|
اشاره: «اگر كسي بخواهد مردم را بشناسد و رفتارهاي آنان را پيش بيني و بر مبناي آن، تجزيه و تحليل كند، كافي است يك سفر به

شهرستانها يا روستاها برود، در قهوه خانه ها بنشيند، با مردم صحبت كند تا از فكر و زندگيشان آگاه شود و به شناختي واقعي و ملموس از آنان برسد، واقعيت و شناختي اصيل و راستين در متوني زنده و حاضر، نه در پوسترهاي رنگي ديوارها...» وظيفه جامعه شناسان در يك بيان كلي اين است كه آنچه را پيرامونشان مي گذرد، به خوبي بشناسند. به عبارت ديگر، يك جامعه شناس واقعي بايد مسائل جامعه خود را به خوبي و بهتر از هر چيز و هر مسأله و هر جامعه اي بشناسد و براي رفع مشكلات آن، تلاش و فعاليت علمي، پژوهشي و تحقيقاتي داشته باشد. دكتر مهدي طالب، معاون پژوهشي و عضو هيأت علمي دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه تهران در گفتگو با كرسي نيوز به بررسي علل ركود نظريه پردازي در علوم اجتماعي پرداخته است كه در ادامه مي آيد: *** * آقاي دكتر !اگر ممكن است درباره پيشينه پژوهش و تحقيقات اجتماعي در ايران توضيحاتي ارائه فرماييد. ** تحقيقات اجتماعي در كشور ما از سال 1337 با تشكيل مؤسسه مطالعات و تحقيقات اجتماعي جنبه رسمي به خود گرفت. اين مؤسسه با مشاركت مركز تحقيقات ملي فرانسه راه اندازي شد. اعضاي مؤسسه مذكور را عمدتاً تحصيل كردگان فرانسه كه در

مسائل سياسي و اجتماعي ايران دستي داشتند، تشكيل مي دادند. شايد بتوان گفت اين مؤسسه، تنها مركزي بود كه در آن زمان به طور جامع و فراگير، مسائل سياسي، اجتماعي و اقتصادي ايرانيان را بررسي و در واقع كانوني بود كه همه افكار موجود در آن زمان را گردآوري مي كرد. براي اينكه گستره اين نهاد بزرگ را بشناسيد، بايد بگويم از جلال آل احمد گرفته تا فردوست و بني صدر و تا دكتر حسن حبيبي، بهزاد نبوي و ... در اين مؤسسه فعاليت مي كردند. آنجا محفلي بود كه چهره هاي برجسته و بزرگان زيادي از همه گروهها را در خود داشت كه در اين مؤسسه يا تدريس مي كردند، يا درس مي آموختند و يا فعاليت پژوهشي داشتند. مؤسسه مطالعات و تحقيقات اجتماعي دو وجه و بعد كاملاً متمايز داشت. يكي بعد علمي - سياسي آن بود كه رياست آن را دكتر صديقي، وزير كشور زمان دكتر مصدق، برعهده داشت. صديقي وزنه تأثيرگذار سياسي- اجتماعي آن زمان بود و همه ايشان را به عنوان استادي برجسته و صاحب نظر مي شناختند. در بعد ديگر، يعني بعد اجرايي و اداري مؤسسه، احسان نراقي مديريت داشت كه به اصطلاح براي خودش پديده اي بود و اين استعداد را داشت كه همه را جذب و دور خود جمع كند. اين مؤسسه همچنين دو دوره تحصيلات تكميلي برگزار مي كرد . در يك دوره ديپلمه هاي رده بالا را مي گرفت و طي يك دوره دو ساله آموزش مي داد. در دوره ديگر، از ميان ليسانسهاي رشته هاي مختلف دانشجو مي گرفت و در قالب دوره فوق ليسانس پرورش مي داد. اينها فعاليتهاي اين مؤسسه در بخش آموزش بودند، اما اين مؤسسه در حوزه پژوهش هم فعاليتهاي گسترده اي انجام مي داد. گروههاي مختلف جامعه شناسي شهري، روستايي، عشايري و كتاب و نشريات معتبر داشت و در مجموع بايد بگويم اين مؤسسه تا پيش از انقلاب كانون مطالعات و تحقيقات اجتماعي ايران بود. پس از انقلاب، مؤسسه به دلايل عديده از بين رفت و امروزه تنها اسكلتي از آن باقيمانده است . * آيا مؤسسه مطالعات و تحقيقات اجتماعي هنوز هم فعال است؟ ** بله. در سال 51 از دل آن مؤسسه اي ديگر به نام تعاون دانشكده علوم اجتماعي پديد آمد. آن مؤسسه همچنان به حيات خود ادامه داد و حتي هنوز تشكيلات و سازمان آن از دانشكده علوم اجتماعي هم گسترده تر است، اما داخل آن خالي است و افرادي در آن فعاليت دارند كه چندان به اين نوع فعاليتها و تحقيق و پژوهش در عرصه علوم اجتماعي مسلط نيستند. بعد از انقلاب و با تلاطمهاي ابتدايي آن، فضا تغييرات زيادي كرد. در آن زمان افراد و گروهها و دسته هاي مختلف به شدت فعال شدند كه هر كدام براي خود رأي و نظري خاص داشتند و كسي حاضر به همكاري با ديگري نبود. فعالان قبلي هم كه در كشور مانده بودند، همگي(جز حسن حبيبي كه چندان فعال نشد) به فعاليتهاي خود ادامه دادند- برخي در راستاي جريان انقلاب، برخي در مخالفت با آن و عده اي هم در ميانه. اما همزمان با انقلاب فرهنگي، بسياري از آنان يا از كشور خارج شدند و يا دست از فعاليت كشيدند. در هر صورت با انقلاب فرهنگي و پاكسازيهاي آن، فضا آرام شد. بايد صادقانه بگويم كه حوزه هاي علميه ما در همان سالها، يعني دهه 1360، خيلي بهتر و فعالانه تر كار كردند و برخوردشان با مسائل اجتماعي بسيار بهتر، آگاهانه تر و شناختشان نسبت به مسائل و جريانها جامع تر بود. اما در مقابل اين آگاهي و هوشياري حوزويان، دانشگاهيان چندان به مسائل اجتماعي و نظري مشرف و آگاه نبودند و به واقعيات جامعه خود عنايت نداشتند و به نظرم اين مسأله باعث شد حوزه هاي علميه در مقايسه با آنان، تلاش و كوشش جدي تر و در خور توجهي داشته باشند. ولي دانشگاهيان مذكور كه به تازگي از تحصيل از غرب بازگشته بودند، طرفداران سرسخت گيدنز، ولتزر و رالز و...، شدند و غرب و نظريه پردازان غربي كه اشاره كردم، به مرجع، مرشد، مكتب و دين آنها تبديل شد. * اشكال اين مسأله را در چه مي بينيد؟ ** اشكال آن در اين است كه با دو چيز بي رابطه است: يكي اينكه با فرهنگ ايراني- اسلامي ما همخواني نداشته و ديگر اين كه با واقعيات جامعه ما سازگاري ندارد. از اين روست كه جامعه شناسي و جامعه شناسان امروز ما نمي توانند نه تنها در مورد انتخابات رياست جمهوري، بلكه در مورد انتخابات شوراهاي ده هم كوچكترين پيش بيني اي داشته باشند. اغلب مات هستند و آنچه در جامعه در حال وقوع و جريان است، با آنچه اين جامعه شناسان مي گويند، زمين تا آسمان فرق دارد. * پس بحث از بومي سازي مطرح است؟ ** كدام بومي سازي؟ مي گويند جامعه ما بايد مدرن شود و ما بايد اين حرفها و مسائل كهنه، سنتي و قديمي را دور بريزيم. بايد سراسر از غرب و روشها، آموزه ها، انديشه، فرهنگ، دين و دنياي غرب پيروي كنيم. در اين ميان افرادي كه واقعاً در پي يك علم مؤثر براي جامعه شان باشند و خود نيز در عين دانايي، متواضع و افتاده تر باشند، كم و نادرند. * با اين مسائل، نظريه پردازي درعلوم اجتماعي بسيار لازم و ضروري و البته مفيد و رهايي بخش خواهد بود. ** من اين بحثها را در ابتدا آوردم تا آنگاه كه صحبت از نظريه پردازي در جامعه شناسي شد، بگويم كدام نظريه؟ مگر با اين پايه، نظريه پردازي هم ممكن است؟ وقتي مدعي نظريه و نظريه پردازي مي شويم، بايد پايه ها، بنيانها و مفاهيم مرتبط و وابسته و فرهنگ، تاريخ، جامعه و مردم خودمان را بشناسيم تا بتوانيم با ايده و الهام گرفتن از نظريات ديگران- انديشه هاي روز و جديد دنيا- و با نگاه به خود، حرف جديدي براي حل مسائل خود و جامعه مان مطرح كنيم. اما وقتي خود، جامعه، فرهنگ، مردم، تاريخ و گذشته مان را نشناسيم، دنياي نظريات غربي به هيچ درد ما نخواهد خورد و هيچ گرهي از كار ما باز نخواهد كرد، بلكه جز تنش و چند دستگي و در نهايت بحران هويت چيز ديگري براي ما در بر نخواهد داشت. ما به ندرت جامعه شناساني داريم كه نگاهشان به واقعيات جامعه خود باشد و آنچه را كه پيرامون خودشان مي گذرد و در جريان است، به خوبي شناخته و بر همه جزئيات و اجزاي آن آگاه و واقف باشند؛ در حالي كه يك جامعه شناس واقعي بايد مسائل جامعه خود را به خوبي و بهتر از هر محقق و جامعه شناس ديگري بشناسد و براي رفع مشكلات، دردها، آلام، كژيها، ناهنجاريها و زشتيهاي آن، كار، تلاش و فعاليت علمي، پژوهشي و تحقيقاتي داشته باشد. آنچه امروز در جامعه ما در ارتباط با رشته جامعه شناسي مطرح است، بيشتر پيش بيني وقايع و تحولات آينده است. افراد مي خواهند پيرامون موضوعهايي كه با آنها همراه و هم رأي هستند، حرف بزنند، نظر بدهند و نقد كنند، و گرنه با مسائل ناموافق و مخالف ديدگاههاي خود، به شكل سياسي و غير علمي برخورد مي كنند. متأسفانه اين يك واقعيت است. در حال حاضر با اين امكانات و قابليتها، خود و مسأله جامعه مان را فراموش كرده ايم و در بسياري موارد، سر در هواي ديگران داريم و مسائل آنان، دغدغه ذهني ما شده است؛ مسائلي كه هيچ سنخيتي با جامعه ما ندارند. * شما دليل اين تفاوت در سطح آگاهي و عمق علمي اين دو نسل را در چه مي دانيد و چه مسببهايي را در اين امر مهم، دخالت مي دهيد؟ ** يك دليل اصلي آن، اين است كه آن زمان( پيش از انقلاب اسلامي) كليت فضاي سياسي، اجتماعي و فرهنگي آزاردهنده بود و همه به اين نتيجه رسيده بودند كه فضا و نظام سياسي، آن دستگاه و فضايي نيست كه اصول انساني و حقوق شهروندان تابع خود را رعايت كند و محترم بشمارد. همه مي دانيم از لحاظ فكري و تحمل شرايط، همه نيازي شديد احساس مي كردند، بخصوص در دانشگاهها . دانشگاه به صورتي بود كه وقتي در آن محيط حاضر مي شدي ، ده درصد درس و كلاس درس مطرح بود و نود درصد ديگر فضاي كلي دانشگاه بود كه همه را تحت تأثير خود داشت و با خود مي كشيد. * آن نياز كدام بود كه جامعه دانشگاهي را با خود به جنب و جوش و تلاش و تكاپو مي كشاند؟ ** آزادي. نياز به اينكه حرف خود را بتواني بزني و نظرت را مطرح كني. اين چيزي است كه هميشه بايسته، و لازم و ضروري است و در واقع موتور محركه دانشگاهها و مراكز علمي، تحقيقاتي و پژوهشي است. سؤال، خواسته و نيازي است كه آدمي را به تحرك و تكاپو مي اندازد و در پي يافتن پاسخ، روانه مي سازد. هر سؤالي، پاسخي مي خواهد و بالطبع، آن زمان شرايط به گونه اي بود كه اگر پاسخ در كلاس دانشگاه پيدا نمي شد و محققان و دانشجويان، جواب مسائل و دغدغه هاي خاطر خود را در دانشگاه و محيط رسمي نمي يافتند، از آنجا كه در پي واقعيت و حقيقت بودند، در هر جايي از آن سراغ مي گرفتند و حتي حاضر بودند جان در راه حقيقت و حق طلبي بدهند. روزگاري بود كه وقتي يك نفر به عنوان دانشجوي يك دانشگاه پذيرفته مي شد، خودش را براي كار، سختي، تلاش و حتي مرگ بر سر راستي، دانايي و حق، آماده مي كرد. آنگاه كه روحانيت و دانشگاهيان راستين در راه عدل، حق، راستي، عزت و سربلندي به نتيجه اي واحد رسيدند و با هم متحد و يگانه شدند، توانستند دست در دست ملتشان رژيمي به آن سرسختي و ديو صفتي را به زانو در آورند. * به نظر شما، آيا مشكل از اين است كه جامعه دانشگاهي امروز ما در نگاه به جامعه خود، مسأله نمي يابد يا مشكل در جاي ديگري است؟ ** از اين آرامش و سكون در دانشگاهها نبايد چندان خوشحال باشيم. من به عنوان كسي كه بيش از پنجاه سال است در دانشگاه فعاليت دارم، از اين وضع نگرانم، زيرا اين شرايط را خوب مي شناسم. من نگرانم كه اين بچه هايي كه آن عمق و آگاهي فراگير و پايه هاي قوي نسل پيش از خود را ندارند، در برابر اين سيل گسترده تبليغات چه خواهند كرد؟ در برابر سيل اخبار و اطلاعات جهت دار و مغرضانه بيگانگان و منافقان، چگونه از هويت خود دفاع خواهند كرد و خواهند ايستاد؟ دانشگاهيان امروز ما، خيلي راحت تغيير عقيده مي دهند و از اين رو خيلي زود صدمه مي بينند. من از اين نگرانم كه در زير خاكستر اين آرامش چه خبر و چه خطري پنهان است؟ به نظر من، تفاوت آرا، ديدگاهها و سليقه ها بايد باشد و اتفاقاً خوب است كه همه با هم و در كنار هم مطرح شوند، اما تأكيد مي كنم كه اين امر بايد بر پايه اصول و بنيانهايي يگانه، واحد و مشترك باشد. شايسته و بايسته آن است كه بر پايه اصول مشترك، تفاوت ديدگاهها، نظرات و سليقه ها موجود باشد، اما نه تفاوت و تكثر در اصول. بحث، نقد، مناظره و گفت و گو در داخل دانشگاه و دانشكده ها هم بايد در حدي معقول و مقبول، زنده و پر شور اما در چارچوب اصول صورت گيرد. مشكل بزرگ امروز ما، انقطاع و بريدگي از گذشته است. براي اينكه به مسائل امروز بپردازيم، بي شك بايد به گذشته، تاريخ، فرهنگ و هويت خود توجه داشته باشيم. متأسفانه اين جرياني كه امروز گسترش زيادي هم يافته است و مي خواهد نظريات هابرماس و گيدنز و ولتزر را در جامعه اسلامي ايران پياده كند، در عالم انديشه خود، بي خبر از جامعه ايراني، فرهنگ و تاريخ مردمان آن تئوري پردازي مي كند. طبق علم جامعه شناسي، براي اثربخشي و تغييرات اجتماعي، كانالهايي خاص وجود دارد كه هر اقدامي در اين راه، نيازمند داشتن شناختي كامل و جامع از آن كانالها و مسيرهاي تأثير است. ما آن كانالها را نمي شناسيم و مي خواهيم تأثيرگذار باشيم و پيش بيني كنيم و امور را براي رفع مشكلات و نواقص، تغيير دهيم. بدون آن شناخت، چنين چيزي ميسر نمي شود. اگر كسي بخواهد مردم را بشناسد و رفتارهاي آنان را پيش بيني و بر مبناي آن، تجزيه و تحليل كند، كافي است يك سفر به شهرستانها يا روستاها برود، در قهوه خانه ها بنشيند، با مردم صحبت كند تا از فكر و زندگي شان آگاه شود و به شناختي واقعي و ملموس از آنان برسد، واقعيت و شناختي اصيل و راستين در متوني زنده و حاضر، نه در پوسترهاي رنگي ديوارها. لذا تئوريهاي غربي كه حاصل گشت و گذار و پرس و جو از مردم ايران نيستند، نيز در اينجا جواب نمي دهند و نخواهند داد. * اين انقطاع از كجا شروع مي شود؟ ** متاسفانه از اول انقلاب شاهد اين معضل بوده ايم كه جامعه شناسان ايراني كه خارج از كشور ساكن بوده يا شده اند، كساني را كه در داخل كشور مانده و با نظام همكاري داشته اند، يا به قم رفته اند و يا با دفتر همكاريهاي حوزه و دانشگاه كار كرده اند، به نوعي مورد سرزنش قرار داده و به آنان انگ ضد ارزشي زده اند. اينها چيزهايي است كه نسل جديد كه تازه به ميدان آمده خيلي قادر به تشخيص و تفكيكش نيست و گاه اين حرفها را جدي مي گيرد. دانشجوي ما سر كلاس بي هيچ عمق و ريشه اي، از خود گيدنز هم تندتر حرف مي زند، اما با كوچكترين چالش و سؤالي تغيير جهت مي دهد. اين مسائل، انقطاع و بريدگي از جامعه را دامن مي زنند. بايد بگوييم كه جامعه شناسان امروز ما از جامعه خود آگاهي ندارند، چون ديگر مد نيست و شايد براي ديگران و از نظر ديگران جالب و مدرن نيست. درد و مشكل ما اين است كه هر چه در اينجا ساز مخالف بزنيم و از فرهنگ و جامعه و دين خود بد بگوييم، در آن سو بيشتر برايمان كف مي زنند و بيشتر دعوتمان مي كنند و مقالاتمان را مي پذيرند، تا اين كه بخواهيم از واقعيت و حقيقت جامعه خود حرف بزنيم و به فكر آن باشيم. متأسفانه شرايط به گونه اي شده است كه وقتي برخلاف جريان جامعه خود صحبت كرديد، بيشتر مورد توجه قرار مي گيريد. نقد، جاي خود را به تخريب خودي داده است. * جناب عالي چه تغييراتي را براي گذار از اين وضع، لازم و ضروري مي بينيد؟ ** تنها لازم است كسي كه با سعه صدر انتقادها را تحمل مي كند، با حفظ اصول، تنوع سلايق را مجاز مي دارد، تحمل و حتي تشويق به بحث و نظريه پردازي و نقد مي كند و تبادل افكار و عقايد را محترم و ارزشمند مي شمارد، بر دانشگاه متولي شود. * شما گفتيد كه حوزويان ما در بسياري مقاطع از دانشگاهيان بهتر كار كرده اند، دليل آن چه بوده است؟ ** چون پايه تحصيلات، انديشه و افكار آنها بيشتر بر جامعه ايراني مبتني بوده است. اهل حوزه هنرمندي اي كه به خرج داده اند، آن بوده كه آنچه را كه غربيها گفته اند، خوانده اند - شايد خيلي هم بهتر و دقيقتر از دانشگاهيان- اما هميشه با ديدگاهي نقادانه با آن برخورد كرده اند و همواره با نگاه به جامعه خود و باورهاي مردمشان به آن انديشه هاي غربي نگريسته اند. من بيشتر اميدم آن است كه اگر قرار باشد نظريه پردازي مفيدي صورت بگيرد، از حوزه ها باشد. حوزه برخلاف دانشگاه، انقطاعي از جامعه اش نداشته و ندارد و در عين حال از نظريات غربي هم به خوبي بهره مي گيرد. حوزه اين كار را قبلاً با واسطه دانشگاهيان انجام مي داد و الان با رشدي كه كرده است و نيز به واسطه فراگيري گسترده زبان و استفاده از تكنيكهاي نو، خود رأساً به اين امر مبادرت مي كند. بسياري از طلاب از حوزه رفته اند و سر كلاسهاي نظريه پردازان غربي نشسته اند اما بعد در ارتباط با جامعه خود آنچه را كه مفيد بوده، برگرفته و به كار برده اند و آنچه را كه با فرهنگ و اجتماع خودشان سنخيتي نداشته و يا مسأله آن نبوده است، دور ريخته اند. نكته مهم ديگر در اين زمينه آن است كه پديده هاي اجتماعي در كل پيچيده اند و لايه ها و ابعاد مختلفي دارند كه نياز دارد فلسفه و ساير علوم هم به آن بپردازند. اين صرفاً جامعه شناسي نيست كه بايد بتواند به مسائل اجتماعي بپردازد، بلكه همراهي ديگر گروهها و رشته ها هم در اين امر لازم و ضروري است. * آيا تحقيقات و كارهاي پژوهشي دانشگاهيان در اين راستا كارگشا نيست؟ يا به عنوان نمونه آيا به پايان نامه ها كه حاصل تحقيقات دانشجويي است، در اين امر بها داده مي شود؟ پايان نامه ها ديگر چيزهاي اصيلي نيستند. كپي هستند... * به نظر شما چرا وضعيت پايان نامه ها به اين سمت و سو كشيده شده است؟ ** بيشتر به خاطر گسترش كمي جامعه دانشگاهي است. * چندي پيش همايش ابن خلدون برگزار شد، آيا چنين حركتهايي كه به نوعي درماني براي آن انقطاع پيش آمده از فرهنگ و تاريخ خودي است، مداوم خواهد بود؟ ** تلاش ما اين است كه اين گونه كارها، مقطعي و موردي نبوده و ادامه داشته باشد، تا شرايطي را فراهم كنيم كه دانشجوي ما بيش و پيش از گيدنز، انديشمندان برجسته و بزرگ خودي،مثل بنيانگذار علم عمران، يعني ابن خلدون، را بشناسد و به آنها ببالد. |