|
* بازخواني شعري از جليل آهنگرنژاد
* حميد تقي آبادي

غروب / كه خورشيد / از متن زمين پياده مي شود و / جاده / از دوش معنايش پايين مي آيد و / شب / از استعاره، شانه خالي مي كند / باران بدون پاسپورت / به چشمهاي شما لبخند مي زند! از كتاب: طعم روزهاي نيامده چند تا خبر شاعرانه در اين متن ديده مي شود: 1 -خورشيد از متن زمين پياده مي شود 2- جاده از دوش معنايش پايين مي آيد 3- باران بدون پاسپورت به چشمهاي شما لبخند مي زند. عناصر اصلي اين سه خبر شاعرانه نيز؛ خورشيد - غروب، جاده - شب و باران - چشم هستند كه بر اساس اصل مجاورت از ابتداي متن يكديگر را كامل مي كنند تا در نهايت به خلق تصويري كه مورد نظر شاعر است، منجر شوند. اين عناصر در عين حال، عناصر فضا ساز نيز هستند كه با بياني توصيفي در خدمت تصوير دهي كل متن، مورد استفاده قرار مي گيرند. اگر چه شاعر آشكارا سعي دارد از عناصر متني اش معنازدايي كند؛ به اين ترتيب كه وجه استعاري بودن شب را از او مي گيرد و معناي جاده بودن جاده را نيز از دوشش پايين مي آورد تا بدين وسيله دست به ايجاد تصويري زباني در انتهاي شعرش بزند؛ همچنين تصاوير اين متن كه همان خبرهاي شاعرانه ذكر شده نيز مي باشند، سعي دارند با ساخت انتزاعي خود از درك ابتدايي مخاطب دور شوند، اما بيان توصيفي و لحن توضيحي اين شعر، شاعر را در اين مورد ناكام مي گذارد و تصويرهاي ارائه شده و نفي عامدانه آنها را توسط او در متن اين شعر، تبديل به تصاويري آشنا مي كند كه در فرمي آشناتر براي خلق يك پايان بندي محتمل ارائه مي شوند. فرم شعر هم كه آن را با صفت «آشناتر» معرفي كردم فرمي مبتني برثقل پاياني شعر و تعليق ابتدايي آن است كه فرم آشنا و پركاربرد شاعران دهه شصت بوده است؛ به اين شكل كه طي آن عموماً دو فضاي عيني و ذهني در برخورد با هم به ايجاد فضايي دوگانه و شاعرانه موفق مي شوند: پس كجاست چند بار جيبهاي پاره پوره را پشت ورو كنم چند تا بليت تا شده چند اسكناس كهنه و مچاله چند سكه سياه صورت خريد خوارو بار صورت خريد جنسهاي خانگي پس كجاست يادداشتهاي درد جاودانگي قيصر امين پور با وجود اين به نظر مي رسد كه آقاي آهنگرنژاد در اجراي فرميك اين اثر چندان موفق عمل نكرده، چون استفاده او از عناصر «عيني» براي خلق و ايجاد «تصاوير عيني» نبوده تا آن را در تقابل با تصاوير ذهني برجسته كند، بلكه تنها براي به وجود آوردن فضايي ذهني و انتزاعي به كار برده كه پيش از آنكه بر ساخته تخيل او باشد، حاصل تجربه هاي زباني او طي سالها كلنجار رفتن با زبان است و اتفاقاً همين مسأله مكانيزم مياني اين شعر را در توصيف و ساخت تصاوير و حتي نفي آنها، مكانيكي و مصنوعي جلوه مي دهد. بايد اضافه كنم كه در اين راه نه توانسته فرمي جديد ايجاد كند، نه همان فرم قديمي را به اجراي صحيح زباني برساند. استفاده نادرست از كلمه پاسپورت بدون قرينه سازي در متن، شايد بزرگترين آسيب فرم اين شعر باشد،كه بدون هيچ كنش زباني، ناگهان حضوري بي پروا در آن مي يابد. در حالي كه همان طور كه همه مي دانيم، حضور يك كلمه در شعر - وقتي كه شاعر سعي دارد آن را به عمد برجسته كند - همراه با يك نظام نشانه شناختي خواهد بود. كلمه «پاسپورت» در زبان معيار مساوي است با «اجازه عبور»، «رخصت ورود» و جملاتي از اين دست. بنابراين وقتي اين كلمه وارد يك متن ادبي (اينجا شعر) مي شود، به عنوان يك عنصر عيني، نياز دارد كه كاركردي شاعرانه بيابد. اين مسأله مستلزم اين است كه از اين كلمه كنشي زباني گرفته شود و باز اين امر به وجود نمي آيد، مگر اينكه اين كلمه در شعر گسترش يابد و با نشانه هاي همگون خود تكميل شود، ولي در اين متن جز كلمه «پياده» كه آن هم به طور ساختاري با آن ارتباطي فرميك ندارد، قرينه ديگر در جهت ساخت نظامي نشانه شناسيك در متن اين شعر نمي بينيم و همين مسأله فرم دروني شعر را بر خلاف فرم بيروني آن معيوب مي كند و ساخت زباني آن را هم ساختي ناقص و ناشيانه جلوه مي دهد. از لحاظ معنايي هم به نظر من انتهاي كار لنگ مي زند. معلوم نيست آقاي آهنگرنژاد به چه قرينه اي آن حكم انتهايي را صادر كرده اند، براي ما روشن نيست كه چرا وقتي شب از استعاره شانه خالي كند باران به چشمهاي ما لبخند مي زند، آن هم بدون پاسپورت؟ و آيا با اين فرمول، رنگين كمان هم مي تواند در چشمهاي ما خانه كند يا برف بدون «رواديد» در چشمهاي ما بگريد؟ چه ويژگي مستقلي در اين متن وجود دارد كه اجازه ندهد ما بتوانيم آن حكم يا تصوير انتهايي را براحتي حذف يا عوض كنيم؟ به گمان من هيچ! اين شعر هويت مستقل ندارد و براحتي مي توان حرفها، كلمه ها و حتي سطرهاي آن را حذف و جابه جا كرد. در محور همنشيني و جانشيني، اين شعر جاهاي خالي زيادي دارد به همين دليل بار عاطفي كلمات و تأثير گذاري حسي - عاطفي آن به كمترين حد ممكن رسيده است. براي مثال، در جمله پاياني كه كانون اصلي شعر هم هست اگر كلمه پاسپورت را با كلمه «اجازه» يا «ترديد» يا «ريز ريز» يا «عمود» يا هر چيز ديگري كه تركيبي حسي در سطر بيافريند، عوض كنيم، چه لطمه اي به شعر مي زند؟ باز هم به گمان من هيچ؛ اتفاقاً بهتر هم مي شود، چون فرم ذهني شعر را كامل تر مي كند. با توجه به همين دلايل كوتاه مي توان گفت كه اين متن يك طرح است؛ يك طرح خام كه فقط روي كاغذ نوشته شده و تا اجراي مطلوب شعري خود فاصله زيادي دارد. البته به اين وضعيت مي توانيد ناپختگي اين طرح را هم اضافه كنيد تا آن وقت ببينيد كه ما شعر يك شاعر بي حوصله را خوانده ايم. |