تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادی
فرهنگی
ورزشی
هنری
حوادث
بادبادك
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ویژه
نداي آشنا
صفحه آخر
سر مقاله
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2007-07-17
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

سه شنبه 26تیر ماه 1386


حواست را جمع كن دوست من !

 

* سيد علي طباطبايي

حالا كه چند هفته اي از تعطيلات تابستان گذشته و خوب خستگي شما برطرف شده است وقت آن است كه از اوقات فراغت خودتان استفاده بهينه ببريد.
در هفته هاي گذشته راجع به فعاليتهاي داوطلبانه صحبت كرديم و مزايا و دستاوردهاي آن را مفصل توضيح داديم. اما شايد بعضي از شماها به جاي حس انسان دوستانه خودتان بخواهيد حس پيشرفت اقتصادي را تجربه كنيد. در اين صورت شغلهاي موقت تابستاني گزينه بسيار خوبي براي شماست.
تجربه شغلي نوجوانان هم به نفع نوجوان است و هم به نفع كارفرمايان. گزينه هاي مناسب براي كار نوجوانان در قسمتهاي مختلف اقتصاد وجود دارد و هركس مي تواند با توجه به علاقه خود يك تجربه دست اول را درك كند. آنهايي كه به بازار علاقه دارند مي توانند به حجره پيران رجوع كنند و كمي با حساب و كتاب و درد سرهاي آن آشنا شوند.
كار در رستوران، شركت، داروخانه، مزرعه و مغازه هم از ديگر تجربه هايي است كه مي تواند براي نوجوانان مناسب باشد.
مهم آن است كه حتي الامكان اين تجربه را در راستاي علاقه خود براي ادامه زندگيتان قرار دهيد تا با سرد و گرم انتخاب خودتان آشنا شويد و اگر قرار است نظرتان عوض شود،هر چه زودتر بهتر!
اما در اصل موضوع بحث ما نه شغل شما كه سلامت شما در هنگام انجام آن است. مثل هر جاي ديگر شما به عنوان كارمند هم حقوق داريد و هم مسؤوليت.
شما در حين كار نبايد با وسايل سنگين و برخي ابزار خطرناك همچون چرخ گوشت سر وكار داشته باشيد. يكي از خطرناك ترين شغلها براي نوجوانان كشاورزي است. بسياري از نوجواناني كه در حين اشتغال دچار سانحه شده اند، در مزارع مشغول به كار بوده اند كه اكثر آنها نيز به نوعي با تراكتور مرتبط بوده است.
بهتر است كه از كارهاي سنگين نيز دوري كنيد. در برخي كشورها نوجوانان به طور قانوني از كاركردن در كارگاههاي ساختماني منع شده اند، زيرا معمولاً كار در اين شرايط براي سلامت درازمدت نوجوانان مضر است.
شما در هر جا كه شاغليد بايد در محيط امن باشيد و هيچ خطر واضحي در آن وجود نداشته باشد. همچنين شما بايد پيش از شروع كار از خطرات احتمالي آن مطلع باشيد. اگر در حين كار متوجه شديد كه خطري واضح شما را تهديد مي كند، علاوه بر اعلام آن به كارفرما از ادامه كار خودداري كنيد تا زماني كه مشكل برطرف شود.
اگر كارفرما به تذكرات شما توجه نكرد، مي توانيد به اداره بهداشت محيط كار شكايت كنيد. در حين كار هميشه از ابزارهاي ايمني استاندارد استفاده كنيد.
ميزان ساعتهاي كار شما بايد معقول باشد و حداقل دستمزد قانوني را نيز درخواست كنيد. استثمار كودكان و نوجوانان در تمام دنيا غيرقانوني است.
پيش از مشغول شدن در هر كاري ابتدا با نحوه صحيح انجام آن آشنا شويد و در صورت لزوم از كارفرماي خود بخواهيد كه شما را راهنمايي كند. هنگام انجام كار كاملاً حواس خودتان را روي كار متمركز كنيد و دستورالعملهاي ايمني را به دقت دنبال كنيد.
اگر در انتخاب شغل و نحوه انجام آن دقت لازم را به عمل آوريد، تجربه شغلهاي تابستاني براي شما بسيار جذاب خواهد بود و لذت خرج كردن اولين حقوقي را كه به خاطر آن زحمت كشيده بوده ايد، هرگز از ياد نخواهيد برد.
موفق باشيد!

  


از ماري كوري بيشتر بدانيم ؛ از آشپزخانه تا آزمايشگاه

 

* زينب حاجي محمد زاده
 1. در سال 1865 در پاريس متولد شد.
2. پدرش يك معلم فيزيك بود.
3. درسالهاي ابتدايي تولد به خاطر هوش وافرش انگشت حيرت به دهان خيليها فرو كرد.
4. چهارسال بيشترنداشت كه مطالب روزنامه را روان مي خواند.
5. در18سالگي به دليل فقر شديد مالي معلم سرخانه شد.
6. درسال 1891به دانشگاه سوربن پاريس رفت. (چون در لهستان دانشگاهي براي دختران وجود نداشت)
7. درپايان دوره تحصيل چهارساله اش در پاريس با پييركوري ازدواج كرد. (پييريك فيزيكدان و شيميدان بود)
8. درسال 1898به همراه همسرش به كشف اورانيوم و پولونيوم موفق شد.
9. بازي كردن با ابزارهاي شيشه اي پدر تنها آرزوي بزرگسالي اش بود.
10. او سه بار اولين شد.
11. اولين زني بود كه به دريافت نوبل موفق شد.
12. اولين زني بود كه كرسي استادي دانشگاه را از آن خود كرد.
13. اولين كسي بود كه دو نوبل در
طول زندگي خود دريافت كرد.
اين بار سؤالها از كجا مي آيند من نمي دانم

سؤالهاي ريز و درشتي از همه جا و هيچ جا
چقدر ورشو را به خاطر داري؟
يا آن شيشه هاي كار پدر كه تنها مونس كودكيهاي دانشمند آينده بود؟
دلتان براي آشپزخانه پردود مادر تنگ نشده؟
هنوز روزنامه هايي كه در چهار سالگي مي خواندي به خاطر داري؟
يا شاگردان روزهاي معلم سرخانگي ؟
از سوربن چه چيزهايي براي گفتن داري؟
يا تلاش براي ساماندهي تز دكترا ؟
آيا ازدواج با پييركوري نقطه عطفي در زندگيتان بود؟
جدا سازي اورانيوم چند سال طول كشيد؟
مرگ پيير را چطور باور كرديد؟
كشف رابطه راديواكتيو با صنعت پزشكي چطور اتفاق افتاد؟
و آخرين سؤال، اورانيوم چطور دروازه اي براي مرگ ماريا كوري شد؟
اروپا، لهستان، ورشو و سفر من به كودكي، كودكي دانشمند آينده ماريا كوري. من به پدر هم سفرميكنم وقتي كه چشمانش برق مي زد، برق شادي از برآورده شدن تك تك آرزوهايي كه براي دخترش داشت.
من حتي به فقر هم سفر مي كنم، به يك معلم سرخانه 18ساله و تمام تلاش شما براي ادامه تحصيل خواهرتان. من به سوربن هم سفر مي كنم، به بيداريهاي شبانه به خواندن و خواندن و خواندن.
من به ازدواج هم سفر مي كنم به تز دكترايتان كه با همكاري همسر و بيكل همكارتان موفق به دريافت نوبل شد.
من به مرگ هم سفرمي كنم، به مرگ همسرتان و تمام سرگشتگيهاي شما براي هضم اين مسأله و بعد به سمت استادي دانشگاه. من به علاقه جديد شما به رابطه اورانيوم با علم پزشكي هم سفرمي كنم و در نهايت به سرطان خون، آخرين دستاورد اورانيوم در پي رابطه 40ساله با پرتوهاي اورانيوم.

  


يكي من، يكي ت

 

و* افروز ارزه گر

هر كس براي خودش ستاره اي دارد. اين را همه مي دانند. اما بعضي ها فراموش مي كنند، شايد هم به روي خودشان نمي آورند. همه يك روز چشمشان مي افتد به يك ستاره و مي گويند : چه قشنگ! و توي دلشان مي بينند آن ستاره را دوست دارند. بعضي ها هم به روي خودشان نمي آورند. شايد هم نمي دانند يك ستاره دارند. (يا باور ندارند) آنها نگاهشان هميشه به زمين است. من كه نمي دانم، شايد فكر مي كنند هر كس براي خودش يك گل دارد يا درخت يا سنگ! (من به زمين نگاه مي كنم واسه جيرجيركم).
بعضي ها هم به آسمون نگاه مي كنند، نه براي ستاره. براي ديدن گنجشكان يا يه تيكه ابر يا چه مي دانم شايد هم يك كلاغ !(نمي دانم كسي به كلاغها هم نگاه مي كند يا نه؟) اما خيلي خنده داره كه كسي دنبال ابر و گنجشك و كلاغش تو آسمان بگرده. آنان مي روند. ابر را باد مي بره. گنجشك و كلاغ هم بالاخره پر مي زنند. نمي شه دوباره پيداشون كرد.
(اما اين موضوع براي لانه شان فرق مي كند. لانه ها جايي نمي روند. ) مي تونيد وقتي سوار دوچرخه هستيد و يا قدم مي زنيد دنبال لانه ها بگرديد. اين كار رو دوست دارم. ستاره ها خوبند. هيچ جا نمي روند. شايد دو سه ماه بروند اون طرف كره زمين و نتوانيم آنها را ببينيم.
اما بجاي آن ستاره هاي ديگه ميان. فكرش را بكنيد كه يه بچه (مثلاً تو آفريقا) چند ماه از سال را با ستاره شما شاد باشد.
يا مثلاً يه پيرزن سرخپوست شبها به همون ستاره اي نگاه كند كه شما نگاه مي كرديد، نبايد حسودي كنيم. زمين مي چرخد، آسمان دوباره برمي گردد سر جايش. مثل روز اول!
شايد خنده دار باشه كه كسي دلش براي مدرسه تنگ بشه. آن هم بعد از دو سه هفته. مدرسه زياد خوب نيست، اما دل آدم واسه نقاشيهاي روي ميزش و پنجره كلاس و به نام خداي روي تخته تنگ مي شه. (من دلم واسه پرديس و ماندانا و غزاله هم تنگ شده). وقتي به خود هرچيز فكر مي كنم؛ مثلاً به داغي ستاره ها و اينكه آنها فقط از هيدروژن و هليم و چند جور ماده ديگر ساخته شده اند، زياد عاشق ستاره ها نمي شوم. (شايد اگر يه ستاره شناس بودم، ستاره ها رو اين جوري بيشتر دوست داشتم. ) اما ستاره ها واسه من، يك نقطه روشن كوچيكه تو سياهي شب كه چشمك هم مي زنند. (اينطوري بيشتر دوست دارم). اگه به گلها فقط مثل گل نگاه كنيم؛
مثلاً بگويم رنگ سبز آنها فقط به خاطر ماده اي به نام كلروفيل است كه در داخل سلولهايي به نام كلروپلاست قرار دارد، و كلروفيل مولكولهاي آب را مي شكند و هيدروژن و اكسيژن آزاد مي كند. . . گل اين طوري اصلاً قشنگ نيست. آدمها هم همين طور. با آن روده هاي دراز و شيره معده و باكتريهايي كه در سراسر بدن وول مي خورند. . . (چه مفيد باشند و چه مضر) آن وقت ديگر دلتان براي دوستانتان تنگ نمي شود. گاهي گمان مي كنم معلمها هيچ وقت شاعر يا نويسنده نمي شوند.
آنها واقعيت هر چيز رو مي بينند و نمي تونند از تخيلشان استفاده كنند. (اما اين حرف درست نيست. شايد چون تا به حال معلم نبودم، نمي تونم آنان را بفهمم. )
من، مامان، عزيز جون، آدمهايي كه توي خيابان راه مي روند، آدمهايي كه براي خودشان گرفتاري و هزار كار دارند، آقاي اكبري، همسايه ها و. . . هركس براي خودش ستاره اي دارد، چه كوچك و چه بزرگ يا دور و يا نزديك. خدا ستاره ها را براي همه در آسمان گذاشته. يكي براي تو، يكي براي من.

  


دروازه بان دنياي شرق

 

* يوسف محمدزاده

حتماً ازغيبت من خوشحال شديد. اگر شما انسانها كمي از معرفت ما نقشه ها را داشتيد دراين يك هفته از غم دوري يك دوست (آن هم چه دوستي، لاغرمردني) حتماً سر به كوه وبيابان مي گذاشتيد. اگرخواستيد اين كار را بكنيد اول به من خبر بدهيد تا به شما بگويم الان كدام بيابان در بورس است! راستش را بخواهيد الان دشت لوت در بورس است. با آن رمل ها و شنهاي روانش. با آن هواي داغ و سوزانش. با آن بمش بله بم. حتماً كنجكاو شديد، پس صبر كنيد.
اگر از پايتخت كمي به طرف جنوب شرق سر ماشين عزيزتان را كج كنيد و  1200 كيلومتر را گز كنيد به شهرخرما خواهيد رسيد. شهري كه به لحاظ محصولات كشاورزي و آثار تاريخي در دنيا براي خيلي ها شناخته شده است و به عنوان دروازه باستان و شرقي ايران شناخته شده است.
اين شهر داراي دو نوع آب و هوا مي باشد. اين شهر را مي توان از اولين سكونتگاههاي ايران و جهان نام برد. همان طور كه از تپه هاي تاريخي «بيدرون» و «تل آتشي» مشخص شده است كه اين منطقه  6000 سال قدمت دارد. هر چقدر كه من و صندوقچه ام گشتيم نتوانستيم بفهميم چرا بم؟
يعني نام بم، چرا بم است (اميدوارم شما بفهميد) البته به قول آقاي انصاري هر چيزي علتي دارد و. . . از وقتي در راهروهاي مدرسه تابلو شده ام كارم شده است شمردن آدمها و يادآوري خاطرات كلاس. اما بم نام ديگري هم دارد.
بم به خاطر قرار گرفتن در يكي از شاهراههاي بين المللي باستاني «راه ادويه» ناميده مي شد. اما از آثار باستاني كه ديگر خبر داريد، سردسته شان هم ارگ بم است.
ارگ بم كه در واقع روزگاري شهر اصلي در آن بوده است با قدمتي بيش از دو هزار سال بزرگترين مجموعه گل و خشت در دنيا بوده است.
اين مجموعه 20هكتاري كه در گوشه شمال شرقي شهر كنوني بم و در زمان هخامنشي يا اشكاني بنا شده است منتخبي از مكانهاي مردمي و اجتماعي را دارا بوده است.
(البته تا زمان حياتش) !چه كسي بود صدازد «زلزله» آخر مگر دل ما نقشه ها چقدر است ؟
در  5  دي  1382 زمين لرزه اي حدود  5/4  ريشتر، بم گلي را با خاك يكسان كرد. تقريباً  30  هزار نفركشته شدند و. . . در اين بين ارگ و تمام بناهاي تاريخي بم هم از بين رفت، اما هنوز بم قصه ما، بم است. . . بم.

  


پيرمردي كه دستانش رگ نداشت!

 

* شيوا خادمي

آنجا جنگلي است بسيار بزرگ در شمال، چه مي گويم، آن جا خانه اي است بسيار كوچك در شرق.
تكه هاي نور دور تا دور آن خانه را گرفته اند، وقتي تكه هاي نور را دنبال كني به آن جا مي رسي.
نشاني اش را مي تواني از بلندترين شاخه درخت كوچه ات بپرسي. . .
همه ماهيهاي سياه و قرمز، آنجا را مي شناسند به جز آدمها!
اگر باز هم پيدايش نكردي، مي تواني از گلدانهايي كه توي راهروي خانه كنار هم نشسته اند بپرسي، اما تو او را نمي شناسي.
آن پيرمرد بسيار لاغر را مي گويم كه استخوانهايش بوي رطوبت جنگل را مي دهد.
خانه كوچكش را مي تواني با كف دستت وجب بگيري.
رنگ پيژامه اش همرنگ ديوار هاي خاكستري خانه اش است و زيرپوش زردرنگش بوي گلهاي آفتابگردان را مي دهد.
پيرمرد لاغر را خوب مي شناسم. او  32  گلدان دارد كه گاهي 100 تا مي شود و گاهي هيچي مي شود.
رگبرگهاي برگ گلدانها با رگهاي دست او آشنا هستند.
كسي را مي شناسم كه عاشق پيرمرد است؛ اين را قاصدكي كوچك به من گفته است.
پيچك خانه بغلي عاشق اوست و پيرمرد هم اين را خوب مي داند. چشمهاي پيرمرد همرنگ خاكي است كه پيچك در آن به دنيا آمده است.
روزي او خود را تا خانه پيرمرد رساند و به دمپايي هاي قهوه اي لاغرش كه بوي چوب مي داد، پيچيد و ناخنها و ساق پاهايش را محكم گرفت و پيچك كاملاً پيرمرد را گرفت و پيرمرد پيچك شد !آن موقع بود كه گلدانها هيچي شدند.
اما وقتي پيچك فهميد پيرمرد خود يك پيچك است، او را تنها گذاشت و عاشق ديوار خاكستري خانه او شد.
آن موقع گلدانها صد تا شدند و پيرمرد به صد قسمت مساوي تقسيم شد.
بعدها وقتي پيرمرد به صد قسمت تقسيم شد، رگ دستانش را به رگبرگهاي گلدانهاي خانه كوچكش بخشيد !

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 Info@qudsdaily.com