|
* علي باقرلي
«استنلي كوبريك» فيلمساز بزرگ و گزيده كار، طي پنج دهه فعاليت در سينما 13 فيلم بلند ساخت و از معدود فيلمسازاني بود كه

توانست آثارش را فارغ از معيارهاي شناخته شده بازاري صنعت سينما بسازد و هميشه به دنبال طرحهاي نامتعارف بود و به دليل كم كاري، وسواس زياد و تسلط بر ابزار سينما به راحتي در كنار بزرگان مؤلف سينما، همچون هيچكاك، فورد، وايلدر، كازان، هيوستن و ... قرار مي گيرد. او مراحل تكامل در سينما را بتدريج طي كرد كه از فيلمهاي ارزان قيمت و مستقل دهه 50 همچون فيلم «ترس و هوس» شروع شد و به طرحهاي غول آسا و پر خرجي مثل «اسپارتاكوس» و «2001، يك اديسه فضايي» رسيد. در اين بين او در ژانرهاي مختلف هم ذوق آزمايي كرد، مثل قصه هاي كلاسيك «لوليتا» و «بري ليندون» يا كمدي هاي هجو موفقي مثل «دكتر استرنج لاو» و يا ژانر سينماي وحشت مثل «تلالو» (درخشش). «استنلي كوبريك» كه در 26 جولاي 1928 در «نيويورك» متولد شد، فرزند يك پزشك بود و از 13 سالگي عكاسي مي كرد و بعدها به عكاسي براي مجله «لوك» پرداخت. در سال 1951 و در 23 سالگي با پس انداز خودش يك فيلم مستند 16 ميليمتري درباره مشت زني با نام «والتر كاريته» ساخت كه قبلاً عكسهايي از او براي مجله «لوك» گرفته بود. با سود مختصر اين فيلم كه از فروش به كمپاني «RKO» حاصل شده بود، تصميم گرفت عكاسي را كنار گذاشته و به فيلمسازي روي بياورد. در سال 1953 با سرمايه شخصي خودش اولين فيلمش با عنوان «ترس و هوس» را ساخت كه ماجراي چهار نظامي است كه پشت جبهه دشمن به دام افتاده اند و هر كدام نماينده گروه فكري خاصي هستند. استفاده خلاقانه از فضاي رازگونه لوكيشن فيلم كه جنگل است و باز تابنده ذهن پيچيده و خوف انگيز آنهاست و حركت دوربين سوبژكتيو كه تماشاگر را در متن نقش آدمهايش قرار مي دهد، از نقاط مثبت كار كوبريك جوان در اين فيلم است. فيلم بعدي او يعني «بوسه قاتل» در سال 1955 ساخته شد كه داستان مشت زن درجه سومي است كه متهم به قتل مي شود و سعي مي كند بي گناهي اش را ثابت كند. بيشتر اين فيلم در «فلاش بك» مي گذرد و كوبريك از حركتهاي طولاني دوربين، و ديزالوهاي متعدد، استفاده بهينه اي در درونمايه داستانش مي برد و نشان مي دهد كه بر ابزار تكنيكي سينما تسلط كامل دارد، اما فيلم بعدي و مهم او، نامش «قتل» است و كوبريك اين فرصت را يافته كه از بازيگران مشهوري مثل «استرلينگ هايدن» و «اليشاكوك جونيور» در فيلمش استفاده كند. فيلم در رابطه با اجراي نقشه ماهرانه يك سرقت جمعي است كه به صورت غيرمنتظره اي به شكست مي انجامد. نماهاي متوسط عالي و سايه روشنهاي هشدار دهنده، آدمهاي فيلم را با ايجاز فراوان معرفي مي كنند. همه صحنه هاي فيلم، در فضاهاي كوچك محصور و خفقان آور مي گذرد كه با نور كم، حس بسته بودن دنياي آدمهاي فيلم را تشديد مي كند. اما فيلم بعدي كوبريك در سال 1956 «راههاي افتخار» نام دارد كه يكي از تكان دهنده ترين شاهكارهاي ضدجنگ تاريخ سينما است و حكايت سه سرباز فرانسوي است كه در جنگ جهاني اول به دليل تمرد از دستور مافوق خائن شناخته شده و به اعدام محكوم مي شوند. در اين فيلم، كوبريك براي اولين بار از يك بازيگر ستاره هاليوودي (كرك داگلاس) در نقش اول فيلمش استفاده مي كند. پوچي جنگ و اصول پوسيده اجتماعي، در تلقي متفاوت طبقات نهفته: ژنرالها براي كسب مدال و عنوان مي جنگند و سربازان براي حفظ جانشان! فضاي جبهه و سنگرهاي تنگ و كثيف با تراكهاي طولاني دوربين «جرج كراوس» بسيار خلاقانه و درخشان تصوير مي شوند و در تضاد كامل با اتاقهاي فراخ و مجللي قرار دارند كه ژنرالها در آنها به سر مي برند. اما فيلم بعدي كوبريك به سال 1960 اولين فيلم از آثار پرخرج و پروژه هاي غول آساي اوست كه البته وي به صورتي تصادفي به اين پروژه پيوست. «اسپارتاكوس» ابتدا توسط «آنتوني مان» ساخته شد، اما اختلاف بين او و بازيگر نقش اول فيلم «كرك داگلاس» (كه تهيه كننده فيلم هم بود) سبب شد كه «مان» كار را رها و داگلاس آن را به كوبريك بسپارد. اين فيلم درباره برده اي با نام «اسپارتاكوس» است كه به مبارزه با امپراتوري روم مي پردازد. ميزانسنهاي فكر شده و استفاده خلاقانه از رنگ از نقاط امتياز فيلم است و در ضمن، اين اولين فيلم رنگي فيلمساز است. اما «لوليتا» قصه پرسرو صداي «ولاديمير ناباكوف» پروژه بعدي كوبريك محسوب مي شود كه آن را در سال 1962 مي سازد. بازي بيروني، طنزآميز و كاريكاتور گونه «پيتر سلرز» در اين فيلم تمام قواعد اخلاقي فيلم و فضاي عبوس آن را به هم مي ريزد و به كار، وجهي فانتزي و هجوآلود مي دهد. شخصيت مادر با بازي سنجيده و قابل تأمل «شلي وينترز»، خوش خيالترين كاراكتر فيلم است كه قاعده بازي دنياي اطرافش را نمي فهمد و در كمال خونسردي اطرافيانشان، خيلي راحت جان مي دهد. اما كوبريك براي فيلم بعدي اش سراغ ژانر كمدي هجو آلودي نسبت به جنگ مي رود و يكي از درخشان ترين كارهايش را تحت عنوان بلند و عجيب «دكتر استرنج لاو» يا «چگونه ياد گرفتم دست از نگراني بردارم و بمب را دوست داشته باشم» مي سازد. اين فيلم امتيازات فراواني دارد از جمله طراحي صحنه عالي «كن آدام» شخصيتهاي كاريكاتوري بي نقص كه هجوي تمام عيار از بزرگ مردان سياسي آمريكا و شوروي هستند، حركتهاي دوربين و زوم بكهاي سرگيجه آور كه بازتابنده دنياي پرهرج و مرج و نامتعادل آدمهاي فيلم است و بازيهاي برجسته و قدرتمند، «جرج سي اسكات» و به خصوص «پيتر سلرز» كه سه نقش دكتر استرنج لاو، رئيس جمهور آمريكا و افسر انگليسي را با مهارت تمام و با كيفياتي متفاوت ايفا مي كند. اما كوبريك براي كار بعدي اش سراغ ژانر «علمي/تخيلي» مي رود و با الهام از داستاني از «آرتور.سي. كلارك» «اوديسه فضائي 2001» را مي سازد كه پروژه اي بسيار سنگين و پرخرج از آب درمي آيد كه ساختن آن چهار سال طول مي كشد. فيلم، موفقيتهايي براي كوبريك به همراه مي آورد و در طراحي صحنه و كارگرداني جلوه هاي ويژه، برنده جايزه اسكار مي شود، اما با وجود ارزشهاي ساختاري، فيلم از لحاظ تكنيكي بسيار طولاني، ساكن و خسته كننده از آب درمي آيد. پروژه بعدي كوبريك «پرتقال كوكي» بر اساس رماني به همين نام در سال 1971 ساخته مي شود. يك اثر بي رحمانه، تند و ناشيانه با آدمهاي حيوان صفتي كه چيزي جز ناآرامي و پريشاني به ارمغان نمي آورند. مبالغه زياد فيلمساز روي درونمايه فيلم كه خشونت، بي نظمي و مسخ شدن انسان در آينده است، فيلم را به مرز پوچي و گسسته شدن مي رساند. فيلم به دليل صحنه هاي تند و خشن در آمريكا درجه X دريافت مي كند و نامزد دريافت اسكار فيلمنامه، كارگرداني و تهيه كنندگي مي شود، اما به هيچ يك از آنان نمي رسد و در گيشه شكست مي خورد. كوبريك براي پرورده بعدي سراغ ژانر تاريخي مي رود و در سال 1975 بر اساس رمان «ويليام ميكپيس» «بري ليندون» را مي سازد كه ماجراهايش در قرن نوزدهم هجري مي گذرد. اين فيلم حكايت زندگي مردي است كه ماجراجويي غريزي نيست، اما براي حصول به موفقيت همه راهها را طي كرده و هويت و شخصيتش را مدام عوض مي كند تا به نابودي مي رسد. فيلم يك نمايش اخلاقي بدون موعظه و اثر حادثه اي بدون فراز و نشيب است و در واقع درامي درباره زوال تدريجي يك انسان است. شيوه روايت داستان، در عين پراكنده بودن با ايجاز همراه است و زيباييهاي بصري خيره كننده و نقاشي گونه آن از نقاط قوت فيلم محسوب مي شوند. فيلم به رغم نامزدي و دريافت هفت اسكار، مورد بي مهري مخاطب قرار مي گيرد و اين باعث مي شود كه كوبريك تا پنج سال فيلم نسازد. در سال 1980 او بر اساس رمان استفن كينگ، فيلم «درخشش» را مي سازد كه در آن «جك نيكلسن» نقش نويسنده اي را بازي مي كند كه با همسر و پسر كوچكش در هتل دورافتاده اي به محاصره برف درآمده و به تدريج درگير ماليخولياي ذهني مي شود كه انتخاب مناسبي براي حصول به مقوله سلب ماهيت انساني است. كوبريك در فضاسازي و حركتهاي طولاني دوربين و ايجاد وحشت و رسيدن به جنون به طور تدريجي بسيار ماهرانه عمل مي كند و از ابتداي فيلم نقشي دروني و مضطرب كننده براي مخاطب مي آفريند، اما كليت فيلم تحت الشعاع بازي قدرتمند، نيكلسن قرار مي گيرد و اوست كه عملاً فيلم را تحت سيطره خود درمي آورد. بعد از هفت سال بيكاري، كوبريك با فيلم «غلاف تمام فلزي» دوباره به ژانر جنگ برمي گردد. نيمه اول فيلم كه با تيتراژي نمادين و عالي از تراشيدن سر سربازهاي آماده به خدمت شروع مي شود، بسيار قدرتمندانه، يكدست و چشمگير است. در اين بخش، مراحل تبديل شدن يك جوان ساده و بي دست و پا به يك آدم ماشيني بي روح را مي بينيم كه آن اندام فربه و نگاه بچگانه اش، به صورت رقت باري قدم به قدم در زير فشار نظام خشك و بي احساس آمريكا له مي شود و پيش از ورود به عرصه جنگ، خود را از بين مي برد تا جنگ اصلي را همين استحاله قلمداد كند. اما پروژه بعدي و آخر كوبريك 11 سال بعد از «غلاف تمام فلزي»، با بازي دو ستاره روز هاليوودي «تام كروز» و «نيكل كيدمن» ساخته مي شود «چشمان كاملاً بسته »كه يك فيلم بسيار پرسرو صدا و موفق از كار درمي آيد و آن داستان يك زن و شوهر روانشناس است كه در مناسبات و روابط خود به نتايج جديدي در خودشناسي مي رسند. فيلم در فضاسازي و استفاده از رنگ به خصوص رنگهاي زرد و آبي در پس زمينه قابها بسيار قابل تأمل است و نكته جالب توجه حضور «سيدني پولاك» فيلمساز برجسته هاليوود به عنوان بازيگر در اين فيلم است. استنلي كوبريك سرانجام ساعت يك بعد از ظهر هفتم مارس 1999 روي در نقاب خاك كشيد. |