تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادی
فرهنگی
عشقستان
ورزشی
هنری
حوادث
كفشدوزك
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ویژه
نداي آشنا
صفحه آخر
یادداشت روز
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2007-07-25
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

چهارشنبه 3مرداد ماه 1386


آي قصه قصه قصه ؛ باباي شجاع

 

افسانه سرايي

باباي من خيلي شجاع است. او از هيچ چيزي نمي ترسد. براي همين من و مامانم هميشه به او افتخار مي كنيم. اگر يك شب بابا به



خانه نيايد، من و مامان حسابي مي ترسيم و آرزو مي كنيم: كاش بابا خانه بود. هر وقت من و مامان به مشكلي بر مي خوريم بابا را صدا مي كنيم و او مثل سوپرمن از راه مي رسد و با شجاعت به ما كمك مي كند. مثل همان وقتي كه مامان توي آشپزخانه يك سوسك سياه گنده ديد. آن وقت جيغي كشيد و بابا را صدا زد و بابا هم با لنگه كفشش از راه رسيد و سوسك پر رو را زير دمپايي اش له كرد تا ديگر هوس نكند به آشپزخانه بيايد و مامان را بترساند. مامان هم با خوشحالي از او تشكر كرد و گفت: من به تو افتخار مي كنم تو خيلي شجاعي. من هميشه پيش دوستهايم قيافه مي گيرم و مي گويم باباي من از همه شجاع تر است. البته قبلاً دوستهايم هم درباره باباهايشان همين عقيده را داشتند، براي همين هر وقت درباره اين موضوع حرف مي زديم آخرش دعوايمان مي شد؛ چون هر كسي فكر مي كرد باباي خودش است كه از همه شجاع تر است. هميشه اين مشكل توي آپارتمان 6 طبقه ما وجود داشت و همه بچه ها باباي خودشان را شجاع مي دانستند تا اينكه آن اتفاق عجيب افتاد. شب جمعه همان اتفاقي كه گفتم، افتاد. يك دزد بدجنس به خانه مجيد حمله كرد. مجيد يكي از همان دوستهايم است كه درباره او حرف زدم. همسايه طبقه اول و خانه آنها بهترين جا براي حمله يك دزد است؛ چون از همه خانه ها تاريك تر است. اين را هميشه مامان مجيد مي گويد. شب جمعه وقتي همه داشتند تلويزيون نگاه مي كردند و تخمه مي شكستند صداي فرياد مجيد بلند شد: دزد، دزد... .
همه اهالي ساختمان با شنيدن اين حرف توي راه پله ها آمدند و خيلي زود همه دم در خانه مجيد جمع شدند. مامان مجيد با قيافه وحشت زده از خانه بيرون آمد و گفت: ب...برق ر... رفت و د... دزد آمد!
باباي شجاع مجيد كه همان جا از ترس غش كرده بود. مجيد هم توي دست دزد اسير شده بود و هي داد مي زد يكي كمك كنه. الان دزد من رو مي كشه. يكي در اتاقم رو باز كنه.
باباي ميلاد همان اول روزنامه اش را جلوي صورتش گرفت و گفت: من با يكي از دوستهايم قرار دارم بايد بروم و تند تند از پله ها بالا رفت. فقط باباي من و مرتضي و حسين ماندند.
باباي مرتضي از مامان مجيد كه رنگ و رويش مثل گچ سفيد شده بود، پرسيد: شما ديدينش؟
مامان مجيد شروع كرد به گريه و گفت: فقط ديدم كه برق رفت و بعد هم صداي مجيد را شنيدم كه مي گفت: دزد دزد.
باباي حسين گفت: «بهتره نجاتش بديم» و آهسته رفت توي خانه، ما هم دنبالش رفتيم توي خانه. ولي با جيغي كه مجيد كشيد چند متر عقب آمد و ما هم همين طور. باباي حسين شجاعت به خرج داد و رفت پشت در اتاق مجيد و دستگيره را چرخاند، اما در قفل بود. مامان مجيد با ناراحتي گفت: الان بچمو مي كشه.
اين جا هم شجاع تر از همه باباي من بود. بابا همان طور كه فكر مي كرد دستش را روي ديوار يا نه روي شيشه گلخانه گذاشت و شيشه يك دفعه شكست و به آن طرفش كه اتاق مجيد بود، راهي باز شد و همه توي همان تاريكي ديدند كه از دزد خبري نيست و مجيد خوابيده و دارد خواب مي بيند. هر چند توي اين ماجرا از دزد خبري نبود، اما باباي من باز هم از همه شجاع تر بود كه توانست مجيد را نجات بدهد. حالا ديگر همه اين را قبول دارند به غير از باباي مجيد كه بابايم را مجبور كرد تا همه پول شيشه اي را كه شكسته، بدهد. اما با همه اين ها باز هم باباي من شجاع ترين باباي دنياست.

  


شاعران كفشدوزك

 

حباب بازي

نسرين شفايي

حباب بازي مي كنم
چه راحت و چه آسون
وقتي اونا مي تركن
اعصابم مي شه داغون


اصلاً چرا حباب ها
رو هوا هي مي چرخن
وقتي كه فوت مي كنم
يكي يكي مي تركن

لجم مي آد از اين كار
دلم مي خواد حباب ها
برن رو پشت بوما
برن بالاي بالا
بازم حباب مي سازم
دونه دونه مي تركن
قبل از تركيدن اونها
با همديگه مي رقصن

  


كارهاي خوب من ؛ كمك به ديگران

 

* زهرا مهربان
همه شما مي توانيد كارهاي خوبي انجام دهيد مثل من. مثلاً مي توانيد به ديگران كمك كنيد. من هم بعضي وقت ها اين كار را مي كنم.




همين هفته قبل به يك پيرزن كمك كردم تا ساك سنگينش را ببرد خانه اش. البته همه چيز به همين خوبي هم نبود. من با مادرم رفته بودم نانوايي كه پيرزني را ديدم كه يك ساك بزرگ داشت. تصميم گرفتم به او كمك كنم براي همين ساكش را گرفتم و گفتم: «من برايتان مي آورم». ولي فراموش كردم به مادرم چيزي بگويم و همان طور راهم را كشيدم و دنبال پيرزن رفتم. پيرزن از توي چند تا خيابان رد شد تا بالاخره به خانه اش رسيد و ساكش را از من گرفت و تشكر كرد و رفت. تازه همين موقع بود كه فهميدم چه اتفاقي افتاده. من گم شده بودم، چون راه برگشتن را بلد نبودم. تند تند شروع كردم به راه رفتن تا شايد مادرم را پيدا كنم. از آن طرف مادرم هم كه ديده بود من نيستم تند و تند داشت دنبالم مي گشت. من بگرد، مامانم بگرد. آن قدر توي كوچه ها راه رفتم تا خسته شدم و اشكم در آمد. همين موقع آقايي من را ديد و گفت: نكنه گم شدي؟ خجالت مي كشيدم بگويم بله. اما واقعاً گم شده بودم براي همين همه چيز را به او گفتم. آن آقا هم من را برد جلوي نانوايي و گفت: «همين جا بمان تا مادرت بيايد دنبالت.»
مادرم آنجا نبود، اما بعد از چند دقيقه آمد. نمي دانستم آن آقا از كجا مي دانست كه مادرم مي آيد دنبالم! مادرم همين كه من را ديد اخمي كرد و سرم داد كشيد: معلوم هست كجا رفته بودي؟!
با قيافه مظلومانه اي كه دل هر مادري را مي سوزاند همه چيز را برايش تعريف كردم. مادرم وقتي حرف هايم را شنيد لبخندي زد و گفت: كمك كردن به ديگران كار خوبي است، اما اول بايد از بزرگترها اجازه بگيري. من هم به مادرم قول دادم از اين به بعد وقتي مي خواهم به كسي كمك كنم، از او اجازه بگيرم. اين هم ماجراي كمك كردن من. اما خوب شد پيرزني كه كمكش كردم جادوگر از آب در نيامد و گر نه من را براي شامش كباب مي كرد، تازه شانس آوردم كه بچه دزدها من را نديدند و گرنه معلوم نبود تا حالا زنده باشم. شما هم اگر دوست داريد به ديگران كمك كنيد، اول از بزرگترها اجازه بگيريد تا مثل من گم نشويد.

  


نويسندگان كوچك

 

شكلات

* سجاد هاشمي
روزي مردي از شهري دور به مشهد آمد، او براي زيارت حرم مطهر امام رضا(ع) آمده بود.
او سه پسر داشت به نام هاي حميد، ابوالفضل و حسين آنان به پدرشان گفته بودند كه از مشهد برايشان سوغاتي بياورد. پدرشان هم براي آنان سوغاتي خريد. در بين سوغتي ها البته يك بسته هم بود كه بچه ها با ديدنش آن را باز كردند و شروع كردند به خوردن. دو تا پسر كوچكش خوردند و گفتند: اين چه نوع شكلاتي است كه خشك و بدمزه است!
يك دفعه ابوالفضل وارد اتاق شد، گفت: چي مي خوريد؟
آن دو گفتند: شكلات.
يك دفعه ابوالفضل زد زير خنده، حالا نخند كي بخند.
آن دو گفتند: براي چه مي خندي، بگو ما هم بخنديم؟
ابوالفضل وقتي خنده اش تمام شد، گفت: «اينها شكلات نيست ماكاروني فرمي است» و باز زد زير خنده.

آرزوهاي من

آزاده كريميان

گاهي با خودم فكر مي كنم كه آرزوهايم بي معني و زياد است. در هر ساعت، هر دقيقه و در هر ثانيه آرزويي جديد پيدا مي كنم و همان جا آرزو مي كنم كه آرزويم برآورده شود. شبها آرزوهايم را مي شمارم و متوجه مي شوم كه هر شب آرزوهايم بيشتر مي شود.
هر چه مي گذرد و من بزرگتر مي شوم خواسته ها و آرزوهايم بيشتر و طولاني تر مي شود. آرزو كلمه قشنگي است، اما اگر همين آرزو تبديل به آرزوهاي بد شود، زيبايي خود را از دست مي دهد. من براي همه بچه هاي دنيا آرزو مي كنم كه آرزوهاي پاك و زيبايشان برآورده شود.

  


نابغه

 





بعضي ها واقعاً نابغه هستند. يك دانشمند درست و حسابي. حتي قيافه شان هم شكل نابغه هاست.





آنها صبح تا شب و شب تا صبح سرشان توي كتاب است.





و بعضي وقت ها هم تلويزيون نشانشان مي دهد و هر كانالي را كه مي زني آنها را مي بيني.





اين جوري مي شود كه همه آنها را مي شناسند و هر جا بروند همه با انگشت نشانشان مي دهند.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 Info@qudsdaily.com