|
فرحروز صداقت
* گوشي را كه برمي دارد، با عجله صحبت مي كند و مي گويد: با عرض معذرت، من سرم خيلي شلوغ است يك ساعت ديگر زنگ بزنيد!

* يك ساعت ديگر زنگ مي زنم تا قرار مصاحبه بگذاريم، اما قبول نمي كند. اصرار ما فايده اي ندارد. مي گويد: علي آقا كه نمي تواند صحبت كند، من هم واقعاً وقت ندارم. اين روزها خيلي درگيرم، درگير فيزيوتراپي و كارهاي همسرم، مرا ببخشيد فعلاً نمي توانم!
* همه ذهنم را زني تسخير مي كند كه 10 سال است بي دريغ از مرد آرزوهايش پرستاري مي كند. مردي كه 24 سال پيش انتخابش كرد تا آرزوهايش را با در كنار او بودن محقق كند. با مردي كه فرمانده اي شجاع و با گذشت بود، رزمنده اي قدبلند با چهره اي زيبا و نوراني، با اوركتي كه نشانه جوانمردي و غيرت بود. يك مرد خوب و دوست داشتني.
* مصاحبه را قبول نمي كند، فكرم را به هزار راه مي برم تا سرانجام يك راه به نظرم مي رسد. با منزل جانباز علي پاشايي دوباره تماس مي گيرم و سريع حرفم را مي زنم. مي گويم: خانم پاشايي دوست ندارم با درگيريها و وقت كمي كه داريد مزاحمتان شوم، اما اجازه بدهيد چند دقيقه اي مصاحبه تلفني با هم داشته باشيم. آن را هم هر وقت شما تعيين كنيد و او با رضايت خاطر، از اين پيشنهاد استقبال مي كند!
* صبح روز سوم كه زنگ مي زنم، هنوز خانم محمدي درگير پيدا كردن يك فيزيوتراپ خوب است تا هر روز بيايد و علي آقا را فيزيوتراپي كند. همسرش مي داند كه يك فيزيوتراپ خوب مي تواند نجات دهنده جان كسي چون علي آقا باشد تا دست و پا و بدن از كار نيفتد. اينها را مادرخانم محمدي گفت.
* دوباره ساعت 30/1 بعد از ظهر همان روز زنگ مي زنم. خانم محمدي مي گويد: خوشبختانه ساعت 12 فيزيوتراپ آمد. الان دارم به علي آقا غذا مي دهم و...! مصاحبه به ساعت 4 بعد از ظهر موكول مي شود.
* ساعت 4 بعد از ظهر است، حتماً خانم محمدي يك روز سخت ديگر را پشت سر گذاشته و خيلي خسته است. شماره ها را يكي پس از ديگري مي گيرم، شايد خواب باشند !خستگي و پريشاني همسران جانبازان بشدت نگران كننده است. حداقل براي من كه در اين چند سال از نزديك با خيلي از آنها آشنا شده ام.
* از سال 62 شروع مي كند. سالي كه با علي پاشايي ازدواج كرده. بعد، از دو تا دخترش كه يكي 17 ساله است و ديگري 12 ساله مي گويد و از علي آقا كه از 17-16 سالگي مسؤوليت رزمنده بودن را به دوش كشيد و بعد هم موج انفجار، زخمهاي ريز و درشت، جانبازي، مصدوميت شيميايي، كه هيچ كدام از اينها مانع ادامه رزم او نمي شود.
* خانم محمدي وقتي با علي آقا ازدواج مي كند، مي داند كه او جانباز 30 درصد است، اما هرگز در باور او نمي گنجيد كه روزي علي آقا حال امروز را پيدا كند. همه مي دانند كه علي آقا مرامش اين بود كه بهاي بدست آمده را به هيچ بهانه اي نبايد از دست داد، براي همين كمتر از آنچه كه در جبهه ها بر او گذشته بود صحبت مي كرد. انگار از همان 17-16 سالگي همين طور بوده !حتي خانواده اش از آسيبهاي شيميايي او خبر نداشتند!
* اوايل علي آقا مشكل چنداني نداشت، اما همه چيز از سال 75 شروع شد، همزمان با تولد دختر كوچكم. 10 سالي هست كه علي آقا با اين مشكلات دست و پنجه نرم مي كند. 8 بار تا حالا عمل شده، اما دوباره تومور رشد كرده، البته نهادهاي مسؤول عقيده دارند علت تومور ممكن است مادرزادي، ويروسي و احتمالاً شيميايي باشد، هر چند با بنياد از نظر پرداخت هزينه هاي درماني مشكل نداريم، اما هنوز قبول نكرده اند كه آقاي پاشايي، شيميايي هم هست! * حتي اگر امكان به وجود آمدن تومور در سر و انواع سرطانهاي ريه و خون و... بر اثر آسيبهاي شيميايي در ميان رزمندگان ده درصد هم باشد، عقل حكم مي كند كه قبل از علتهاي ديگر، علت شيميايي بودن تأييد شود! * اين حرف بسياري از جانبازان شيميايي است كه در زمان وقوع حادثه، نام آنان به عنوان جانباز شيميايي در فهرست ثبت نشده، چون در آن زمان كسي قصدش، جمع كردن مدرك نبود! اصلاً شيميايي شدن آن قدر برايشان مهم نبود؛ چون تمام فكر و ذكرشان حركت به سمت پيروزي بود. وقتي هم جنگ تمام شد فكر كردند براي رضاي خدا كار كردن و جنگيدن و زخمي شدن كه درصد لازم ندارد، و اگر هم درصدي گرفتند بر اثر فشار خانواده هايشان بود.
* اين حرف هم تكراري است، اما آن قدر تكرار مي كنيم تا بالاخره قضيه حل شود. خيلي از رزمندگان كه بعد از بمبارانهاي شيميايي به طور سرپايي مداوا شدند و اصلاً يادشان رفته بود كه به هنگام بمبارانهاي شيميايي در منطقه حضور داشتند. فقط وقتي از خاطرات جنگشان مي گفتند از بمبارانهاي شيميايي هم تعريف مي كردند. برايشان باور كردني نبود كه بعد از اين همه سال، عوارض شيميايي شدنشان آشكار شود. اما همين طور هم بود و هست. تا همين چند سال پيش يكي پس از ديگري عوارض شيميايي پيدا كردند. ناراحتيهاي پوستي، چشمي، ريه، سرفه هاي پي در پي، انواع سرطانها.
* خانم محمدي همسر جانباز علي پاشايي، دختر شهيد هم هست. وقتي كلاس سوم راهنمايي بوده پدرش شهيد مي شود. خانم محمدي برادر هم ندارد. فقط سه تا خواهر دارد. جانباز علي پاشايي هم تنها برادرش يعني احمد پاشايي هم شهيد شده است. از پدر آقاي پاشايي هم سني گذشته، پس خانم محمدي خودش به تنهايي از علي آقا مراقبت مي كند و همه وسايل و امكانات لازم زندگي را فراهم مي نمايد.
* توقع خانم محمدي از كساني است كه وظيفه شان كمك رساني به خانواده هاي ايثارگران است. او مي گويد: شيمي درماني و برق درماني و داروهايي كه علي آقا خورد، روي تمام بدنش تأثير گذاشته. در حال حاضر حرف هم نمي تواند بزند و من مجبورم گوشم را نزديك دهانش ببرم تا بشنوم. من الان تنها هستم، انتظار دارم به محض نياز، سريع به من كمك برسانند، اما متأسفانه اين اتفاق نمي افتد!
* هر چند داستان اين دردها براي هر جانبازي شيرين است و به قول خودشان با دردهايشان «زندگي» مي كنند، اما داستان اين دردها براي مادران، همسران و فرزندان آنان يك داستان عميق تراژدي است. در اين داستان، بارها بچه ها از مادر مي پرسند: چرا پدر سرسفره نمي آيد؟ چرا پدر تا چند ماه پيش مي توانست بنشيند، راه برود، شوخي كند، با ما بازي كند و... اما حالا نمي تواند!؟ چرا پدر همه اش مي خوابد؟ چرا پدر...!؟! در اين داستان بچه ها كمتر مي توانند به پاسخ سؤالاتشان برسند و...
* بچه ها داستان زندگي پدر را با عكسهايي كه از بابا روي ديوار اتاق خود زده اند، مرور مي كنند و حسرت زده با همان عكسها زندگي مي كنند، در عكس پدر مي خندد، راه مي رود يا بچه ها را در آغوش گرفته و...
* و اين داستان ادامه دارد. بچه ها مي بينند كه مادر، همراه بيماري پدرشان، روز به روز افتاده تر مي شود. مادر، هر روز چندين بار پدر را از رختخواب بيماري اش بلند مي كند، او را به حمام و دستشويي مي برد، داروهايش را مي دهد، دنبال دكتر و دارو و نيز فيزيوتراپ و شيمي درماني و گاهي هم تأمين هزينه هاي عجيب و غريب زندگي است، حتي دنبال تعيين درصد هم مي رود و حتي گاهي وقت براي انجام دادن كارهاي ضروري بچه ها هم كم مي آورد... اين مادر، همسر هر جانبازي مي تواند باشد.
* همسر جانباز علي پاشايي خيلي از خاطراتش را فراموش كرده، او تنها آرزويش نجات همسرش است و بس. مي گويد: رفتم «بالابر» بخرم. ديدم گران است. بنياد هم بودجه نداشت. آمدند گفتند دستشويي فرنگي بزنيم تا شايد راحت تر باشد، اما آن قدر طولاني شد كه حالا دستشويي فرنگي هم فايده اي ندارد، چون علي آقا از تخت هم نمي تواند پايين بيايد. امروز با وضعيتي كه علي آقا دارد، ما نياز ديگري پيدا كرده ايم. ما الان نياز فوري به يك فيزيوتراپ داريم كه هر روز علي آقا را فيزيوتراپي كند. با فيزيوتراپي هاي پيشرفته اي كه امروزه هست مي توان از بي حس و بي حركت شدن اعضايش پيشگيري كرد. * هر چند پرسيدن بعضي چيزها خيلي سخت (و گاه بي ادبانه) به نظر مي رسد و اين كنكاش ممكن است احساسات طرف مقابل را جريحه دار كند، اما وقتي مي خواهي با اين پرسش، به يك پاسخ معقول برسي بايد بپرسي!
* از خانم محمدي مي پرسم كه حقوق آقاي پاشايي چقدر است؟ حتماً حالت اشتغال داشته اند؟ شما حق پرستاري مي گيريد؟ از بنياد هم حقوق مي گيريد؟ حقوق ماهيانه شما كفاف هزينه هاي جانبي و تهيه امكانات براي جانباز پاشايي را مي كند؟ شما هم شاغل هستيد يا بوديد؟ خانه تان مال خودتان است يا اجاره اي ...؟
* خانم محمدي جسته گريخته سؤالها را پاسخ مي دهد، اما مي فهمم اين سؤالات را دوست ندارد !او مي گويد حقوق بازنشستگي شوهرم در سال 86 حدود 400 هزار تومان شده. من حق پرستاري نمي گيرم. فقط بنياد ماهي 2500 تومان به ما حقوق مي دهد، آن را هم نمي دانم چرا !آن قدر كم است كه سالانه مي روم و مي گيرم! علي آقا هفته اي يك بار سونداژ مي شود. ملافه ها را تندتند بايد عوض كرد. هر غذايي را نمي توان به او داد. تهيه وسايل مورد نياز هم سخت است و هم گران، اما خدا را شكر خانه مال خودمان است. نصف خانه به اسم من است و نصف ديگرش را علي آقا با قسط فراهم كرده. من ليسانس مامايي دارم، اما چون مجبور شدم 24 ساعته مراقب علي آقا باشم سركار نرفتم.
* از خصوصيات انسانهاي بزرگ و شاكر، قدرداني و تشكر است و خانم محمدي از دكتر احمدپور و همه كساني كه در قسمت دارو و تجهيزات بنياد او را ياري مي كنند قدرداني مي كند، از اينكه سريع به كارهاي مربوط به اين قسمت رسيدگي مي شود. او كه دلش وسعت آسمان را دارد، انگار از هيچ كس توقع كمك ندارد،هر چند كه ديگران وظيفه اصلي شان كمك به آنها باشد !خانم محمدي با اظهار تأسف فراوان مي گويد: باور كنيد من تمام سعي خودم را مي كنم كه مزاحم بنياد و هيچ كس ديگر نشوم، اما وقتي مشكلي پيش مي آيد و حل نمي شود مجبور مي شوم كمك بخواهم، هر چند تا لحظه آخر فشار و استرس زيادي را متحمل مي شوم و بارها دلم مي لرزد، اما چون توانايي انجام آن كار را ندارم به اين ور و آن ور زنگ مي زنم تا كسي به دادم برسد.
* فرامرزي همرزم علي پاشايي است. از آن بچه هاي رزمنده اي كه حاضر است براي بهتر شدن حال همرزمش هر كاري بكند. فرامرزي هنوز از چهره زيباي علي آقا حرف مي زند. او مي گويد: اي كاش عكاس قبل از اينها از علي آقا عكس مي گرفت تا مي ديديد آن زمان كه جوان بود چقدر خوش تيپ بود و چهره زيبايي داشت. لاغر و كشيده و چهار شانه و شجاع. گذشت و فروتني اش بي حساب بود.
* بغض مي كند، قطرات اشك روي گونه هايش جاري مي شود، عرق پيشاني اش را پاك مي كند و مي گويد: از وقتي علي آقا شيمي درماني مي شود، قسمتي از موهاي سرش ريخته و پيشاني اش از آثار موج انفجار فرو رفته است. گاهي عضلاتش آن قدر سفت مي شود كه سوزن آمپول هم از پوست او عبور نمي كند. اما او زنده است و زنده مي ماند، چون پدر علي بعد از شهادت احمد، فقط او را دارد.
* فقط آنها كه با علي بودند مي دانند كه در جبهه ها چقدر زحمت كشيد. تمام عمر و جواني اش را با خدا معامله كرد. الان هم توقعي ندارد. علي نوك قله همه آرزوهاي ماست. الان علي دارد به آرزويش نزديك مي شود. موج انفجار، آسيب شيميايي و... همه مي توانند علت اصلي «تومور» باشد، اما اين كه مسؤولان و متخصصان مي خواهند به زور نيمه خالي ليوان را ببينند هم كمي مبهم و دور از ذهن و عقل به نظر مي رسد! شما بگوييد كه چرا اين تومور و اين سرطانها و اين ناراحتيهاي خون و ريه فقط در ميان رزمندگان شيميايي اين قدر رايج است. نمي دانم شايد هم همه اش مادرزادي است، چون رزمندگان زماني به دنيا آمدند كه در جبهه بودند! |