|
تمدن اسلامي دورانهاي متفاوتي را پشت سر نهاده است. صرف نظر از اين كه اين ادوار چگونه و بر چه اساسي تقسيم شود، مسلم

است كه نبايد با ادوار تمدن غربي مقايسه و زمان بندي موجود در مراحل مختلف تمدن غربي، از دوران روم تا قرون ميانه و عصر جديد، بر ادوار تمدن اسلامي تحميل شود. (1) آنچه در اينجا ارائه شده تنها «نگاهي» به ادوار تمدن اسلامي است؛ نوعي تقسيم بندي كه با شرايط تاريخي موجود در جهان اسلام طي چهارده قرن، طبيعي به نظر مي رسد. مي توان در باره هر يك از اين ادوار، بيش از اين سخن گفت و در ضمن اگر ميان شرق و غرب دنياي اسلام تفاوتي هست، آشكار كرد.
* دوران شكل گيري و نضج تمدن اسلامي (قرن اول و دوم هجري / هفتم و هشتم ميلادي) از زماني كه دولتي در يك محيط بدوي تشكيل مي شود تا روزگاري كه تمدني پديد آيد، ممكن است سه تا ده قرن به طول بينجامد؛ زيرا تمدن امري نيست كه در يك قرن و دو قرن پديد آيد. البته، ممكن است شكوفايي آن در دو قرن آشكار شود، اما پيش زمينه هاي آن به يك حركت تدريجي در طي چند قرن نيازمند است. در تمدن اسلامي، دولت از زمان رسول خدا (ص) در مدينه تشكيل شد. فتوحات سبب گسترش اين دولت به حوزه وسيعي گرديد؛ حوزه هايي كه خود لايه هاي تمدني كهني داشت. اين لايه ها در برخورد با اسلام و با تفسيرهاي جديد، خود را در زندگي تمدني بشر آشكار كرد. يك قرن و نيم طول كشيد تا پديده اي به نام «كتاب» فراهم آيد. يكي دو قرن بعد از آن بود كه طبقه بندي علوم به جد مطرح شد و رشته هاي علمي با پيشرفت هايي كه پديد آمد، به تدريج تفكيك شدند. به طور كلي، بايد دو قرن اول و دوم را دوران زمينه سازي و نضج گيري تمدن اسلامي بدانيم؛ دوراني كه گر چه تمدن دارد، اما تمدني ميان عصر بدوي و عصر شهرنشيني پيشرفته، كه در قرن سوم پديد مي آيد.
* دوران حركت و پيشرفت (قرن سوم هجري/ نهم ميلادي) دوران حركت و پيشرفت از زماني آغاز شد كه اقوام مختلف موجود در تمدن اسلامي، از شوك ناشي از فتوحات و بي نظمي اجتماعي حاصل از آن فارغ شدند و نظمي نوين در جهان اسلام را تجربه كردند. اين نظم نوين، نوعي همسان سازي ميان اقوام مختلف بود كه با آموزه هاي ديني و اخلاقي و انساني جديد و در پرتو تعاليم اسلام، فراهم آمده بود و بر اساس آن همه اين اقوام احساس مشتركي داشتند. بسياري از اقوام، آيينهاي كهن خود را كنار گذاشتند وبه اسلام گرويدند؛ حتي اقليتهاي مذهبي مانند يهود و نصارا نيز خود را با نظم و نظام جديد تطبيق دادند و در آن مشاركت كردند. تا اينجا مسلمانان داشته هاي خود را ارزيابي كرده و دريافته بودند كه در كجاي تمدن اسلامي ايستاده اند. اكنون بايد حركت را آغاز مي كردند. اين كه يكباره زمان مأمون عباسي، در بيست سال نخست قرن سوم هجري، حركت ترجمه متون علمي از ساير زبانها به زبان عربي اوج مي گيرد، نشانه همين حركت است. البته آن زمان، نتيجه اين ترجمه ها و نفع و ضرر آن براي تمدن اسلامي قابل پيش بيني نبود؛ مهم اين بود كه حركت آغاز گشته بود و مخالفت ها ديگر نمي توانست چرخه تمدن اسلامي را متوقف سازد. ظهور يك فيلسوف جدي در اين دوره، يعني يعقوب بن اسحاق كندي (متوفي حدود 260ق.)، نشان از آن دارد كه جامعه اسلامي دريافته است كه بايد بينديشد و براي آينده طرح جديدي داشته باشد. بيشتر ترجمه هايي كه از يوناني و سرياني به زبان عربي صورت گرفته، محصول همين دوره است.
* دوران اوج تمدن اسلامي (قرن چهارم تا اوايل هفتم / دهم - سيزدهم) تمام سه قرن اول هجري زمينه براي ظهور تمدن اسلامي در قرن چهارم و پنجم بود. دوراني كه عالم اسلام بهترين دوران خود را، با وجود جنگهاي داخلي و خارجي و به خصوص جنگ هاي صليبي، سپري كرد. اگر ظهور تمدن اسلامي يا بخشي از آن را در بخش تاريخ علم بدانيم، بهترين آثار علمي دنياي اسلام در هر زمينه در اين دو قرن پديد آمد. ظهور برترين چهره هاي علمي جهان اسلام مانند ابن سينا و بيروني و جز آن دو، نوشته شدن بهترين آثار اسلامي در زمينه هاي مختلف ديني، فلسفي، پزشكي، رياضي، نجومي، جغرافي و تاريخ و بسياري از رشته هاي علمي ديگر، در اين دو قرن بود. البته بدون تكيه بر سه قرن پيش از آن، چنين تولدي ناممكن بود. آنچه در اين تمدن چشمگير است و اساساً نمودار رشد همه جانبه آن، اين است كه در تمامي بخشهاي علمي و اقتصادي، اين پيشرفت به چشم مي خورد. استوارترين متنهاي علمي و فلسفي در اين دوره پديد مي آيد و گسترده ترين سازمان اجتماعي و سياسي در همين عصر ظهور مي كند. مركز ثقل اين تمدن شهر بغداد است؛ در شرق نيز، شهرهاي ري، اصفهان، نيشابور، خوارزم، بخارا، سمرقند و نيز در غرب تمدن ايراني - اسلامي همدان مي درخشند. در غرب اسلامي از شام تا قاهره و از آنجا تا مغرب و اندلس، همه به موازات هم و در عين حال در يك دايره و با وحدتي بسيار جدي، راه پيشرفت را در پيش دارند. در همين دوره است كه جهانگردان مسلمان كساني مانند مقدسي، اصطخري، ناصر خسرو و بسياري ديگر، گزارش هايي درباره جهان اسلام ارائه مي دهند. اواخر قرن ششم و سپس اوائل قرن هفتم است كه به آرامي نشانه هاي ركود پديدار مي شود. * دوران توقف و ركود (قرن هفتم - دهم/سيزدهم - شانزدهم) جنگهاي داخلي، ظهور تصوف و عدم باز شدن درهاي تازه ترقي علمي به روي مسلمانان، سبب درجا زدن آنان شد. خراسان كه يكي از مراكز مهم تغذيه تمدن اسلامي بود، در دوره غُزها نابود شد. غُزها، در ميانه قرن ششم و در اواخر دوران سنجر سلجوقي، به خراسان يورش بردند، مرو و طوس و نيشابور و خوارزم و نسا و بسياري از شهرهاي ديگر را ويران و علم و تمدن خراسان را نابود كردند. خوارزمشاهيان نيز كه پس از سلجوقيان به قدرت رسيدند، دولت بادوامي نبودند؛ اختلافهاي مذهبي هم عاملي مؤثر براي ايجاد افتراق و انشقاق در جهان اسلام بود. اختلافهاي دامنه دار دستگاه خلافت عباسي و دولت فاطميان نيز، شكافي در غرب و شرق تمدن اسلامي ايجاد كرده بود. مجموعه اين عوامل دنياي اسلام را دچار ركود كرد، به طوري كه در آستانه قدرت يافتن مغولان، دنياي اسلام دوران ضعيفي را پشت سر مي گذاشت. البته، اين ضعف وقتي خود را نشان داد كه اين بار نه گروهي مانند سلجوقيان كه خود داعيه اسلام داشتند، بلكه مغولان بت پرست، به سرزمينهاي اسلامي يورش بردند. با اين حال، به نظر مي رسد براي توقف دنياي اسلام بايد از عوامل ذهني بيشتر سخن گفت تا عوامل عيني. اين عوامل ذهني به نوع تلقي مسلمانان از علم، به روش پژوهش و تحقيق و تحليل نوع تماسشان با طبيعت بازمي گردد. با حمله مغول، بقاياي تمدن اسلامي رو به ويراني نهاد. يكي از مهم ترين عوامل ذهني روحي، جو نشأت گرفته از شكست مسلمانان توسط مغولان بود. مسلمانان هيچ گاه چنين شكستي را با اين وسعت تجربه نكرده بودند. تصور غالب اهل تسنن آن بود كه هيچ گاه خلافت عباسي از ميان نخواهد رفت. اما اكنون خليفه عباسي كشته شده و اتفاق خاصي هم نيفتاده بود. در دوره ايلخانان، شرق اسلامي در انحصار دولتي بود كه نيمي از عمر هشتاد ساله خود را در كفر به سر برده بود؛ گرچه وزيران و دبيرانش مسلمان بودند. در اين دوره بسياري از دانشمندان به غرب اسلامي گريختند و هر چند در آنجا هم تحول علمي مهمي پديد نيامد، اما وضعيت گذشته امتداد يافت. با انحلال دولت ايلخاني، ايران براي مدتي به صورت ملوك الطوايف درآمد. سومين ضربه اساسي را تيمور به شرق اسلامي زد. بازماندگان تيمور كه اهل علم و دانش بودند، خراسان را تا اندازه اي احيا كردند؛ اما زنده كردن آن كار بسيار دشواري بود. در اين دوره، علم و تمدن اسلامي در حدي ثابت و بدون يك تحول بنيادين در حوزه قدرت مماليك در مصر و شام باقي ماند. دولت مماليك با همه تزلزلي كه داشت، توانست بخشي از ميراث تمدن اسلامي را در آن نواحي حفظ كند. در اين دوره حساس، مهم ترين مركز تمدني غرب دور اسلامي، يعني اندلس، از دست رفته بود و بخشهاي مغرب و تونس و الجزاير هم هيچ گونه پويايي نداشتند و تنها به صورت سنتي به حيات خود ادامه مي دادند.
* دوران تجديد (دهم تا دوازدهم / شانزدهم - هجدهم) عصر عثماني و صفوي را از يك طرف و ظهور و دوام دولت مغولي هند را در دهلي از طرف ديگر، مي توان آغاز يك تجديد به شمار آورد. اندكي از اين تجديد حيات به دوره اخير تيموري در هرات مربوط بود كه بقاياي آن به دولت صفوي و عثماني انتقال يافت. اين كه در اين دوره سه دولت اسلامي يكباره قد برافراشتند، بايد براي آن يك عامل فرامنطقه اي جستجو كرد. صفويان بر مبناي عقيده تشيع و عثماني بر مبناي عقيده تسنن، حركت تازه اي را شروع كردند. آثاري كه عثمانيها در مناطق تحت سلطه خود پديد آوردند، نشانه هايي از تجديد را در خود دارد، گرچه اساس حكومت عثماني به دليل پيشينه ضعيفي كه در تمدن شهري و مدنيت داشتند، نمي توانست يك موتور محركه براي يك تمدن فراگير باشد. با اين حال، نبايد از حق گذشت كه دولت عثماني در بخش تمدني حركت نويني را آغاز كرد. دولت صفوي هم در ايران حركت تجديد گرايانه اي را آغاز كرد. صورت هنري اين تمدن بيش از وجوه ديگر آن آشكار است. اما برآمدن فيلسوفان برجسته، منجمان و رياضيدانان و همين طور خلق آثار برجسته اي در علوم پزشكي و نيز علوم انساني، همه حكايت از اين حركت تجديدگرايانه در تمدن اسلامي در قالب شيعي آن دارد. اين امر محصول امنيتي بود كه دولت صفوي پديد آورد و زماني كه امنيت ياد شده از ميان رفت و دولت صفوي ساقط شد، اين حركت تجديدگرايانه هم متوقف گرديد.
* دوران انحطاط (قرن سيزدهم و چهاردهم / نوزدهم تا بيستم) دور جديد انحطاط در تمدن اسلامي با تضعيف و نابودي دولت عثماني و صفوي و نيز دولت مغولي هند همراه بود. اين بار دشمن تازه و مدعي نيرومندي وارد ميدان شده بود كه ديگر امكان يك استمرار و درجازدن هم ممكن نبود. بايد هويت و روح به طور كامل از دست مي رفت تا جسم سالم بماند. ديگر امكان تمسك به گذشته نبود. پس از مقاومتهاي اوليه، در نهايت مسلمانان شروع به هضم دشمن مهاجم كردند. مسلمانان ايراني و غير ايراني در قرن سيزدهم هجري، گرفتار تحولي اساسي شدند. رسوخ تمدن غرب، سبب از هم گسيختگي در تمدن اسلامي شد كه پديد آمدن نسل جديد و قديم، يكي از عوارض بسيار مهم آن بود. پرسشهايي كه جهان اسلام درباره عقب ماندگي خود مطرح مي كرد، همه پاسخهاي غربي پيدا كرد و اين خود آغاز انحطاط ديگري بود. انحطاط هم مطابق با معيارهاي جديد تعريف شد. جهان اسلام، هم از لحاظ سنتي دوره هاي آرماني خود را كنار گذاشته و به عبارتي پشت سر گذاشته بود و هم در دنياي جديد موقعيتي نداشت.
* انقلاب اسلامي ايران، عصر بازگشت دامنه تلاش براي بازگشت به عصر شكوهمند تمدن اسلامي، به بيش از 150 سال مي رسد، براي اين بازگشت نظريه هاي مختلفي ارائه شد. ابتدا تصور بر آن بود كه بايد در برابر تعدي هاي غرب مقاومت كرد. در ايران، آغاز سياست تحريم متعلق به آن دوره است. پس از آن، فكر اصلاح سيستم سياسي پيش آمد و چون الگويي وجود نداشت، مشروطه از راه رسيد. اين بار نظريه ها براساس يكرنگي با بيگانگان شكل گرفت و همه چيز رنگ آميزي شد. كم نبودند متديناني كه براي بازگشت، روي اين اصول تكيه مي كردند. افراط در تجدد گرايي ظاهري، نفي خود را در خود پديد آورد و ما را متوجه پديده «غرب زدگي» كرد و بازگشتي ديگر آغاز شد. در جستجوي الگويي دروني، سياست بازتعريف شد. اين بازگشت، به انقلاب اسلامي منجر گرديد. در انقلاب اسلامي، همزمان با شكل گيري نظريه هاي سياسي مستقل، بازگشت به اصول و آرمانهاي گذشته هم رخ نمود. حس بازگشت به عصر تمدن اسلامي، مي تواند رنگ غالب بر حركت جمعي امت اسلامي باشد؛ زيرا در اين دوره نه تنها ايران، بلكه جهان اسلام در صحنه سياست جهاني حضوري جدي تر يافت.
* دوران صفويه يكي از دوره هاي تاريخي مهم در تاريخ ايران، دوره صفوي است كه از جهاتي با دوره سلجوقي قابل مقايسه است. اين مقايسه بيشتر به جهت قوت بنيادهاي علمي و تمدني است كه در هر دو دوره ياد شده در ايران صورت گرفت. نشانه آن، باقي ماندن آثار تاريخي و علمي جاودانه از هر دو دوره است. البته، اين دو دوره تفاوتهايي با يكديگر دارد؛ اما جالب است بدانيم در هر دو دوره صرف نظر از اينكه چه كسي حكومت مي كرد، كار در دست دبيران و دانشمنداني بود كه با فرهنگ شرقي- ايراني در گستره وسيع آن، از ماوراءالنهر تا عراق، تربيت شده بودند. تفاوت اصلي اين دو دوره در اين است كه در عصر سلجوقي، دنياي اسلام تا حد زيادي يكپارچه و تفكيك شرق و غرب از آن ناممكن بود؛ پيشرفتهاي مصر در غرب تمدن اسلامي، به همان ميزان پيشرفت در ايران بود. با حمله مغول به شرق، اين بخش از جهان اسلام از بخشهاي ديگر جدا شد. به نظر مي رسد شرق در اثر حملات مداوم تركان و مغولان به مقدار زيادي سرمايه هاي علمي خود را از كف داد. كتابخانه ها ويران شد، مدارس نابود گرديد و ديگر اثري از برپايي مدارس و مساجد استوار ديده نمي شود. گسيختگي در شرق اسلامي از دو جهت بود: يكي در عرض، به طوري كه شرق اسلامي از غرب اسلامي به مركزيت شام و مصر از يكديگر جدا گرديد. ديگري در طول، به طوري كه فاصله اي ميان قرن پنجم ششم هجري تا قرن دهم روي داد و دره اي عميق ميان عصر درخشش تمدن اسلامي و دوره اخير پديد آمد. سه قرن، ايران، در خمودي و خاموشي بود و تحرك جدي تنها در دوره صفوي پديد آمد. اين گسيختگي طولي و عرضي، شرق اسلامي را بسيار عقب انداخت، زيرا نه تنها توليدات علمي و خلاقيت نداشت، بلكه از داشتهاي گذشته خود هم بي بهره مانده بود. فرقه هاي اسلامي در ايران اين دوره - اعم از شيعه و سني - در عرصه جامعه چندان فعال نبودند. نه فقه منظمي بود و نه فقيهاني كه نمادنظام دنياداري در بخش حكومت اسلامي باشند. مقايسه اين دوره از تاريخ ايران با دوره هاي پيشين، نشان مي دهد كه فقه اهميت خود را از دست داده بود؛ در حالي كه فقه به لحاظ اجتماعي، پايه و اساس نظم و انضباط اجتماعي بر مبناي دين است. در جامعه ايراني كه اكثريت آن سني بودند، به دليل رسوخ تصوف، فقه حضور نداشت و هيچ اثر فقهي قابل توجهي در اين دوره در ايران توليد نشد. اين در حالي است كه فقهاي سني قرون سوم تا پنجم، عمدتاً ايراني بودند. در همين دوره شام و مصر، فقهي منسجم و قوي دارد. گرچه همانجا هم تصوف، رخنه هاي شگفتي در آن جامعه پديد آورد و تحرك را از آنها سلب كرد. اين مسأله در شرق بيداد مي كرد. تشكيل دولت صفوي در سال 907 هجري، قدم بسيار مهمي در ايجاد تحرك و پويايي تمدن اسلامي در بخش ايراني و شرقي آن است. الگويي كه در اينجا انتخاب مي شود، برگرفته از ميراثي است ميان هرات و تبريز تا اصفهان و شيراز. مكتبهايي كه در بخشهاي علمي و هنري و فلسفي در اين دوره در ايران پديد مي آيد، متكي به ميراث گذشته در محدوده شهرهايي است كه ذكرشان شد. يك پرسش مهم اين است كه ميان برپايي دولت صفوي و برآمدن مجدد تمدن شرقي ايراني چه ارتباطي وجود دارد؟ اين پرسش را از زاويه ديگري هم مي توان مطرح كرد و آن اين كه دولت صفوي چه اقدامهايي انجام داد كه توانست متفاوت با گذشته، روند رشد زندگي اجتماعي و تمدني مردم را در اين خطه از سقوط به سمت صعود بكشاند؟ يك نكته را نبايد فراموش كرد و آن اين است كه همزمان در سه نقطه از جهان اسلام يك حركت تمدني رو به رشد ايجاد شد: استانبول، تبريز و اصفهان، و دهلي. آيا ميان اين سه جنبش فكري ارتباطي وجود داشت؟ مسلماً نمي تواند اين سه جنبش بدون ارتباط و پيوند با يكديگر باشد. مهم آن است كه جهان اسلام وارد مدار جديدي شده، حركت نويني را آغاز كرده و حس مشتركي در سراسر آن پديد آمده است. اما دشواريها فراوان و عوامل انحطاط همچنان پايدار هستند. وجود يك دولت با ثبات، ارتش قوي، امنيت اجتماعي، شرايط امكان بهره وري از ميراث علمي، تقويت نظام آموزشي و توجه ويژه به مفهوم «پيشرفت» همراه با آمادگي نظام فكري حاكم براي جذب انسانهاي خلاق و مبتكر و وجود اخلاق اجتماعي مناسب در ميان مردم، بخشي از عواملي است كه مي تواند «مجموعه» مورد نياز براي شكل گيري تمدن اسلامي را فراهم كند. اكنون پرسش اين است: آيا ما در دوره صفوي از وجود «مجموعه» عوامل براي ترقي و تعالي برخوردار بوديم؟ به نظر مي رسد پاسخ مثبت است. ما در يك مقطع تاريخي مهم توانستيم در بخشهاي مختلف، به اندازه لازم، شرايط را به گونه اي فراهم كنيم كه تمدن اسلامي قدمي به جلو بردارد. به همين دليل بود كه در بخشهاي مختلف، توليدات ويژه اين دوره را داشتيم و از نشانهاي پيشرفت در زير و روي جامعه ايراني برخوردار بوديم. اگر نگاهي به ميراث برجاي مانده از دوره صفوي بيندازيم، مي توانيم اهميت اين مطلب را به درستي دريابيم. پيشرفتهاي همزمان در علوم انساني مانند فلسفه، عرفان، ادبيات، فقه و نيز علومي مانند رياضيات و نجوم و پزشكي و داروشناسي، نشان از آن دارد كه يك مجموعه در حال شكل گيري است. به عبارت ديگر، اين دور از تمامي آنچه براي ايجاد يك تمدن لازم است، برخوردار است گرچه شرايط كافي براي رشد مورد نياز آنها وجود ندارد. براي مثال، ارتش صفوي در مقاطعي بسيار نيرومند است اما سياست هاي غلط سبب مي شود نه تنها اين ارتش به لحاظ تجهيزات رشدي نداشته باشد، بلكه انضباطي هم كه براي وجود يك ارتش قوي و مقاوم برابر دشمنان لازم است، فراهم نيايد. «كمپفر» در باره بي نظمي ارتش ايران در دوره شاه سليمان، به تفصيل سخن مي گويد و از جمله مي نويسد: رنگ تكه هاي مختلف لباس در نزد هر يك از واحدها به كلي با يكديگر متفاوت است. هر كس هر طور دلش بخواهد، لباس مي پوشد. يكي بازوبند دارد و ديگري غرق در زره، در خيابانها حركت مي كند. سومي عمامه خود را با پر آراسته يا به صورتي ديگر خود را انگشت نما كرده است. در لشكركشي و اردو زدن هيچ نظم و ترتيبي رعايت نمي شود. هر كس به دلخواه خود خيمه مي زند. چنان شلوغي از طناب ها و ريسمانها ايجاد گرديده و واحدهاي مختلف چنان بلبشويي شده اند كه خيال مي كنم اگر چند تن معدود از دشمنان شباهنگام شبيخوني بزنند، به راحتي مي توانند تمام اهل اردو را كه در اين خيمه هاي درهم و برهم و بي ترتيب در حال چرت زدن هستند، قلع و قمع كنند (سفرنامه كمپفر: 93). ولي همو در مقايسه با نيروهاي هندي، كه آنان را دشمن ايرانيان قلمداد مي كند، مي نويسد: ايرانيان در تمام امور جنگي از هنديان كارآزموده تر هستند (همان: 95). يكي از مهم ترين ابعاد تمدن عصر صفوي، رواج علم، كتاب و مدرسه است. بدون ترديد، شمار فراوان مدارس شهرهايي كه به ترتيب پايتخت صفويان بود، يعني تبريز، قزوين و اصفهان، نشانگر آن است كه در اين دوره، اهميت زيادي به «علم» و «علم آموزي» داده مي شده است. تعداد مدارس و شمار كتابهايي كه در اين دوره تأليف يا كتابت شده است، دو نشان جالب از توجه ويژه به علم و دانش است. صدها مدرسه در اصفهان داير بودند. اين مدارس همه با موقوفه ها اداره مي شد. كمپفر در اين باره نوشته است: شهرهاي ايران پر است از مدرسه و موقوفه. تنها در اصفهان كه پايتخت و شهري با شكوه و بزرگ است، در حدود يك صد موقوفه قابل ملاحظه وجود دارد... از نظر شكوه و جلال و طرز ساختمان، مدارس ايراني سخت بر مدارس عالي ما برتري دارند. (كمپفر، ص 140). وي در جاي ديگري مي نويسد: نصب مدرس و استاد از طرف شاه با توافق صدر اعظم عملي مي گردد و اين در صورتي است كه مدرسه از موقوفات شخص شاه باشد. البته، در ساير موارد صدراعظم با توافق شخص واقف مدرس را تعيين مي كند، البته هرگاه شخص واقف هنوز در قيد حيات باشد. حقوق مدرس كاملا مكفي است و سالانه پرداخته مي شود. در مدارسي كه از طرف شاه وقف شده است، حقوق مدرس به يك صد تومان (1700 تالر) بالغ مي شود. در ساير مدارس اين حقوق كمتر و اغلب در حدود پنجاه تومان است. ولي بايد دانست كه اين حقوق درست در روز مقرر و بدون كم و كاست تأديه مي شود. كاش در آلمان نيز به استادان، اين فروزندگان چراغ دانش، چنين موهبتي ارزاني مي شد (همان، ص 141). يكي از مسائلي كه در يك تمدن نسبتاً برجسته رخ مي نمايد، تبديل مركزيت آن به نوعي مركزيت بين المللي و جهاني است. چنين اتفاقي درباره اصفهان رخ داد. درست است كه توجه و ورود به اين شهر از سوي افرادي از ساير ملل، بويژه اروپاييان مي توانست جنبه هاي سودجويانه يا تبليغات ديني داشته باشد، اما همين آمد و رفت نشاني از توجه به امكانات نهفته در اين شهر است. در يك دوره صد ساله، از پايتختي اصفهان تا زمان شاه سلطان حسين، شهر اصفهان يكي از شهرهاي مطرح در دنياي آن روز بود. اين شهر در مقايسه با بيشتر، بلكه تمامي شهرهاي اروپايي، از موقعيتي برجسته برخوردار بود. توجه به گزارش وضعيت اين شهر به لحاظ اداري و سازمان سياسي و اجتماعي از سوي غربيان، كه حركت خود را به سمت تمدن غربي آغاز كرده بودند، نشان از آن داشت كه اصفهان همچنان شهري است كه مي تواند به عنوان يك الگو مورد استفاده قرار گيرد. ده ها سفرنامه نوشته شده از سوي اروپاييان، شرحي است از سازمان اداري، قضايي، ديني، آموزشي و حتي نظام درباري كه مي توانست الگويي براي آن سوي مرزها باشد. 1- كتاب ماه تاريخ و جغرافيا، صص 107-108 *رسول جعفريان |