|
* زهره كهندل
مي گويد: «من حرفي براي گفتن ندارم. همه مي دانند اما گوش شنوا نيست؛ اصلاً شما چرا با خودشان صحبت نمي كنيد، آنها همه

چيز را خودشان مي گويند، اين حرفها را دكتر جليلي، روانپزشك مركز بازتواني جانبازان اعصاب و روان به من مي زند. *** راه را گم كرده ايم. به راننده تاكسي مي گويم: ويلا شهر، نبش مبل دقت... . راننده پايش را روي ترمز فشار مي دهد، از عابري مي پرسد: مركز بازتواني جانبازان كجاست؟ عابر جواب مي دهد: چي؟! راننده مي پرسد: نبش مبل دقت، كارخانه مبل دقت كجاست؟ - آهان، مستقيم برويد... سر نبش، روي تابلوي بزرگي با رنگ قرمز نوشته شده؛ مبل دقت و داخل خيابان تابلوي نسبتاً كوچكي كه روي آن با رنگ سياه روي زمينه سفيد نوشته شده «مركز بازتواني جانبازان اعصاب و روان»... . از ماشين پياده مي شوم و روبروي در بزرگ سفيد مي ايستم، خيابان ساكت است و خلوت و فقط صداي باد و ساييده شدن برگهاي توت به يكديگر شنيده مي شود. در نيمه باز است، آن را كامل باز مي كنم و مي روم داخل. اولين چيزي كه به چشم مي خورد سبزي برگ درختان است و خاكستري ديوارهاي بيروني ساختمان. مي گويم: با آقاي سالاري كار دارم! پرستاري با لباس سفيد مرا به داخل ساختمان هدايت مي كند. داخل ساختمان بر خلاف بيرونش كم نور است و رنگ ديوارهايش خاكستري. در اتاق مدير مركز باز است. او آقاي سالاري است. مي گويد: در اتاق من هميشه به روي همه باز است. مي پرسم: لطفاً در مورد اين مركز بيشتر توضيح دهيد.

مي گويد: مركز بازتواني جانبازان اعصاب و روان از سال 1370 تأسيس شده و داراي 25 تخت فعال جهت بستري جانبازان اعصاب و روان مي باشد. مي گويم: 25 تخت كافي است؟ جواب مي دهد: متأسفانه مركز كوچك است و پاسخگوي نياز جانبازان نيست، زيرا در سطح خراسان بزرگ (سه استان) اين مركز نمي تواند جوابگوي تمامي جانبازان باشد. و اضافه مي كند: البته اخيراً يك بخش در مجاورت بيمارستان اعصاب و روان در ابن سينا به ظرفيت 30 تخت در حال تكميل و راه اندازي است. (مي گويد: لطفاً اين مورد را با مسؤولان هماهنگ كنيد كه گفته شود يا نه). سالاري با اشاره به اهميت رسيدگي به جانبازان از لحاظ رفتاري و درماني مي گويد: البته درمان آنان بهبود نسبي است و بستگي به شرايط و نحوه برخورد جامعه و خانواده با آنان دارد. مي گويم: چه برنامه هايي براي آنان داريد؟ يادآور مي شود: هفته اي دو روز توسط روانپزشك ويزيت مي شوند، برنامه ورزشي داريم، هفته اي دو روز برنامه سالن فوتبال براي آنان تدارك ديده ايم، راهپيمايي بيرون از مركز و تفريح و... . او ادامه مي دهد: البته اين مركز داراي دو قسمت بستري و كار درماني است. افرادي كه لباس طوسي به تن دارند دايم البستري هستند و بقيه افراد روزانه، يعني از صبح تا ظهر مثل شيفت كاري مي آيند به مركز، كارهاي متفرقه انجام مي دهند تا هم از محيط شلوغ و پر سر و صدا دور بوده و هم سرگرمي داشته باشند. او در پايان مي گويد: از نظر امكاناتي خوشبختانه مشكلات جدي نداريم اما فضاي موجود محدود است و پاسخگوي نياز جانبازان نيست. ***

از سالن باريك رد مي شوم و وارد اتاقي مي شوم كه چند نفر آقاي مسن نشسته اند و دارند با چوب اشكال مختلف مي سازند. نگاهم متوجه عكسي روي ديوار مي شود. نقاشي با مداد رنگي است. دختري كه دست پدرش را گرفته، يك خانه و يك رودخانه جاري، يك درخت، يك خورشيد و ابر، دختر و پدر وسط زمينه سفيد صفحه ايستاده اند و رنگهاي كم حال سبز و آبي و زرد، خانه و رودخانه و درخت و خورشيد را كشيده. سالاري صدايم مي زند و از اتاق بيرون مي آيم. در راهرو يك ميز فوتبال دستي است و دوباره سبزي درختان. چشمهايم را مي بندم و نفس عميقي مي كشم. وقتي چشمانم را باز مي كنم، چند تا نگاه به من دوخته شده، به ورقهاي روي دستم، قلمم و ضبط صوت. يكي شان كه لباس طوسي پوشيده مي آيد جلو و مي گويد: خانم !شما خبرنگاريد؟ خانم !ما اين جا خيلي مشكل داريم، من خيلي وقت است كه مي خواهم زن و بچه ام را ببينم، دلم براي دخترم تنگ شده، من هم خانواده دارم، دوستشان دارم، مي خواهم بروم پيششان الان چند ماه است كه از آنان بي خبرم. سالاري مي گويد: زنش گفته اگر خيلي فشار بياورند بچه اش را هم ول مي كند و مي رود. يكي ديگر جلو مي آيد و مي گويد: قرار بود مرا پيش خانواده ام ببرند. بعد از 15 سال پسرم آمد سراغم و بعد از آن ديگر هيچ... گلايه ها زياد است گلايه ها را جمع مي كنم و وارد كارگاه نقاشي مي شوم. چند نفر نشسته اند و دارند نقاشي مي كشند. ضبط را روشن مي كنم و جلوي دهان يك نفر از آنها مي گيرم؛ مي گويم: چه طور جانباز شديد؟ مي گويد: گلوله، خمپاره، بمب شيميايي. مي گويم: چند درصد هستيد؟ مي گويد: 55 درصد، در منطقه چزابه جانباز شدم. ازدواج كرده بودم. بچه داشتم. مي گويم: الان وضعيتتان چگونه است؟ !جواب مي دهد: 5 تا پسر دارم و 2 تا دختر. چون نتوانستم از لحاظ معيشتي تأمينشان كنم نتوانستند درس بخوانند، 3 تا از بچه هايم ازدواج كرده اند، نوه دارم. بابابزرگ شده ام! مي گويم: برخورد خانواده چگونه است؟ مي گويد: برخورد خانواده خوب است، اما متأسفانه من گاهگاهي به هم مي ريزم، مثل برق گرفتگي مي ماند. يك دفعه از حالت طبيعي خارج مي شوم و وقتي به حالت عادي برمي گردم، به خاطر كارهايي كه انجام دادم پشيمان مي شوم. مي گويم: كمبودهايت؟ مي گويد: كمبودهاي ما نه تهيه مي شود و نه جبران، كمبود ما سلامتي است كه بتوانيم مثل آدمهاي ديگر در جامعه حركت كنيم، اما من با اين سن و سال بايد اين جا باشم. من از جامعه مي خواهم كه ما را قبول كند و برايمان احترام قائل شود، ما نمي خواهيم كه وقتي در خيابان راه مي رويم ما را با انگشت اشاره به هم نشان دهند. مي گويم: اينجا چه؟ مي گويد: اينجا براي ما خوب است چون ما را پذيرفته اند. قلم مو را روي رنگها مي زند و روي بوم نقاشي مي كشد. مي گويم: اگر بخواهيد نقاشي جنگ را بكشيد؟ مي گويد: صحنه هاي مجروح شدن رزمنده ها و عملياتها را مي كشم. مي گويم: زماني كه فهميديد جانباز اعصاب و روان شده ايد چه حسي داشتيد؟ مي گويد: احساس حقارت كردم چون متوجه شدم جامعه از اين به بعد مرا قبول نمي كند خيلي از آقايان مي گويند اين طور نيست، ولي هست! مي گويم: خانواده تان چه؟ مي گويد: خانواده مجبور بود ما را پذيرا باشد. باور كنيد ما جانباز نيستيم خانواده هاي ما جانبازند، در خانواده جانباز اعصاب و روان هر لحظه مرگ است، هر لحظه درگيري و از لحاظ مالي هم كاملاً تأمين نيستيم. *** مسؤول كاردرماني مي گويد: جانبازان روزانه مي آيند اين جا و در كارگاههاي مختلف اعم از نقاشي، نجاري، كاردستي، خطاطي و...، خودشان را سرگرم مي كنند تا اوقاتشان به نحو مطلوب پر شود. از كارگاه نقاشي بيرون مي آيم، يك نفر مي گويد: خانم ببخشيد، به من گفتند كه جانبازي بالاي 25 درصدي ام تأييد نشده، خانواده ام بايد تأمين شود، وضعيت مالي ما خيلي خراب است، به جانبازهاي زير 25 درصد حقوق نمي دن، خانم تو رو خدا يه كاري بكنيد، مي گن بودجه نداريم، ما را از حالت اشتغال خارج كرده اند... . *** روان شناس باليني مركز با اشاره به مشاوره با جانبازان و خانواده آنان مي گويد: جانبازان اعصاب و روان نياز به اين دارند كه خودشان را از نظر رواني خالي كنند و حرفهاي دلشان را بزنند. آنان نياز به توجه و حمايت دارند و اين حس همدلي مي تواند به حل ناراحتي و مشكلات آنان بسيار كمك كند. عباس زاده مي گويد: ما اين جا براي خانواده ها هم مشاوره و آموزش داريم كه چگونه با اين افراد برخورد كنند، زيرا اين جانبازان به دليل ناراحتيهاي اعصاب و روان تحمل كوچكترين سر و صدا و درگيري را ندارند. مي گويد: اما دغدغه همه اينها يكي و آن جنگ است، خاطرات جنگ؛ خوابهايشان آشفته است و كمتر پيش مي آيد كه خواب راحتي داشته باشند، حتي در خواب هم آرامش ندارند. |