|
عباسعلي سپاهي يونسي
زنبيلي پر از زيباترين كلمات عاشقانه، هديه كوچكي است از چشم انتظارتان در اين روزهاي بي خبري كه براي ديدنتان بي تاب است؛ بي تاب بي تاب. كاش دريايي مي بودم تا مي توانستم اين همه دلتنگي را با امواج بلندم فرياد بزنم! كاش دريايي بودم، دريايي پهناور كه بتواند فراقتان را تاب بياورد! بر من در وصل بسته مي دارد دوست دل را به عنا شكسته مي دارد دوست زين پس من و دل شكستگي بر در او چون دوست دل شكسته مي دارد دوست سالهاي سال است در لحظه هاي بي تو بودن، دلتنگيم ولي اين دلتنگي هرگز تكراري نمي شود. فكر كردن به آن حضور آسماني همچون بوييدن گل محمدي است و هيچ وقت از بوييدن اين گل آسماني سير نشده ام. خيابان خيابان، كوچه كوچه و شهر به شهر دلتنگ توايم. حالا دوباره با زنبيلي از كلمات عاشقانه دلتنگ به ديدارتان آمده ام. نمي توانم ببينمتان، اما مي دانم مرا مي بينيد و اين كلمات و اين دوست داشتن را. خوشحالم كه گاهي مي توانم برايتان بنويسم و اين نوشتن را دوست مي دارم، آرامشم مي دهد، آرامم مي كند و قلمم بي تاب تر از من بر صفحه اي سفيد مي رود تا زودتر از من شرح اين عشق را كلمه به كلمه و سطر به سطر بنويسد. ياد شما باراني است بر اين دل خسته كه سالهاست دارد دوري تان را نفس مي كشد و اي كاش روزي برسد تا اين اشتياق به ديدارتان برسد. با زنبيلي از زيباترين كلمات به انتظارتان ايستاده ام در شروع جاده بي خبري؛ كاش زودتر برگرديد! |