|
* عباسعلي سپاهي يونسي
شبهاي هجر را گذرانديم و زنده ايم ما را به سخت جاني خود اين گمان نبود شبهاي هجر فراواني را تجربه كرده ايم، اما هنوز به سرانجام انتظار نرسيده ايم، هنوز نمي دانيم كدام روز همه اين جداييها تمام خواهد شد و همين دغدغه ذهني ما شده است. سخت است، سخت سخت. عاشقانه كسي را دوست داشتن و از او دور بودن حكايت ماست، حكايت ما منتظران لحظه ديدار و حالا كه بهار به پايان خود رسيده است در فصلي تازه ماييم و باز هم ياد تو. در نبودنت كوير مي شويم. بي حضورت خشك مي شويم و احساس مي كنيم بي تو زندگي اتفاق خوشايندي نيست، اما وقتي به تو مي انديشيم و به آن لحظه اي كه خواهي آمد و چون صبحي دل انگيز، بهاري تازه مي شويم و هواي شكفتن مي كنيم و اين خاصيت به ياد تو بودن است، تويي كه سرآغاز رويشها و شروع همه خوبيهايي. به احترام تو سالهاي سال است دلتنگيم و هيچ چيز نمي تواند دلتنگي مان را درمان كند، مگر رسيدن ناگهاني شما اي بهاران هميشه تاريخ. داستان دوري شما حالا داستان همه آدمهاي عاشق اين حوالي است كه تنها و تنها يك آرزو دارند، آرزوي ديدار شما و هميشه به اين آرزوي قشنگ مي انديشند. داستان دوري شما تلخ ترين داستاني است كه هر صبح و شب آن را مرور مي كنيم. به اميد روزي كه به پايان برسد و شما بياييد و همسايه شما باشيم، همسايه بهترين وجود نازنين اين حوالي و اي كاش زودتر اين اتفاق مي افتاد. |