|
افسانه سرايي
باباي من خيلي شجاع است. او از هيچ چيزي نمي ترسد. براي همين من و مامانم هميشه به او افتخار مي كنيم. اگر يك شب بابا به

خانه نيايد، من و مامان حسابي مي ترسيم و آرزو مي كنيم: كاش بابا خانه بود. هر وقت من و مامان به مشكلي بر مي خوريم بابا را صدا مي كنيم و او مثل سوپرمن از راه مي رسد و با شجاعت به ما كمك مي كند. مثل همان وقتي كه مامان توي آشپزخانه يك سوسك سياه گنده ديد. آن وقت جيغي كشيد و بابا را صدا زد و بابا هم با لنگه كفشش از راه رسيد و سوسك پر رو را زير دمپايي اش له كرد تا ديگر هوس نكند به آشپزخانه بيايد و مامان را بترساند. مامان هم با خوشحالي از او تشكر كرد و گفت: من به تو افتخار مي كنم تو خيلي شجاعي. من هميشه پيش دوستهايم قيافه مي گيرم و مي گويم باباي من از همه شجاع تر است. البته قبلاً دوستهايم هم درباره باباهايشان همين عقيده را داشتند، براي همين هر وقت درباره اين موضوع حرف مي زديم آخرش دعوايمان مي شد؛ چون هر كسي فكر مي كرد باباي خودش است كه از همه شجاع تر است. هميشه اين مشكل توي آپارتمان 6 طبقه ما وجود داشت و همه بچه ها باباي خودشان را شجاع مي دانستند تا اينكه آن اتفاق عجيب افتاد. شب جمعه همان اتفاقي كه گفتم، افتاد. يك دزد بدجنس به خانه مجيد حمله كرد. مجيد يكي از همان دوستهايم است كه درباره او حرف زدم. همسايه طبقه اول و خانه آنها بهترين جا براي حمله يك دزد است؛ چون از همه خانه ها تاريك تر است. اين را هميشه مامان مجيد مي گويد. شب جمعه وقتي همه داشتند تلويزيون نگاه مي كردند و تخمه مي شكستند صداي فرياد مجيد بلند شد: دزد، دزد... . همه اهالي ساختمان با شنيدن اين حرف توي راه پله ها آمدند و خيلي زود همه دم در خانه مجيد جمع شدند. مامان مجيد با قيافه وحشت زده از خانه بيرون آمد و گفت: ب...برق ر... رفت و د... دزد آمد! باباي شجاع مجيد كه همان جا از ترس غش كرده بود. مجيد هم توي دست دزد اسير شده بود و هي داد مي زد يكي كمك كنه. الان دزد من رو مي كشه. يكي در اتاقم رو باز كنه. باباي ميلاد همان اول روزنامه اش را جلوي صورتش گرفت و گفت: من با يكي از دوستهايم قرار دارم بايد بروم و تند تند از پله ها بالا رفت. فقط باباي من و مرتضي و حسين ماندند. باباي مرتضي از مامان مجيد كه رنگ و رويش مثل گچ سفيد شده بود، پرسيد: شما ديدينش؟ مامان مجيد شروع كرد به گريه و گفت: فقط ديدم كه برق رفت و بعد هم صداي مجيد را شنيدم كه مي گفت: دزد دزد. باباي حسين گفت: «بهتره نجاتش بديم» و آهسته رفت توي خانه، ما هم دنبالش رفتيم توي خانه. ولي با جيغي كه مجيد كشيد چند متر عقب آمد و ما هم همين طور. باباي حسين شجاعت به خرج داد و رفت پشت در اتاق مجيد و دستگيره را چرخاند، اما در قفل بود. مامان مجيد با ناراحتي گفت: الان بچمو مي كشه. اين جا هم شجاع تر از همه باباي من بود. بابا همان طور كه فكر مي كرد دستش را روي ديوار يا نه روي شيشه گلخانه گذاشت و شيشه يك دفعه شكست و به آن طرفش كه اتاق مجيد بود، راهي باز شد و همه توي همان تاريكي ديدند كه از دزد خبري نيست و مجيد خوابيده و دارد خواب مي بيند. هر چند توي اين ماجرا از دزد خبري نبود، اما باباي من باز هم از همه شجاع تر بود كه توانست مجيد را نجات بدهد. حالا ديگر همه اين را قبول دارند به غير از باباي مجيد كه بابايم را مجبور كرد تا همه پول شيشه اي را كه شكسته، بدهد. اما با همه اين ها باز هم باباي من شجاع ترين باباي دنياست. |