|
وقتي نسيم، عطر گل سوسن آورد ياد تو را به گلشن جان و تن آورد

امشب گل بنفشه به زانو نشسته است تا بر تن نگاه تو پيراهن آورد آيينه از فروغ نگاه تو جان گرفت تا روز را به خلوت شام من آورد آغوش باغ، چون دل من باز مي شود يك دشت پيش عطر تنت دامن آورد گويي بهار عاطفه بر دستهاي تو گلبرگ را به خاطر بوسيدن آورد گل با كليد نام تو از خاك مي دمد يادت بهار را به دل گلشن آورد هر صبحدم طليعه رنگين كمان نور طوقي به رنگ عشق تو بر گردن آورد موج طلوع توست كه در قلب آسمان خورشيد را به بام سحر روشن آورد درگاهت اي نشسته به ديباچه شفا هر سينه را به سوي تو با شيون آورد اي انعكاس رأفت و ايمان، امان ببخش بر هر دلي كه روي به اين مأمن آورد با بذر شعر خويش در اين دشت انتظار يك خوشه كاشتيم كه صد خرمن آورد * غلامرضا شكوهي |