تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادی
فرهنگی
ورزشی
عشقستان
هنری
حوادث
سوسه
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ویژه
نداي آشنا
صفحه آخر
یادداشت روز
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2007-08-02
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

پنج شنبه 11مرداد ماه 1386


بازديدي از مركز بازتواني جانبازان اعصاب و روان خراسان ؛ آنها آسوده نمي خوابند

 

* زهره كهندل

مي گويد: «من حرفي براي گفتن ندارم. همه مي دانند اما گوش شنوا نيست؛ اصلاً شما چرا با خودشان صحبت نمي كنيد، آنها همه



چيز را خودشان مي گويند، اين حرفها را دكتر جليلي، روانپزشك مركز بازتواني جانبازان اعصاب و روان به من مي زند.
***
راه را گم كرده ايم. به راننده تاكسي مي گويم: ويلا شهر، نبش مبل دقت... .
راننده پايش را روي ترمز فشار مي دهد، از عابري مي پرسد: مركز بازتواني جانبازان كجاست؟
عابر جواب مي دهد: چي؟!
راننده مي پرسد: نبش مبل دقت، كارخانه مبل دقت كجاست؟
- آهان، مستقيم برويد...
سر نبش، روي تابلوي بزرگي با رنگ قرمز نوشته شده؛ مبل دقت و داخل خيابان تابلوي نسبتاً كوچكي كه روي آن با رنگ سياه روي زمينه سفيد نوشته شده «مركز بازتواني جانبازان اعصاب و روان»... .
از ماشين پياده مي شوم و روبروي در بزرگ سفيد مي ايستم، خيابان ساكت است و خلوت و فقط صداي باد و ساييده شدن برگهاي توت به يكديگر شنيده مي شود. در نيمه باز است، آن را كامل باز مي كنم و مي روم داخل. اولين چيزي كه به چشم مي خورد سبزي برگ درختان است و خاكستري ديوارهاي بيروني ساختمان. مي گويم: با آقاي سالاري كار دارم!
پرستاري با لباس سفيد مرا به داخل ساختمان هدايت مي كند. داخل ساختمان بر خلاف بيرونش كم نور است و رنگ ديوارهايش خاكستري. در اتاق مدير مركز باز است. او آقاي سالاري است. مي گويد: در اتاق من هميشه به روي همه باز است.
مي پرسم: لطفاً در مورد اين مركز بيشتر توضيح دهيد.




مي گويد: مركز بازتواني جانبازان اعصاب و روان از سال  1370  تأسيس شده و داراي 25 تخت فعال جهت بستري جانبازان اعصاب و روان مي باشد.
مي گويم: 25 تخت كافي است؟
جواب مي دهد: متأسفانه مركز كوچك است و پاسخگوي نياز جانبازان نيست، زيرا در سطح خراسان بزرگ (سه استان) اين مركز نمي تواند جوابگوي تمامي جانبازان باشد. و اضافه مي كند: البته اخيراً يك بخش در مجاورت بيمارستان اعصاب و روان در ابن سينا به ظرفيت 30 تخت در حال تكميل و راه اندازي است. (مي گويد: لطفاً اين مورد را با مسؤولان هماهنگ كنيد كه گفته شود يا نه).
سالاري با اشاره به اهميت رسيدگي به جانبازان از لحاظ رفتاري و درماني مي گويد: البته درمان آنان بهبود نسبي است و بستگي به شرايط و نحوه برخورد جامعه و خانواده با آنان دارد.
مي گويم: چه برنامه هايي براي آنان داريد؟
يادآور مي شود: هفته اي دو روز توسط روانپزشك ويزيت مي شوند، برنامه ورزشي داريم، هفته اي دو روز برنامه سالن فوتبال براي آنان تدارك ديده ايم، راهپيمايي بيرون از مركز و تفريح و... .
او ادامه مي دهد: البته اين مركز داراي دو قسمت بستري و كار درماني است. افرادي كه لباس طوسي به تن دارند دايم البستري هستند و بقيه افراد روزانه، يعني از صبح تا ظهر مثل شيفت كاري مي آيند به مركز، كارهاي متفرقه انجام مي دهند تا هم از محيط شلوغ و پر سر و صدا دور بوده و هم سرگرمي داشته باشند.
او در پايان مي گويد: از نظر امكاناتي خوشبختانه مشكلات جدي نداريم اما فضاي موجود محدود است و پاسخگوي نياز جانبازان نيست.
***




از سالن باريك رد مي شوم و وارد اتاقي مي شوم كه چند نفر آقاي مسن نشسته اند و دارند با چوب اشكال مختلف مي سازند. نگاهم متوجه عكسي روي ديوار مي شود. نقاشي با مداد رنگي است. دختري كه دست پدرش را گرفته، يك خانه و يك رودخانه جاري، يك درخت، يك خورشيد و ابر، دختر و پدر وسط زمينه سفيد صفحه ايستاده اند و رنگهاي كم حال سبز و آبي و زرد، خانه و رودخانه و درخت و خورشيد را كشيده.
سالاري صدايم مي زند و از اتاق بيرون مي آيم. در راهرو يك ميز فوتبال دستي است و دوباره سبزي درختان. چشمهايم را مي بندم و نفس عميقي مي كشم. وقتي چشمانم را باز مي كنم، چند تا نگاه به من دوخته شده، به ورقهاي روي دستم، قلمم و ضبط صوت. يكي شان كه لباس طوسي پوشيده مي آيد جلو و مي گويد: خانم !شما خبرنگاريد؟ خانم !ما اين جا خيلي مشكل داريم، من خيلي وقت است كه مي خواهم زن و بچه ام را ببينم، دلم براي دخترم تنگ شده، من هم خانواده دارم، دوستشان دارم، مي خواهم بروم پيششان الان چند ماه است كه از آنان بي خبرم.
سالاري مي گويد: زنش گفته اگر خيلي فشار بياورند بچه اش را هم ول مي كند و مي رود. يكي ديگر جلو مي آيد و مي گويد: قرار بود مرا پيش خانواده ام ببرند. بعد از 15 سال پسرم آمد سراغم و بعد از آن ديگر هيچ... گلايه ها زياد است گلايه ها را جمع مي كنم و وارد كارگاه نقاشي مي شوم. چند نفر نشسته اند و دارند نقاشي مي كشند. ضبط را روشن مي كنم و جلوي دهان يك نفر از آنها مي گيرم؛ مي گويم: چه طور جانباز شديد؟ مي گويد: گلوله، خمپاره، بمب شيميايي.
مي گويم: چند درصد هستيد؟ مي گويد: 55 درصد، در منطقه چزابه جانباز شدم. ازدواج كرده بودم. بچه داشتم. مي گويم: الان وضعيتتان چگونه است؟ !جواب مي دهد: 5 تا پسر دارم و 2 تا دختر. چون نتوانستم از لحاظ معيشتي تأمينشان كنم نتوانستند درس بخوانند، 3 تا از بچه هايم ازدواج كرده اند، نوه دارم. بابابزرگ شده ام!
مي گويم: برخورد خانواده چگونه است؟
مي گويد: برخورد خانواده خوب است، اما متأسفانه من گاهگاهي به هم مي ريزم، مثل برق گرفتگي مي ماند. يك دفعه از حالت طبيعي خارج مي شوم و وقتي به حالت عادي برمي گردم، به خاطر كارهايي كه انجام دادم پشيمان مي شوم.
مي گويم: كمبودهايت؟ مي گويد: كمبودهاي ما نه تهيه مي شود و نه جبران، كمبود ما سلامتي است كه بتوانيم مثل آدمهاي ديگر در جامعه حركت كنيم، اما من با اين سن و سال بايد اين جا باشم. من از جامعه مي خواهم كه ما را قبول كند و برايمان احترام قائل شود، ما نمي خواهيم كه وقتي در خيابان راه مي رويم ما را با انگشت اشاره به هم نشان دهند.
مي گويم: اينجا چه؟ مي گويد: اينجا براي ما خوب است چون ما را پذيرفته اند.
قلم مو را روي رنگها مي زند و روي بوم نقاشي مي كشد. مي گويم: اگر بخواهيد نقاشي جنگ را بكشيد؟ مي گويد: صحنه هاي مجروح شدن رزمنده ها و عملياتها را مي كشم.
مي گويم: زماني كه فهميديد جانباز اعصاب و روان شده ايد چه حسي داشتيد؟ مي گويد: احساس حقارت كردم چون متوجه شدم جامعه از اين به بعد مرا قبول نمي كند خيلي از آقايان مي گويند اين طور نيست، ولي هست!
مي گويم: خانواده تان چه؟ مي گويد: خانواده مجبور بود ما را پذيرا باشد. باور كنيد ما جانباز نيستيم خانواده هاي ما جانبازند، در خانواده جانباز اعصاب و روان هر لحظه مرگ است، هر لحظه درگيري و از لحاظ مالي هم كاملاً تأمين نيستيم.
***
مسؤول كاردرماني مي گويد: جانبازان روزانه مي آيند اين جا و در كارگاههاي مختلف اعم از نقاشي، نجاري، كاردستي، خطاطي و...، خودشان را سرگرم مي كنند تا اوقاتشان به نحو مطلوب پر شود.
از كارگاه نقاشي بيرون مي آيم، يك نفر مي گويد: خانم ببخشيد، به من گفتند كه جانبازي بالاي 25 درصدي ام تأييد نشده، خانواده ام بايد تأمين شود، وضعيت مالي ما خيلي خراب است، به جانبازهاي زير 25 درصد حقوق نمي دن، خانم تو رو خدا يه كاري بكنيد، مي گن بودجه نداريم، ما را از حالت اشتغال خارج كرده اند... .
***
روان شناس باليني مركز با اشاره به مشاوره با جانبازان و خانواده آنان مي گويد: جانبازان اعصاب و روان نياز به اين دارند كه خودشان را از نظر رواني خالي كنند و حرفهاي دلشان را بزنند. آنان نياز به توجه و حمايت دارند و اين حس همدلي مي تواند به حل ناراحتي و مشكلات آنان بسيار كمك كند.
عباس زاده مي گويد: ما اين جا براي خانواده ها هم مشاوره و آموزش داريم كه چگونه با اين افراد برخورد كنند، زيرا اين جانبازان به دليل ناراحتيهاي اعصاب و روان تحمل كوچكترين سر و صدا و درگيري را ندارند.
مي گويد: اما دغدغه همه اينها يكي و آن جنگ است، خاطرات جنگ؛ خوابهايشان آشفته است و كمتر پيش مي آيد كه خواب راحتي داشته باشند، حتي در خواب هم آرامش ندارند.

  


به ياد سرلشكر خلبان شهيد عباس بابايي ؛مي دويد تا شيطان را از خود دور كند

 

15 مرداد ماه هر سال يادآور شهادت جوانمردي است كه در سال 1329 در يكي از محرومترين مناطق قزوين، ديده به جهان هستي گشود، آن هم در خانواده اي كه با عشق امام حسين(ع)، عباس(ع) و زينب(س) روزگار گذرانيدند...




پدر بزرگوار عباس را همه به عنوان تعزيه گرداني مي شناسند كه سالها عمر و زندگي خود را وقف اين همايش بزرگ مذهبي كرده و صحن حياط خانه شان در خيابان سعدي، منزلگه دوستداران حسين(ع) و ياران باوفاي او بود.
عباس هم در چنين محيط عارفانه اي به دنيا آمد و روحش با نقشهاي مختلفي كه در برنامه هاي تعزيه اجرا مي شد، تا حقانيت ائمه اطهار(ع) را در طول تاريخ به ثبت برساند، عجين شد، او بعضاً در تعزيه ها هم نقش مي گرفت، تا در پاسداري از خون سالار و سيد شهيدان كربلا، از آن بهره ببرد.
داستان زندگي عباس براي همه آنهايي كه مي خواهند يك زندگي باعزت و سعادتمند داشته باشند داستاني مملو از پيامهاي پر راز و رمز است. اينكه او هميشه تأكيدش بر اين بود كه همه هستي ما، در مقابل آن سرمايه ارزشمندي كه بايد حفظ شود، خيلي كم ارزش است و آنچه كه به جان ما اهميت و ارزش مي بخشد، اين است كه آن را به عنوان بهاي بقاي اسلام بپردازيم! او در سال 1348 در حالي كه در رشته پزشكي پذيرفته شده بود، به علت علاقه اي كه داشت به دانشكده خلباني راه يافت و پس از دوره آموزش مقدماتي به آمريكا رفت و در آمريكا از معدود دانشجوياني بود كه علاوه بر انجام تمامي واجبات ديني خود به نشر احكام ديني مي پرداخت و انديشه خدمت در وطن و اعتلاي كشور را در سر مي پروراند.
اينكه خلبان عباس بابايي چگونه توانست در اوج جواني در كشوري مثل آمريكا تمام هويت ديني و فرهنگي خود را حفظ كند و دوان دوان خود را به مقام شهادت برساند، اوج زندگي قهرمان اين داستان است. خوب است فرازهايي از اين داستان را با هم مرور كنيم.

مي دويد تا شيطان را از خود دور كند
در دوران تحصيل در آمريكا، روزي در بولتن خبري پايگاه «ريس» كه هر هفته منتشر مي شد، مطلبي نوشته شده بود كه توجه همه را به خود جلب كرد. مطلب اين بود:
«دانشجو بابايي ساعت 2 بعد از نيمه شب مي دود تا شيطان را از خودش دور كند.»
من و بابايي هم اتاق بوديم. ماجراي خبر بولتن را از او پرسيدم. او گفت:
- چند شب پيش، بي خوابي به سرم زده بود. رفتم ميدان چمن پايگاه و شروع كردم به دويدن. از قضا كلنل «باكستر» فرمانده پايگاه با همسرش از ميهماني شبانه برمي گشتند. آنها با ديدن من شگفت زده شدند. كلنل خودرو را نگه داشت و مرا صدا زد، و پرسيد: «در اين وقت شب براي چه مي دوي؟» گفتم: «خوابم نمي آمد خواستم كمي ورزش كنم تا خسته شوم.» گويا توضيح من براي كلنل قانع كننده نبود. او اصرار كرد تا واقعيت را برايش بگويم. به او گفتم: «مسائلي در اطراف من مي گذرد كه گاهي سبب مي شود شيطان با وسوسه هايش مرا به گناه بكشاند و در دين ما توصيه شده كه در چنين مواقعي بدويم و يا دوش آب سرد بگيريم.»

او هيچ وقت پپسي نمي خورد
در طول مدتي كه با عباس در آمريكا هم اتاق بودم، او هميشه روزانه دو وعده غذا مي خورد، صبحانه و شام. هيچ وقت نديدم ظهرها ناهار بخورد. بعضي وقتها همراه با شام نوشابه مي خورد؛ اما نه نوشابه هايي مثل پپسي... كه در آن زمان موجود بود. يك بار به او اعتراض كردم كه چرا پپسي نمي خري؟
با اصرار من آهسته گفت:
- كارخانه پپسي متعلق به اسرائيليهاست.
به او خيره شدم و دانستم تا چه حد از شعور سياسي بالايي برخوردار است و در دل به عمق نگرش او به مسائل، آفرين گفتم.

ميدان مبارزه
خلبان با افتخار پس از پايان تحصيلات به ايران آمد و همزمان با ورود هواپيماي اف 14 به نيروي هوايي به همراه تعدادي ديگر به پايگاه اصفهان منتقل شد. با اوج گيري مبارزات مردم عليه نظام ستمشاهي، به عنوان يكي از كاركنان فداكار ارتش وارد ميدان مبارزه عليه رژيم پهلوي شد. وي پس از پيروزي انقلاب اسلامي با دارا بودن تعهد، ايمان، تخصص و مديريت اسلامي چنان درخشيد كه در هفتم مرداد ماه 1369 به فرماندهي پايگاه هشتم هوايي منصوب شد. خلبان بابايي، در تاريخ دفاع مقدس با بيش از سه هزار ساعت پرواز با انواع هواپيماهاي جنگنده، اخلاص و ايثار خود را بيش از پيش به نمايش گذاشت. حضور پر بركت او در جبهه داستان ديگري است كه هر لحظه اش درس بزرگي بود براي ياران و همرزمان او و براي هر كس كه مي خواهد چون او باشد. اين خاطره را از زبان يكي از همرزمان او بخوانيم.

زير هر تار مويت يك شيطان خوابيده است
شهيد بابايي بيشتر وقتها سرش را با نمره چهار، كوتاه مي كرد و لباس بسيجي مي پوشيد. اين موضوع علاوه بر وضعيت ظاهري و نوع لباسي كه به تن مي كرد، سبب مي شد ما در راه بندهاي مناطق با مشكل مواجه شويم؛ زيرا معمولاً نام يك سرهنگ شكل و شمايل خاصي را در ذهن عامه مردم القا مي كند. برعكس من با لباس كار آمريكايي و عينك خلباني براي اينكه در راه بندها بدون معطلي عبور كنيم خودم را سرهنگ بابايي معرفي مي كردم و شهيد بابايي هم واكنشي نشان نمي داد.
يك روز در طول مسيري كه با هم مي رفتيم، ايشان به طور خصوصي درباره طرز لباس پوشيدن من صحبت كرد و گفت: «اين لباسهاي آمريكايي كه شما به تن مي كنيد، معنويت جبهه را به هم مي زند.» من در پاسخ گفتم: «من به لباس شيك پوشيدن علاقه دارم. حالا مي خواهم بپرسم چرا شما سرتان را هميشه ماشين مي كنيد. آخر حيف نيست كه اين موهاي مجعد و زيبا را مي تراشيد. ناسلامتي شما جوان هستيد.»
ايشان سكوت كرد و چيزي نگفت. آن روز گذشت.
در يكي از روزها كه در منطقه عملياتي بوديم، من پس از خواندن نماز صبح جلو آينه رفتم و شروع كردم به شانه زدن موهايم. با توجه به بلند بودن موهايم، اين عمل مدتي طول كشيد؛ تا اينكه صداي خنده آهسته اي مرا به خود آورد. ديدم شهيد بابايي است كه در كنار سوله دراز كشيده است. او از جايي كه خوابيده بود نيم خيز شده و به من نگاه مي كرد. بابايي گفت: «مي خواهي من يكي از دلايل تراشيدن سرم را برايت بگويم؟ من يك ربع ساعت است مي بينم جلو آينه ايستاده اي و موهايت را چپ و راست مي كني. مي داني كه زير هر تار مويت يك شيطان خوابيده؟ غرور اين موها، تو را در جلو آينه نگه داشته و گمان مي كني اگر موهايت را به طرف چپ شانه كني خوش تيپ تر مي شوي و يا برعكس؛ ولي من سرم را تراشيده ام و يك قيافه معمولي به خود گرفته ام. قيافه معمولي هم هيچ وقت انسان را مغرور نمي كند.»
من ديگر حرفي براي گفتن نداشتم. از صحبتهاي او دريافتم كه چقدر با نفسش مبارزه كرده و به همين خاطر انسان كاملي شده است.

خداحافظي
همسر شهيد بابايي مي گويد: سال 1366 بنا بود همراه عباس به سفر حج مشرف شويم. پس از تحويل ساكهايمان در چهره عباس نوعي پريشاني ديدم. او سخت در انديشه بود. انگار مي خواست چيزي بگويد و نمي توانست. براي سوار شدن هواپيما از سالن انتظار خارج شديم و به پاي پلكان هواپيما رسيديم. ناگهان عباس مرا صدا زد و گفت: خدا به همراهتان من و اطرافيان شگفت زده شديم. به او نگاه كردم و گفتم: مگر تو با ما نمي آيي؟
سرش را پايين انداخت و زير لب آرام گفت: ا...اكبر
من كه از حركت او گيج شده بودم گفتم: چه مي خواهي بگويي؟ چه شده عباس؟
ولي او بي اعتنا به گفته من گفت: خيلي شلوغه... خيلي شلوغه.
من كه به خاطر آشنايي با اخلاق او تا حدي به منظور او پي برده بودم با ناراحتي گفتم: عباس !نكند تصميم داري با ما نيايي؟
او گفت: من نمي توانم با شما بيايم. كشتي ها بايد سالم از تنگه بگذرند. شما برويد خانم. من سعي مي كنم با آخرين پرواز خودم را به شما برسانم.
من كه مي دانستم عباس از تصميم خود منصرف نخواهد شد، به او گفتم: قول مي دهي؟
او دستي بر سرش كشيد و در حالي كه لبخندي بر لب داشت، گفت: مي بيني كه ساكم را هم پيش شما گرو گذاشته ام. قول مي دهم بيايم. حالا راضي شدي؟...
آنگاه آقاي صراف از او خواست تا همراه ما بيايد؛ ولي عباس كه گويا مي خواست حرف آخر را بزند گفت: مكه من اين مرز و بوم است. مكه من آبهاي گرم خليج فارس و كشتيهايي است كه بايد سالم از آن عبور كنند. تا امنيت برقرار نباشد، من مشكل مي توانم خودم را راضي كنم.
بعدها وقتي از سفر حج بازگشتيم، شنيدم عباس طي آن مدت طرحي را به اجرا درآورد كه با اين طرح چهل فروند كشتي غول پيكر تجارتي از تنگه خورموسي به سلامت عبور كردند.

شهادت
شهيد عباس بابايي در روز جمعه 15 مرداد ماه سال  1366 ساعت 30/8 دقيقه صبح روز عيد قربان به شهادت رسيد. بابايي در هنگام شهادت 37 سال داشت، او اسوه اي بود كه از كودكي تا واپسين لحظات عمر گرانقدرش همواره با فداكاري و ايثار زندگي كرد و سرانجام نيز در روز عيد قربان، به آرزوي بزرگ خود كه شهادت بود نائل گرديد و نام پرآوازه اش در تاريخ پرافتخار ايران جاودانه شد.
دادپي- يكي از خلبانان و دوستان شهيد بابايي- كه همان سال به حج رفته است، مي گويد: روز عيد قربان، عاشقان كعبه در حال طواف بودند، صداي اذان در فضا پيچيد. ناگهان بر جاي خود ميخكوب شدم و با چشماني شگفت زده عباس را ديدم كه احرام بسته. سراسيمه صف زائران را شكافتم تا خود را به او برسانم، ولي هر چه گشتم او را نيافتم.
در لحظه اذان ظهر عيد قربان پيكر پاك شهيد بابايي بر روي دستها تشييع شد.
نقل شده است، چند روز قبل از شهادت در پاسخ به پافشاري بيش از حد دوستانش براي عزيمت به مراسم حج گفته بود: «تا عيد قربان خودم را به شما مي رسانم.»
صديقه حكمت، همسر شهيد بابايي مي گويد: عباس به تعبير من، سربازي واقعي براي اسلام و ولايت بود و همه خصوصيات يك سرباز فدايي را داشت.
تنظيم: آسيه اكبري

  


بررسي پيامدهاي كاربرد سلاح هاي شيميايي عليه ايران

 

ايرنا: «سمينار بين المللي بررسي پيامدهاي كاربرد سلاح هاي شيميايي عليه ايران» برگزار مي شود.
در آستانه دهمين سالروز اجرايي شدن كنوانسيون منع سلاح هاي شيميايي (CWC) و بيستمين سالگرد فاجعه بمباران شيميايي سردشت و به منظور بزرگداشت دهها هزار قرباني حملات شيميايي رژيم عراق عليه ايران در طول جنگ تحميلي، «مجمع ملي كنوانسيون منع سلاح هاي شيميايي» و «انجمن حمايت از قربانيان سلاح هاي شيميايي» با مشاركت سازمانهاي غيردولتي و دولتي ذي ربط، «سمينار بين المللي بررسي پيامدهاي كاربرد سلاح هاي شيميايي عليه ايران» را در روزهاي 22 و 23 اكتبر 2007 برابر با 30 مهر و  1  آبان  1386  در تهران برگزار مي كنند.
پزشكي و سلامت، حقوقي و سياسي، اجتماعي و رواني، دفاعي و نظامي، زيست محيطي و اجراي كامل كنوانسيون منع سلاح هاي شيميايي موضوعات اين سمينار هستند.
از كليه پژوهشگران و كارشناسان علاقه مند به ارايه مقاله در اين سمينار دعوت  شده است تا خلاصه مقالات خود را در شش محور فوق، حداكثر تا پايان شهريور ماه 86 به دبيرخانه سمينار واقع در تهران- پژوهشكده مهندسي و علوم پزشكي جانبازان- صندوق پستي 835-19615  ارسال كنند و يا با شماره تلفن 22417327 و نمابر  22412502 تماس بگيرند.
نشاني پست الكترونيك سمينار ir . info@cwconfrenceو نشاني سايت اينترنتي سمينار cwconfrence. wwwاست.

  


طرح استعداديابي ورزشكاران فرزند شاهد و ايثارگر در كشور اجرا مي شود

 

ايرنا: رئيس اداره ورزش خانواده سازمان بنياد شهيد و امور ايثارگران كشور، از اجراي طرح استعداديابي ورزشكاران فرزندان شاهد و ايثارگر در ايران در سال جاري خبر داد.
صادق رضايي در حاشيه صعود دانشجويان شاهد و ايثارگر كشور به قلل زردكوه بختياري افزود: اين طرح در راستاي شناسايي و تشكيل تيمهاي ورزشي فرزندان شاهد و ايثارگر كشور اجرا خواهد شد.
رضايي گفت: در حال حاضر براي يكصد هزار نفر از فرزندان و خانواده شهدا و ايثارگر، برنامه ورزشي در رشته هاي مختلف برگزار مي شود.

  


همزمان با روز كتاب و كتابخواني؛برگزيدگان جشنواره «كتاب دفاع مقدس» معرفي مي شوند

 

گروه هنر- عشقستان: همزمان با روز «كتاب و كتابخواني» -24 آبان ماه - برگزيدگان يازدهمين دوره از جشنواره «كتاب دفاع مقدس» معرفي مي شوند.
به گزارش ستاد خبري يازدهمين دوره از جشنواره «كتاب دفاع مقدس»، در اين جشنواره و از ميان كتابهاي دفاع مقدسي كه در سال 1385 براي اولين بار منتشر شده اند، برترين آثار به انتخاب هيأت داوران معرفي و تقدير مي شوند.
گفتني است، در دهمين دوره از جشنواره «كتاب دفاع مقدس»، 9 كميته اصلي و دو كميته فرعي وجود داشت.
در اين جشنواره بخشهاي «شعر»، «داستان»، «خاطره»، «زندگينامه داستاني»، «كودك و نوجوان»، «هنر»، «جنگ و زندگينامه»، «تحقيق و پژوهش ادبي» و «تحقيق و پژوهش نظامي»، كميته هاي اصلي اين دوره از جايزه بودند و بخش «گرافيك» و «انتخاب ناشر نمونه» دو كميته فرعي را در دهمين جايزه انتخاب كتاب سال دفاع مقدس تشكيل مي دادند.

  


تدوين دايرة المعارف «سينماي دفاع مقدس» به نيمه راه رسيد

 

گروه هنر- عشقستان: تدوين جلد اول از دايرة المعارف «سينماي دفاع مقدس» كه همزمان با برگزاري «يازدهمين جشنواره سراسري فيلم دفاع مقدس» منتشر مي شود، به نيمه رسيد.
به گزارش روابط عمومي بنياد حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس، جلد اول از اين دايرة المعارف سينمايي شامل «مشخصات فيلمهاي توليد شده در حوزه دفاع مقدس به همراه شناسنامه»، «خلاصه فيلم»، «نقد فيلم» و ... است.
همچنين در اين دايرة المعارف وسيع سينماي دفاع مقدس، شناسنامه فيلمهاي مستند دفاع مقدس و شناسنامه كارگردانان نيز آورده خواهد شد و در آن بخشهاي مختلفي نيز همچون مرور آثار روايت فتح گنجانده مي شود.
در اين دايرة المعارف علاوه بر معرفي كامل فيلمهاي بلند سينمايي، به فيلمهاي كوتاه و مجموعه هاي تلويزيوني ساخته شده در حوزه دفاع مقدس نيز پرداخته مي شود.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 Info@qudsdaily.com