تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادی
فرهنگی
ورزشی
عشقستان
هنری
حوادث
سوسه
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ویژه
نداي آشنا
صفحه آخر
یادداشت روز
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2007-08-02
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

پنج شنبه 11مرداد ماه 1386


گفتگو با زهرا صبري، كارگردان و نمايشنامه نويس تئاتر عروسكي ؛ بايد نگاهي نو داشت

 

* محبوبه علي  پور

زهرا صبري در عرصه تئاتر عروسكي نامي آشناست. او تاكنون موفق شده ديپلم افتخار بهترين نمايش فلسفي را از جشنواره نمايش



عروسكي پراگ به خاطر نمايش «هشت لحظه» دريافت كند. امروز ميهمان او شديم تا ببينيم چه كار مي كند.
* خانم صبري! براي يادآوري، لطفاً اشاره كوتاهي به فعاليتهاي هنري خود داشته باشيد؟
** من از سال 68 فعاليت هنري ام را شروع كردم. ليسانس نمايش دارم و كارهاي مختلفي نظير نمايشنامه نويسي، كارگرداني عروسكي، ساخت و طراحي عروسك و... را تجربه كردم.
* و حاصل كارهايتان؟
** آثار متعددي مثل كارگرداني نمايش عروسكي بزرگسالان با عنوان «هشت لحظه» كه نمايش برگزيده دهمين جشنواره بين المللي نمايش عروسكي تهران شد، نمايش عروسكي «طوطي پر» كه بر اساس داستان طوطي و بازرگان مثنوي است، كارگرداني نمايش «دوستت دارم، با صداي آهسته»...




* با توجه به اين كه «طوطي پر» از يك حكايت معروف در ادبيات كلاسيك ما اقتباس شده، آيا موضوع آن براي بيننده تكراري نبود؟
** من هميشه معتقدم تماشاگر صادق است و اگر ببيند اثري با روح او هماهنگي ندارد واكنش نشان مي دهد، اما استقبال تماشاگران از اين نمايش، چنين چيزي را نشان نمي داد.
* با چه شيوه اي اين جذابيت را ايجاد كرديد و چرا به طرف چنين موضوعي رفتيد؟
** اصولاً اعتقاد دارم در اين زمينه آثار غني بسياري در ادبياتمان داريم كه مي توان آنها را گنجينه ارزشمندي دانست، اما براي استفاده از آن نياز به بازنگري و بازنويسي مناسب اين آثار است. بنابراين گر چه «طوطي پر» به نظر موضوعي تكراري مي باشد اما با نگاهي جديد به آن پرداخته ام.
به اين ترتيب در كنار روايت آشناي «طوطي و بازرگان» شخصيت يك ماهي را مي بينيم كه براي رهايي از تنگ، خودش را به مردن مي زند و ماجراهاي بعدي نيز به دنبالش رخ مي دهد. همچنين من قصد دارم در اثر ديگري به حكايت «موسي و شبان» بپردازم.
* شما در جشنواره پراگ حضور داشتيد، وضعيت تئاتر عروسكي ما را در مقايسه با ساير كشورها چگونه ديديد؟
** به نظرم به جز امكانات آنها، آثار عروسكي ما يك سروگردن بالاتر از آنهاست.
* جايگاه نمايش عروسكي در كشور ما چگونه است؟
** دارد جايگاه مناسبي پيدا مي كند اما عروسك گردانان و بازيگران نمايشهاي عروسكي يكي از صبورترين افراد جامعه تئاتر كشور هستند. به اميد خدا تلاش داريم توليدات عروسكي را گسترش بدهيم و حتي سالن ثابتي براي اجرا به دست آوريم.
* شما هم كارگرداني و هم نويسندگي را در نمايشنامه عروسكي تجربه كرده ايد. كدام يك برايتان لذت بخش بوده است؟
** در عرصه تئاتر، اگر عاشق باشي، هر قدم كه برمي داري لذت بخش است، اما براي من كارگرداني، جذابيتهاي خودش را دارد.
* وقتي به فعالان عرصه تئاتر نگاه مي كنيم، اين طور به نظر مي رسد كه تعداد بانوان بازيگر بيشتر از بانوان كارگردان يا ساير تخصصهاست، چرا؟
** نمي دانم، شايد بر اساس علاقه باشد، چون فعاليت در اين مورد محدوديتي ندارد. من علاقه مند به كارگرداني هستم و بيشتر در اين حوزه كار مي كنم. شايد يكي ديگر بازيگري را ترجيح بدهد.
* براي ايجاد كشش در بيننده؛ در يك اثر نمايشي اولويت با كارگردان خوب است يا يك نمايشنامه خوب؟
** اين يك فعاليت گروهي است و همه عناصر در كنار هم مؤثرند، زيرا گاه يك متن خوب مي تواند يك اثر را نجات بدهد و گاه يك كارگرداني نامناسب تمام زحمات را به باد مي دهد. به هر حال من در كلاسهاي خودم هم به علاقه مندان مي گويم: بايد در هر زمينه كه فعاليت مي كنيد درست و دقيق كار كنيد، زيرا اگر هر كدام ضعيف باشيم، كار دچار نقص مي شود و به كل كار صدمه مي زند.

  


پگاه آهنگراني آخرين قرباني اين قصه نيست ؛ خيلي فراموش كاريم!

 

* وحيد ضرابي نسب

بعضي وقت ها آنقدر علامت سؤال و تعجب روي سرم سبز مي شود كه حتي توي آيينه هم خودم را نمي شناسم(!) البته جديداً اين اتفاق آنقدر زياد و طبيعي شده كه به چهره جديدم عادت كنم(!)




يكي از نمونه هاي اخيرش هم همين قصه مصدوميت ناجور پگاه آهنگراني در حين صحنه فيلمبرداري بود. دلم مي خواهد در آرشيو سينمايي ذهنتان چند تا فلاش بك بزنيد تا برسيد به آن جاهايي كه دختر ثريا حكمت و جمشيد آهنگراني به سبب «دختري با كفشهاي كتاني» و بعدترش «زندان زنان» تا حد جوان اول سينماي ما شناخته شد (آن زمان خبري از گلشيفته فراهاني و باران كوثري و ترانه عليدوستي نبود). يادم هست و يادتان هست كه همان زمان هر خبر حاشيه اي از پگاه آهنگراني تيتر يك مي شد و عكسهاي مختلفش در اندازه هاي پوستري، فراوان خوراك نشريات. حتي همان زمان كه تصميم گرفت سفري به آمريكا داشته باشد و اتفاقاً سفرش طولاني شد، چه حرفها و حديثها در نيامد و چه خوراكها كه براي رسانه ها فراهم نشد!
همان دخترك دوست داشتني، اكنون در بدترين شرايط، روي تخت بيمارستان افتاده، تا كمر در گچ است و وضعيتي غم آلود دارد، اما جز چند خبر 2 و 3 خطي چيز بيشتري در اين باره مي دانيد؟ جالب اين كه او سر صحنه فيلمبرداري هم به اين بلا گرفتار آمده و لااقل از نظر ارزش خبري (بدون در نظر گرفتن ابعاد عاطفي انساني) بايد مورد توجه رسانه ها قرار بگيرد، اما مثل اينكه قرار نيست اتفاقي بيفتد.
بگذاريد قصه را از دو منظر نگاه كنم. اول اينكه چرا چنين رويدادي روي داد؟!در پروژه اي سينمايي با تهيه كننده اي قدر و كارگرداني با سابقه و عوامل احتمالاً حرفه اي، وقوع چنين حادثه كمرشكني و آماتوري اي چقدر توجيه دارد؟ آيا اگر جاي پگاه آهنگراني، دوربين Bly هم بود آن را به طناب پوسيده غير مطمئن مي بستند؟ يادم مي آيد زمان اكران «برج مينو» در مصاحبه اي از حاتمي كيا خواندم كه براي چك كردن اطمينان لجوار - جرثقيلي كه قرار بود دوربين و فيلمبردار و كارگردان را تا ارتفاع نوك برج بالا ببرد، اول حاتمي كيا و عزيز ساعتي (فيلمبردارش) بالا رفته بودند و بعد دوربين! و اين تعبير جالب حاتمي كيا كه «كارگردان و فيلمبردار در ايران زياد داريم ولي از آن دوربين ]مدلش يادم نيست [فقط 2 تا!»
پس خيلي فرقي ندارد بازيگر محبوبي باشيد يا كارگردان معتبري؛ در سينماي بي در و پيكر ايران. لوازم بر عوامل ارجحيت دارند، آن هم به همان دليلي كه حاتمي كيا گفته بود ! الحمدلله آنقدر قصه بيمه هنرمندان و از كار افتادن و حادثه در حين كار هم بي اهميت فرض شده و از صحنه كنار رفته كه معلوم نيست براي چنين اتفاقها و سوانحي چه كسي بايد پاسخگو باشد و با يك جمله مطبوعاتي تهيه كننده «كه خرج پگاه را تا به آخر مي دهيم» همه چيز تمام مي شود.
پگاه آهنگراني حداقل چهار ماه ديگر بايد كمر در گچ را تحمل كند و احتمالاً همين قدر ديگر را در نقاهت بگذراند. به نظر شما، در اين مدت از نظر روحي و جسمي و زماني چه ضرباتي مي خورد؟ آيا با خودش فكر نمي كند چرا تصميمش مبني بر اقامت در آمريكا عوض شد و به ايران برگشت؟
اصلاً آيا اگر خداي نكرده به جاي اينكه بار دوم از ارتفاع 5/2 متري مي افتاد همان بار اول از ارتفاع 8 متري سقوط مي كرد، چه مي شد؟ باز مرثيه هايي كه بر پوپك گلدره گرفتيم براي او تكرار مي كرديم و ستايشها و همايشها و تجليلها و بعد تمام! چه كسي قرار است اين وسط پاسخگوي بي توجهي تهيه كنندگان سينماي ايران به عوامل و امنيت كاري و سلامتي شان باشد؟
تهيه كننده اي كه براي كم خرج شدن فيلمش حتي براي چند هزار تومان از خريد يك طناب خودداري مي كند (امثال اين خساستهاي هزار توماني بين تهيه كننده ها فراوان ديده شده) بدون توجه به خطرهاي جاني بازيگران و عوامل ... آيا اين قضيه خيلي كم اهميت است؟
اما نكته دوم كه باعث شد اين نوشته شكل بگيرد، بي توجهي رسانه ها و مطبوعات به اين مقوله بود. تلويزيون محترم كه ماشاء ا... سالي دو سه بار «دختري با كفشهاي كتاني» را پخش مي كند، كاملاً بي توجه از كنار اين قضيه مهم گذشت و فقط ماند اشاره اي توسط يك بازيگر - مجري در يك جنگ شبانه.
رسانه ها نيز گهگاه خبر سانحه را كار كردند و بعضاً نه و بعد تعطيل! هيچ كس نخواست اين قضيه را پيگيري كند و مقصران احتمالي را به چالش بكشاند. به نظر شما، اگر مثلاً براي پگاه آهنگراني خواستگار مي آمد يا در فلان مهماني ديده مي شد هم چنين برخوردي با او مي كرديم يا باز عكسها و اخبارش تيتر يك نشريات و رسانه ها مي شد؟ ! فقط ياد گرفته ايم قشنگ شعار حمايتي سر دهيم و همديگر را به زرد بودن و اهميت ندادن به هنر و استفاده ابزاري از شهرت هنرمندان متهم كنيم، بدون اينكه اندكي توجه كنيم كه شايد ما خودمان مقصريم؟ هنوز هم نمي توانم باور كنم يكي مثل پگاه آهنگراني سر صحنه فيلمبرداري دچار چنين سانحه وحشتناكي بشود و بعد مخاطبان و مردم و علاقه مندان به سينما براي يافتن آخرين اخبار از وضعيت سلامت وي، چگونگي ماجرا و اتفاقهاي بعدي به اطلاعات شخصي يكديگر متوسل شوند و بازار شايعات، داغ تر از قبل شود. چرا؟ چون براي مطبوعاتي ها و رسانه اي هاي ما خيلي شكستن سه مهره كمر و سقوط از ارتفاع مهم نيست(!)
يا بايد ستاره سر پا باشي كه خبرت و عكست روي جلد برود يا اينكه مستقيم بروي آن دنيا تا برايت ويژه نامه هاي رنگين چاپ كنند و با عكسهاي تشييع جنازه ات فروششان را دو برابر كنند...
چرا دارم اينها را مي نويسم. نكند من هم يكي از همان هايي باشم كه...
ماجراي مصطفي كرمي از فيلمسازان فيلم كوتاه و تصويربرداران جوان كشورمان هم كه چند روز پيش طي سانحه اي اسفبار 2 دست و انگشتان پايش را از دست داد، قصه اي ديگر است و حكايتي ديگر كه البته مقالي ديگر را براي نوشتن مي طلبد.

  


نيم نگاهي به فيلم «شارلاتان» به بهانه پخش در رسانه هاي تصويري ؛ شاهكار درجه جيم ! ! !

 

* امير اطهر سهيلي
* شارلاتان
نويسنده و كارگردان: آرش معيريان
***
دبير صفحه مي گويد براي فيلمهاي ايراني در اين ستون كمتر نقد بنويسيم، زيرا در زمان اكران، اين فيلمها به صورت جامع و كامل بررسي مي شوند. «شارلاتان» اما، از اين قاعده مستثناست.




من جريان نقد اين فيلم را دنبال مي كردم، زيرا معيريان را مي شناسم و هر چند مي دانم فيلمساز خوبي نيست، اما تحصيلات و ميزان معلوماتش را در اين زمينه كاملاً باور دارم.
«شارلاتان» در زمان اكران، با منفي ترين و بدترين نگاه ها روبرو شده بود. مخاطبان عام و خاص بر آن تاخته بودند و هيچ گونه محبوبيتي را در ميان اهالي سينما به دست نياورده بود. هرچند از همان آغاز پيش توليد و با بررسي فهرست عوامل فيلم، اين گمان مي رفت كه فيلم هيچ گونه محبوبيتي در ميان منتقدان پيدا نكند، ولي كم توجهي مخاطب عام، شوكي بود كه ضربه اصلي را به فيلم وارد كرد.
به گفته صاحبان جرايد، «شارلاتان» براي مخاطب عام ساخته شده بود و عدم استقبال اين مخاطب، حاكي از شكست فيلم است.
در اينكه «شارلاتان» شكست خورد حرفي نيست، اما به حتم دليلش مخاطب آن نبوده است.
يكي از دوستان منتقدم درباره شارلاتان مي نويسد: ««شارلاتان» چيز تازه اي در سينماي ايران به شمار نمي آيد. متأسفانه برخي از كمدي سازان امروز سينماي ايران تصور مي كنند كه وقتي فيلمي در سايه نام ژانر كمدي قرار است اكران شود، به كارگردان اين اجازه داده مي شود كه منطق، روايت، فرم، محتوا و احترام به شعور تماشاگر را ناديده گرفته و همه عوامل فيلم را در كنار هم قرار داده و بدون اين كه زحمت خاصي به خود بدهد و يا بازيگر بخواهد به نقش آفريني بپردازد، ملغمه اي به عنوان فيلم كمدي با سبكي ساده را جلوي دوربين ببرند. حال آن كه نمي توان ساده بودن سبك يك فيلم را از ارزشهاي فيلم قلمداد كرد»!
و من در جواب مي نويسم: «معيريان تمام اينها را فهميده و به عمد در فيلمش قرار داده است. او از ساده ترين، كليشه اي ترين و درجه جيم ترين بازيگران سينما استفاده مي كند و اين در حالي است كه حرفه اي ترها را پشت دوربين مي چيند. اين چيدمان به حتم فكرشده بوده. من مقالات تخصصي معيريان را پيش از فيلمهايش خوانده ام و او را به عنوان يكي از مسلط ترين تئوريسين هاي سينما مي شناسم، ولي در ورطه عمل، فيلم «كما»ي او، كاري ضعيف بود و «چپ دست» يك كپي ناقص با شخصيت پردازيهايي تازه وليكن نوع روايت «شارلاتان» من را به وجد آورد.
كارگردان در ابتداي فيلم واضح و علني به شما مي گويد : «من يك فيلم مزخرف دارم به مخاطب نشان مي دهم» و مخاطب هم همچنان با ولع منتظر اتفاق است! در اين فيلم اتفاق روي پرده نمي افتد، همه ترفندهاي كارگردان براي مخاطب است و معيريان به راحتي مخاطب را ملعبه خود قرار مي دهد و در انتها، جاي هر اعتراضي را بسته، زيرا در ابتدا همه چيز را با تماشاگرش درميان گذارده و اين تماشاگر است كه از سالن بيرون نرفته و مانده است. من بيشتر نقدهايي كه بر اين فيلم نوشته شد را چه در زمان اكران و چه پيش از نوشتن اين مطلب خوانده ام و در اين ميان، حق تنها با يك جمله بود «آقاي معيريان مخاطب خود را چه فرض كرده است؟!»
آقاي معيريان مانيفست نداده، با تلخ خندي همه چيز را سياه ديده و گذشته. به نظر من «شارلاتان» خيلي تلخ است و به نوبه خود، سوگ نامه اي است براي سينماي كشوري كه به گفته معيريان در دستان تهيه كنندگاني خاص قرار گرفته و به فرسايش مي رود.

  


داستان كوتاه ؛ يا كريم ها

 

* محمد گلي

ساعت روي ديوار غروب را نشان مي داد، باران ريز مي باريد. تلفن دوباره به صدا درآمد، جواد گوشي را برداشت.
- باشه... الان، اشتراكتون ... الان مي آد.




رويش را به من كرد: احمد! مي ري مردار كشون يا يكي ديگر و بفرستم؟
بقيه راننده ها سرك كشيدند.
خنديدم: آره
دفتر را برداشتم و به اشتراك 767 خيابان زمان رفتم. سطح آسفالت باران خورده و چرب بود. جواد هميشه مي گويد «اگر تو اين هوا كسي جلويت بيايد كارش ساخته است، تا بيايي ترمز بزني لت و پار شده.»
هوا گرفته بود. از آن هواهاي گرفته پاييزي، چند روز بود كه باران مرتب قطع و وصل مي شد، اين هوا جان مي دهد براي مسافركشي! از زنگهايي كه دختر و پسرهاي جوان براي بعضي كارها مي زنند اگر بگذريم، ما بقي روزها؛ هوا بايد خراب باشد تا زنگ آژانس بخورد. هوا كه ابري باشد آدم زورش مي آيد راه برود. زنگ آژانس مرتب مي خورد ... نيش جواد باز مي شود، توي دلش قند آب مي كند با خودش چرتكه مي اندازد...
به كوچه پيچيد، مرد و زن جواني وسط كوچه ايستاده بودند. مرد دست بلند كرد:
- آژانس جواد؟
- اشتراك 767؟
مرد لبخند زد، سرش را پايين آورد. گفت: چه عجب پيكان سفيد نو فرستادن!
خنديدم: كجا تشريف مي برين؟
- مردار كشون، اگه زحمتي نيست.
در را باز كردم، عقب نشستند، اول زن. از آيينه وسط نگاه كردم به هم چفت كرده بودند... چشم دوختم به جاده كه مثل مار سياه پيچ و تاب مي خورد. از شهر خارج شده بودم. جاده ساكت بود و خلوت... چيز سياهي وسط جاده نشسته بود، خيلي كوچك. نزديكتر شدم... دو يا كريم به هم نوك مي زدند... چراغهاي جلو را روشن كردم، با خودم گفتم لابد پرواز مي كنند... پرواز هم كردند... اما خوردند به شيشه جلو، پرت شدند عقب. از آيينه وسط ديدم، با فاصله از هم افتادند روي آسفالت سياه.
زن جيغ كشيد.
مرد گفت: چي بود؟
گفتم: دو يا كريم
مرد گفت: خوب بود آدم نبود!
زن گفت: حيوونيا!
حالم بدجوري گرفته شد. سرعتم را كم كردم، از آيينه وسط ياكريم ها را مي ديدم كه كوچكتر مي شدند، مرد و زن را مردار كشون پياده كردم. پاسي از شب گذشته برگشتم. هوا تغيير كرده بود. مهتاب بود. رو به ماه مي رفتم. احساس كردم آسمان به زمين نزديكتر شده است. نزديك جايي كه يا كريم ها را زير گرفته بودم. چيزي كنار جاده ديده مي شد. نزديكتر كه شدم، مرد و زن جواني ايستاده بودند. مرد سفيد پوشيده بود. نمي دانم، واقعاًُ نمي دانم چرا ترسيدم سوارشان كنم. از كنارشان رد شدم. از آيينه نگاه كردم. دست مرد بالا بود. تقريباً يك كيلومتر بالاتر باز همان مرد و زن را ديدم! خيال نبود، آنها كنار جاده ايستاده بودند. مرد دستش را بالا آورد، زن چادرش را باز و بسته كرد. يك لحظه مانتوي سفيدش ديده شد. دلم شور مي زد، چطور خودشان را زودتر از من آنجا رسانده بودند...! ترس برم داشت، پايم را روي گاز گذاشتم. چشمم به آيينه بود، روي زمين نشستند. ماه نورش را پاشيده بود روي آسفالت. حالا شهر از دور ديده مي شد با انبوه لامپهايش. سر دوراهي آژانس و خانه ياد ياكريم ها افتادم. دلم گرفت، به طرف خانه پيچيدم، بوق زدم.
مونس در را باز كرد. ماشين را پارك كردم. مونس نگاهم كرد:
- رنگت مثل گچ سفيده!
- كاريم نيست!
برايم گل گاوزبان جوشاند. 5/8 شب بود كه جواد از آژانس زنگ زد.
- كجايي پسر؟
- دلم گرفته بود، اومدم خونه.
گفت: خدا را شكر! دلواپست شديم. بالاتر از پيچ كارخانه يك پيكان سفيد زن و مرد جواني را زير گرفته، سر تير تمام كرده اند.
گوشي را قطع كردم. به حياط دويدم. ماشين سالم بود. چند قطره خون روي كاپوت ريخته شده بود. ياد زن و مرد جوان كنار جاده افتادم؛ وقتي روي زمين نشستند. اطرافم را نگاه كردم. بدنم مي لرزيد... دست كشيدم روي ماشين، اثري از فرو رفتگي ديده نمي شد! روي شيشه عقب چند پرخوني چسبيده بود، نفسم را بيرون دادم. زنگ زدم به جواد، جريان ياكريم ها و مرد و زن جوان را برايش گفتم.
گفت: صدقه بذار كنار، گفت: چند روزي استراحت كن. آخر هفته بيا، شلوغ مي شه!
گوشي را قطع كردم، چشمم به لبه ديوار افتاد، دو يا كريم نشسته بودند. نوكهايشان را زير پر هم مي كردند...
مونس كنارم نشست، گفت به چه خيره شدي؟
گرماي بدنش را احساس مي كردم، لبه ديوار را نشانش دادم.
گفتم: يا كريمها را ببين!
به صورتم خيره شد، گفت: حالت خوبه!؟
... يا كريم ها؟

  


گزارش فيلمهاي آخر هفته ؛ «مرد آرام» و «در بارانداز» در تلويزيون

 

گروه هنر: فيلمهاي مرد آرام، چاه فرشته، يك خواب و صدبيداري، جين اير، گل 2، در بارانداز، خبر صفحه اول، پيوند عاطفه و قهرمان ليانشان در تعطيلات آخر هفته از شبكه هاي مختلف سيما روي آنتن مي روند.




فيلم سينمايي «مرد آرام» امشب در قالب برنامه سينما يك از شبكه اول سيما پخش مي شود. اين فيلم را جان فورد سال 1952 به مدت 129 دقيقه جلو دوربين برد و فرانك نيوجنت فيلمنامه آن را بر مبناي داستاني از موريس والش نوشته است و بازيگراني چون جان وين، مورين اوهارا، بري فيتسجرالد، ويكتور مك لاگلن، وارد باند، ميلدرد نتويك، فرانسيس فورد و آرتور شيلدز در آن به ايفاي نقش پرداختند. اين اثر كلاسيك، كمدي اي درباره پيچيدگي  رابطه هاي عاشقانه در سرزميني بسيار سنتي است. اين فيلم نامزد شش جايزه اسكار و برنده دو جايزه در بخشهاي بهترين كارگرداني و بهترين فيلمبرداري شده است.
فيلم سينمايي «چاه فرشته» هم روز جمعه 12 مردادماه از شبكه يك سيما روي آنتن مي رود. اين فيلم ساخته غلامرضا صيامي زاده و از توليدات شبكه استاني سيستان و بلوچستان است. «چاه فرشته» روايت دختري به نام ناريه بلوچي است كه با پدر و برادرش در نزديكي ساحل با كار در يك رستوران آلاچيقي روزگار را مي گذرانند. شاه نذر از اهالي روستا كه مردي پولدار است اصرار دارد تا با ناريه ازدواج كند. پدر ناريه به دليل مشكلات مالي با اين ازدواج موافق است.
فيلم «جين اير» امشب ساعت 30/22 از شبكه دو سيما روي آنتن مي رود. اين فيلم محصول مشترك سال 1996 فرانسه، ايتاليا و انگلستان به كارگرداني فرانكو زفيرلي است. هيو ويتمور و زفيرلي بر مبناي رمان شارلوت برونته فيلمنامه اين اثر را نوشتند. داستان فيلم درباره دختري فقير است كه در مدرسه شبانه روزي بزرگ مي شود. او در جواني به عنوان معلم سرخانه به خانه ادوارد راچستر ثروتمند، اما رنج كشيده مي رود و ...
فيلم سينمايي «يك خواب صد بيداري» جمعه 12 مرداد ماه ساعت 30/17 از شبكه دو سيما روي آنتن مي رود. اين فيلم به بهانه سالگرد جنگ 33 روزه لبنان از اين شبكه پخش مي شود و با نگاهي جديد به اتفاقات و موضوعات سياسي آن زمان، از زبان يك كودك لبناني بيان مي شود.
فيلم سينمايي «گل 2» هم امشب ساعت 15/20 از شبكه سه سيما پخش مي شود.
داستان «گل2» درباره سانتياگو مونس است كه در قسمت اول اين فيلم بعد از كلي تلاش به تيم نيوكاسل مي رود. با انتقال او به تيم رئال مادريد فرصت طلايي برايش پيش مي آيد.
فيلم سينمايي «در بارانداز» هم روز جمعه 12 مرداد ماه در قالب برنامه صد فيلم از شبكه سه سيما روي آنتن مي رود. اين فيلم را اليا كازان سال 1954 به مدت 108 دقيقه ساخت. باد شولبرگ فيلمنامه اين اثر را بر مبناي داستاني الهام گرفته از مجموعه مقاله هايي نوشته مالكوم جانسن نوشته است.
مارلون براندو، كارل مالدن، لي ج.كاب، راد استايگر، پت هنينگ، ايوا مري سينت، ليف اريكسن و جيمز وسترفيلد بازي كرده اند. اين فيلم سياه و سفيد است.
داستان «در بارانداز» درباره اتحاديه كارگران باراندازهاي نيويورك است كه زير نظر تبهكاري به نام جاني فرندلي (كاب) اداره مي شود و كارگران براي گذران زندگي تحت فشارند. چارلي مالوي (استايگر) وكيل متقلب جاني است و برادرش تري (براندو) كه قبلاً مشتزن بوده، در بارانداز مي پلكد و خرده فرمايشهاي جاني را انجام مي دهد و ...
فيلم «خبر صفحه اول» هم روز جمعه 12 مرداد ماه در قالب برنامه سينما چهار از شبكه چهار سيما پخش مي شود. اين فيلم را گوردن پري سال 1954 به مدت 99 دقيقه جلو دوربين برد. اين فيلم سياه و سفيد است و جك هاولز و جي لوئيس فيلمنامه اين اثر را بر مبناي رمان «شب آخر» نوشته رابرت گينز نوشته است.
در اين فيلم جك هاوكينز، اليزابت آلن، ايوا بارتوك، درك فار و مايكل گودلاف به ايفاي نقش پرداختند. فيلم «خبر صفحه اول» محصول آمريكا است و داستان اين فيلم درباره يك سردبير روزنامه است كه هميشه كار مي كند، حتي حاضر نيست همراه همسرش به تعطيلات برود و در روزنامه مي ماند. در آن روز كلي اتفاقات مي افتد و ...
«پيوند عاطفه» محصول هندوستان 12 مردادماه ساعت يك بامداد از شبكه تهران روي آنتن مي رود و در آن آميتاب باچان، مونيش بال، جوي چاولا و آكشي كومار بازي مي كنند. فيلم داستان ويجي كاپور پيرمردي است كه راجش جوان و باهوش ولي بي سرپرست را در كارخانه استخدام مي كند. راجش بعد از مدتي با پريتي دختر كاپور ازدواج مي كند و با فتنه گري سعي مي كند پسر كاپور را از چشم پدر بيندازد.
فيلم «قهرمان ليانشان» هم محصول هنگ كنگ 12 مردادماه ساعت 30/13 از شبكه تهران پخش مي شود.

  


انتقاد «ديلي نيوز» از ترجمه هاي هري پاتر در ايران

 

مهر: روزنامه «ديلي نيوز» از روند ترجمه رمان هري پاتر در ايران انتقاد كرد و ايران را تنها كشوري دانست كه بدون رعايت حق كپي رايت دست به ترجمه اين اثر به صورت گسترده زده است.
روزنامه ديلي نيوز، در تحليلي به قلم «گرك هيل»، ايران را در ميان 67 كشور اولين كشوري خواند كه هيچ قرارداد قانوني و حق كپي رايتي بابت ترجمه اين كتاب از طريق اينترنت منعقد نكرده است.
اين روزنامه ضمن نام بردن از برخي شهرها و كشورهايي كه در اين زمينه ها كمتر پايبندي به قانون از خود نشان داده اند، ايران را تنها كشوري دانسته است كه از قانون بين المللي كپي رايت براي هري پاتر هفت امتناع كرده است. وي در اين مطلب متذكر شده است كه در اين كشور به نويسندگان خارجي هيچ حق الزحمه اي پرداخت نمي شود.
در ادامه اين گزارش انتقادي آمده است: مجموعه رمانهاي هري پاتر در ايران از محبوبيت زيادي برخوردار است؛ به طوري كه از كتاب «هري پاتر و فرمان ققنوس» 19 ترجمه در بازار ايران وجود داشته است.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 Info@qudsdaily.com