|
بعد از ازدواج حضرت محمد(ص) و خديجه، بعضي زن هاي قبيله قريش ديگر با خديجه حرف نمي زدند و مي گفتند تو با يك مرد فقير و يتيم

ازدواج كرده اي. خديجه هم از شنيدن اين حرف ها غصه مي خورد. او حسابي تنها شده بود تا اينكه متوجه شد دارد بچه دار مي شود. از آن روز ديگر خديجه تنها نبود و هر وقت دلش مي گرفت با نوزادش حرف مي زد. يك بار كه داشت با او حرف مي زد متوجه شد كه نوزاد هم دارد با او حرف مي زند او صدايش را شنيد، اما اين راز را به كسي نگفت. يك روز حضرت محمد(ص) به خانه آمد و ديد خديجه دارد با كسي حرف مي زند، تعجب كرد و پرسيد «با چه كسي حرف مي زني؟!» خديجه با خنده گفت: «با نوزادي كه توي شكمم است. او با من حرف مي زند.» حضرت محمد(ص) خيلي خوشحال شد؛ چون مي ديد خديجه ديگر تنها و ناراحت نيست. روزها همين طور مي گذشت تا اينكه بالاخره زمان تولد نوزاد رسيد. خديجه تنها بود و مي ترسيد. هيچ كدام از زن هاي قريش كنار او نبود. او به خدا پناه برد و چشم هايش را بست، اما وقتي چشم باز كرد ديد چهار زن كنار او نشسته اند. با تعجب پرسيد: «شما كه هستيد؟!» يكي از زن ها گفت: «ما را خدا فرستاده تا كنار تو باشيم و كمكت كنيم. من خواهر موسي(ع) هستم و زن هاي ديگر مريم، مادر عيسي مسيح(ع) و آسيه، همسر فرعون و ساره، همسر ابراهيم پيامبر خدا هستند.» خديجه خوشحال شد، او ديگر تنها نبود. مدتي بعد نوزادش به دنيا آمد. خديجه دخترش را بغل كرد و بوسيد، در حالي كه فرشته ها در گوش او مي گفتند: «اسمش را فاطمه بگذار.» به اين ترتيب حضرت فاطمه (س) به دنيا آمد. |