندارند.
لهذا خواستيم از زور بازويمان استفاده كنيم، ليكن ديديم از اين بابت نيز در مورد ضعف هستيم. از آن بابت كه خداوند باري تعالي هر زور كه داشته ايم در قلم فخيمه مان مجموع داشته بازو از مورد فوق تخليه نموده است.
فلذا بابت تعظيم كمر را به قاعده زاويه اي تنگ شايد 60 درجه خم كرده فلفور جمله جيبها را خالي داشتيم، قبا سبك نمودم و هر چه از درهم و دينار كه پس انداز كرده بوديم جلوي پاي ايشان ريختيم دو دست بر فراز كله مبارك آورده تسليم شديم.
ليكن ايشان رضايت نداده پيش آمده لنگ مباركمان را در دست گرفته و ما را در قالب زلزله چند ريشتري تكانده كه هر پاپاسي مانده در اقصي نقاط البسه مان بر زمين ريخته ايشان برداشته در جيب لعنتي شان فرو كرده و رفتند.
از پس اتفاق فوق به منزل مراجعت كرده خويشتن در پستو مخفي ساخته تا توانستيم گريه كرديم و گريه كرديم و گريه كرديم.
حال كه به بيانات رفيق وكيلمان مي انديشيم صحت و سقم كلام ايشان را اثبات شده مي بينيم. اوضاع دارالخلافه بدجوري قاطي و پاتي است و ما بايد يك شيوه اي براي گرفتن حق مان پيدا كنيم. علي الحساب خودمان را به انواع و اقسام سلاحهاي سرد مجهز كرده ايم خدا رحم كند به حال آن غول بي شاخ و دمي كه خواسته باشد بعد از اين سر راهمان را بگيرد.

  


سعي كنيد زياد سينما نرويد

 

خاله سوسكه (نسخه 2007 اصلاح شده)
خاله سوسكه تنها توي سوراخ 250 متري اش تو ونك نشسته بود و داشت ماهواره نگاه مي كرد. با خودش گفت برم شوهر كنم كه اين روزا شوهرا زود مي ميرن و ارثيه است كه به من مي رسد. بلند شد و مانتويي رو كه هفته پيش خريده بود، پوشيد و سوييچ پرادواش رو هم برداشت و راه افتاد. يك سي دي همچنين مبتذل هم گذاشت. رفت و ديد يك پژو  607 كنار خيابون پارك شده، تحقيق كرد و فهميد ماشين مال پسر يكي از پولدارهاي تهرانه. بعد دنده عقب گرفت و اومد زد صندوق پژو رو جمع كرد. صاحب پژو هم اومد، ولي وقتي خاله رو ديد يك دل نه صد دل عاشقش شد و زود پيشنهاد ازدواج داد. خاله گفت: باشه، ولي 2 تا شرط داره: 1- من هفته اي سه روز با دوستام بايد برم شمال 2- بايد يه سوراخ 500 متري حياط دار برام بخري.
پسره قبول كرد. چند روز بعد رفتن خواستگاري خاله سوسكه! همه حرفها رو زدند و كار رسيد به مهريه. باباي خاله سوسكه گفت مهريه رو دخترم معلوم مي كنه. خاله سوسكه گفت، چون من متولد 1981 ميلادي ام مهريه ام بايد 245000 سكه باشد (حالا چه ربطي به هم دارند؟!). پسره قبول كرد و رفتند ازدواج كردند. خاله سوسكه همون هفته اول رفت دادگاه و تقاضاي طلاق كرد و مهريه اش رو هم گذاشت اجرا. خلاصه اين دو نفر طلاق گرفتند و پسره هم مهريه رو داد و خاله سوسكه 245000 سكه كاسب شد. رفت و سكه ها رو فروخت، بعد پولش رو گذاشت بانك و سود 12 درصد گرفت.
خاله سوسكه كه اين كار خيلي براش جالب بود. همين بلا رو سر چند نفر ديگه هم آورد. خاله سوسكه هي پول جمع كرد و شد ثروتمندترين زن دنيا و رفت با ثروتمندترين مرد دنيا ازدواج كرد (شد زن دوم اون مرده) از قضا يه روز با زن اول مرده دعواش شد و ناگهان يه دمپايي كهنه و بزرگ محكم خورد تو سرش و مرد. حالا از اين داستان نتيجه مي گيريم كه نويسنده اين مطلب تازگيها زياد سينما رفته است.
* صادق غفراني

  


يك شهروند و هزار آرزو؟

 

اي دل !سفر به ملك خراسانم آرزوست
باغ بهشت و روضه رضوانم آرزوست
فصل بهار و فصل گل سرخ و فصل سبز
گلگشت باغ و سير گلستانم آرزوست
گر عاشقم به شعر «منوچهري بزرگ»:
عيبم مكن كه پسته خندانم آرزوست
نان از گلوي بنده به پايين نمي رود
حرص و طمع ندارم و دندانم آرزوست
مدرك گرا شدند همه «طوطيان هند»
فوق ليسانس ساده و آسانم آرزوست
ياران بينوا! در «يارانه» بسته شد
دلسوزي و حمايت يارانم آرزوست
دولت كشيد روي «كوپن» خط سرخ و من
قند و برنج و روغن ارزانم آرزوست
قومي به «پاي مرغ» قناعت كنند و «بال»
بيچاره من! كه «راسته و رانم» آرزوست
«شهرام خان، جزاير» ما را گرفت و خورد
در قلب شهر اين بده بستانم آرزوست
«صندوق مهر»! سايه تو مستدام باد
وام بدون بهره و آسانم آرزوست
وقتي حريف «ديو گراني» نمي شوم
بيهوده زور رستم دستانم آرزوست
شكر خدا كه «نفت» سر سفره هاي ماست
همراه اين غذا، نمك و نانم آرزوست
چون «يك وجب زمين خدا» قسمتم نشد
از باغ چشم بستم و گلدانم آرزوست
آتش گرفت بس كه «پژو» گوشه و كنار
از خير آن گذشتم و «پيكانم» آرزوست
پشت مرا شكست «ترافيك» بي پدر
راهي شدن به كوه و بيابانم آرزوست
عمر «قطار شهري مشهد» دراز باد!
با اين قطار ملك سليمانم آرزوست
دي يار با «موبايل» همي گشت گرد شهر
«كز ديو و دد، ملولم و انسانم آرزوست»
مي گفت: چند برگ «سهام عدالت» است
«چيزي كه از قلمرو امكانم آرزوست»
«گفتم: كه يافت مي نشود، جسته ايم ما
گفت: آنچه يافت نمي شود، آنم آرزوست»
آب از سرم گذشت، ولي قبض آن رسيد!
امسال جيره بندي بارانم آرزوست
تا هست قبض برق و مزاياي فاضلاب
عمراً اگر عوارض عمرانم آرزوست
يك دست قبض بيمه و يك دست قبض گاز
«رقصي چنين ميانه ميدانم آرزوست»

بچه سرشور

  


5شنبه بازار...؛من بيل گيتس نيستم، لعنتي!

 

* ستاره.م

ديشب يه فصل دعواي مفصل با داداش سيروسم كردم. آخه من چند روزيه كه دارم ميرم كلاس كامپيوتر دوره ICDL. يه كلاسي كه استادش يه بابابزرگ شصت هفتاد ساله اس. با اين تفاسير داداش سيروس من نبايد با كلاس رفتن من مشكلي داشته باشه، ولي مشكل از اونجا شروع شد كه بعد از جلسه اول كلاس كه اومدم خونه، به اهل منزل گفتم كه اين يارو با اينكه سنش زياده، ولي دل جووني داره و در كلاس كلي خوش مي گذره. تازه بفهمي نفهمي يه شوخي هم با ما كرده! همين رو كه گفتم داداشم داد زد تو نمي دوني آبجي، خدا نكنه اين پيرمردها دلشون جوون بشه! ديگه حق نداري بري كلاس! مگه يادت نيست چند وقت پيش ...
منم چند تا فحشي را كه بلد بودم، به داداشم گفتم و دعوا رو ادامه دادم!
بعد هم در حالي كه پاي چشمم مي سوخت، نشستم و اين مطالب را براي اين شماره پنج شنبه بازار فراهم كردم. ببخشيد ديگر همين هست كه هست.
***
بخشي از مكالمات روزمره در مركز رسيدگي به مشكلات كاربران در مايكروسافت
مشتري: اينترنت من كار نمي كند؟
مشاور: مودم را وصل كرده ايد؟ همه سيم هاي كامپيوتر را چك كرده ايد؟
مشتري: نه الان فقط مانيتور جلوي من است. هنوز كامپيوتر و مودم را از جعبه در نياورده ام!
*
مركزكامپيوتر : روز خوش، چه كمكي از من برمياد؟
مشتري : سلام...من نمي تونم پرينت كنم.
مركزكامپيوتر : ميشه لطفاً روي Start كليك كنيد و...
مشتري : گوش كن رفيق؛ براي من اصطلاحات فني نيار !من بيل گيتس نيستم، لعنتي!
*
يك مشتري نمي تونه به اينترنت وصل بشه...
مركزكامپيوتر : شما مطمئنيد رمز درست رو به كار برديد؟
مشتري : بله مطمئنم. من ديدم همكارم اين كار رو كرد.
مركزكامپيوتر : ميشه به من بگيد رمز عبور چي بود؟
مشتري : پنج تا ستاره.
***
اين دوبيتي را هم بخوانيد:
خبر: ميزان ابتلا به ايدز در بين معتادان تزريقي در داخل زندان نسبت به خارج از محيط زندان پايين تر است.
اگر از ايدز مي باشي هراسان
و خود را كرده اي از خلق پنهان
بيا بيرون، براي حفظ بهداشت
خلافي كن، بيفتي توي زندان!
(مهدي استاد احمد)
***
اين استاد كلاس كامپيوترمون بيشتر از اينكه كامپيوتر حاليش باشه، چيزاي عجيب و غريب بلده. آخه بعد از چند جلسه، سؤالات بالا در مورد كامپيوتر براي من هم پيش اومد! ولي يه چيزاي جديدي ياد گرفتم كه ديد من رو به زندگي عوض كرد. البته عينك آفتابي اي هم خريدم كه در اين عوض شدن ديدم بي تأثير نبوده!
سر جلسه قبلي جملات بزرگان رو در مورد امتحان گفت:
فقط سوپ كلم است كه حال آدم را بيشتر از امتحان بهم مي زند!--- آلبرت انيشتين
امتحان مسخره ترين كار دنياست!---- جرج برنارد شا
وامتحان بدون تقلب مثل كريسمس بدون درخت است!---- تي اس اليت
امتحان بخشي از زندگي است؟ نه زندگي امتحان است.--- پائولو كوئيل
ويا برامون گفت:
- براي بادكنك ميسر نيست كه يك سوزن به خودش بزند، يك جوالدوز به ديگران.
- به عقيده گيوتين ؛ سر آدمي زياد است .
- به پاندول ساعت بيشتر از مجسمه آزادي اعتقاد دارم ؛ چون حركت دارد .
- چه در زمان جنگ و چه در زمان صلح بالاترين رقم تلفات متعلق به لحظات است .
***
كلاً از وقتي ديدم به زندگي عوض شده يه جور ديگه با همه دارم برخورد مي كنم؛ مثلاً بعد از اينكه سيروس وسايلم رو به هم ريخته بود، با كمربند بابا يه فصل كتك مفصل زدمش! خلاصه پول كلاس كامپيوترم حلالشون باد! توي هر كلاس فقط چند تا جمله و كار جديد ياد بگيرم، پولش دراومده!
راستي خبر داشتيد كه:
- تنها حيواني كه نمي تواند شنا كند، شتر است.(حيوونكي شتر!)
- هر تكه كاغذ را نمي توان بيش از 9 بار تا كرد(عجب بيكارهايي پيدا ميشن ها!)
- شتر در 3 دقيقه 95 ليتر آب مي خورد.( همينه كه نمي تونه بره زير آب شنا كنه ديگه!)
***
اين نكته پاياني را هم بخوانيد:
- خسته از گذشته در حال خوابيده ايم و خواب آينده را مي بينيم!
اين جوري كه من فهميدم خسته از مطلب من در حال، خوابيده اي و كاري هم به آينده نداري! پاشو كه آينده داره مياد!

  


كارت هوشمند سوخت چيست؟

 

يا
پاسخي به اين سؤال كه :«ها اي كارت هوشمند سوخت كه وگفتي يعني چه؟!»

* ارژنگ حاتمي

همان طور كه از نامش پيداست "كارت هوشمند سوخت" نام يك نوع نوشابه، چيپس و يا بستني جديد نيست، بلكه نام يك نوع "كارت" است، در ابتدا شايع شده بود اين كارت همان كارت تلفن است كه به واسطه هوش زيادش ادامه تحصيل داده است، اما بعدها مشخص شد برخلاف اين ادعا اين كارت نه تنها هوش زيادي ندارد و "هوشمند" نيست، بلكه سواد درست و حسابي هم ندارد؛ زيرا اگر هوش و يا سواد داشت در موقع ارسال به آدرس صاحبش، مسيرها را بدرستي مي رفت و به مقصد مي رسيد و مردم مجبور نمي شدند براي جويا شدن از احوالش به صد تا سايت و دفتر پست مراجعه كنند و مدام به اين ور و آن ور تلفن بزنند.
در مورد وجود كلمه "سوخت" در نام اين كارت در بين كارشناسان اختلاف نظرهاي اساسي وجود دارد:
1-نظريه سوختن كله: برخي كارشناسان و همچنين گروهي از كله پزان معتقدند با توجه به هوش كم اين كارت( كه توضيح داده شد)، مردم مجبور بودند براي دريافت اين كارت در هواي گرم در صف بايستند و هي به اداره پست و ... مراجعه كنند و در نتيجه كله هايشان در زير آفتاب داغ مي سوخت و به همين علت اين كارت، به كارت هوشمند سوخت مشهور گرديده است.
2- نظريه سوختن دل: برخي كارشناسان و گروهي از افراد خانواده دوست نيز با رد اين نظريه علت نامگذاري اين كارت را اين گونه بيان كرده اند كه با توزيع اين كارت بالاخره يك روزي ( و شايد هم شبي) بنزين سهميه بندي مي شود و بدين ترتيب نمي شود خانواده را سوار ماشين كرد و در شهر و كشور گرداند و با توجه به اينكه يكي از بزرگترين تفريحات و سرگرميهاي مفرح ما ايرانيها ماشين سواري و ايضاً سوزاندن بنزين است، آدم دلش به حال زن و فرزند و نيز خودش مي سوزد كه بزرگترين سرگرميشان را از دست داده اند.
3- نظريه سوختن جاهاي ديگر: گروهي ديگري از كارشناسان كه البته هنوز مدارك كارشناسي خود را براي ما ارسال نكرده اند نيز بر اين باورند كه با توزيع اين كارت و سهميه بندي بنزين، بالاخره شما مجبور مي شويد مقداري بنزين مازاد بر سهميه ( كه يحتمل چهارصد، پانصد تومان است) هم بزنيد و آن وقت در جايي از بدن احساس شديد سوختگي مي كنيد و تازه مي فهميد كه به چه علت به اين كارتها مي گويند كارت سوخت!
گفتني است، منظور اين كارشناسان از "جايي از بدن" يحتمل سوختن قلب در نتيجه زدن سكته ناقص مي باشد!
طبق آخرين اخبار، اين كارت در حال حاضر بر اثر اظهارنظرات متناقض مسؤولان در مورد زمان رسمي سهميه بندي بنزين دچار كمي تا قسمتي سردرگمي، آلزايمر و ايضاً بحران هويت شده است، به اميد سلامتي هر چه زودتر براي اين كارت!

  


پارازيت؛باد يكي از حرفه اي ترين كلاه بردارهاست

 

* سهراب گل هاشم

- دلم به حال مسافران كوير مي سوزد، چون شبها خواب مي بينند و روزها سراب.
- خودنويسم از به كاربردن تجربه سياهش ترس دارد.
- كوزه گر با ليوان پلاستيكي آب مي خورد.
- حسابدار با كمال قدرت مدعي شد كه مي تواند حقوق بشر را بپردازد.
- گلهاي كاغذي بي بو و بي خاصيتند، اما اين حسن را هم دارند كه هيچ گاه پژمرده نمي شوند.
- رودخانه به همان اندازه كه از سرچشمه دور مي شود، به دريا نزديك مي شود.
- براي اينكه چرب زباني كند، زبانش را روغن مالي كرد!
- وقتي به سرم مي زند، سرم درد مي گيرد.
- دوئل روز و شب پايان ناپذير است.
- توي بازار صداقت، گراني بيداد مي كند.
- باد يكي از حرفه اي ترين كلاه بردارهاست.
- چوب رختي باتجربه، لباس داماد را سفت گرفته بود تا بلكه او را سر عقل بياورد.
- وقتي زني در سكوت رنج مي برد، معنايش آن است كه تلفن او كار نمي كند.
- تنها كساني شكست نمي خورند كه تلاش نمي كنند.
- آدم بي مرگ- آواره زندگي است.

  


اشك پياز!

 

آخه اين چه وضعشه؟ ديگه به چه اميدي زندگي كنم؟ زندگي برام پوچ و بي معني شده؟ گاهي كه تنها مي شم با خودم فكر مي كنم كه ديگه بايد به زندگي ام پايان بدم .
يه زماني يه پياز مي گفتي صد تا مي شنيدي.
اگه زشت بودم، تند و بدمزه بودم، اگه ... لااقل دلم خوش بود كه تنها خوردني اي هستم كه اين قدرتو دارم كه قبل از خورده شدن بتونم اشك خورنده مو در بيارم . تنها چيزي بودم كه اين آدمهاي همه چيز خورو مجبور مي كردم كه اگه مي خوان منو بخورن يا ريز يا رنده كنن برام اشك بريزند .
اما حالا چي؟!
چند وقتيه كه نمي دونم چرا اين آدما وقتي مي خوان چيزهاي ديگه رو هم بخورن اشكشون در مياد.
مثلا مي خوان تخم مرغ رو بشكنن اشكشون درمياد. مي خوان گوجه فرنگي رو ريز كنن يا پرتقال وسيب رو پوست بگيرن همونجور . از اين بدتر اينه كه اين موضوع تنها به ميوه و صيفي جاتم محدود نمي شه بلكه در مورد گوشت مرغ و گاو و گوسفند، شيريني جات و حتي شير و نون و ... هم صادقه .
ديگه فقط خودم هستم كه واسه خودم اشكم درمياد. ديگه هيچ انگيزه اي واسه زندگي ندارم!
راستي به نظر شما دليل اين اشك ريختنها چي مي تونه باشه ؟؟؟!!!
سعيد ترشيزي

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 Info@qudsdaily.com