تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
رسانه ها
اجتماعی
اقتصادی
فرهنگی
ورزشی
هنری
حوادث
سوسه
كفشدوزك
شهرستانها
ستونها
اخبار ویژه
نداي آشنا
صفحه آخر
یادداشت روز
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2007-07-05
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

پنج شنبه 14تیر ماه 1386


تبريك ؛ تولد فاطمه

 

بعد از ازدواج حضرت محمد(ص) و خديجه، بعضي زن هاي قبيله قريش ديگر با خديجه حرف نمي زدند و مي گفتند تو با يك مرد فقير و يتيم



ازدواج كرده اي. خديجه هم از شنيدن اين حرف ها غصه مي خورد. او حسابي تنها شده بود تا اينكه متوجه شد دارد بچه دار مي شود. از آن روز ديگر خديجه تنها نبود و هر وقت دلش مي گرفت با نوزادش حرف مي زد. يك بار كه داشت با او حرف مي زد متوجه شد كه نوزاد هم دارد با او حرف مي زند او صدايش را شنيد، اما اين راز را به كسي نگفت. يك روز حضرت محمد(ص) به خانه آمد و ديد خديجه دارد با كسي حرف مي زند، تعجب كرد و پرسيد «با چه كسي حرف مي زني؟!»
خديجه با خنده گفت: «با نوزادي كه توي شكمم است. او با من حرف مي زند.»
حضرت محمد(ص) خيلي خوشحال شد؛ چون مي ديد خديجه ديگر تنها و ناراحت نيست. روزها همين طور مي گذشت تا اينكه بالاخره زمان تولد نوزاد رسيد. خديجه تنها بود و مي ترسيد. هيچ كدام از زن هاي قريش كنار او نبود. او به خدا پناه برد و چشم هايش را بست، اما وقتي چشم باز كرد ديد چهار زن كنار او نشسته اند. با تعجب پرسيد: «شما كه هستيد؟!»
يكي از زن ها گفت: «ما را خدا فرستاده تا كنار تو باشيم و كمكت كنيم. من خواهر موسي(ع) هستم و زن هاي ديگر مريم، مادر عيسي مسيح(ع) و آسيه، همسر فرعون و ساره، همسر ابراهيم پيامبر خدا هستند.»
خديجه خوشحال شد، او ديگر تنها نبود. مدتي بعد نوزادش به دنيا آمد. خديجه دخترش را بغل كرد و بوسيد، در حالي كه فرشته ها در گوش او مي گفتند: «اسمش را فاطمه بگذار.» به اين ترتيب حضرت فاطمه (س) به دنيا آمد.

  


آي قصه قصه قصه ؛ چقدر مامان

 

* افسانه سرايي

پروانه كوچولو مامانش را گم كرده بود. اصلاً وقتي كه توي پيله رفته بود ديگر مامانش را نديده بود. اما همين كه بهار شد و از پيله بيرون آمد ياد مامانش افتاد و دور و برش را نگاه كرد و زد زير گريه: «مامان جونم كجايي؟»




اما از مامان پروانه كوچولو، خبري نبود كه نبود.
پروانه كوچولو براي اولين بار بالهاي قشنگش را باز كرد و شروع كرد به پرواز كردن. او از روي رودخانه رد شد و از كنار كوه ها رفت و رفت، اما مامانش را نديد. يك دفعه چشمش به يك گله گوسفند افتاد. پايين آمد و روي سر يكي از گوسفندها نشست و گفت: سلام گوسفند كوچولو تو مامان من را نديدي؟
گوسفند سرش را بلند كرد تا پروانه را ببيند اما باز هم او را نديد؛ چون پروانه روي سرش نشسته بود. براي همين، همين طور كه به بالا نگاه مي كرد، گفت: «نه من هيچ ماماني نديدم. من حتي خيلي وقت است مامان خودم را هم نديده ام. از وقتي خيلي كوچولو بودم آقاي چوپان من را از مادرم جدا كرد و از آن به بعد مادرم گم شد و ديگر نديدمش.»
گوسفند كوچولو سرش را پايين انداخت و با ناراحتي گفت: «بعضي گوسفندها مي گويند او را به آقاي قصاب فروخته اند.»
پروانه كوچولو حسابي دلش براي گوسفند كوچولو سوخت و پرواز كرد و رفت تا اشكهاي او را نبيند. او باز هم رفت تا به درختي رسيد و روي يكي از شاخه هايش نشست. كنار درخت يك دوچرخه خيلي قشنگ لم داده بود و داشت استراحت مي كرد. پروانه از او پرسيد: «تو كه سرعتت خيلي زياد است و به همه جا مي روي مامان من را نديدي؟»
دوچرخه گفت: «مامانت؟! نه نديدم.»
پروانه كوچولو ناراحت شد. دوچرخه گفت: «اينكه ناراحتي ندارد من هم فقط يك بار مامانم را ديدم آن هم وقتي بود كه توي كارخانه دوچرخه سازي به دنيا آمدم. مامانم يك دستگاه خيلي بزرگ و قشنگ بود.» پروانه كوچولو با ناراحتي گفت: «ولي من مي خواهم باز هم مامانم را ببينم» و پر زد و رفت.
او رفت و رفت و رفت تا به خانم مرغه رسيد و گفت: «سلام خانم مرغه، نمي داني مامان ها كجا زندگي مي كنند؟»
خانم مرغه قدقدي كرد و گفت: «من خودم مامانم.»
پروانه با خنده گفت: «مامان مني؟! چقدر چاق و بزرگ شدي؟!»
خانم مرغه خنديد و گفت: «نه عزيزم! مامان جوجه هايم نه مامان تو.»
پروانه كوچولو زد زير گريه و گفت: «پس من مامانم را كجا پيدا كنم؟»
خانم مرغه جوجه هايش را صدا كرد و گفت: «بياين جوجه هاي قشنگم» و به پروانه نگاه كرد و گفت: «پشت اون كوه يه دشت پر از پروانه است شايد مامانت اونجا باشه.»
پروانه كوچولو با خوشحالي از خانم مرغه تشكر كرد و پر زد و رفت.
او رفت و رفت تا به كوه رسيد. كوه پر از برف بود. هنوز برفهاي زمستانش آب نشده بود. پروانه كوچولو از كوه پرسيد: «آقا كوهه مامان من رو نديدي؟»
كوه خميازه اي كشيد و گفت: «مامانت؟! چه شكلي بود؟»
پروانه گفت: «مثل خودم. دو تا بال داشت و پرواز كرد. ولي يك كم بزرگتر بود.»
كوه گفت: «من مامان پروانه هاي زيادي رو ديدم همشون هم دو تا بال داشتن و پرواز مي كردن شايد يكي شون مامان تو بوده.»
پروانه با خوشحالي گفت: «كجا رفتن؟»
كوه دوباره خميازه اي كشيد و همين طور كه چشمهايش را مي بست، جواب داد: «همين پشت. همشون رفتن به دشت لاله.»
پروانه كوچولو پر زد و پر زد تا به آن ور كوه رسيد. به دشت لاله.
دشت لاله پر از گلهاي قشنگ لاله بود و پر از پروانه هاي جور واجور. پروانه كوچولو با خنده گفت: «واي چقدر مامان! همه مامان پروانه ها اينجان» و بعد نگاه كرد تا مامانش را ببيند. يك دفعه يك نفر از پشت سر صدايش كرد: «پروانه كوچولوي من.»
پروانه پشت سرش را نگاه كرد. مامانش بود. مامان پروانه. پروانه كوچولو را بغل كرد و گفت چقدر بزرگ و قشنگ شدي. اينجا چه كار مي كني. قرار بود هفته ديگه از پيله بياي بيرون. من تازه مي خواستم بيام دنبالت.
پروانه كوچولو مامانش را بغل كرد و گفت: آخه خيلي دلم برات تنگ شده بود.

  


خبر خبر خبردار ؛ وقت استراحت

 

شايد تا به حال ديده باشيد كه در بين مسابقه هاي ورزشي و اين جور برنامه ها به شركت كننده ها وقت استراحت مي دهند تا خستگي در كنند و مسابقه را دوباره شروع كنند، مثل وقت استراحت دو نيمه مسابقه فوتبال. اما مطمئنم هيچ وقت نديده ايد و نشنيده ايد كه به يك دزد وقت استراحت بدهند. اما يك دزد فيليپيني اين درخواست را از پليس كرد.
يك دزد فيليپيني بعد از اينكه دو عدد گوشي همراه را دزديد و فرار كرد، وقتي ديد خسته شده و ديگر نمي تواند بدود از پليس تقاضاي استراحت كرد. اين دزد حدود 500 متر دويده بود، اما بعد چون نفس كم آورد و خسته شد تقاضاي استراحت كرد. شما اگر پليس بوديد چه جوابي به تقاضاي او مي داديد؟

  


كارهاي خوب من ؛ شير دستشويي

 

* زهرا مهربان
امروز صبح كه از خواب بيدار شدم، يك كار خوب انجام دادم. از خواب كه بيدار شدم دست و صورتم را شستم. البته منظورم از كار خوب اين



نبود. وقتي كه رفتم دست و صورتم را بشويم يك دفعه متوجه چيز عجيبي شدم، شير دستشويي پشت سر هم داشت چكه مي كرد: چيك چيك چيك. دستم را دراز كردم تا شير را سفت ببندم تا ديگر چكه نكند، اما فايده اي نداشت انگار شير دستشويي سوراخ شده بود. همان طور قطره قطره آب مي ريخت. رفتم سر جعبه ابزار بابا و انبر دستي را برداشتم، اما با آن هم نتوانستم شير آب را درست كنم. يك دفعه بابا سر رسيد و از پشت در گفت: «معلوم هست اون تو داري چه كار مي كني؟»
در را باز كردم و همه چيز را براي بابا تعريف كردم. اخمهاي بابا توي هم رفت و گفت: چه كار بدي كردي.
مامان هم كه توي آشپزخانه بود سرش را بيرون آورد و گفت: «كار بدي كردي!»
بابا انبردست را از من گرفت و شير را درست كرد.
قبول دارم كه برداشتن انبردست بابا كار بدي بود، ولي من يك كار خوب هم كردم. من بودم كه متوجه چكه كردن شير دستشويي شدم. شايد اگر نمي فهميدم همه خانه مان پر از آب مي شد. يا شايد هم بدتر، همه مان غرق مي شديم. حتماً بابا و مامان متوجه كار خوب من نشدند. بايد بروم و به آنها بگويم كه اين من بودم كه آنها را نجات دادم.

  


نويسندگان كفشدوزك ؛ آ+ ب= آب

 

* محمد مهدي يزداني
آقاي «آ» خيلي تشنه اش بود و به دنبال آب مي گشت. يك دفعه از دور گودال آبي ديد. بدو بدو كرد تا آب بخورد، اما از آب خبري نبود فقط سراب بود.
آقاي «آ» با ناراحتي رو به آسمان كرد و گفت: «خداي مهربان كمكم كن.» در همين موقع صدايي شنيد. آن صداي خانم «ب» بود كه مي گفت: «تشنمه. تشنمه.» آقاي «آ» پيش خانم «ب» رفت و گفت: «شما تشنه هستيد؟»
خانم «ب» جواب داد: «بله.»
آنها كنار هم نشستند و منتظر ماندند تا كسي بيايد و به آنها كمك كند. در همين وقت آب از زير پاهاي آنها بيرون آمد و آنها با ديدن آب با خوشحالي به همديگر نگاه كردند. آنها خودشان در كنار هم آب بودند، اما اين را نمي دانستند. آقاي «آ» و خانم «ب» خنديدند و تا مي توانستند آب خوردند.

  


روز مادر

 





بعضي ها مامان هايشان را خيلي خيلي دوست دارند





براي همين همه سال پول هاي تو جيبي شان را جمع مي كنند تا روز مادر براي مادرشان هديه بگيرند





يا اينكه آن قدر پيش پدرشان گريه مي كنند و غر مي زنند تا به آنها پول بدهد تا هديه روز مادر بگيرند





آن وقت وقتي روز مادر مي رسد براي مادرشان يك هديه كوچولو مي خرند. يك شاخه گل يا يك جفت جوراب قشنگ. چه هديه خوبي

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 Info@qudsdaily.com