|
* افسانه سرايي
خرس قطبي كوچولو گفت: اينجا خيلي سرد است، من سرما مي خورم، كاش مي شد به جايي بروم كه از اينجا گرم تر باشد و اين را

گفت و راه افتاد. حتي به مادرش هم چيزي نگفت. او رفت و رفت تا به اقيانوس رسيد با عجله روي تخته بزرگ يخ نشست و روي اقيانوس به راه افتاد. هنوز راه زيادي نرفته بود كه مرغ طوفان را ديد. مرغ طوفان همان طور كه بالاي سر خرس قطبي پرواز مي كرد، با كنجكاوي پرسيد: كجا مي ري خرس كوچولو؟! خرس كوچولو سرش را بالا برد و به مرغ طوفان نگاه كرد و با خنده گفت: دارم مي رم يك جاي گرم تر. مرغ طوفان گفت: از مامانت اجازه گرفتي؟ خرس كوچولو گفت: نه مرغ طوفان دوباره گفت: راه رو بلدي؟ خرس كوچولو باز هم گفت: نه مرغ طوفان كه انگار خيلي عصباني شده بود گفت: پس چه جوري مي خواي بري؟! گم مي شي! خطرناكه! اما خرس كوچولو اصلاً به حرف او گوش نداد. فقط برايش دست تكان داد و به راهش ادامه داد. يك كم ديگر كه جلو رفت آقاي پنگوئن را ديد. آقاي پنگوئن گفت: كجا مي ري كوچولو؟ خرس قطبي گفت: يه جاي گرم تر آقاي پنگوئن كمي فكر كرد و گفت: ولي اونجا پر از آدمه. بعضي از اونها خوب نيستند. اگه گيرشون بيفتي باهات سوپ خرس قطبي درست مي كنن! خرس كوچولو به حرفهاي آقا پنگوئن هم گوش نداد و به راهش ادامه داد. او رفت و رفت تا خسته شد، آن وقت روي قايق يخي اش دراز كشيد تا استراحت كند. يك دفعه احساس كرد چيزي دارد قايق را تكان مي دهد، خم شد و توي آب را نگاه كرد. يك نهنگ گنده توي آب بود. خرس كوچولو گفت: سلام آقاي نهنگ! من دارم مي رم به يك جاي گرم تر، چرا قايقم را تكان مي دهي؟! نهنگ گنده سرش را از آب بيرون آورد و با خنده گفت: آخه گرسنه ام، مي خوام تو رو بخورم! خرس كوچولو تا اين حرف را شنيد، از ترس صورتش مثل گچ سفيد شد. نه ببخشيد خرس قطبي كه خودش سفيد است. از ترس صورتش قرمز شد. او شروع كرد به جيغ كشيدن: نه آقاي نهنگ من رو نخور. همين طور با دستهايش توي آب پارو مي زد كه بالاخره خرس كوچولو خيلي عجيب و معجزه آسا از دست نهنگ نجات پيدا كرد. چه جوري اش را نپرسيد؛ چون خودم هم نمي دانم. وقتي كه خرس كوچولو حسابي از نهنگ دور شد، دوباره روي قايقش دراز كشيد و شروع كرد به استراحت. اما با تعجب ديد كه قايقش دارد، آب مي شود. هوا داشت گرم تر مي شد و قايق يخي خرس قطبي آب مي شد. خرس كوچولو شنا بلد نبود و براي همين شروع كرد به فرياد زدن: كمك، كمك. بعد از مدتي كه فرياد كشيد احساس كرد صدايي مي شنود. صداي مادرش بود كه داد مي زد: خرس كوچولو كجايي. خرس كوچولو حسابي خوشحال شد و دوباره داد زد. آنقدر داد زد كه مادرش پيدايش كرد. مادر خرس كوچولو با مرغ طوفان و چند تا پنگوئن آمده بودند دنبال خرس كوچولو. مرغ طوفان گفت: چطوري كوچولو؟ رفتم و مادرت را آوردم. مادر خرس كوچولو كه روي يك تكه چوب بزرگ نشسته بود، خرس كوچولو را بغل كرد و پنگوئن ها هم شروع كردند به هل دادن چوب و آنها را به خانه برگرداندند. خرس كوچولو هم به مادرش قول داد كه بدون اجازه جايي نرود. او هنوز هم دوست دارد به يك جاي گرم تر برود، اما ديگر جرأت نمي كند سوار قايق يخي شود. كسي چه مي داند شايد يك روز خرس كوچولو يك قايق درست كرد و به سرزمين هاي گرم رفت، البته با مادرش. پس اگر يك روز از خواب بيدار شديد و ديديد يك خرس قطبي كوچولو با مادرش توي رختخوابتان هستند، خيلي تعجب نكنيد. |