تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادی
فرهنگی
ورزشی
هنری
حوادث
سوسه
كفشدوزك
شهرستانها
ستونها
اخبار ویژه
نداي آشنا
صفحه آخر
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2007-06-28
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

پنج شنبه 7تیر ماه 1386


آي قصه قصه قصه ؛ يك جاي گرم

 

* افسانه سرايي

خرس قطبي كوچولو گفت: اينجا خيلي سرد است، من سرما مي خورم، كاش مي شد به جايي بروم كه از اينجا گرم تر باشد و اين را



گفت و راه افتاد. حتي به مادرش هم چيزي نگفت. او رفت و رفت تا به اقيانوس رسيد با عجله روي تخته بزرگ يخ نشست و روي اقيانوس به راه افتاد. هنوز راه زيادي نرفته بود كه مرغ طوفان را ديد.
مرغ طوفان همان طور كه بالاي سر خرس قطبي پرواز مي كرد، با كنجكاوي پرسيد: كجا مي ري خرس كوچولو؟!
خرس كوچولو سرش را بالا برد و به مرغ طوفان نگاه كرد و با خنده گفت: دارم مي رم يك جاي گرم تر.
مرغ طوفان گفت: از مامانت اجازه گرفتي؟
خرس كوچولو گفت: نه
مرغ طوفان دوباره گفت: راه رو بلدي؟
خرس كوچولو باز هم گفت: نه
مرغ طوفان كه انگار خيلي عصباني شده بود گفت: پس چه جوري مي خواي بري؟! گم مي شي! خطرناكه!
اما خرس كوچولو اصلاً به حرف او گوش نداد. فقط برايش دست تكان داد و به راهش ادامه داد. يك كم ديگر كه جلو رفت آقاي پنگوئن را ديد.
آقاي پنگوئن گفت: كجا مي ري كوچولو؟
خرس قطبي گفت: يه جاي گرم تر
آقاي پنگوئن كمي فكر كرد و گفت: ولي اونجا پر از آدمه. بعضي از اونها خوب نيستند. اگه گيرشون بيفتي باهات سوپ خرس قطبي درست مي كنن!
خرس كوچولو به حرفهاي آقا پنگوئن هم گوش نداد و به راهش ادامه داد. او رفت و رفت تا خسته شد، آن وقت روي قايق يخي اش دراز كشيد تا استراحت كند. يك دفعه احساس كرد چيزي دارد قايق را تكان مي دهد، خم شد و توي آب را نگاه كرد. يك نهنگ گنده توي آب بود.
خرس كوچولو گفت: سلام آقاي نهنگ! من دارم مي رم به يك جاي گرم تر، چرا قايقم را تكان مي دهي؟!
نهنگ گنده سرش را از آب بيرون آورد و با خنده گفت: آخه گرسنه ام، مي خوام تو رو بخورم!
خرس كوچولو تا اين حرف را شنيد، از ترس صورتش مثل گچ سفيد شد. نه ببخشيد خرس قطبي كه خودش سفيد است. از ترس صورتش قرمز شد.
او شروع كرد به جيغ كشيدن: نه آقاي نهنگ من رو نخور.
همين طور با دستهايش توي آب پارو مي زد كه بالاخره خرس كوچولو خيلي عجيب و معجزه آسا از دست نهنگ نجات پيدا كرد. چه جوري اش را نپرسيد؛ چون خودم هم نمي دانم. وقتي كه خرس كوچولو حسابي از نهنگ دور شد، دوباره روي قايقش دراز كشيد و شروع كرد به استراحت. اما با تعجب ديد كه قايقش دارد، آب مي شود. هوا داشت گرم تر مي شد و قايق يخي خرس قطبي آب مي شد. خرس كوچولو شنا بلد نبود و براي همين شروع كرد به فرياد زدن: كمك، كمك.
بعد از مدتي كه فرياد كشيد احساس كرد صدايي مي شنود. صداي مادرش بود كه داد مي زد: خرس كوچولو كجايي.
خرس كوچولو حسابي خوشحال شد و دوباره داد زد. آنقدر داد زد كه مادرش پيدايش كرد. مادر خرس كوچولو با مرغ طوفان و چند تا پنگوئن آمده بودند دنبال خرس كوچولو.
مرغ طوفان گفت: چطوري كوچولو؟ رفتم و مادرت را آوردم.
مادر خرس كوچولو كه روي يك تكه چوب بزرگ نشسته بود، خرس كوچولو را بغل كرد و پنگوئن ها هم شروع كردند به هل دادن چوب و آنها را به خانه برگرداندند. خرس كوچولو هم به مادرش قول داد كه بدون اجازه جايي نرود. او هنوز هم دوست دارد به يك جاي گرم تر برود، اما ديگر جرأت نمي كند سوار قايق يخي شود. كسي چه مي داند شايد يك روز خرس كوچولو يك قايق درست كرد و به سرزمين هاي گرم رفت، البته با مادرش. پس اگر يك روز از خواب بيدار شديد و ديديد يك خرس قطبي كوچولو با مادرش توي رختخوابتان هستند، خيلي تعجب نكنيد.

  


دعاي كودكانه ؛ باباي سينا

 

* زهرا مهربان
باباي دوستم سينا معتاد است. او هميشه توي خانه مي خوابد، هيچ كاري هم نمي كند حتي مثل باباهاي ديگر سر كار هم نمي رود.



براي همين مامان او مجبور است كار كند تا پول در بياورد.
سينا هميشه به خاطر بابايش غصه مي خورد، بعضي وقت ها هم خجالت مي كشد از بابايش حرف بزند مثل همان روزي كه معلممان پرسيد بابايتان چه كاره است. آن روز سينا هيچ جوابي به معلممان نداد، اما يكي از بچه ها از آخر كلاس داد زد: «بابايش معتاد است كار نمي كند» و سينا هم حسابي ناراحت شد و گريه كرد.
خيلي دلم براي سينا مي سوزد كاش بابايش مي فهميد كه كارش اشتباه است و ترك مي كرد، آن وقت سينا هم مي توانست مثل همه بچه هاي ديگر به بابايش افتخار كند.
خدايا !كاري كن تا باباي سينا اعتيادش را ترك كند تا سينا ديگر ناراحت نباشد.
آمين.

  


شعر ؛ پروانه و دختر

 

* عباسعلي سپاهي يونسي





پروانه اي امروز
دور سرم چرخيد
دستي تكان دادم
پروانه هم خنديد

پرسيدم از او زود:
پروانه زيبا
دنبال كي هستي
كه آمدي اين جا

پروانه گفت آرام:
دنبال گل هايم
من دوست خوب
گلهاي زيبايم

گفتم: ولي من كه
هستم فقط دختر
پروانه زيبا
هي پر زد و هي پر

با شال گلداري
كه بر سرت بستي
اي دختر زيبا
مانند گل هستي

  


خبر خبر خبردار

 

ظرفشويي قاتل
يك بچه 18 ماهه آمريكايي به وسيله ماشين ظرفشويي خفه شد. مادر اين بچه كه مي خواست سركار برود، بچه را به پدرش سپرد و خودش رفت.
اما پدر حواس پرت كه غرق تماشاي تلويزيون شده بود، بچه را فراموش كرد و بچه فضول هم از فرصت استفاده كرد و به سراغ ماشين ظرفشويي رفت و توي ماشين ظرفشويي نشست و در آن را بست.
ماشين ظرفشويي هم با بسته شدن درش به طور اتوماتيك روشن شد و بچه بيچاره را خفه كرد و پدر حواس پرت وقتي متوجه شد كه پسر 13 ساله اش به خانه برگشت و با ديدن برادرش توي ماشين ظرفشويي جيغ كشيد. اما ديگر خيلي دير شده بود و بچه كوچولوي فضول خفه شده بود.

هديه مادربزرگ




يك مادربزرگ آلماني به مناسبت فارغ التحصيل شدن نوه  19 ساله اش يك هديه براي او فرستاد. هديه مادربزرگ يك اسكناس 100 يورويي بود. نوه پيرزن كه از هديه اش خيلي خوشحال بود خيلي سريع به يك فروشگاه رفت تا اسكناس را خرج كند، اما به وسيله پليس دستگير شد؛ چون اسكناس هديه مادربزرگ تقلبي از كار درآمده بود. البته مادربزرگ بيچاره هم از اين موضوع بي خبر بود.
اين خبر را گفتم تا حواستان جمع باشد و هر اسكناسي را كه به دستتان رسيد، سريع خرج نكنيد و براي كسي هديه نفرستيد تا وقتي مطمئن شديد تقلبي نيست.

بوق زدن ممنوع
نمي دانم شما اهل بوق زدن هستيد يا نه، اما اگر هستيد سعي كنيد دور و بر چين پيدايتان نشود، چون جريمه مي شويد.
مأموران راهنمايي شهر شانگهاي چين تصميم گرفتند از اين به بعد هر وسيله نقليه اي را كه در مركز شهر بوق بزند 26 دلار جريمه كنند.
البته اين قانون شامل دوچرخه ها و موتورسيكلت ها هم مي شود.
كاش مأموران راهنمايي ما اين كار را از چيني ها ياد مي گرفتند. اين جوري چقدر شهرمان ساكت و بي سروصدا مي شد.

  


عاشق جنگ

 





بعضي ها عاشق جنگ هستند، آنها دنبال بهانه اي مي گردند تا با ديگران بجنگند.





آن وقت همه نيروهايشان را جمع مي كنند و حمله مي كنند. بومب. بومب.





به هيچ كس هم رحم نمي كنند. حتي به گل ها و درخت ها





اين جوري مي شود كه بمب هايشان همه جا را ويران مي كند.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 Info@qudsdaily.com