|
اشاره: بسياري از انديشمندان، معتقدند علوم انساني در بسترهاي مختلف توسعه، نقش وجايگاه مهم واساسي دارد، حال آنكه اين

ديدگاه در ساختار تصميم سازي كشور جايگاهي ندارد.علت يابي در اين خصوص وتلاش براي كشف نتايج آن، راه را براي دستيابي به توسعه اي فراگير خواهد گشود. دكتر حسينعلي قبادي، رئيس پژوهشكده علوم انساني و اجتماعي جهاد دانشگاهي، در گفتگو با كرسي نيوز، به بررسي وضعيت علوم انساني درساختار تصميم گيري كشور پرداخته است كه در ذيل مي آيد. *** * بسياري از انديشمندان و استادان و محققان علوم انساني برآنند كه نگاه جانبي و حاشيه اي به علوم انساني در اختصاص منابع پژوهشي و تحقيقاتي و داشتن تفكري رشد نيافته و ناشي از ناآشنايي به اهميت و جايگاه والاي علوم انساني، در رشد و تعالي جامعه نقش مهمي دارد . آقاي دكتر !به نظر شما در نسبت به توجهي كه به ديگر علوم مي شود و نيز بودجه و منابعي كه به آنها تخصيص داده مي شود، توجه به علوم انساني چگونه است؟ ** در ابتدا بايد دقت كنيم كه اين موضوع در چه جامعه اي، چه جايگاهي، و چه موقعيتي مطرح مي شود و در كدامين جايگاه مي تواند مصداق داشته باشد؟ يك جامعه توسعه يافته، متوازن و دانش محور، زمينه هاي به وجود آمدن اين رويكرد را منتفي مي كند.

ما متعلق به ديني هستيم كه مهمترين منبع و آبشخور فرهنگ سازي ماست و در آن طلب دانش، جستجوي آگاهي، و كندوكاو پيرامون معرفت و شناخت، فرض و واجب تلقي شده است. لذا معتقدم همه مسؤولان، سياستگذاران و تصميم سازان عرصه علم و فرهنگ در كشور ما بايد به اين سؤال پاسخ دهند كه مگر علم و رويكردهاي دانش مدار چيست؟ بي شك، بسترساز و مادر همه آنها علوم انساني است. اگر اندكي به بنيانها توجه كنيم، مي بينيم اصلاً علم پديده اي نيست كه تفكيك پذير باشد ، بلكه علم از يك هويت يكپارچه برخوردار است. لذا مطمئن باشيد هر جا به علوم انساني كمتر توجه شود،در فناوري هم پيشرفتي نخواهد بود؛ زيرا به علم بايد به عنوان يك مجموعه و يك كل نگريسته شود، نه جزء به جزء. علم يك منظومه است و براي خودش سپهر مخصوص و ويژه اي دارد. زيستن در اين سپهر ملزومات خاصي دارد كه اجزاي دانش در آن قابل تفكيك نيستند و از يك ارگانيزم واحد تبعيت مي كنند؛ يعني يك جان و روح يگانه دارند كه در آن همه تخصصها و همه رشته هاي علم بايد در كنار هم حيات داشته باشند. جامعه اي كه به علوم انساني بي توجه باشد، قطعاً راه توسعه را طي نخواهد كرد و جامعه اي كه تظاهر كند به علوم انساني توجه دارد، حتي بيشتر به فرايند توليد معرفت ضربه خواهد زد. در تمدن اسلامي، زماني به شكوفايي رسيديم كه علوم انساني رهيافتهاي حركت دانش را تعيين مي كرد. در تاريخ اروپا هم ابتدا علوم انساني بود كه به شكوفايي رسيد و علوم تجربي از درون شكوفايي علوم انساني راه رشد خود را پيدا كرد. هرگاه بين فلسفه و علم آشتي و رابطه بيشتري برقراربوده، علم رشد افزونتري يافته است؛ چه علم انساني كه فلسفه بنياد آن را تشكيل مي دهد و چه علم غير انساني و فني. مروري بر روند و سير تاريخ، بر اين مدعا صحه مي گذارد كه علوم انساني موجب پيشرفت غرب شد. اگر در ايران مي بينيم كه در رويكرد دانش مدار، انقطاع حاصل شده و ما دچار انقطاع در توليد علم شده ايم، به همين موضوع برمي گردد. اگر تاريخ ايران را ملاحظه كنيم، مي بينيم پيش از اينكه دچار انقطاع در فرايند توليد دانش به معناي تجربي آن شده باشيم، دچار گسست در توليد معرفت و معرفت سازي شده ايم كه اين معرفت و معرفت سازي كا رويژه خاص علوم انساني است؛ يعني ما ابتدا در علوم انساني دچار افت شديم و بعد در علوم ديگر. همانطور كه گفتيد، برخي ناآگاهانه برآنند كه علوم انساني ارزش و اهميتي در آن حد ندارد كه به آن اعتباراتي درخور توجه تخصيص دهيم و حتي تخصيص اعتبار به حوزه علوم انساني را هدر دادن سرمايه هاي اقتصادي مي دانند. اما لازم است با اين نحوه تفكر مقابله و جدل شود تا با استدلالهاي ظاهرگرايانه و ناآگاهانه و حتي به زعم خودشان تفاخرآميز براي خودشان و تحقيرآميز براي علوم انساني، نگويند كه تخصيص اعتبار به علوم انساني اتلاف منابع است. ممكن است استدلال كنند كه علوم انساني در كشور ما نمي تواند راهكار ارائه دهد و راهگشا باشد، لذا هر نوع تخصيص اعتبار به آن اتلاف منابع است. ما بايد از آنها بپرسيم كه اصلاً چه تصوري از علوم انساني دارند؟ اگر آنها علوم انساني را آن گونه كه بايد و شايد دريابند، به آن شكل برخورد نمي كنند و اگر بدانند كه در اروپا چه اتفاقي افتاد و اروپاييان چگونه در فرايند توليد علم چنان شتابي گرفتند و چنان مسير پرشكوهي بر سينه مدرنيته سپري كردند، و اگر بدانند همين الان علوم انساني در دنيا چه جايگاه و كاربردي دارد، اين گونه قضاوت نخواهند كرد. البته، باز هم ممكن است بگويند در آن جا علوم انساني خيلي كاركردها و كاربردها داشته و دارد، اما شما اصحاب علوم انساني در ايران، نه چنان كاركردهايي از خود نشان مي دهيد و نه به آن شكل در عرصه علمي، توليد، فعاليت و كارايي داريد. در اينجا بايد برگرديم و به شكلي اساسي تر به مسأله بپردازيم. ما اكنون در حوزه علوم انساني در بسياري زمينه ها كالاهايي نفيس داريم كه دنيا در طلب آن است، اما خود بر اثر غفلتي مضاعف متوجه اين توانمنديها نيستيم. به عنوان نمونه، آثار مولوي از سال 2000كه به طور كامل ترجمه شد، بخصوص ترجمه مثنوي به زبان انگليسي، تا الان در آمريكا با تيراژ بسيار بالايي بارها تجديد چاپ شده است. اكنون مگر مي توان حافظ را از حافظه تاريخي دنيا حذف كرد؟ اما ما، خود به اين ميدان نبرد بي توجه هستيم. اكنون زماني است كه بايد به خود بياييم و ميدان را به علوم انساني بدهيم و به آن اعتماد كنيم، منابع كافي تخصيص دهيم و البته مديريتي درست اعمال كنيم. ضعف ما در حوزه مديريت پژوهش فقط به علوم انساني مربوط نيست. در بيشتر حوزه ها چنين ضعفي هست و ما اين نقصان را پنهان مي كنيم. علت هم اين است كه دانش «مديريت دانش» را نداريم . مديريت دانش، خود يك تخصص است كه در حوزه علوم انساني تعريف مي شود و ما بايد بدان سمت و سو حركت كنيم كه به اين دانش اشراف يابيم و آن را محملي بر رشد و توسعه علم در كشور خود سازيم. هميشه به ياد داشته باشيم كه مديريت توليد دانش فني و پزشكي هم در حوزه علوم انساني تعريف مي شود. * شايد در اينجا به دوري برسيم كه برون رفت از آن مشكل به نظر آيد. مي گوييم تا در علوم انساني رشد و توسعه و بالندگي و بلوغ نداشته باشيم، در ديگر عرصه هاي علمي هم انتظاري بر توسعه خود اتكا و پايدار نبايد داشت. اما مشكل اين است كه كساني بر كرسيهاي تصميم گيري براي علوم انساني تكيه زده اند كه نه از علوم انساني اند و نه آنچنان رشد يافته و برساخته شده اند كه براي تحرك بخشي به علوم انساني تصميم گيري كنند. در اين شرايط، چه بايد كرد؟ **ما اكنون در يك وضعيت نابرابر به سر مي بريم؛ متأسفانه در طول 70 80سالي كه مؤسسات تحقيقاتي و برنامه تخصيص منابع تحقيقاتي به اين مؤسسات را داريم، در نظام برنامه ريزي كشور، هميشه اين ميدان براي علوم انساني نابرابر تعريف شده و اين آفت مضاعف اتفاقاً به بهانه مدرنيته در ايران قوت يافته است. مدرنيته ناقص يكي از عوارض اين بي توجهي به علوم انساني بوده و شاخص آن هم تخصيص منابع بسيار اندك به علوم انساني است. اين مفاخره براي علوم تجربي و استخفاف براي علوم انساني، در مراجع سياستگذاري و مراجع تخصيص منابع و اعتبارات كلاً حاكم بوده است. اوايل انقلاب كه از طريق ستاد انقلاب فرهنگي به عرصه مديريت و ساماندهي دانشگاه ها وارد شده بوديم، علوم انساني متأسفانه در ذهن اغلب برنامه ريزان و تصميم سازان و حتي مسؤولان و مديران فرهنگي كشور، شخصيت و حتي حقوقي برابر نداشت. در جلسات به گونه اي بود كه اگر 4نفر علوم انساني هم مي نشستند، انتظار داشتند كل آنها يك رأي هم نداشته باشند. اين را واقعاً مي گويم و خودم شخصاً ديده ام. در همه عرصه ها و مراجع و نهاد ها به اين شكل بوده است. مي خواهم بگويم ريشه مشكل ما از جاي ديگري است. متأسفانه در ذهن متخصصان فني و غير علوم انساني ما، اعم از فيزيك، پزشكي، فني، علوم پايه، كشاورزي و. ..اين حداقلها جا نيفتاده است و حال آنكه تصميم گيران عمده براي علوم انساني همينها هستند. * نقدهايي را كه به علوم انساني وارد مي شود، چگونه ارزيابي مي كنيد؟ ** آن زمان كه تمدن اسلامي به اوج پيشرفت و به قله هاي دانايي و علم رسيده بود، بازار نقد و انتقاد و كندوكاو به مراتب رواج بيشتري داشت. گويي اين مسائل (نقد و در اوج بودن) لازم و ملزوم يكديگرند و اصلاً نه رابطه سلبي، كه رابطه ايجابي دارند. در جامعه اي كه علم نهادينه شده باشد، نقد به شكوفايي آن كمك مي كند، نه انهدام آن؛ لذا هرچه تحمل و مدارا و به تعبير دقيقتر ظرفيت سازي كنيم -نه اينكه به تخريب ميدان بدهيم بلكه ظرفيت سازي معقول كنيم -آن وقت علم نيز به معناي واقعي آن شكوفا مي شود. هرچه در زمينه علوم انساني بيشتر تحمل كنيم -چون علوم انساني آسيبهاي مخصوص خودش را دارد- به همان نسبت در زمينه هاي ديگر علمي بيشتر پيشرفت خواهيم كرد. * عامل اصلي تلقي هاي نادرست از علوم انساني نيست؟ ** كاركرد يك پديده به تعريف آن پديده مربوط مي شود. سؤالي كه براي رسيدن به ديدگاهي مناسب بايد به آن پاسخ گفت، اين است: علوم انساني بايد چكار كنند؟ من اعتقاد دارم علوم انساني را بايد به مرحله كاربرد برسانيم. علوم انساني در واقع بايد بتواند به حل معضلات جامعه، جوانان و اقشار مختلف كمك كند. ما بايد بتوانيم با بهره گيري از دانش انساني مان فاصله اقتصادي طبقات را كم كنيم. ولي بايد به اين نكته توجه داشته باشيد كه در كشور ما هنوز به علوم انساني ميدان عمل كافي داده نشده تا كارايي خودش را اثبات كند. لذا اول بايد ميدان داد و ضمناً قدرت تحمل داشت و آنگاه است كه هر انتظاري بجا و منطقي خواهد بود. علوم انساني قدرت پيش بيني دارد؛ اما آيا ما واقعاً توان و تحمل پيش بيني هاي علوم انساني را داريم و اجازه مي دهيم علوم انساني پيش بيني هايش را عرضه و منتشر كند؟ كار علوم انساني، دانش و معرفت به معناي حقيقي آن است. اصلاً چرا مي گويند اقتصاد دانش محور يا توسعه دانش محور؟ چون كار دانش علوم انساني به معناي حقيقي، معرفت سازي و توليد معرفت است و چنانكه مي دانيم معرفت به يك امر، قدرت پيش بيني در آن زمينه را ايجاد مي كند. اگر معرفت به يك چيز، قدرت پيش بيني نياورد، چه فايده اي دارد؟ به عنوان مثال، من الان مي خواهم به جايي يا منطقه اي بروم. اگر يك شناخت قبلي داشته باشم و متوجه شوم كه آنجا ممكن است بهمن سقوط كند، مطمئناً ديگر به آنجا نخواهم رفت و طبعاً جانم به خطر نخواهد افتاد. كار ويژه علوم انساني نيز همين است. علوم انساني در هر پديده اجتماعي وقايع را قبل از وقوعشان پيش بيني مي كند؛ اعم از آنكه آن پديده و واقعه خوشايند باشد يا ناخوشايند. * امروزه در اروپا و كشورهاي صنعتي، علوم انساني مثل بقيه علوم و فنون به وضوح به پول سازي رسيده و اصلاً با اين رويكرد كم و بيش پيوند خورده است، در ايران چه مي توان كرد؟ ** ما هنوز در حال گذار هستيم. درواقع، بايد دهه ها بگذرد تا براي ما خيلي از پديده هاي علمي عادي شود و ما با آنها و اقتضائاتشان مأنوس شويم. اين خودش يك فرهنگ است. امروز ما چيزهايي را پذيرفته ايم كه بيست سال پيش نمي پذيرفتيم. به عبارتي، همه چيز بايد بتدريج جاي خودش را باز كند. گرچه ما از يك جامعه بسيار قوي بنياد، داراي فرهنگ غني و مؤمن و اصيل برخورداريم، اما در برخي زمينه ها ممكن است نگراني ما درحقيقت بيش از حد معمول و معقول باشد. وگرنه ظرفيت فرهنگي و بستر براي كاركرد رشته ها و بنيادهاي فرهنگي در كشور ما بسيار زياد است، قدرت هضم و تعامل هم وجود دارد و حتي اگر خوب كار كنيم حرفهاي زيادي هم براي گفتن به جهانيان داريم. اگر به روشهاي استخراج و پردازش منابع فرهنگي مسلح شويم، جامعه شناسي و روانشناسي و ديگر رشته هاي علوم انساني مي توانند به ما در انجام آن كمك كنند و مطمئناً نه تنها علوم انساني بلكه تمامي عرصه دانش و فن ما گسترش و تعميق پيدا خواهد كرد. روانشناسي و جامعه شناسي رشته هايي كارآمد و كاربردي هستند. اگر مي خواهيم براي ملت طرح خانه سازي ارائه دهيم، بايد بدانيم فرهنگ استفاده از خانه در ميان اين ملت چيست و بايد استلزامهاي اقتصادي آن را بدانيم. اگر معيشت او بايد طور خاصي تأمين شود، طبعاً خانه و منزلش هم بايد به طور خاصي تنظيم شود. به عبارتي، نمي توانيم بدون مطالعات بنيادين فرهنگي، اجتماعي و انساني شهر بسازيم؛ كما آنكه يكي از دلايل مهم انقطاع فرهنگي دوران اخير در كشور ما اين است كه نظام شهرسازي حساب شده مبتني بر مطالعات انساني اجتماعي نداشته ايم و لذا خود به خود بافت شهرهاي ما گسست نسلي را دامن مي زند. جوانان جايي براي تعامل با پدرانشان و با نسلهاي گذشته شان ندارند؛ چون مكانها و فضاهايي كه امروزه در جامعه ساخته مي شوند، براي پيران و جوانان و يا ديگر مقاطع نسلي به تفكيك انجام مي شود و مثل قديم نيست كه بافتها و فضاها به گونه اي متناسب با بنيادها و ارزشهاي فرهنگي بود و همه مقاطع و پير و جوان به راحتي با همديگر تعامل و ارتباط داشتند. نهادهايي كه امروزه ساخته شده اند، يا براي جوانان است يا براي پيران؛ حال آنكه در گذشته اينطور نبود. در گذشته در معماري شهرها محل تلاقي جوانها و مسن ترها به قدري زياد بود كه خود به خود تبادل نسلي و تداوم فرهنگي صورت مي گرفت. به طور خلاصه مي خواهم عرض كنم، علوم انساني بسيار كارآمد و بسيار كاركرد گراست، اما ما در جامعه اي در حال گذار هستيم كه نمي توانيم خيلي متوجه اين كاركردها و بهره هاي بي پايان آن بشويم، و الا از نظري ترين رشته هاي علوم انساني مثل ادبيات گرفته تا جامعه شناسي و . ..همگي كاربردهاي وسيع و وثيق دارند. *جايگاه افراد و اساتيد و انديشمندان علوم انساني در پستهاي تصميم گيري چگونه است؟ ** اين مسأله اي نيست كه بگوييم خاص دولت فعلي يا دولتي خاصي است. در دولتهاي قبلي هم همين طور بوده است و فرق نمي كند. شما به اين نكته توجه كنيد كه حتي وقتي رئيس جمهورهاي ما هم ازطيف انديشمندان علوم انساني بوده اند، باز بدنه غير علوم انساني رشد كرده است. رئيس جمهور فرهنگي و علوم انساني، به هر سختي و مشقت، اگر كاري هم براي علوم انساني مي كرد، تفكر موجود در بدنه ، تفكر غير فلسفي بود و لذا يك تفكر كارآمد علوم انساني آن تصميم را ادامه نمي داد. به نظرم 90درصد اين بدنه متوجه نيستند كه علوم انساني كارآمدي دارد. رئيس جمهوري كه رشته خودش علوم انساني بود، خودش متوجه مي شد، ولي چون بدنه به علوم انساني اعتقاد نداشت، كار عقيم مي ماند. چرا نبايد در تمام كشور يك پژوهشكده مولوي شناسي داشته باشيم؟ چرا در خارج از ايران كه مولوي مال آنها هم نيست، اين كار انجام مي شود و پژوهشكده مولوي شناسي تأسيس مي گردد؟ براي اينكه آنها متوجه شده اند دنيا بدون مولوي نمي تواند تنفس معنوي كند. دنيا فهميده اگر بخواهد نفس معنوي بكشد، بايد به مولوي توجه كند و لذا كار مي كنند و اعتبار و بودجه هم تخصيص مي دهند. اما وقتي ما در اينجا، در ايران، در سرزمين و موطن مولوي، مي خواهيم يك پژوهشكده مولوي شناسي تأسيس كنيم، كسي حمايت نمي كند. * بسياري برآنند كه ما در عرصه علوم فني و پزشكي هم پيشرفت و رشد چنداني نداشته ايم. .. ** بودجه اي كه ساليانه به رشته هاي فني و پزشكي اختصاص داده شده، نسبت به علوم انساني، نسبت هزار به يك هم نبوده. البته من اين را قبول دارم كه در كل كشور متأسفانه ميزان منابعي كه به پژوهش داده مي شود، بسيار اندك است. اما آنها در نداري علوم انساني شريك نشده اند و تنها علوم انساني است كه زير خط فقر نگه داشته شده است. * جدا از كمي منابع و بودجه، شما ضعف علوم انساني را در كجا مي دانيد؟ ** به طور كلي، ما در همه رشته ها و شاخه ها در مديريت دانش ضعيف هستيم؛ يعني در مديريت كنترل و هدايت و رهبري پروژه ها ضعف زيادي داريم. در علوم انساني هم در بسياري زمينه ها با تعاريف جديد پژوهش و روش شناسي فاصله داريم. ما علوم انساني ها حداقل بر فقر روش شناختي خود آگاهيم. اگر مي بينيد در گذشته، علم در كشور ما نهادينه بوده و به توليد معرفت مي انجاميده، براي اين بوده كه خوارزمي و زكرياي رازي و بزرگان ديگر، تبحرشان در علوم انساني دست كمي از علم تجربي شان نداشت. كشور ما بايد روزي به اين استاندارد تن بدهد كه كسي كه مي رود دانشمند فيزيك هم مي شود، از حداقلهاي علوم انساني بايد بهره مند شود. آن وقت است كه راه توسعه را خواهيم يافت. * حدود سي سال از انقلاب مي گذرد و طبعاً تصميم گيرندگان امروز بيست و چند سال سابقه مديريتي دارند. آيا در اين مدت و با اين همه تجربه، به جايي رسيده ايم كه بگوييم بسترها براي رشد و توسعه علوم انساني آماده است؟ ** من دو نكته بگويم؛ اولاً الان به نسبت سالهاي گذشته مثلاً به نسبت بيست سال پيش تفاوت زيادي دارد. الان حدود 8 9 سالي است كه گرايشها به علوم انساني خيلي ملايم تر و منطقي تر شده است. خود اين يك پيشرفت است. همين كه يك مقدار تامل مي كنند، خودش تحول مثبتي است! نكته مهمتر اين كه ما از فلسفه تحول تاريخ نبايد غافل شويم، واقعاً اين جامعه در حال گذار است. بايد دقت كنيم كه گذار، به زمان خيلي بيشتري نياز دارد. ما تقريباً از زمان جامي تاكنون در حال انقطاع علمي به سر مي برديم -تازه به يك معنا، جامي هم حكم بازمانده هاي ميراث كاركرد گذشته را دارد و گرنه از همان حمله مغول به بعد، در واقع بسياري از بنيانهاي ما كنده شده است. گذشته از آن، لازم است توجه داشته باشيم جامعه فقط چند مدير نيست كه وقتي تصميمي گرفتند، فرهنگ جامعه و عرصه هاي علمي و پژوهشي كاملاً آماده و اصلاح شود؛ بلكه كارشناسان هم بايد فكري كنند و خود علوم انساني ها هم حركت كنند؛ نقاط قوت خود را بشناسند و نقاط ضعفشان را رفع كنند. ما هم بايد بدانيم كه در علوم انساني نقاط ضعف زيادي داريم. به نظرم، يكي از نقاط ضعف اين است كه متوليان علوم انساني در بسياري از زمينه ها آن گونه كه بايد و شايد فعاليت نكرده اند. يك نماينده مجلس بيم دارد كه بگويد يك پژوهشكده علوم انساني بسازيد و اين قدر هم بودجه بدهيد، ولي اگر بگويد ما مي خواهيم يك كارخانه ذوب آهن درست كنيم، هيچ مشكل و ترسي نيست. چرا؟ براي اينكه رابطه فني مهندسي با علوم انساني درست مثل رابطه كشور استعمارگر و استعمارزده است. |