تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادی
فرهنگی
عشقستان
ورزشی
هنری
حوادث
كفشدوزك
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ویژه
نداي آشنا
صفحه آخر
یادداشت روز
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2007-07-25
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

چهارشنبه 3مرداد ماه 1386


گزارشي از زندگي جانباز علي پاشايي ؛ زخمهاي فراموش نشدني

 

فرحروز صداقت

* گوشي را كه برمي دارد، با عجله صحبت مي كند و مي گويد: با عرض معذرت، من سرم خيلي شلوغ است يك ساعت ديگر زنگ بزنيد!





* يك ساعت ديگر زنگ مي زنم تا قرار مصاحبه بگذاريم، اما قبول نمي كند. اصرار ما فايده اي ندارد. مي گويد: علي آقا كه نمي تواند صحبت كند، من هم واقعاً وقت ندارم. اين روزها خيلي درگيرم، درگير فيزيوتراپي و كارهاي همسرم، مرا ببخشيد فعلاً نمي توانم!

* همه ذهنم را زني تسخير مي كند كه 10 سال است بي دريغ از مرد آرزوهايش پرستاري مي كند. مردي كه  24 سال پيش انتخابش كرد تا آرزوهايش را با در كنار او بودن محقق كند. با مردي كه فرمانده اي شجاع و با گذشت بود، رزمنده اي قدبلند با چهره اي زيبا و نوراني، با اوركتي كه نشانه جوانمردي و غيرت بود. يك مرد خوب و دوست داشتني.

* مصاحبه را قبول نمي كند، فكرم را به هزار راه مي برم تا سرانجام يك راه به نظرم مي رسد. با منزل جانباز علي پاشايي دوباره تماس مي گيرم و سريع حرفم را مي زنم. مي گويم: خانم پاشايي دوست ندارم با درگيريها و وقت كمي كه داريد مزاحمتان شوم، اما اجازه بدهيد چند دقيقه اي مصاحبه تلفني با هم داشته باشيم. آن را هم هر وقت شما تعيين كنيد و او با رضايت خاطر، از اين پيشنهاد استقبال مي كند!

* صبح روز سوم كه زنگ مي زنم، هنوز خانم محمدي درگير پيدا كردن يك فيزيوتراپ خوب است تا هر روز بيايد و علي آقا را فيزيوتراپي كند. همسرش مي داند كه يك فيزيوتراپ خوب مي تواند نجات دهنده جان كسي چون علي آقا باشد تا دست و پا و بدن از كار نيفتد. اينها را مادرخانم محمدي گفت.

* دوباره ساعت 30/1 بعد از ظهر همان روز زنگ مي زنم. خانم محمدي مي گويد: خوشبختانه ساعت 12 فيزيوتراپ آمد. الان دارم به علي آقا غذا مي دهم و...!
مصاحبه به ساعت 4 بعد از ظهر موكول مي شود.

* ساعت 4 بعد از ظهر است، حتماً خانم محمدي يك روز سخت ديگر را پشت سر گذاشته و خيلي خسته است. شماره ها را يكي پس از ديگري مي گيرم، شايد خواب باشند !خستگي و پريشاني همسران جانبازان بشدت نگران كننده است. حداقل براي من كه در اين چند سال از نزديك با خيلي از آنها آشنا شده ام.

* از سال 62 شروع مي كند. سالي كه با علي پاشايي ازدواج كرده. بعد، از دو تا دخترش كه يكي 17 ساله است و ديگري 12 ساله مي گويد و از علي آقا كه از 17-16 سالگي مسؤوليت رزمنده بودن را به دوش كشيد و بعد هم موج انفجار، زخمهاي ريز و درشت، جانبازي، مصدوميت شيميايي، كه هيچ كدام از اينها مانع ادامه رزم او نمي شود.

* خانم محمدي وقتي با علي آقا ازدواج مي كند، مي داند كه او جانباز 30 درصد است، اما هرگز در باور او نمي گنجيد كه روزي علي آقا حال امروز را پيدا كند.
همه مي دانند كه علي آقا مرامش اين بود كه بهاي بدست آمده را به هيچ بهانه اي نبايد از دست داد، براي همين كمتر از آنچه كه در جبهه ها بر او گذشته بود صحبت مي كرد. انگار از همان 17-16 سالگي همين طور بوده !حتي خانواده اش از آسيبهاي شيميايي او خبر نداشتند!

* اوايل علي آقا مشكل چنداني نداشت، اما همه چيز از سال  75 شروع شد، همزمان با تولد دختر كوچكم. 10 سالي هست كه علي آقا با اين مشكلات دست و پنجه نرم مي كند. 
8 بار تا حالا عمل شده، اما دوباره تومور رشد كرده، البته نهادهاي مسؤول عقيده دارند علت تومور ممكن است مادرزادي، ويروسي و احتمالاً شيميايي باشد، هر چند با بنياد از نظر پرداخت هزينه هاي درماني مشكل نداريم، اما هنوز قبول نكرده اند كه آقاي پاشايي، شيميايي هم هست!
* حتي اگر امكان به وجود آمدن تومور در سر و انواع سرطانهاي ريه و خون و... بر اثر آسيبهاي شيميايي در ميان رزمندگان ده درصد هم باشد، عقل حكم مي كند كه قبل از علتهاي ديگر، علت شيميايي بودن تأييد شود!
* اين حرف بسياري از جانبازان شيميايي است كه در زمان وقوع حادثه، نام آنان به عنوان جانباز شيميايي در فهرست ثبت نشده، چون در آن زمان كسي قصدش، جمع كردن مدرك نبود! اصلاً شيميايي شدن آن قدر برايشان مهم نبود؛ چون تمام فكر و ذكرشان حركت به سمت پيروزي بود. وقتي هم جنگ تمام شد فكر كردند براي رضاي خدا كار كردن و جنگيدن و زخمي شدن كه درصد لازم ندارد، و اگر هم درصدي گرفتند بر اثر فشار خانواده هايشان بود.

* اين حرف هم تكراري است، اما آن قدر تكرار مي كنيم تا بالاخره قضيه حل شود. خيلي از رزمندگان كه بعد از بمبارانهاي شيميايي به طور سرپايي مداوا شدند و اصلاً يادشان رفته بود كه به هنگام بمبارانهاي شيميايي در منطقه حضور داشتند. فقط وقتي از خاطرات جنگشان مي گفتند از بمبارانهاي شيميايي هم تعريف مي كردند. برايشان باور كردني نبود كه بعد از اين همه سال، عوارض شيميايي شدنشان آشكار شود. اما همين طور هم بود و هست. تا همين چند سال پيش يكي پس از ديگري عوارض شيميايي پيدا كردند. ناراحتيهاي پوستي، چشمي، ريه، سرفه هاي پي در پي، انواع سرطانها.

* خانم محمدي همسر جانباز علي پاشايي، دختر شهيد هم هست. وقتي كلاس سوم راهنمايي بوده پدرش شهيد مي شود. خانم محمدي برادر هم ندارد. فقط سه تا خواهر دارد. جانباز علي پاشايي هم تنها برادرش يعني احمد پاشايي هم شهيد شده است. از پدر آقاي پاشايي هم سني گذشته، پس خانم محمدي خودش به تنهايي از علي آقا مراقبت مي كند و همه وسايل و امكانات لازم زندگي را فراهم مي نمايد.

* توقع خانم محمدي از كساني است كه وظيفه شان كمك رساني به خانواده هاي ايثارگران است. او مي گويد: شيمي درماني و برق درماني و داروهايي كه علي آقا خورد، روي تمام بدنش تأثير گذاشته. در حال حاضر حرف هم نمي تواند بزند و من مجبورم گوشم را نزديك دهانش ببرم تا بشنوم. من الان تنها هستم، انتظار دارم به محض نياز، سريع به من كمك برسانند، اما متأسفانه اين اتفاق نمي افتد!

* هر چند داستان اين دردها براي هر جانبازي شيرين است و به قول خودشان با دردهايشان «زندگي» مي كنند، اما داستان اين دردها براي مادران، همسران و فرزندان آنان يك داستان عميق تراژدي است. در اين داستان، بارها بچه ها از مادر مي پرسند: چرا پدر سرسفره نمي آيد؟ چرا پدر تا چند ماه پيش مي توانست بنشيند، راه برود، شوخي كند، با ما بازي كند و... اما حالا نمي تواند!؟ چرا پدر همه اش مي خوابد؟ چرا پدر...!؟! در اين داستان بچه ها كمتر مي توانند به پاسخ سؤالاتشان برسند و...

* بچه ها داستان زندگي پدر را با عكسهايي كه از بابا روي ديوار اتاق خود زده اند، مرور مي كنند و حسرت زده با همان عكسها زندگي مي كنند، در عكس پدر مي خندد، راه مي رود يا بچه ها را در آغوش گرفته و...

* و اين داستان ادامه دارد. بچه ها مي  بينند كه مادر، همراه بيماري پدرشان، روز به روز افتاده تر مي شود. مادر، هر روز چندين بار پدر را از رختخواب بيماري اش بلند مي كند، او را به حمام و دستشويي مي برد، داروهايش را مي دهد، دنبال دكتر و دارو و نيز فيزيوتراپ و شيمي درماني و گاهي هم تأمين هزينه هاي عجيب و غريب زندگي است، حتي دنبال تعيين درصد هم مي رود و حتي گاهي وقت براي انجام دادن كارهاي ضروري بچه ها هم كم مي آورد... اين مادر، همسر هر جانبازي مي تواند باشد.

* همسر جانباز علي پاشايي خيلي از خاطراتش را فراموش كرده، او تنها آرزويش نجات همسرش است و بس. مي گويد: رفتم «بالابر» بخرم. ديدم گران است. بنياد هم بودجه نداشت. آمدند گفتند دستشويي فرنگي بزنيم تا شايد راحت تر باشد، اما آن قدر طولاني شد كه حالا دستشويي فرنگي هم فايده اي ندارد، چون علي آقا از تخت هم نمي تواند پايين بيايد. امروز با وضعيتي كه علي آقا دارد، ما نياز ديگري پيدا كرده ايم. ما الان نياز فوري به يك فيزيوتراپ داريم كه هر روز علي آقا را فيزيوتراپي كند. با فيزيوتراپي هاي پيشرفته اي كه امروزه هست مي توان از بي حس و بي حركت شدن اعضايش پيشگيري كرد.
* هر چند پرسيدن بعضي چيزها خيلي سخت (و گاه بي ادبانه) به نظر مي رسد و اين كنكاش ممكن است احساسات طرف مقابل را جريحه دار كند، اما وقتي مي خواهي با اين پرسش، به يك پاسخ معقول برسي بايد بپرسي!

* از خانم محمدي مي پرسم كه حقوق آقاي پاشايي چقدر است؟ حتماً حالت اشتغال داشته اند؟ شما حق پرستاري مي گيريد؟ از بنياد هم حقوق مي گيريد؟ حقوق ماهيانه شما كفاف هزينه هاي جانبي و تهيه امكانات براي جانباز پاشايي را مي كند؟ شما هم شاغل هستيد يا بوديد؟ خانه تان مال خودتان است يا اجاره اي ...؟

* خانم محمدي جسته گريخته سؤالها را پاسخ مي دهد، اما مي فهمم اين سؤالات را دوست ندارد !او مي گويد حقوق بازنشستگي شوهرم در سال 86 حدود 400 هزار تومان شده. من حق پرستاري نمي گيرم. فقط بنياد ماهي 2500  تومان به ما حقوق مي دهد، آن را هم نمي دانم چرا !آن قدر كم است كه سالانه مي روم و مي گيرم!
علي آقا هفته اي يك بار سونداژ مي شود. ملافه ها را تندتند بايد عوض كرد. هر غذايي را نمي توان به او داد. تهيه وسايل مورد نياز هم سخت است و هم گران، اما خدا را شكر خانه مال خودمان است. نصف خانه به اسم من است و نصف ديگرش را علي آقا با قسط فراهم كرده. من ليسانس مامايي دارم، اما چون مجبور شدم 24 ساعته مراقب علي آقا باشم سركار نرفتم.

* از خصوصيات انسانهاي بزرگ و شاكر، قدرداني و تشكر است و خانم محمدي از دكتر احمدپور و همه كساني كه در قسمت دارو و تجهيزات بنياد او را ياري مي كنند قدرداني مي كند، از اينكه سريع به كارهاي مربوط به اين قسمت رسيدگي مي شود.
او كه دلش وسعت آسمان را دارد، انگار از هيچ كس توقع كمك ندارد،هر چند كه ديگران وظيفه اصلي شان كمك به آنها باشد !خانم محمدي با اظهار تأسف فراوان مي گويد: باور كنيد من تمام سعي خودم را مي كنم كه مزاحم بنياد و هيچ كس ديگر نشوم، اما وقتي مشكلي پيش مي آيد و حل نمي شود مجبور مي شوم كمك بخواهم، هر چند تا لحظه آخر فشار و استرس زيادي را متحمل مي شوم و بارها دلم مي لرزد، اما چون توانايي انجام آن كار را ندارم به اين ور و آن ور زنگ مي زنم تا كسي به دادم برسد.

* فرامرزي همرزم علي پاشايي است. از آن بچه هاي رزمنده اي كه حاضر است براي بهتر شدن حال همرزمش هر كاري بكند. فرامرزي هنوز از چهره زيباي علي آقا حرف مي زند. او مي گويد: اي كاش عكاس قبل از اينها از علي آقا عكس مي گرفت تا مي ديديد آن زمان كه جوان بود چقدر خوش تيپ بود و چهره زيبايي داشت. لاغر و كشيده و چهار شانه و شجاع. گذشت و فروتني اش بي حساب بود.

* بغض مي كند، قطرات اشك روي گونه هايش جاري مي شود، عرق پيشاني اش را پاك مي كند و مي گويد: از وقتي علي آقا شيمي درماني مي شود، قسمتي از موهاي سرش ريخته و پيشاني اش از آثار موج انفجار فرو رفته است. گاهي عضلاتش آن قدر سفت مي شود كه سوزن آمپول هم از پوست او عبور نمي كند.
اما او زنده است و زنده مي ماند، چون پدر علي بعد از شهادت احمد، فقط او را دارد.

* فقط آنها كه با علي بودند مي دانند كه در جبهه ها چقدر زحمت كشيد. تمام عمر و جواني اش را با خدا معامله كرد. الان هم توقعي ندارد. علي نوك قله همه آرزوهاي ماست. الان علي دارد به آرزويش نزديك مي شود. موج انفجار، آسيب شيميايي و... همه مي توانند علت اصلي «تومور» باشد، اما اين كه مسؤولان و متخصصان مي خواهند به زور نيمه خالي ليوان را ببينند هم كمي مبهم و دور از ذهن و عقل به نظر مي رسد! شما بگوييد كه چرا اين تومور و اين سرطانها و اين ناراحتيهاي خون و ريه فقط در ميان رزمندگان شيميايي اين قدر رايج است. نمي دانم شايد هم همه اش مادرزادي است، چون رزمندگان زماني به دنيا آمدند كه در جبهه بودند!

  


دل مويه هاي مادر شهيد حميدرضا ايماني فر ؛ پرواز

 

چراغ خانه ام باز آ
تو چون زين كلبه رفتي ديگر اينجا، هاي و هويي نيست




صدايي نغمه اي حرفي صفايي گفتگويي نيست
تو رفتي لاله ها پژمرده
و دور از چهره تو لاله رويي نيست در اينجا
تو اي محبوب خون آلود
بسوي كلبه ات برگرد
سراسر خانه خاموش است
نمي داني، نمي داني كه من چون مرغ تنها
سر بزير بال بال غم دارم
نه لبخندي نه آوازي نه ذوق و شوق پروازي
هم آوازي كجا يابم كه بانگي در گلويي نيست
فضاي خانه تاريك است و نور زندگي در هيچ سويي نيست
همه شب هاي طولاني به ياد ت
ونيمه شب بيدار مي مانم
سر خود را ميان دستها مي گيرم و آهسته مي گريم
تو را در زير لب مي خوانم و با آه مي گويم:
به پيش مادرت برگرد
تو عطر آرزو بودي
مرا غير از تو هرگز آرزويي نيست
سكوت سرد و سنگين مي كشد ما را
فضاي خانه خاموش ما فريادها دارد
اميد رفته ام باز آ
تو شبها شمع ما بودي، اميد جمع ما بودي
ز رنگ و عطر تو گلخانه ما رنگ و بويي داشت
دريغا ديگر اينجا رنگ و بويي نيست
تو چون زين كلبه رفتي ديگر اينجا هاي و هويي نيست
صدايي، نغمه اي، حرفي، حديثي گفتگويي نيست
چراغ خانه ام باز آ
چراغ خانه ام باز آ
* پروين فارسي

  


اعزام دانشجويان شاهد و ايثارگر به  خارج از كشور

 

مديركل آموزش عالي بنياد شهيد و امور ايثارگران از اعزام دانشجويان شاهد و ايثارگر به خارج از كشور خبر داد.
رضا صحرايي گفت: اصلاح دستورالعمل حمايت از دانشجويان ايثارگر و شاهد بنياد شهيد و امور ايثارگران جهت اعزام به خارج از كشور، همسو با وزارت علوم، تحقيقات و فناوري و ابلاغ آن به نهادهاي مربوط است.
وي افزود: در اين دستورالعمل، حداكثر سن فرزندان شاهد و جانبازان بالاي 25  درصد، 35  سال و آزادگان با حداقل سه سال اسارت تا 39  سال سن در نظر گرفته شده است.
صحرايي با اشاره به اصلاحيه آيين نامه اعزام دانشجويان شاهد و ايثارگر، گفت: تمام اولويتهاي قانوني و ويژه  فرزندان شاهد و ايثارگر توسط وزارت علوم اعمال شده است. در شرايط برابر اعزام، اولويت با فرزندان شاهد و ايثارگر است.
مديركل آموزش بنياد شهيد گفت: اعزام نفرات اول تا سوم آزمون سراسري كارشناسي ارشد، فارغ التحصيلان رتبه اول هر يك از رشته هاي تخصصي مورد نياز كشور و دانشجويان مشمول به  خارج از كشور با تأييد سازمان سنجش، از طريق اداره بورس انجام مي شود.

  


در پي اجابت دعوت براي خلق مينياتور خرمشهر؛ تقدير سردار باقرزاده از استاد فرشچيان

 

در پي تهيه  اسكيس طرح مينياتور دفاع مقدس با الهام از فتح خرمشهر توسط استاد فرشچيان، رئيس بنياد حفظ آثار و نشر ارزشهاي



دفاع مقدس كشور از اهتمام اين هنرمند نگارگر ايراني در پاسداشت ارزشهاي رزمندگان اسلام قدرداني كرد.
سردار ميرفيصل باقرزاده در اين باره گفت: با اعلام قبول استاد فرشچيان در خلق مينياتور دفاع مقدس، بنياد حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس كشور آماده همه گونه همكاري با اين هنرمند بزرگ است.
 استاد فرشچيان با خلق اين اثر ماندگار، حماسه آفريني، ايثارگري و اوج هنر اصيل ايراني مسلمان را برابر نسلهاي آينده به  جا مي گذارد.
باقرزاده اعلام كرد: به  همين مناسبت، بنياد حفظ آثار، نخستين جلد از مجموعه  فاخر عكس خرمشهر كه در هفته  دفاع مقدس رونمايي خواهد شد را به اين هنرمند تقديم مي كند.
در بيست  و پنجمين سالروز حماسه فتح خرمشهر، رئيس بنياد آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس كشور از هنرمند مينياتوريست نامي كشور، استاد فرشچيان درخواست كرد، با سفر به خرمشهر، مينياتور دفاع مقدس را با الهام از حماسه و مقاومت و فتح خرمشهر، به ويژه استفاده از سمبلهايي همچون مسجد جامع اين شهر خلق كند تا در مركز فرهنگي دفاع مقدس خرمشهر نصب شود.

  


دو تيرانداز جانباز براي كسب سهميه پارالمپيك، عازم آلمان شدند

 

دو تن از ورزشكاران تيرانداز جانباز ايران جهت كسب سهميه بازيهاي پارالمپيك 2008  پكن، به مسابقات آزاد اروپا در آلمان اعزام شدند.
به گزارش ايرنا، آيت ا... حيدري و عنايت ا... بخارايي، دو تيرانداز جانباز به سرپرستي دكتر جليل كوهپايه زاده، مسؤول انجمن تيراندازي به مسابقات آزاد اروپا كه از اول مردادماه در آلمان آغاز مي شود، اعزام شدند.
در اين دوره از مسابقات 247  تيرانداز از 43  كشور شركت دارند و اين مسابقات، امتياز سهميه ورودي به مسابقات پارالمپيك 2008  پكن را دارد.

  


فرزندان شهدا به پدرانشان هداياي معنوي اهدا مي كنند

 

معاون پژوهشي بنياد شهيد استان كرمان گفت: همزمان با ميلاد با سعادت اميرالمؤمنين(ع)، فرزندان شهدا به پدرانشان هداياي معنوي اهدا مي كنند.




ابراهيم ميرزايي در مورد اجراي طرح «پدران آسماني» گفت: سال گذشته بنياد شهيد و امور ايثارگران مركز به 12 استان اعتباراتي را به منظور اجراي طرح «پدران آسماني» اختصاص داد و استان كرمان بدون دريافت اعتبار، بهترين برنامه ها را ارائه داد و مورد استقبال مردم قرار گرفت.
در اجراي طرح «پدران آسماني»، فرزندان شهدا بر سر مزار پدران شهيدشان گردهم مي آيند و برنامه هايي را اجرا مي كنند.

  


نگاهي به رؤياي تعبير نشده فتح دو روزه تهران ؛ رؤياها و كابوس ها!

 

روز دوشنبه 27/4/1367، عقربه هاي ساعت، 2 بعد از ظهر را نشان مي داد كه گوينده اخبار صداي جمهوري اسلامي ايران، در رأس



خبرهاي خود، خبري را به اين مضمون قرائت كرد: «جمهوري اسلامي ايران طي پيامي به دبيركل سازمان ملل، ضمن قدرداني از اقدامات وي اعلام كرد، در جهت استقرار امنيت، قطعنامه 598 را رسماً پذيرفته است.»
اقدام ايران در پذيرش قطعنامه، در خارج از مرزها بازتاب گسترده اي داشت. برخي از كشورها همچون عراق، اين عمل ايران را يك تاكتيك خواندند و برخي مانند آمريكا، از ايران به خاطر پذيرش قطعنامه تقدير كردند.
چهار روز پس از پذيرش قطعنامه 598 از سوي ايران، روز جمعه 31/4/1367، عراقي ها، تهاجم گسترده اي عليه مواضع ايرانيان در جنوب كشور آغاز و تا 30 كيلومتري خرمشهر پيشروي كردند. هدف آنان از اين اقدام، اين بود كه ضمن اشغال مناطقي از ايران، افراد بيشتري را به اسارت بگيرند تا به هنگام مذاكرات پس از جنگ، از آنها به عنوان برگ برنده استفاده كنند. اين هجوم در حالي صورت مي گرفت كه با پذيرش قطعنامه، اكثر نيروهاي نظامي حاضر در منطقه تخليه شده و خرمشهر، مدافعان چنداني نداشت و در آستانه سقوط قرار گرفته بود. در اين هنگام، امام خميني(ره) با فرستادن پيامي براي فرماندهان سپاه، از آنها خواستند به هر طريق ممكن، مانع از حضور دشمن در منطقه شوند. در پي اين پيام، خيل گسترده نيروهاي بسيجي روانه جبهه هاي جنوب شدند و عراق را مجبور به عقب نشيني تا خطوط مرزي كردند.
حمله وحشيانه رژيم بعث عراق، به اعتراف نظرات كارشناسان عراقي در مجموع به ضرر آنان تمام شد. به عنوان نمونه، يك مقام ارشد ارتش عراق، اين اقدام را اشتباهي استراتژيك خواند كه به خروش ملي مردم ايران منجر شده و ابتكار عمل را از دست عراق خارج كرده است.
اما شكست سنگين تر، زماني بر دشمنان ايران وارد شد كه هنوز ارتش عراق در جنوب به طور كامل تا خط مرزي عقب زده نشده بود.
مقارن ساعت 30:14 مورخ 3/5/67، تعدادي از اعضاي سازمان مجاهدين خلق كه به عراق متواري شده و با استفاده از حمايتهاي گسترده صدام، در حال انجام اقداماتي بر ضد نظام جمهوري اسلامي ايران بودند، با استفاده از توجه ايران به مناطق جنوبي و غفلت از غرب كشور، با پشتيباني ارتش عراق، هجوم خود را با استفاده از آخرين سلاحهاي سبك و سنگين كه از طريق آمريكا و صدام در اختيارشان قرار گرفته بود، به سمت باختران آغاز كردند و در مدت زمان بسيار كوتاهي، با عبور از تنگه پاتاق، وارد خاك ايران شدند. آنان با تصرف شهرهاي سرپل ذهاب و كرند غرب، در شب اول در شهر اسلام آباد توقف كرده و به قتل عام مردم اين شهر، حتي مجروحان حاضر در بيمارستان، اقدام كردند. جالب آنكه در بين كشته شدگان، حتي بستگان خود آنها نيز ديده مي شدند.
مسعود رجوي، سركرده اين گروه، هم در حالي كه بر خودروي ضد گلوله سوار بود، كاروان مجاهدين خلق را كه متشكل از پانزده هزار زن ومرد بود، همراهي مي كرد. فرماندهان منافقين گمان مي كردند كه وضعيت نظامي ايران از هم پاشيده و بسيار آسيب پذير است و تنها يك ضربه و شوك، نظام جمهوري اسلامي را فرو خواهد ريخت. مجاهدين خلق، طرح عمليات خود را يك جلسه 24 ساعته آماده كرده بودند و در تاريخ  31/4/67، نيروهاي خود را توجيه كرده و نام عمليات را هم «فروغ جاويدان» گذاشته بودند.
مسعود رجوي در همان جلسه، با تحليل وضعيت داخلي ايران گفته بود: «جمع بندي نهايي در ميدان آزادي تهران!»
در پايان روز اول بود كه مردان شوراي عالي دفاع ايران كه از خبر سقوط شهرهاي غرب كشور سردرگم شده بودند، تيمسار صياد شيرازي را مأمور رسيدگي به وضعيت منطقه غرب كردند. صياد، همان شب با يك هواپيماي فالكون، خود را به باختران رساند و هنگامي كه از اوضاع منطقه آگاهي يافت، دريافت كه بر خلاف گمان اوليه، با ارتش عراق طرف نيستند، بلكه در برابر نيروهاي مجاهدين خلق، قرار گرفته اند. وي سپس طرحي ريخت كه بر پايه آن، بايد به متجاوزان اجازه داده مي شد تا تنگه «چهار زبر» در 34 كيلومتري باختران پيشروي كنند. آنگاه در آنجا، خلبانان هوانيروز از عقب و جلو، راه را بر كاروان مي بستند و نيروهاي مردمي و بسيجي بسياري كه پس از آگاهي از حمله، از سراسر كشور به باختران آمده بودند، از راه زمين، به سركوب دشمن مي پرداختند. حضور گسترده نيروهاي مردمي در باختران به حدي بود كه در جاده ورودي شهر، تا كيلومترها ترافيك شده و مردم با پاي پياده به سمت شهر در حال حركت بودند.
صبح روز پنجم مرداد، عمليات «مرصاد» با رمز «يا علي» آغاز شد و منافقين، كه سرخوش از اين بودند كه در طول مسير، با هيچ مقاومت خاصي روبه رو نشده اند، ناگهان خود را در جهنمي از آتش ديدند كه از زمين و هوا بر سر آنها ريخته مي شد. طولي نكشيد كه جاده باختران- اسلام آباد، انباشته از ادوات سوخته اهدايي دولتهاي غربي به مجاهدين خلق شد. معدود افرادي كه موفق شده بودند از اين مهلكه جان سالم به در برند، به روستاهاي اطراف پناه بردند و برخي ديگر هم با خوردن قرص سيانور، به زندگي خود پايان دادند. عمليات كه تمام شد، دو طرف جاده آكنده از تپه هاي خاكي بود كه در زير خود، اجساد هزاران دختر و پسر را پنهان كرده بود كه دست به خون هموطنان خود آلوده كرده بودند.
هر چند همكاري مشترك عراق و مجاهدين خلق در اين عمليات ناموفق، خلاصه نمي شد و پيش از اين هم بويژه از اواخر سال 66 و در پي ملاقات صدام و مسعود رجوي، شكل تازه اي به خود گرفته بود، اما اوج آن هم در همين عمليات بود كه ارتش عراق با در اختيار گذاشتن سلاحهاي گوناگون همچون تانك هاي پيشرفته «تي-72» و نيز حمايت هوايي و بمباران شهرهاي در طول مسير، حداكثر پشتيباني را از نيروهاي اين گروهك به عمل آورد.
پس از شكست سنگين در اين عمليات بود كه عراقي ها، مجبور به پذيرش آتش بس شدند و در تاريخ 29/5/67 ميان ايران و عراق آتش بس برقرار شد و دو كشور به پشت مرزهاي خود بازگشتند.
منبع: سايت باشگاه جوانان ايراني

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 Info@qudsdaily.com