|
* زهره كهندل
او يك جانباز 70 درصد است قطع نخاع ... روي ويلچر مي نشيند... يادگار جنگ است، اما يك يادگاري متفاوت! او متولد آباده است؛ استان فارس؛ متولد سال 1331 ... مجروح جنگي عمليات كربلاي 10، سال 66؛ 27 فروردين ماه اما قطع نخاعش در حادثه خونين فكه نهم مرداد ماه همان سال اتفاق افتاد.

چشمانش را بسته بود... ديگر پاهايش تكان نمي خورد... ياد روزهاي جواني اش افتاد. سال 59 بود كه به خرمشهر اعزام شد ... ديروزها ... اما امروز، او دكتراي علوم قرآن و حديث دارد. معلم است، معلم درس قرآن . او ديروز رزمنده بود و امروز يك جانباز 70 درصد است... قطع نخاع... روي ويلچر مي نشيند... !دكتر قاسمي و همسرش خانم باقري از جنگ مي گويند از زندگي در جنگ ... *** «خرمشهر سقوط كرد، دي ماه 59 بود. بايد مي رفتم و رفتم. جنگ بود مثل همه جنگها ... ما بعثي ها را خوب مي شناختيم كه چه كساني هستند... توي جنگ اگر تو كوتاه بيايي آنها تو را، جانت را مالت را، استقلال و آزادي ات را مي گيرند؛ بچه هاي ما، جنگي نديده بودند و كشتن آدم ها را هم؛ اما شرايط جنگ ايجاب مي كند كه در بعضي جاها و مكانها و در زمان خاصي به روش دشمن اسلحه بكشي وگرنه كشته مي شوي و اين حالت اجازه فكر كردن و تصميم گرفتن را برايت باقي نمي گذارد. دستت مي رود روي ماشه چون مي ترسي از تهديد جانت، مالت و از همه سخت تر، تهديد ناموست؛ و آن وقت است كه كشتن تو مي شود دفاع؛ مي شود مقدس و مي شود دفاع مقدس...» *** «شوهرم براي دفاع از دين و آيينش رفته بود بجنگد. اينها را خودش مي گفت و همين حرفهايش بود كه درد رفتنش را برايم تسكين مي داد. نمي خواهم و نمي توانم بگويم كه رفتنش برايم سخت نبود، اما هر دوي ما براي يك هدف دوري همديگر را تحمل مي كرديم؛ فكر مي كنم اين تحمل براي من سخت تر بود. آخر من آن زمان جوان بودم؛ سالهاي اول زندگي مشتركمان بود، اما تنها وجه اشتراك زندگي مان تب و تاب بود، دوري بود، جنگ، عشق، درد، تنهايي؛ اما همه اش برايم لذتبخش بود. چون منتظر بودم، منتظر شوهرم؛ آمدنش، صداي پوتين هايش، حضورش؛ آن زمان من سني نداشتم فقط 18 سالم بود...» *** «خبر باردار شدن همسرم را زير رگبار دشمن به من دادند. توي روشنايي منورها، بچه ها لرزش شانه هايم را ديدند، اما چيزي نگفتند بعد از آن اما، شرايط جنگ حتي اجازه فكر كردن به زن و بچه ام را هم نمي داد. در آن شرايط زير آتشبار عراقي ها، صداي مهيب گلوله ها، تانكها و نارنجكها، بوي گوشت سوخته و تعفن جسدها، به آدم فرصتي براي فكر كردن به خاطرات شيرين گذشته اش و داشته هاي زندگي اش را نمي دهد، توي جنگ آرامش معنا ندارد...» *** «يك فرشته كوچولو درونم تكان مي خورد؛ باردار شده بودم. براي كوچولويم هر شب از بابايش قصه مي گفتم؛ از يك باباي رزمنده... درد داشتم، فرشته كوچولويم، طاقتش طاق شده بود و مي خواست بابايش را ببيند؛ باباي قصه هايش را... وقتي به دنيا آمد دلتنگي ام بيشتر شد آرزو مي كردم كاش شوهرم بالاي سرم بود، دخترش را بغل مي گرفت و لالايي مي خواند برايش ... لا...لا...لالايي... بخواب كوچولو... دختر نازم... بخواب عزيزم... لا...لا...لالايي...» *** «وقتي برگشتم، دخترم به دنيا آمده بود. اولش كه او را بغل مي گرفتم احساس غريبي داشتم. بعد از دوري چند وقته از همسرم حتي با او هم احساس غريبي مي كردم... اما مدتي كه مي گذشت انس مي گرفتم، باز دلم هواي جبهه و رفتن مي كرد... آخر فكر حيوان صفتي آن بعثي ها و حمله آنان به جان و مال و ناموس مردم تنم را مي لرزاند... وقتي فجايع را مي داني و مي شوني آن وقت است كه عرق شرم به پيشاني ات جاري مي شود و خون غيرت در رگهايت به جريان درمي آيد. فجايعي كه امروز ما آن را در عراق شاهديم، فجايعي كه آمريكا بر مردم عراق وارد مي آورد !بعثي ها نيت هايشان شوم بود و ما مي دانستيم و پاهايمان مي دويد سمت جبهه و دست هايمان مي رفت روي ماشه؛ اسلحه در برابر اسلحه... هر چند جنگ عراق عليه ما ناجوانمردانه بود؛ فقط عراق نبود كه با ما مي جنگيد، آن زمان تمام دنيا عليه دولت نوپاي انقلاب اسلامي ايستاده بود و تنها لطف خدا و دم مسيحايي روح خدا بود كه به ما جان مي بخشيد...» *** «به رفتن و آمدن هاي شوهرم عادت كرده بودم، اما دلهره اي از رفتن هايش هميشه و هر لحظه تنم را مي لرزاند. دخترم بزرگ شده بود. شش ساله بود بايد مي رفت مدرسه، كلاس اول بود فروردين ماه سال 66 بود و منصور توي جبهه، روزهاي سال جديد را بدون حضور فيزيكي همسرم طي كردم؛ اما بي تابي هاي دختر 6 ساله ام را از دوري پدرش نمي توانم كتمان كنم. 6 سالش بود. دختر بود و بابايي؛ آخر دخترها خيلي باباهايشان را دوست دارند؛ شبها كه ستاره ها را نگاه مي كرد مي گفت: ماماني، من همه ستاره ها را مي شمارم تا وقتي كه بابا بياد...» *** «وقتي سوار قطار شدم، دخترم و همسرم دستهايشان را به علامت خداحافظي تكان دادند، آن لحظه صورت هايشان را يادم نمي آيد؛ از بس شوق رفتن داشتم. واقعاً نمي دانم آن زمان حالت صورتشان چگونه بود. اما وقتي مسير را طي مي كرديم، بغل دستي ام به من گفت: اگر من جاي تو بودم برمي گشتم !سرم را تكان دادم و گفتم چرا؟ گفت: يعني تو واقعاً حالت چشمان معصوم و بي تاب دخترت را نديدي؟ گفتم: اما نمي شود بايد بروم... خودت هم مي داني چرا بايد بروم...» *** «اواخر فروردين ماه بود كه خبر آمدن شوهرم را آوردند... خبرش... خبر آمدن... خبري كه هميشه تنت را مي لرزاند و دلت را به تلاطم مي اندازد. چون منتظر يك حادثه هستي؛ و آن حادثه اتفاق افتاده بود. شوهرم مجروح شده بود... اين خبر را كه شنيدم تمام بدنم سرد شد. لحظه اي بي اختيار اشكهايم روي صورتم جاري شد. دخترم مات و مبهوت فقط نگاهم مي كرد، لبهايش مي لرزيد و اشكهايش را آرام با پشت دستش پاك مي كرد... دخترم بدجوري ترسيده بود؛ نمي خواستم چيزي بفهمد، او را محكم بغل گرفتم تا آرامش كنم، اما نتوانستم خودم را كنترل كنم و شانه هاي دخترم از اشكهايم خيس شد...» *** «چشمانم را كه باز كردم، فقط سفيدي بود كه توي چشمانم موج زد، احساس درد مي كردم، يكي از پاهايم بدجوري مي سوخت. نمي دانم كدام يكي شان بود، آن زمان آن قدر احساس درد داشتم كه قوه تشخيصم مختل شده بود. چيزي درونم را مي فشرد و چنگ مي انداخت. درد رهايم نمي كرد؛ درد نبود، بدتر از درد؛ تركش نبود، بدتر از تركش؛ يك احساس بود؛ احساس ماندن- عدم توانايي رفتن- و اين احساس مرا زجر مي داد؛ آن قدر كه حتي حضور همسر و دخترم را نمي توانستم كنار تخت بيمارستان حس كنم؛ حضور بهترين عزيزانم را نمي توانستم درك كنم، حس عجيبي داشت مثل خوره تمام وجودم را ذره ذره از بين مي برد...» *** «دكترها گفتند: حال همسرتان خوب است؛ اين را كه شنيدم از خوشحالي مي خواستم جيغ بزنم، لب پايينم را مي گزيدم، اشك مي ريختم، مي خنديدم؛ دكترها گفتند: خوشبختانه پايش خيلي آسيب نديده و رو به بهبود است. دكترها گفتند: مرخص است، مي تواند برگردد خانه...، مي خواستم به شوهرم يك خبر خوب بدهم اين حادثه بدجوري فكرم را مختل كرده بود، اصلاً يادم رفته بود به شوهرم بگويم كه من...» *** «زنم به من گفت كه منتظر فرزند تازه اي است؛ براي بار دوم، حس پدر شدن، خيلي لذتبخش است. دوباره مي توانستم راه بروم و بايد مي رفتم. اين را به زنم گفتم؛ هر چند نارضايتي را مي شد در چشمانش خواند، اما قبول كرد. با شرايط جنگ و اخباري كه به گوشمان مي رسيد، فراموشم شده بود كه دختر كوچولويم بزرگ شده و تا چند ماه ديگر به مدرسه مي رود...» *** «مرداد ماه سال 66، هوا خيلي گرم بود، اما داغي تولد بچه، بيشتر از درون مرا مي سوزاند و التهاب مادر شدن براي بار دوم... به منصور گفته بودم وقتي چشمش به خانه كعبه افتاد از من فراموش نكند گفته بودم براي من و خودش دعا بكند، گفته بودم براي دختر كوچولويم از آن جا يك مداد رنگي و دفتر نقاشي بخرد؛ گفته بودم دعا كند كه اين جنگ هر چه زودتر تمام شود...» *** چشمانم را باز كردم، دوباره همان سفيدي در چشمانم دويد و دوباره همان درد و حس زجرآور چند ماه گذشته بر جانم افتاد؛ اما اين بار داغ تر بود، طوري كه داشت تمام گوشت هاي بدنم بخصوص دوتا پاهايم را مي سوزاند. *** «... وقتي او را در بيماستان ديدم، خيلي ازش خون رفته بود؛ لاغر و نهيف شده بود، به پاهايش دست كشيدم؛ سرد بود؛ سرد سرد، مثل مرده ها؛ پاهايش تكان نمي خورد؛ فرشته كوچولوي درونم بي تابي مي كرد و تكان مي خورد... اما انگار اين جنگ تمامي نداشت و شعله هايش به جاهاي ديگر هم رسيده بود. پاهاي همسرم در طواف خانه خدا جا ماند و هيچ وقت برنگشت...» *** «به همان چيزي كه از آن گريزان بودم و مي ترسيدم، مبتلا شدم. من قطع نخاع شده بودم و براي هميشه بايد مي نشستم. براي هميشه بايد ايستادن را فراموش مي كردم... و براي هميشه با يك حس زجرآور بايد زندگي مي كردم... من فلج شده بودم براي هميشه...» *** «با اشكهايم و استرس و التهاب و دردهايم، پسرم به دنيا آمد. سالم بود. يك كاكل زري تپل مپل !من فقط 25 سال داشتم. دخترم 7 ساله مي شد، يك نوزاد پسر هم داشتم و يك همسر جانباز قطع نخاع...! 25 سالگي براي دختران جوان زمان اوج شادي و خوشبختي است، اما براي من ورود به يك مرحله سخت از زندگي ام بود. در آن شرايط نمي دانستم واقعاً چه طور بايد با يك فرد فلج برخورد كرد. حتي از نزديك شدن به او هم هراس داشتم. نمي دانستم واقعاً چه طور بايد با منصور امروز كه حالا نسبت به قبل خيلي فرق كرده برخورد كنم. مشكل فقط قطع نخاعش نبود، او از لحاظ روحي خيلي ضربه خورده بود و ضعيف شده بود. آن وقت ها ما همسران جانباز حتي نمي دانستيم كه بايد چه بكنيم، آن وقتها كسي نبود كه به ما آموزش بدهد و تاوان اين بي تجربگي چيزي جز از دست دادن بهترين دوران زندگيمان نبود.» *** «اول مهرماه بود و دخترم هفت سالش شده بود و مي رفت مدرسه؛ كلاس اول... آمد كنار ويلچرم ايستاد، كيفش را روي دوشش انداخته بود و نگاهم مي كرد؛ منتظر بود تا بايستم، دستش را بگيرم و كوچه پس كوچه ها و مسير مدرسه را با هم بدويم، يا از پارك رد شويم و روي چمن ها بايستيم. هر دوتايمان پدر و دختر در كنار هم؛ و من او را ايستاده بغل بگيرم و بلندش كنم تا خورشيد را با دستهايش بگيرد و ... خدايا ... كمكم كن... اما من نشسته ام... او نگاه مي كند و من نشسته ام... او صدايم مي كند و من نشسته ام... او با دستان كوچكش خداحافظي مي كند و من نشسته ام... او رفته است و من نشسته ام... نشسته ام... نشسته ام...» *** «رد پاي جنگ، روي پاهاي منصور، من و او را از هم دور كرده بود. خصلت جنگ همين است، دوري...، اما با همه اين سختي ها و دردها، مراقبت از منصور و در كنارش بودن، به من استقامت مي بخشيد و وجود ناآرامم را آرام مي كرد. او برايم به يك تنديس مقدس تبديل شده بود. يك يادگاري مقدس از دوران دفاع مقدس. من منصور را دوست داشتم؛ حتي بدون پا، حتي بيشتر از گذشته ها... نشستن او به من دويدن را آموخت و من در كنار او دويدم و قد كشيدم. منصور من شده بود، معلم من؛ يادگار روزهاي فراموش نشدني من...» *** «روزهاي تنهايي هايم، روزهاي خودم و خدا... از من انسان ديگري ساخت. نمي دانم... نمي دانم! اين حسي كه اولش زجرآور بود حالا برايم يك عادت شده، يك عادت شيرين. ا ين حس دوست داشتني را پاي چه بگذارم... آزمايش خدا، يا هديه صبر الهي يا روزهاي من و خدا روزهايي كه منصور برايم از قصه هاي جنگ مي گفت؛ قصه تنهايي يك مرد، قصه دردهاي يك زن، قصه روزهايي كه حالا خاطره شده، ... روزهاي من و خدا؛ قصه جنگ... » |