تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادی
فرهنگی
ورزشی
هنری
حوادث
بادبادك
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ویژه
نداي آشنا
صفحه آخر
سر مقاله
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2007-07-24
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

سه شنبه 2مرداد ماه 1386


گفتگو با مائده طهماسبي / بازيگر تئاتر و سينما ؛ سينما جذاب تر از تئاتر است

 

* مهدي نصيري

«مائده طهماسبي» اولين بار در سال 1378 و پس از بازگشت به ايران نمايش «گزارش به آكادمي» را به روي صحنه برد كه با استقبال



نسبتاً خوبي هم مواجه شد. او كه در آلمان ارتباطات و تئاتر خوانده بود و گروه كوچك تئاتري هم داشت، در ايران فعاليتهاي هنري اش را با بازيگري و مشاوري كارگردان ادامه داد.
حضور در چندين تئاتر از فرهاد آئيش و ديگر كارگردانان تئاتر و همچنين چند كار سينمايي و تلويزيوني ديگر، موقعيت او را به عنوان يك بازيگر تثبيت كرد. تا اينكه طهماسبي امسال يك بار ديگر به دغدغه اصلي اش يعني كارگرداني روي آورده و دومين تجربه اش در اين زمينه با نام «خانواده تت» در تالار سايه مجموعه تئاترشهر بر روي صحنه برده است.
«خانواده تت» بدون شك جزو پر فروش ترين نمايشهاي امسال تئاترشهر خواهد بود.
* چگونه به تئاتر علاقه مند شديد و كار در اين حوزه را چطور شروع كرديد؟




** مثل بقيه نگويم كه از بچگي تئاتر را دوست داشتم و بعد از همان موقع شروع كردم به كار كردن؟!... (مي خندد) به هر حال هر كدام از ما در يك دوره اي از زندگي مان تلنگري براي كار هنري خورده ايم. اما مي شود گفت از دوران مدرسه كار تئاتر را شروع كردم. مي شود گفت بعد، فاصله اي بين فعاليتهاي تئاتري ام افتاد... راستش را بخواهيد من وقتي از ايران رفتم، يعني بعد از 19 سالگي كه ديپلم رياضي گرفتم و از ايران خارج شدم، اين اتفاق افتاد. تا آن وقت به آن صورت كار هنري باب نبود. من هم فقط در همان حد تئاترهاي مدرسه اي كار كرده بودم. وقتي به آلمان رفتم و تعيين رشته كردم، چون اصلاً وارد فضاي ديگري شده بودم و اصلاً رفته بودم معماري بخوانم و به دلايلي اين اتفاق نيفتاد، به يك دانشگاه علوم اجتماعي رفتم و رشته علوم ارتباطات را انتخاب كردم كه تمركزم بيشتر بر روي مطبوعات بود. بنابراين چون مقطع تحصيلي ام فوق ليسانس بود بايد دو رشته مكمل را براي تحصيل انتخاب مي كردم. همان موقع تئاتر را در كنار ارتباطات انتخاب نمودم، چون احساس كردم خواندن علوم ارتباطات با گرايش تئاتر و علوم سياسي فضاي مناسب تري را برايم فراهم مي كند. همين انتخاب سبب شد به طور جدي وارد فعاليتهاي تئاتري شوم.
* بنابراين شما در وهله اول تئاتر را به صورت اتفاقي انتخاب كرديد؟
** بله، كاملاً اتفاقي بود، اما رفتنم به آلمان با هدف تحصيل بود. البته مي خواستم به ايتاليا بروم و معماري بخوانم، اما خواسته يا ناخواسته راهم به آلمان كشيده شد. آن موقع برلين، هنوز غربي و شرقي بود. من در برلين غربي ارتباطات و تئاتر را شروع كردم .
* تحصيل علمي در اين دوران چقدر با كار حرفه اي شما فاصله داشت؟
** اصلاً تئاتر براي من بعد از اينكه حرفه اي شد جذابيت پيدا كرد، چون موقع تحصيل تئاتر به هر حال من پيش زمينه ها و ابزار كار را داشتم. پس خودم از نظر علمي مي توانستم وارد كار بشوم. حالا اينكه بعدها من بعد از آشنايي با آقاي آئيش چگونه وارد تئاتر به زبان فارسي شدم به سالهاي 1370 برمي گردد. سال 69 يا 70 فرهاد آئيش در آمريكا بود و من در آلمان. وقتي با ايشان آشنا شدم، زمينه هاي آشنايي ام با تئاتر فارسي زبان در كشورهاي خارجي زبان هم بيشتر شد. آقاي آئيش آن زمان هم مي نوشتند و هم كارهايشان را با گروه تئاتري كه در سانفرانسيسكو داشتند كارگرداني مي كردند. من تئاترهاي نيمه سنتي ديگري را هم از ايران ديده بودم، ولي تئاتري كه آقاي آئيش براي اولين بار به برلين آورده بود برايم جذابيت ويژه اي داشت. براي اينكه يك تفكر مدرن و يك فضاي كاملاً زيبا و باوركردني و آبزورد و آوانگارد داشت. يعني در واقع يك مقداري هم جذب فضاي كاري شدم. بعداً كه آشنايي مان بيشتر شد و ديدم ايشان يك گروه نمايش در سانفرانسيسكو دارند و من هم يك گروه كوچك در برلين داشتم، اشتياقم براي كار در فضايي كه تازه برايم ايجاد شده بود بيشتر شد. البته دست آقاي آئيش براي كار كردن بازتر و كارشان هم حرفه اي تر بود، اما گروه ما حالا اينجا و آنجا يكي، دو تا كار انجام مي داديم، ضمن اينكه من با چند گروه آلماني كار مي كردم كه كارمان «آف تياتر» بود. خودم هم يك سري تئاتر بي كلام كار كرده بودم و... اينها البته كارهايي بود كه به اصطلاح فرنگي «هابي» اند- سرگرمي اند و غيرحرفه اي- و پول آنچناني اي از آنها در نمي آمد. بعد كه با آقاي آئيش و تئاتر حرفه اي ايشان آشنا شدم، همه چيز جدي تر شد و من شروع كردم به همكاري با تئاتر ايشان!
* در گروه آقاي آئيش بيشتر به عنوان بازيگر حضور داشتيد. آيا قبلاً و همراه با گروه خودتان هم بازيگري را تجربه كرده بوديد؟
** بله، من در گروه خودم هم بازي مي كردم. گروهي بود كه در آن ما با هم فكر مي كرديم، طرح مي ريختيم و كار مي كرديم و يك سري مسائل اجتماعي را به صورت كارهاي حركتي- و نه پانتوميم- انجام مي داديم، براي اينكه مي خواستيم زمينه اي را فراهم كنيم كه پايه تئاتري مان فقط به كلام وابسته نباشد، مثلاً فارسي يا فقط انگيسي باشد. مي خواستيم محدوديت كلامي را از ميان برداريم. البته اين كارها بيشتر در حد تئاترهاي تجربي بود.
* كار شما و آقاي آئيش بعد از بازگشت به ايران چگونه دنبال شد؟
** من اواخر دهه 60 با فرهاد آئيش آشنا شدم. در سالهاي دهه 70 ايشان يك بار با نمايش «چمدان» به ايران آمدند (سال 1371). من آن زمان در آلمان بودم و با ايشان نيامدم، ولي سال 73 با نمايش «هفت شب با ميهمان ناخوانده» كه خودشان نوشته بودند و آن را با آقاي نصيريان كار كردند به طور جدي به گروه ايشان پيوستم. اين نمايش تور آمريكا و اروپا را رفت و بعد به ايران آمد و در سالن اصلي تئاتر شهر اجرا شد. در اين سه ماه من هميشه با گروه بودم و به قول خود ايشان چشم بيرون نمايش بودم. به اين دليل كه آقاي آئيش در عين كارگرداني بازي هم مي كردند و عملاً در نمايش بودند. اما از اواخر سال 1378 كه به ايران آمديم به هر حال هم به لحاظ متون فارسي نمايشي و هم از نظر فضاي تئاتري بيشتر مي توانستيم كار بكنيم. و چون عشق و علاقه خيلي زيادي هم در ما براي كار كردن تئاتر در ايران بود، تمام سختي ها را به جان خريديم و با يك آرمان بزرگ و نيت جدي كارمان را شروع كرديم.
* مي توانيد به تعداد نمايشهايي كه اجرا كرديد و اسامي آنها هم اشاره اي داشته باشيد؟
** اولين كار ما در ايران به دليل آنكه بايد آشنا مي شديم و با ما آشنا مي شدند ( حالا آقاي آئيش را تا اندازه اي مي شناختند) بيشتر حول محور كارهاي كوچك و جمع و جوري بود كه نياز زيادي به مدت زمان طولاني توليد نداشتند. اولين كار من يك نمايش از «فرانتس كافكا» به نام «گزارشي به آكادمي» بود كه يك مونولوگ 50 دقيقه اي بود. نمايش را من كارگرداني كردم و آقاي آئيش در آن بازي كردند. نمايش در تالار چهارسو روي صحنه رفت و با استقبال بسيار زيادي مواجه شد. بعد از آن نمايش، من از نظر كاري بيشتر در مقام يك بازيگر فعاليت داشتم. نمايش«تقصير» و «سي دقيقه از ماجرا» آثار ديگري بودند كه به صورت دوپرسوناژه و با بازي من و آقاي آئيش در تئاترشهر اجرا شدند. كار بعدي مان كمدي «شام اول، شام آخر» بود.
من در اين نمايش هم بازيگر بودم. كار بعدي آقاي آئيش «پنجره ها» بود كه دو سال پيش به روي صحنه رفت و من در آن به عنوان بازيگر حضور داشتم. همين طور در اين فاصله با كارگردانهايي مثل «كوروش نريماني»، «محسن حسيني»، «فرهاد اصلاني»، «بابك محمدي» و... نيز به عنوان بازيگر كار كرده ام. به هر حال در اين مدت هفت، هشت سال گذشته چون تئاتر به تنهايي كفاف زندگي را نمي دهد و آدم هميشه نمي تواند منتظر كار باشد و تئاتر كار كند، پس نقشهايي هم در چند فيلم سينمايي و يك تله تئاتر در تلويزيون و يك مجموعه تلويزيوني قبول كردم.
* چطور شد بعد از مدتها تصميم گرفتيد يك تئاتر كارگرداني كنيد؟
** راستش، همه ما، در ميان نمايشنامه هايي كه مي خوانيم و نمايشنامه هايي كه براي خواندن به ما پيشنهاد مي شود، معمولاً آثاري را پيدا مي كنيم كه آن جذابيت را دارا هستند كه در مقام بازيگر براي حضور در آن وسوسه پيدا كنيم، يا اينكه بخواهيم آن را كارگرداني كنيم. كارگرداني هميشه براي من جذابيت داشته است.
* ظاهراً نمايشنامه «خانواده تت» اين موقعيت را براي شما فراهم كرده اين متن چگونه انتخاب شد؟
** «خانواده تت» اولين انتخاب من براي كارگرداني نبود. سال گذشته خودم سه نمايشنامه ترجمه كردم (از نمايشنامه هاي ديويد آيوز). اين نمايشنامه نويس نيويوركي 13 نمايشنامه كوتاه دارد و من سه نمايشنامه اش را كه كوتاه و خيلي جذاب بودند ترجمه و براي اجرا به مركز پيشنهاد دادم. اما به هر حال قسمت نشد و نتوانستيم آنها را اجرا كنيم. بنابراين من بلافاصله «خانواده تت» را پيشنهاد دادم. اين نمايشنامه را قبلاً خوانده بودم و گمان مي كردم جذابيت بسيار زيادي براي اجرا دارد. «خانواده تت» چهار سال پيش به وسيله يك دوست به من معرفي شد. هميشه اين كتاب جايي توي قفسه ميز تحرير من بود و گمان مي كردم يك روزي بايد آن را كار كنم. بنابراين «خانواده تت» را به مركز هنرهاي نمايشي پيشنهاد دادم. ما هميشه پيشنهاد مي دهيم و منتظريم! (مي خندد) يعني در واقع بعد از «پنجره ها» و «درامهاي زندگي» كه با آقاي بابك محمدي كار كردم، كار تئاتر نكرده بودم و وقتي ارديبهشت ماه به من خبر دادند تيرماه در تالار سايه مي توانم «خانواده تت» را اجرا كنم تصور كنيد كه چقدر خوشحال بودم.
* طنز جذاب متن چقدر باعث گرايش بيشتر شما به انتخاب اين متن شد؟
** من اصولاً كارهاي طنز را خيلي دوست دارم. اگر دقت كرده باشيد، هم در كارهاي فرهاد آئيش و هم اندك كارهاي خودم متنهاي نمايشي از يك طنز خاصي برخوردار بوده اند. اصولاً هميشه فكر مي كنم فضاي كميك كار، روحيه آدم را بالا مي برد و به گروه انرژي مي دهد و خيلي مثبت است. پس مقوله طنز را خيلي دوست دارم، بخصوص طنزي كه تفكري هم در پشت آن هست.
* الان و در شرايط كنوني و بعد از چند اجرا، نظر خودتان در خصوص بازنويسي متن «اشتفان اركني» و اجراي نمايشتان بر اساس اين متن چيست؟
** به نظر من بازنويسي آقاي آئيش خيلي عالي است، چون خيلي روان و خوب كار شده. گمان نكنيد به خاطر اينكه خودشان اينجا ايستاده اند دارم از ايشان تعريف مي كنم (مي خندد) من هميشه گفته ام كه چون فرهاد آئيش خودش مؤلف است و نمايشنامه هاي جذاب و رواني دارد كه در پس آنها يك تفكر جدي وجود دارد، بهترين گزينه براي بازنويسي «خانواده تت» بوده است. نمايشنامه طولاني «اشتفان اركني» به بهترين نحو ممكن توسط آقاي آئيش تلخيص و بازنويسي شده ما حتي خيلي از لوكيشن ها را هم از اجرا حذف كرديم و در مجموع اين طور بگويم كه بازنويسي و اجرا ساده و راحت انجام شد و تا به حال هم به خوبي با مخاطب ارتباط برقرار كرده است. شما موقعي كه با يك ترجمه مواجهيد خيلي از آن فاصله داريد. منظورم اين است كه يك ترجمه در وهله اول ممكن است مشكلاتي داشته باشد كه نمايش براي اجراي آن به يك بازنگري مجدد نياز دارد.
به نظر من اتفاق خجسته اي كه در بازنويسي اين كار اتفاق افتاده اين است كه شما تا اندازه زيادي شخصيت ها را باور مي كنيد، با آنها رابطه برقرار مي كنيد و حتي با شخصيت ها همذات پنداري مي كنيد براي همين گمان مي كنم بازنويسي خيلي موفق بوده است.
* بنابراين شما جذابيت اجرايي نمايشتان را مديون اين بازنويسي هستيد؟
** نوع اجرا به هر حال، بايد با فضايي همراه باشد كه هم با تماشاگر رابطه برقرار كند و هم اينكه به تفكر نويسنده و فضايي كه در زمان تصرف مجارستان به وسيله نازي ها ساخته، وفادار بماند، و من گمان مي كنم ما اين كار را انجام داده ايم.
* شما در سينما هم چندين نقش متفاوت اما كوتاه را ايفا كرده ايد، نظر خودتان در مورد نقشها چيست؟ و اين نقشها چقدر با ايده آلهاي شما به عنوان يك بازيگر در سينما فاصله دارد؟
** من اصولاً چون خودم را تئاتري مي دانم بايد بگويم... سينما خيلي جذاب است! به نظر من سينما از جذاب ترين رسانه هاست و هفت، هشت نقشي هم كه طي اين چند سال در فيلمها ايفا كرده ام- اگر چه در خيلي از فيلمها خيلي كوتاه بوده است- ولي تقريباً همه آنها را دوست داشتم. هم نقش «عذرا»ي «مارمولك» و هم «آفاق» در «پارك وي» را. گمان مي كنم اتفاق خوبي كه براي من در سينما افتاد اين بود كه نقشها زياد كليشه نبودند خوشبختي من هميشه اين بود كه وقتي اين نقشها را خواندم و بازي كردم، ديدم چقدر متفاوت هستند و اين براي من به عنوان بازيگر رضايت بخش است. اما در مورد ايده آلها... (مي خندد) من اصولاً چون خودم در زندگي آدم سختگيري نيستم و هميشه نگاه مي كنم ببينم چه اتفاقي دارد برايم مي افتند و هر اتفاقي را هم به فال نيك مي گيريم و مثل بچه ها از آن اتفاق خوشحال مي شوم، گمان مي كنم برايم اين مسأله ايده آل خواهد بود كه بتوانم نقشهاي مختلف و متفاوت ديگري را ارائه بدهم. به هر حال از توانايي هايي كه دارم خيلي راضي هستم (مي خندد)... توقع زيادي هم ندارم.

  


نگاهي به فيلم «رئيس» آخرين ساخته مسعود كيميايي ؛ عقب گرد !

 

* علي باقرلي

«رئيس» آخرين فيلم «مسعود كيميايي» بيش از همه فيلمهاي اخيرش، مملو از ايده ها و آدمهاي تكراري است و در واقع فيلم از پيش



لو رفته محسوب مي شود. اين فيلم مانند كيسه اي انباشته از موقعيتها و كدهاي قديمي است.
تم فيلم و روابطي كه در «رئيس» مشاهده مي شود همه قبلاً با شكل و شمايل قابل توجيه تر و بهتر توسط خود كيميايي به تصوير كشيده شده بودند و اين فيلم باز هم تكرار مكررات است و بايد پذيرفت كه اين فيلمساز دوست داشتني ما همچنان در جا مي زند! ممكن است گفته شود كه او يك فيلمساز مؤلف است و دوست دارد موقعيتهاي داستانها و آدمهايش را تكرار كند، اين درست؛ ولي اين موقعيتها به يك نقطه تازه و يا يك نوآوري جديد نرسيده اند و حتي با قرار گرفتن در كنار هم به يك كليت قابل توجه هم دست نيافته اند. حال آنكه اتفاقاً در كار قبلي كيميايي يعني «حكم» اين اتفاق افتاده بود.
از همان ابتدا شروع مي كنيم. اولين و اصلي ترين كاراكتر فيلم «سيامك» است با بازي «پولاد» كه يك آدم زخمي و مضروب در ميان زباله هاست كه همه ما مي دانيم، كيميايي از همان ابتداي فيلمسازي اش به شخصيتهاي زخم خورده اي كه با سختي و مشقت اين زخم را تحمل مي كنند و براي بقاي خود مقاومت و تلاش چشمگيري دارند، علاقه مند بوده و مدام آنها را تكرار مي كند؛ از زمان قيصر تا الان. حال گيريم كه آن زمان عامل زخم چاقو بوده و حالا گلوله! به ياد بياوريد قدرت «گوزنها» و رضاي «ردپاي گرگ» را. شخصيت «فرشته» با بازي «لعيا زنگنه» بازهم فتوكپي دست چندمي از زنان معتادي است كه فيلمساز قبلاً در فيلمهاي مختلف خودش به گونه هاي متنوع به آنها پرداخته بود. از فريماه فرجامي در «تيغ و ابريشم» تا شخصيت «نقره» با بازي «انديشه فولادوند» در «سربازان جمعه». حرفهاي «فرشته» درباره وفاداري و عشقش نسبت به رضا و دوري او در گذشته از زندگي اش (فرامرز قريبيان) كاملاً در ساختار ادبياتي شبيه به ديالوگهاي «ماه طلعت» (گلچهره سجاديه) در «ردپاي گرگ» است كه اتفاقاً او در آنجا آن ديالوگها را براي فرامرز قريبيان (رضا!) در آن فيلم مي گفت، گيريم كه آنجا فرامرز قريبيان سبيل دارد و اينجا بدون سبيل است. حتي جنس بازي قريبيان و آن اخمهاي گره خورده و نگاه معترض و طرز اداي ديالوگها و مكث كردنهايش، بسيار شبيه به «رضا»ي فيلم «ردپاي گرگ» و يا پدر فيلم «تجارت» است، و قريبيان در بيشتر نقش آفرينيهايش براي كيميايي اين نوع شخصيت را تكرار مي كند. پدري كه پسرش را مدتهاست نديده و حالا دلش هواي بچه اش را كرده و بچه گرفتار است و او مي خواهد فرشته نجات پسرش شود!
آيا اين را در «تجارت» نديده بوديم؟ گيريم كه آنجا پدر براي ديدن پسر به آلمان كوچ مي كند و حالا از خارج به ايران مي آيد! در ماهيت قضيه هيچ تفاوتي اتفاق نيفتاده است و بازهم رفاقتهاي گذشته و دوستهاي قديمي و برخورد آنها بعد از چند سال و يادآوري و مزمزه كردن خاطرات خوش گذشته كه اينجا بين يك رئيس پليس (امين تارخ) و يك متهم به قتل (فرامرز قريبيان) ديده مي شود كه اين موقعيت حدود 30 سال پيش بين قدرت (قريبيان) و سيد (بهروز وثوقي) در فيلم «گوزنها» خيلي زيباتر و تأثيرگذارتر بود.
گيريم كه اسم هر دو كاراكتر در فيلم «رضا» باشد! «رئيس» پر از ايده هاي خوب، ولي خام است، مثل عشق قديمي دو «رضا»ي فيلم (قريبيان و تارخ) به سينما و حس نوستالژيك آنان در سينما ركس آبادان كه فقط در حد چند ديالوگ (دزد دريايي سرخپوش، رابرت سيودماك و برت لنكستر و گري كوپر و...) و يا ساندويچ خوردن آنها در مخروبه سينما ركس مي باشد كه زيباست، اما هيچ تأثيري در روند فيلم و يا اطلاع رساني بيشتر درباره گذشته آدمهاي فيلم ندارد.
گيريم كه نورپردازي و كلاً ميزانسن اين سكانس جالب و تأثيرگذار است، اما غير از اينها چه؟! فيلمساز هيچ پيشينه درست و منطقي از گذشته آدمهاي فيلم به مخاطب نمي دهد و آدمهاي داستان، همگي تيپ هستند. فيلم، منطق روايي قابل توجهي ندارد و طبق معمول كارهاي اخير كيميايي حجم ديالوگ در فيلم بالاست و ديالوگها هم همه از جنس خاصي هستند. بار استعاري و شعاري بالايي دارند و دايم شخصيتهاي فيلم سعي مي كنند با اين ديالوگها اعمال و رفتار خودشان را موجه جلوه دهند و پيش زمينه اي منطقي براي اعمالشان ايجاد كنند؛ چون اساساً جنس ديالوگها ساكن است و در پيشبرد داستان تأثيري ندارد و باعث كند شدن ريتم فيلم شده و در چند جا فيلم را از نفس انداخته است.
گيريم كه نوشتن اين جنس ديالوگ سخت و ارزشمند و خاص خود كيميايي است و نشان دهنده ذوق بالاي اوست اما غير از اينها چه؟! ديالوگها در اين فيلم بيشتر بار نصيحتي دارد و انگار فيلمساز دارد حكم صادر مي كند كه اوج آن در سكانس پاياني فيلم و تك گويي داريوش ارجمند مثلاً براي «فرشته» و درواقع براي آشنا كردن منش واقعي اش براي مخاطب است، كه اين فضاي ديالوگي را قبلاً در «داش آكل» كيميايي از زبان «كاكا رستم» شنيده بوديم كه اتفاقاً آنجا با توجه به پيش زمينه ادبياتي داستان، كاملاً قابل توجيه بود و كاركردي روايي داشت، ولي اينجا فقط كسل كننده است. حتي اينسرتهاي پر زرق و برق مهماني و استفاده از عوامل تماشاگر پسندي مثل فلاشر، پارتي و... لا به لاي مونولوگهاي داريوش ارجمند هم مفيد واقع نشده و صحنه، كند تر از آن چيزي است كه بايد اتفاق مي افتاد. فيلم داراي سكانسهاي زايد و اضافه زيادي هم هست كه براحتي مي توانست در فيلم نباشد، مثل سكانس شروع فيلم كه حدود 3 يا 4دقيقه ما شاهد حرفهاي انتقادي چند آدم حاشيه نشين در آن زباله داني خارج از شهر هستيم و دوربين بعد از كلي چرخيدن و حركت به معرفي سيامك (پولاد كيميايي) مي پردازد كه اين دقايق مي توانست براحتي حذف شود و شروع فيلم با برخاستن سيامك از دل زباله ها شروع شود كه اتفاقاً موجزتر و تأثيرگذارتر بود. همچنين گهگاهي پيوستگي زماني و مكاني فيلم از بين مي رود، مانند سكانس دزديده شدن طلا (مهناز افشار) توسط معشوقه اش و بعد پيغام دادن به سيامك كه مدت زماني اتفاقات فيلم از ظهر به شب تبديل مي شود.
در فيلم آدمها و روابطي را مي بينيم كه بعضي ها اصلاً در جامعه امروز ما وجود خارجي ندارند و اگر روزي و روزگاري، آدمهاي كيميايي در جامعه ديده مي شدند و دغدغه هايشان قابل لمس بود و فيلمهايش به نوعي يك نقد تيز و مصلح اجتماعي محسوب مي شد، اما امروزه فيلمهاي او ديگر اين خصلت را از دست داده اند و پرسش اينجاست كه «رئيس» چه مي خواهد بگويد؟ اگر در مذمت اعتياد است كه اين يك حرف كاملاً كليشه اي و تكراري است كه خود فيلمساز بارها آن را گفته، كه اوج آن در «گوزنها» بوده است.
اما فيلم نقاط مثبت و قابل توجهي هم دارد. تيتراژ ابتدايي فيلم متفاوت و موجز و تأثيرگذار است.
كم شدن از تعداد شخصيتهاي فيلم به نسبت فيلمهاي قبلي كيميايي نظير «سربازان جمعه» شكل و شمايل قابل قبول تري به فيلم داده و بازيها به رغم ضعف در شخصيت پردازي، قابل قبول و تقريباً يك دست است و هيچ بازي آزار دهنده اي در فيلم نمي بينيم (چه بازيگران حرفه اي مثل تارخ و چه بازيگران آماتور مثل آن جوان نوچه رئيس). همچنين در چند سكانس ايده هاي تصويري و فضاسازي مناسب و خوبي از فيلمساز مي بينيم كه نشان دهنده ذوق خلاق اوست و همچنين درك و شناخت خوب وي از سينما؛ نظير سكانسي كه پسر جوان مواد فروش به گردن فرشته داروي خواب آور تزريق مي كند و سر رسيدن رضا و.... و يا سكانس اعتراف فلاش بك جوانك متهم داخل زندان براي امين تارخ كه منجر به تبرئه «رضا» مي شود كه در حين نقل اتفاقات، صداها زودتر از تصاوير به گوش مي رسند. ولي اين موارد در فيلم متأسفانه زياد نيست.
در نهايت تنها مي توان گفت اين فيلم گام مثبت و رو به جلويي براي فيلمساز محبوب ما نيست و «رئيس» نسبت به «حكم» كه اميدواريهايي به وجود آورده بود، قدمي به عقب محسوب مي شود.

  


شرح عاشقي

 

* علي جعفري
* يك
جاي اكران فيلمهاي خارجي بر پرده سينماهاي كشور همچنان خالي است.
نگاه سياستگذاران سينماي ايران تاكنون اين بوده كه فيلمهاي خارجي، رقيب توليدات داخلي اند و از اين نظر نبايد فرصت اكران داشته باشند، مبادا كه جاي تنگ فيلمهاي داخلي، تنگ تر شود!
با اين نظر موافق باشيم يا نباشيم، اين جالي خالي ، هست و خواهد بود. قبول دارم كه با اين سقف توليد فيلم در سينماي ايران و اكران نشدن انبوهي فيلم در هر سال و يا اكران كوتاه مدت و محدود برخي فيلمها ، جايي براي اكران فيلمهاي خارجي نمي ماند، اما به نظرم يكي از آن چيزهايي كه كمك مي كند تا سطح سليقه مخاطبان سينماها كمي ارتقا پيدا كند، همين ديدن فيلمها، روي پرده سينماست . لذتي كه نمي توان آن را با ديدن DVD خوش آب و رنگ همان فيلم در منزل عوض كرد.
سينماهاي ما سالهاست در تسخير فيلمهاي ايراني اي هستند كه يكي از يكي بدترند. خدا زيادترشان كند! اما به نظر من اكران فيلمهاي خارجي خوب(نه اينكه باز برويم از ميان آن همه فيلم خوب خارجي ، آشغال ترينشان را بخريم و اكران كنيم !) مي تواند موازنه اكران را در سينماي ايران برقرار كند . تازه با اكران اين فيلمها، مي توانيم كلي از دستگاههاي صوتي دالبي ديجيتال سينماها را كه خريده و نصب كرده ايم، اما فيلمي براي نمايش با اين دستگاهها نداريم را هم به كار بيندازيم. تازه، مي شود با اين كار، يك رودست هم به قاچاقچيان نازنين فيلم بزنيم كه با اين كار، ديگر نمي توانند فيلمي براي قاچاق پيدا كنند!
اما فارغ از اين شوخي ها، سينماي ما همچنان به اكران فيلمهاي خارجي خوب نيازمند است و بيشتر از سينماي ما، مخاطبان اين سينما نيازمند اكران فيلمهاي خارجي اند. آنها براي اينكه بتوانند تفاوت سطح توليد سينماي ايران با سينماي جهان را بدانند، نيازمند آنند كه فيلمهاي خوب ببينند. آن وقت بعيد مي دانم كه فيلمهاي كمدي نازل سينماي ايران بتوانند مجالي براي «پرفروش» شدن پيدا كنند.
* د
واين يادداشت را براي احترام به صداي گرم"محمد نوري"مي نويسم و آهنگي كه در كاست"دلاويزترين"اش براي ايران خوانده. همان آهنگي كه بارها از صدا و سيما پخش شده و همه آن را شنيده ايم.
در روح و جان من، مي ماني اي وطن
به زير پا فِتد آن دلي، كه بهر تو نلرزد
شرح اين عاشقي، ننشيند در سخن
كه بهر عشق والاي تو، همه جهان نيرزد
نمي توانم از حس عاشقانه اي كه اين شعر و موسيقي از آن سرشار است چيزي نگويم. حسي كه تا كنون نتوانسته ام آن را در همه آن مثلاً موسيقي هايي كه به اسمهاي مختلف، براي نشان دادن حس ارادت به اين آب و خاك ساخته شده، بيابم.
نواي دل انگيز سازهاي زهي اركستر و گاه صداي دور سازهاي بادي، در پس زمينه صداي گرم و مسحور كننده(و به تعبير كيومرث پوراحمد"مخملين") محمد نوري، تصويري عاشقانه و دوست داشتني از اين سرزمين در ذهن هر شنونده اي ترسيم مي كند كه ديگر از ذهن و روح پاك نمي شود.
(به اينجاي مطلب كه مي رسم، عباسعلي سپاهي يونسي روي شانه ام مي زند و در حالي كه به نوشته روي مونيتور كامپيوتر اشاره مي كند- با لحن نه چندان دوستانه اي- يادآوري مي كند كه گويا تصنيف استاد شجريان كه درباره ايران اجرا كرده را فراموش كرده ام!
ارادت من نسبت به استاد شجريان كم نيست، اما هر چه برايش دليل مي آورم كه حس عاشقانه صداي"محمد نوري"با حس و حال اسطوره اي"محمدرضا شجريان"در كاست"سپيده"اش متفاوت است، راه به جايي نمي برم. او دلبسته شجريان است و معتقد كه: استاد هر چه ساخته و خوانده، حرف ندارد!
من اما معتقد به اين گفته نيستم. در ميان آثار هر هنرمند، اوج و فرودهاي بسياري است كه آثارش را در مراتب ارزشي متفاوتي قرار مي دهد. شايد آن اثر، در موقعيت زماني اي كه ساخته شده بوده، داراي ارزشهاي بسياري بوده، اما حس امروز چيز ديگري است و يا اينكه امروز، آن قطعه، موسيقي چندان مورد علاقه من نيست.)
همه آنان كه براي ايران-اين سرزمين دوست داشتني- سروده، خوانده و نوشته اند، بزرگ اند و شايسته احترام. نامشان بلند باد.
* سه
آدرس ايميل قديمي ام منتظر حرفهاي شماست: paperweblog@yahoo.comبرايم پيغام بگذاريد.

  


مهلت حضور در جشنواره «سينما حقيقت» تمديد شد

 

مهلت ارسال آثار مستند به نخستين جشنواره بين المللي فيلم مستند ايران «سينما حقيقت» با توجه به استقبال مستند سازان خارجي به مدت دو هفته تمديد شد.
روابط عمومي مركز گسترش سينماي مستند و تجربي اعلام كرد با پايان يافتن مهلت ارسال فيلم به دبيرخانه جشنواره بين المللي «سينما حقيقت» در روز 31 تيرماه و نظر به درخواست جمعي از تهيه كنندگان و مستند سازان كه مراحل پاياني توليد آخرين اثر خود را سپري مي كنند، اين مهلت تا روز هفدهم مردادماه تمديد شد.
نخستين دوره جشنواره بين المللي فيلم مستند ايران «سينما حقيقت» از 23 تا 27 مهرماه 1386 در تهران برگزار مي شود.

  


جريمه  و زندان در انتظار دوستدار يك تابلو نقاشي!

 

يك دوستدار هنر در فرانسه، پس از بوسيدن يك تابلوي يك ميليون پوندي، به جرم آسيب رساندن به آثار هنري متهم شد.
«رم ريندي»، 35 ساله گفته است يك لحظه مجذوب تابلوي بي نقص «ساي توملي»، هنرمند آمريكايي شده و اين عمل را انجام داده است.او همچنين در گفتگو با روزنامه  تلگراف چاپ انگليس حركت خود را به عنوان مظهري از قدرت هنر توصيف كرده است. اين تابلوي بي نام، بخشي از مجموعه اي است كه با عنوان «شكوفايي» در موزه  هنرهاي معاصر شهر «آوينيون» فرانسه به نمايش درآمده است. «ريندي» كه خود يك هنرمند است، پس از اين حركت سعي در فرار از موزه داشت كه توسط مأموران موزه دستگير شد.
او پس از بازجويي توسط پليس، با قرار وثيقه آزاد شد تا ماه بعد، براي رسيدگي به اتهام «خسارت به آثار هنري» در دادگاه حاضر شود.به  گفته  مسؤولان، جريمه  سنگين و احتمالاً زندان در انتظار «ريندي» است.

  


«سنتوري» قرباني بلاتكليفي ها

 

تهيه كننده فيلم سينمايي «سنتوري» با انتقاد شديد از عملكرد مسؤولان سينمايي، تعويق اكران فيلم را حاصل بلاتكليفي مسؤولان در اتخاذ تصميمي واحد دانست.
فرامرز فرازمند درباره مشكلات به وجود آمده براي «سنتوري» گفت: پس از حك و اصلاح فراوان و امروز و فرداكردن هاي مكرر، مسؤولان مجوز نمايش «سنتوري» را صادر كردند. اما نمي دانم چطور شد يك باره و سه روز مانده به اكران از نمايش عمومي آن جلوگيري شد. در حالي كه ما براي دريافت پروانه نمايش همه اصلاحات مورد نظر را اعمال كرديم.تهيه كننده «سنتوري» در پاسخ به اين سؤال كه علت تعويق اكران از سوي مسؤولان چه مواردي اعلام شده، گفت: نمي دانم، فقط گفته اند فعلاً اين فيلم نبايد اكران شود. واقعاً مشخص نيست چرا فيلمي مثل «سنتوري» كه مي تواند به مخاطب در رابطه با پديده شوم اعتياد هشدار بدهد اجازه اكران پيدا نمي كند. من گمان مي كنم اين فيلم قرباني ديدگاههاي سليقه اي شده است. فعلاً هم نمايش فيلم به تعويق افتاده، حالا تا چه زماني، واقعاً نمي دانم؟

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 Info@qudsdaily.com