تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادی
فرهنگی
ورزشی
هنری
حوادث
پنجره
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ویژه
نداي آشنا
صفحه آخر
یادداشت روز
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2007-08-04
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

شنبه 13مرداد ماه 1386

[ هنری ]
 * در سالمرگ «آنتوان دوسنت اگزوپري» خالق شاهكاري به نام «شازده كوچولو»؛
لاجرم، زمين سياره هفتم شد
 * مانيفست نويسنده اي كه استحاله نشده است ؛
«طوفان ديگري در راه است» سيدمهدي شجاعي رونمايي شد
 * درباره مسعود كيميايي، به بهانه اكران فيلم «رئيس» ؛ حالا كه شده...!
 * استاد محمود فرشچيان نگاره  «شمس و مولانا» را رونمايي كرد
 * همراهي 12 نويسنده  جهاني ؛
چيستا يثربي نمايشنامه  «انسانيت فراتر از مرز» را در 24 ساعت مي نويسد
 *
رونمايي«سلوك» در آمريكا
 * «غول سبز» سال 2010 بازمي گردد
 * برنده سابق پوليتزر ملك الشعراي آمريكا شد

در سالمرگ «آنتوان دوسنت اگزوپري» خالق شاهكاري به نام «شازده كوچولو»؛
لاجرم، زمين سياره هفتم شد

 

* سيدمصطفي حسيني راد
Mh27rad@yahoo.com
اگر تا به حال قصه «شازده كوچولو» را نشنيده باشيد يا داستان آن را نخوانده باشيد، حتماً بخش هايي از كارتون «مسافر كوچولو» را ديده ايد.




همسن و سال هاي من، خاطرات قشنگي از تماشاي داستان هاي زيباي «مسافر كوچولو» در ذهن دارند. همان شازده كوچولويي كه تنها آدم سياره كوچك خودش است و فقط مي تواند با گل سرخش حرف بزند كه تنها مونس اوست. غروب ها هم بنشيند و نارنجي غريب و باشكوه خورشيد را تماشا كند و لذت ببرد. همه تفريح او در دنياي محدود و كوچكش همين هاست.
شازده كوچولو به همين اندازه كه محدود و كوچك است، معصوم و بزرگ هم است. او وقتي در دل صحرايي كه دنياي تازه اوست، فرود مي آيد و با شخصيت «خلبان» مواجه مي شود و از زاويه ديد و نگاه معصومانه اش شروع به گفتگو با خلبان مي كند و سؤال هايي را از او مي پرسد، در واقع نماينده عمق پاكي و معصوميت نهاد و فطرت بشري است كه در اثر آميختن با مناسبات روزمره دنيوي، آلوده شده است.
شخصيت «خلبان» در داستان «شازده كوچولو»، شاهكار جاويدان «آنتوان دوسنت اگزوپري» در واقع خود اگزوپري است كه نماينده يك انسان معمولي در مقابل فطرت پاك انساني است كه در شكل كودكي به نام «شازده كوچولو» نمايان شده است.
جالب اينجاست كه «اگزوپري» جرقه اوليه داستان را هم از سرگذشت خودش و خرابي هواپيمايش در صحراي موريتاني در دل آفريقا گرفته است.




«خلبان» كه مشغول تعمير هواپيماي كوچكش در دل صحراست، ناگهان با پسر كوچولويي مواجه مي شود كه شباهتي با بقيه هم سن و سالانش ندارد. او تعجب مي كند و وقتي مجبور مي شود به سؤال هاي به ظاهر عجيب پسرك پاسخ دهد، وارد دنياي عجيب و زيباي او مي شود.
«اگزوپري» در داستان «شازده كوچولو» كه داستان نسبتاً كوتاهي هم هست، به زيباترين و موجزترين شكل ممكن، عميق ترين مسايل عاطفي، رواني و حتي فلسفي زندگي انسان را، آن هم در ديالوگ هايي كه بين «شازده كوچولو» و «خلبان» و بعداً بين «شازده كوچولو» و معدود شخصيت هايي كه با آنها روبرو شده رد و بدل مي شود، مطرح مي كند.
طرح اين مسايل كه در قالبي به ظاهر ساده و كودكانه هم رخ مي دهد، آن قدر جذاب و عميق است كه واقعاً مخاطب را شگفت زده مي كند. به راحتي مي شود ادعا كرد كه اگزوپري در داستان «شازده كوچولو» يك كلاس فشرده و البته جذاب «اخلاق» و «انسانيت» را براي مخاطبان مختلفش كه هم كودكان و هم بزرگسالان هستند، ترتيب داده است. ويژگي خاص اين اثر، آن است كه هم كودكان به بيشترين ميزان از آن استفاده مي كنند و هم بزرگسالان را به بيشترين ميزان متأثر مي كند.
مخاطب داستان «شازده كوچولو» همزمان مي تواند از دريچه نگاه يك انسان معمولي و يك انسان آرماني كه نماينده فطرت پاك انسان است، به جهان پيرامون و مناسبات روزمره اي كه هيچ گاه در آنها دقيق نشده، نگاه كند.
ديالوگ هايي كه از زبان «شازده كوچولو» بيان مي شوند، آنقدر زيبا و البته كودكانه هستند كه انسان تصور مي كند با يك فرشته انسان نماي كوچولو مواجه شده كه البته تمام رفتارها و گفته هايش هم باورپذيرند.
بدين ترتيب «اگزوپري» موفق مي شود با شخصيت پردازي نابش - حتي در مورد شخصيت هايي كه فقط چند جمله در داستان صحبت مي كنند - يكي از بي نظيرترين شاهكارهاي ادبي جهان را خلق كند. او در داستان كوتاهش، جدي ترين نقدهاي اجتماعي را در پوشش ساده ترين الفاظ بيان مي كند. دلبستن به ماديات را نكوهش مي كند، به ريشخند انسان نماهاي صاحب قدرت و پول مي نشيند، با اعتقادات خرافي مي جنگند و خود خواهي ها را سرزنش مي كند.
«شازده كوچولو» مهمترين اثر «آنتوان دوسنت اگزوپري» است كه به واسطه ويژگي هايي كه گفته شد و ديگر ويژگي هايي كه دارد، عنوان سومين كتاب پر فروش در قرن اخير را از آن خود كرده است. در ايران 16 ترجمه از اين كتاب به بازار آمده كه ترجمه هاي محمد قاضي، ابوالحسن نجفي و احمد شاملو، معروف تر است.
***
«اگزوپري» فرزند سوم ژان دوسنت اگزوپري بود. او در 29 ژوئن سال 1900 در شهر ليون فرانسه به دنيا آمد.
پدر و مادر او اهل ليون نبودند و در آن شهر نيز سكونت نداشتند، بنابراين تولد آنتوان در ليون كاملاً اتفاقي بود. چهارده سال بيشتر نداشت كه پدرش مرد و مادرش به تنهايي نگهداري و تربيت او را به عهده گرفت. دوران كودكي او با يك برادر و دو خواهر در سن موريس و مول كه املاك مادربزرگش در آنجا بود سپري شد و او دوره دبستان را در مان به پايان رسانيد. در آغاز دوره دبيرستان نزد يكي از استادان موسيقي به آموختن ويلن پرداخت. در 1914 براي ادامه تحصيل به سوئيس رفت. آنتوان در دوران تحصيل در دبستان و دانشكده، گاهي ذوق و قريحه شاعري و نويسندگي خود را با نگاشتن و سرودن مي  آزمود و اغلب نيز مورد تشويق و تقدير دبيران و استادانش قرار مي  گرفت. در سال 1917 تنها برادرش فرانسوا به بيماري روماتيسم قلبي درگذشت و بار مسؤوليت خانواده يكباره به گردن او افتاد.
اگزوپري قصد داشت به خدمت نيروي دريايي درآيد، اما موفق نشد به فرهنگستان نيروي دريايي راه يابد. به همين دليل او در 21 سالگي به عنوان مكانيك در نيروي هوايي فرانسه مشغول به كار شد و در مدت دو سال خدمت خود، فن خلباني و مكانيك را فراگرفت، چنان كه از زمره هوانوردان خوب و زبردست ارتش فرانسه به شمار مي  رفت. در سال 1923 بعد از اتمام خدمت سربازي قصد داشت به زندگي معمولي خود بازگردد و حتي مدتي نيز به كارهاي گوناگون پرداخت، ولي سرانجام با راهنمايي و اصرار يكي از فرماندهان نيروي هوايي كه سخت به او علاقه مند بود، به خدمت دايمي ارتش در آمد. بعد با پروازهاي بسيارش به سرزمينهاي گوناگون و به ميان ملتهاي مختلف با زيبايي  هاي طبيعت و چشم اندازهاي متنوع جهان و با جامعه  هاي گوناگون آشنا شد و طبع حساس و نكته سنجش بيش از پيش الهام گرفت و از هر خرمني خوشه  اي يافت. سالها در راههاي هوايي فرانسه- آفريقا و فرانسه- آمريكاي جنوبي پرواز كرد. در 1923 پس از پايان خدمت نظام به پاريس بازگشت و به مشاغل گوناگون پرداخت و در همين زمان بود كه نويسندگي را آغاز كرد.
سنت اگزوپري جوان، به دختري دل بسته بود كه خانواده دختر به سبب زندگي نامنظم و پرحادثه هوايي با ازدواج آن دو مخالفت كردند. نشانه  اي از اين عشق را در اولين اثرش به نام «پيك جنوب» (1929) مي  توان ديد. در سال 1925 داستان كوتاهي از او به نام «مانون» در يكي از گاهنامه  هاي پاريس چاپ شد، اما كسي او را در زمره نويسندگان به شمار نياورد، و خود او نيز هنوز به راستي گمان نويسندگي به خود نمي  برد. در همين اوان بود كه براي يك مأموريت سياسي به ميان قبايل صحرانشين مور در جنوب مراكش رفت و چون به خوبي از عهده اجراي اين مأموريت برآمد، مورد تشويق فرماندهان و زمامداران وقت قرار گرفت. «پيك جنوب» اثر ديگر اگزوپري يادگار زماني است كه نويسنده هوانورد در ميان قبايل صحرانشين مراكش به سر مي  برد. هنگام بازگشت به فرانسه نخستين ره آوردي كه با خود آورد، دستنويس كتاب پيك جنوب بود. او اين نوشته را توسط پسر عمويش به چند تن از اديبان و نويسندگان فرانسه نشان داد، و آنان بيش از حد انتظار تشويقش كردند. در همين اوان يكي از ناشران سرشناس پاريس قراردادي براي انتشار پيك جنوب و چند نوشته ديگر با او بست و آنگاه اگزوپري به ارزش كار خود پي برد.
در سال 1927 براي انجام مأموريت ديگري به امريكاي جنوبي رفت و در آنجا وقت بيشتري براي پيگيري افكار خويش يافت. دو كتاب جالب او به نام «زمين انسانها» و «پرواز شبانه» يادگار آن زمان است. ، شهرت نويسنده با انتشار داستان «پرواز شبانه» Vol de Nuit آغاز شد كه با مقدمه  اي از آندره ژيد در 1931 انتشار يافت و موفقيت قابل ملاحظه  اي به دست آورد. حوادث داستان در آمريكاي جنوبي مي  گذرد و نمودار خطرهايي است كه خلبان در طي طوفاني سهمگين با آن روبرو مي   گردد و همه كوشش خود را در راه انجام وظيفه به كار مي  برد. پرواز شبانه داستاني است در ستايش انسان و صداقت او در به پايان رساندن مسؤوليت اجتماعي و آگاهي دادن از احساس و نداي درون آدمي. اين داستان برنده جايزه فمينا گشت. سنت اگزوپري در طي يكي از پروازهايش كه با سمت خبرنگار جنگي به اسپانيا رفته بود، مجروح شد و ماهها در نيويورك دوران نقاهت را گذراند. در اين دوره «زمين انسانها» Terre des Hommes را نوشت كه در 1938 منتشر شد. نويسنده در اين اثر نشان مي  دهد كه چگونه انساني كه در فضاي بي پايان خود را تنها مي  يابد، هر كوه، هر دره و هر خانه را مصاحبي مي  انگارد كه درواقع نيز نمي  داند دوست است يا دشمن. سنت اگزوپري در اين داستان تجربه غم انگيز زندگي را با تحليلي دروني آميخته است كه از طراوت ولطف فراوان سرشار است. «زمين انسانها» به دريافت جايزه بزرگ آكادمي فرانسه نايل آمد.
در سال 1930 بار ديگر به فرانسه بازگشت و در شهر آگه كه مادر و خواهرش هنوز در آنجا اقامت داشتند، عروسي كرد. در سال 1941 اثر زيباي او به نام پرواز شبانه كه مورد تقدير و تحسين آندره ژيد نويسنده فرانسوي واقع شده بود، منتشر گرديد و چندي نگذشت كه به چند زبان اروپايي ترجمه شد و مقام ادبي و شخصيت هنري اگزوپري را به اثبات رسانيد. در سال 1935 با هواپيماي خود در كشورهاي مديترانه  اي سفر كرد و بيش از پيش با زيبايي  هاي محيط آشنا شد. سپس در كشورهاي آلمان نازي و اتحاد جماهير شوروي و ايالات متحده آمريكا به گردش پرداخت و از هريك از آن كشورها و از اين سفرهاي تفريحي و سياسي نوشته  اي اندوخت و ارمغاني آورد كه در روزنامه  ها و مجله  هاي پاريس به چاپ مي  رسيد. در سال 1937 از آمريكا بازگشت، ولي چون براثر سانحه هوايي كه در گواتمالا براي هواپيماي او پيش آمد، سخت آسيب ديده بود، مدتي بستري شد.
در سال 1939 اثر معروف اگزوپري به نام «زمين انسانها» براي نخستين بار منتشر شد و چندان مورد توجه واقع شد كه از طرف فرهنگستان فرانسه به دريافت جايزه نايل شد. اگزوپري در همان سال بار ديگر به آلمان رفت و به رهبري اوتو آبتز مرد سياسي آلمان هيتلري و مدير انجمن روابط فرهنگي و فرانسه از مدارس برلن و از دانشگاه ديدن كرد. به هنگام بازديد از دانشگاه، از استادان پرسيد كه آيا دانشجويان مي  توانند هرنوع كتابي را مطالعه كنند و استادان جواب دادند كه دانشجويان براي مطالعه هرنوع كتابي كه بخواهند آزادند، ولي در شيوه برداشت و نتيجه گيري اختيار ندارند، زيرا جوانان آلمان نازي به جز شعار «آلمان برتر از همه» نبايد نظر و عقيده  اي داشته باشند. اگزوپري در همان چند ساعتي كه در دانشگاه و دبيرستانها به بازديد گذرانيد، از فرياد مدام «زنده باد هيتلر» و از صداي برخورد چكمه  ها و مهميزها ناراحت بود، در هنگام بازگشت به اوتو آبتز گفت: من از اين تيپ آدم  ها كه شما مي  سازيد خوشم نيامد. در اين جوانها اصلاً روح نيست و همه به عروسك كوكي مي مانند. اوتو آبتز بسيار كوشيد تا با تشريح آرا و نظرات حزب نازي نويسنده جوان را با خود همداستان كند، ولي موفق نشد.
پس از تسليم كشور فرانسه به آلمان، اگزوپري به امريكا تبعيد شد و كتابهاي زيبايي چون «قلعه»، «شازده كوچولو» و «خلبان جنگي» را در سالهاي تبعيد نوشت. سنت اگزوپري كه به هنگام جنگ خلبان جنگي شده بود، پس از سقوط فرانسه، به امريكا گريخت و در 1942 حوادث زندگي خود را به صورت داستان «خلبان جنگ» Pilore de guerre منتشر كرد كه گزارشي بود از نااميدي  ها و واكنشهاي روحي خلباني در برابر خطرهاي مرگ و انديشه  ها و القاي شهامت و پايداري. اثر كوچكي كه در آمريكا نوشته شده بود به نام «نامه به يك گروگان» Letter a un otage در 1943 منتشر شد. حوادث اين داستان در 1940 به هنگامي مي  گذرد كه نويسنده از ليسبون، پايتخت پرتغال، پرواز مي  كند و آخرين نگاهش را به اروپاي تاريك كه درچنگال بمب و ديوانگي اسير است، مي  افكند. به چشم او حتي كشورهايي چون پرتغال كه ظاهراً از جنگ بركنار است، غمزده تر از كشورهاي مورد تهديد يا ويران شده به نظر مي  آيد و با آنكه مردمش آسايشي دارند، همه چيز در شبحي غم انگيز فرورفته است.
به هنگام گشايش جبهه دوم و پياده شدن قواي متفقين در سواحل فرانسه، بار ديگر با درجه سرهنگي نيروي هوايي به فرانسه بازگشت. در31 ژوئيه 1944 براي پروازي اكتشافي برفراز فرانسه اشغال شده از جزيره كرس در درياي مديترانه به پرواز درآمد، و پس از آن ديگر هيچگاه ديده نشد. دليل سقوط هواپيمايش هيچگاه مشخص نشد اما در اواخر قرن بيستم و پس از پيدا شدن لاشه هواپيمايش اينطور به نظر مي رسد كه برخلاف ادعاهاي پيشين، او هدف آلمانها واقع نشده است زيرا بر روي هواپيما اثري از تير ديده نمي  شود و احتمال زياد مي  رود كه سقوط هواپيما به دليل نقص فني بوده است. چهار سال پس از مرگش «ارگ» Citadelle از او انتشار يافت و چنانكه خود نويسنده در آن اظهار كرده بود، اثري ناتمام است كه هرگز پايان نمي  پذيرد. اين اثر شامل مجموعه يادداشت  هايي است كه سنت اگزوپري از تجربه  ها و انديشه  هاي زندگي خود بر جاي گذارده است.
سنت اگزوپري، نويسنده  اي شاعر و مخترعي با استعداد و مردي متفكر است. در آثار او كه همه حاكي از تجربه  هاي شخصي است، تخيلهاي نويسنده  اي انساندوست ديده مي  شود كه در دنياي وجدان و اخلاق به سر مي  برد و فلسفه اش را از عالم عيني و واقعي بيرون مي  كشد. شخصيت پرجاذبه سنت اگزوپري كه نمونه واقعي بلندي طبع و شهامت اخلاقي بود، پس از مرگش ارزش افسانه  اي يافت و آثارش در شمار پرخواننده  ترين آثار قرار گرفت.
* بيوگرافي برگرفته از ويكي پديا

  


مانيفست نويسنده اي كه استحاله نشده است ؛
«طوفان ديگري در راه است» سيدمهدي شجاعي رونمايي شد

 

مراسم رونمايي از تازه ترين كتاب سيدمهدي شجاعي با نام «طوفان ديگري در راه است» عصر پنجشنبه گذشته در محل انجمن قلم ايران برگزار شد.




در اين نشست كه با سخنراني محمد باقر قاليباف، مجيد مجيدي، رضا داد، اميرحسين فردي، جواد محقق، محسن چيني فروشان و حسين انتظامي همراه بود، رضا اميرخاني - رئيس هيأت مديره  انجمن قلم ايران - با ابراز خرسندي از همز ماني رونمايي كتاب شجاعي و افتتاح فروشگاه انجمن قلم، به فرصتي كه پس از مدتها براي قدرداني از نويسنده  يك كتاب باارزش فراهم شده است، اشاره كرد.
محمد باقر قاليباف - شهردار تهران - نيز در اين نشست، متذكر شد: نقشي كه فرهنگ در كشور ما دارد، هرگز هيچ كدام از عناصر مثل سياست، اقتصاد و... ندارند.
همچنين مجيد مجيدي با بيان اين مطلب كه براي من توفيقي است كه در مراسم رونمايي كتاب دوست ديرينه ام، حضور دارم، گفت: دوستي ما به سال 1357 در دانشگاه تهران برمي گردد. شجاعي در طول اين سالها منشأ خير و بركات بسياري بوده است؛ چه در عرصه  مديريتهاي اجرايي، چه در فعاليت رسانه اي و چه در زمينه  نويسندگي، همواره منشأ تأثيرگذاري بوده است.
اين كارگردان سينما با اشاره به اقتباس فيلم «پدر» از داستان سيد مهدي شجاعي، به بيان خاطراتي از همكاري خود با او در سفري به زاهدان پرداخت.
اما محسن چيني فروشان - مديرعامل كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان - كتاب «طوفان ديگري در راه است» را مانيفست سيد مهدي شجاعي دانست و گفت: ما در آيينه  اين اثر مي توانيم باورها، منش و عقيده  سيد مهدي شجاعي را ببينيم.
او همچنين اذعان كرد: شجاعي از نادر كساني است كه عرض عمرشان خيلي خوب است. ان شاءا... طول عمر خوبي نيز داشته باشند و كسي در اين سن و سال، با اين تعداد آثار تأليفي كمتر سراغ داريم. آثار وي موافقان و مخالفاني دارد كه موافقان آن روشن هستند و با توجه به اين آثار، شجاعي در فضاي انقلاب اسلامي است. مخالفانش هم معلومند.
چيني فروشان در پايان يادآور شد: از عنوان اين كتاب برمي آيد كه در ادامه  آثار شجاعي، طوفان ديگري در راه است.
به گزارش ايسنا، در پايان مراسم، سيد مهدي شجاعي گفت: اكنون با يك حس متضاد مواجهم؛ از يك سو خوشحالم كه براي يك اتفاق، اين حضور شيرين فراهم شده است، و از سوي ديگر، چون اين اتفاق فرهنگي به خودم مربوط مي شود، برايم مطلوب نيست.
نويسنده  «طوفان ديگري در راه است» يادآور شد: همواره دغدغه  من و دوستان اين بوده است كه چرا فعاليتهاي عرصه  ادب تكريم نمي شوند و از سوي ديگر، خلق آثار فرهنگي كمتر در صدر اخبار رسانه هاي ما قرار مي گيرند؛ در حالي كه اين دست حركتها در اعتلاي فرهنگ بسيار مهمند و درواقع اين حركتي جدي در جهت ترويج كتاب است.
شجاعي درباره  تولد «طوفان ديگري در راه است» نيز گفت: نطفه  اين كار 20 سال پيش منعقد شده و در واقع بين دست نوشته هاي اوليه و دست نوشته هاي آخر 20 سال طول كشيده است. دليل اين امر هم به خاطر تحت تأثير قرار گرفتن سوژه اي در 20 سال پيش بود، و در ادامه به اين نتيجه رسيدم كه بايد با توان بيشتر به كار نگارش اثر بپردازم.
او با تأكيد بر اين ديدگاه كه اين اثر را مانفيست او مي داند، متذكر شد: اين اثر حدود  40 بار توسط دوستان مختلف بازخواني شده و در اين مرحله، كتاب است كه بايد حرف بزند. همچنين انتظار دارم بعد از مطالعه  اثر هم فرصتي براي نقد آن باشد.
شجاعي در پايان گفت: موقع نگارش اثر به چيزي فكر نمي كردم؛ اما حالا مي بينيم كه ظرفيت اقتباس سينمايي هم دارد؛ ولي ترجيح مي دهم خودم اين كار را نكنم و دوستان ديگر اين كار را انجام دهند. در واقع اصرار دارم در جايگاه نويسنده  اثر باقي بمانم.
اين نشست به همت انجمن قلم ايران با همكاري نشر كتاب نيستان برگزار شد.

  


درباره مسعود كيميايي، به بهانه اكران فيلم «رئيس» ؛ حالا كه شده...!

 

*اميرحسين نوريان

1- مسعود كيميايي در سينماي ايران از همان ابتدا كه فيلمهايش جزو فيلمهاي مهم تاريخ سينماي ايران بوده، تا اكنون كه آثار تعجب آوري مي سازد، همواره پديده بوده است؛ هم خودش و هم فيلمهايش. او هر موقع به سراغ فيلمي رفته، عكسش در صفحه



اول روزنامه ها كار شده، جايي كه فقط عكس مهمترين پديده ها يا اتفاقها را مي زنند. فيلمهاي كيميايي - نمي دانم چرا- همواره يك اتفاق مهم در سينماي ايران به شمار مي رود. او مرد بزرگ و قابل احترامي است كه هنگام نوشتن در باره اش، بايد فاصله را رعايت كرد.
2- گمان مي كنم بسياري از شيفتگان و دلدادگان متعصب آثار كيميايي، بيش از آنكه شيفته آثار كيميايي باشند، شيفته خود او و شخصيت نافذ و دوست داشتني اش هستند. كافي است يك بار از نزديك كيميايي را ببينيد، آن وقت است كه فكر مي كنيد سالهاست اورا مي شناسيد. سخنان سنجيده، لبخندهاي دوست داشتني، نگاه نافذ و...
تازه بعد از آنكه او را ديديد، انگار با يك معماي پليسي مواجه شده ايد و دلتان مي خواهد از تمام اسرار زندگي اش با خبر شويد تمام اين اتفاقها هنگامي رخ مي دهد كه تنها براي چند دقيقه مسعود كيميايي را از نزديك ببينيد، آن وقت است كه ديگر هيچ كس جلو شما نمي تواند بگويد بالاي چشم آقاي كيميايي ابروست!
گواه ديگري كه براي اين ادعا مي توانم بياورم، مستند «آقاي كيميايي» ساخته امير قادري است. اين فيلم يك گفتگوي ساده و صميمي است همراه با صحنه هايي از پشت صحنه فيلم «رئيس»؛ فيلمي شخصي كه بر اساس سليقه سازنده اش و فارغ از قالبهاي رايج فيلمهاي مستند اين چنيني ساخته شده. به شخصه آن فيلم شبه مستند را دوست دارم، اما مطمئنم اگرامير قادري چنين ساختاري را براي ساخت مستندي در باره هرآدم ديگري غير از كيميايي به كار مي برد، فيلم غير قابل تحمل مي شد. مي خواهم بگويم جذابيت مستند «آقاي كيميايي»، به شدت مرهون شخصيت جذاب كيميايي است. بعد از ديدن اين مستند، به شدت عاشق كيميايي مي شويد و گمان مي كنيد او را از پيشترها مي شناختيد و حالا هيچ كاري غير از سر درآوردن از زندگي و گذشته او و تحليل افكار و نظريه هاي او نداريد وپس از آن به جمع طرفداران دوآتشه او مي پيونديد!
3- اما بحث اصلي من در باره كيميايي اين است كه چطور آدمي كه «قيصر»، «داش آكل»، «دندان مار» و «سرب» را ساخته، حالا دارد هي پشت سر هم فيلمهاي ضعيف مي سازد؟ آيا واقعاً سازنده «رئيس» همان مردي است كه «قيصر» را ساخته بود؟ اين سوالي است كه هواداران كيميايي به شدت در قبالش موضع مي گيرند و پريشاني و آشفتگي فيلمهايش را به گردن آشفتگي جامعه مي اندازند و مي گويند آدمهاي جامعه در حال حاضر همه اين طور آشفته اند و ديگر قهرمان و پهلواني وجود ندارد! اتفاقا خود كيميايي هم در آخرين مصاحبه اش گفته بود:«ديگر قهرمان پيدا نمي شود. شما قهرمان نشانم بدهيد تا من درباره اش فيلم بسازم»!
حقيقتش را بخواهيد، اين قبيل حرفها هيچ وقت مرا توجيه نكرده و نمي كند. مگر«خانه اي روي آب» مثل «رئيس» پر از شخصيتهاي چند دقيقه اي نبود؟ مگر تمام آدمهاي آن فيلم، حيران و سرگشته و بيچاره نبودند؟ مگر بسياري از آدمهاي آن فيلم معتاد نبودند؟ پس چطور آن فيلم آنقدر منسجم و محكم و روان است و «رئيس» اين طور آشفته و نا هماهنگ؟چطور خانه اي روي آب اين قدر فيلم خوبي است و رئيس اين قدر بد ! شايد علتش اين باشد كه «فرمان آرا»، ضد قهرمان داستانش را واقعي و بي اغراق نشان داده و كيميايي به زور خواسته از يك آدم توخالي قهرمان سازي كند.
مي خواهم بدانم شخصيت دكتر در «رئيس» با آن همه اصرار در معرفي او و ريتم گرفتن وحشتناك از فيلمي كه روايت دلچسبي ندارد، چه باري را در فيلمنامه به دوش مي كشد؟ آن پارتي انتهاي فيلم و همه و همه، كدام يك آدمهاي نرمال و ملموس جامعه ما هستند كه هواداران كيميايي اين طور سنگ فيلمهاي اخير او را به سينه مي زنند؟ كجاي جامعه ما اينطور آدمهايش كلت به جيب هستند و هر وقت دلشان خواست اسلحه شان را در مي آورند و شليك مي كنند كه كيميايي اين طور راحت اينها را نشان مي دهد؟ آن سكانسي كه «طلا» مي خواهد قهرمان قصه را سوار ماشينش كند، يادتان هست كه چه محشري به پا شد و چه هفت تيركشي راه افتاد؟ گيرم كه آن صحنه هاي هفت تيركشي، بهترين صحنه هاي تاريخ سينما به لحاظ فرم و اجرا باشد، خب، كه چي؟ با چه منطقي؟ حالا به فرض كه صحنه ها هم عالي باشند، باورپذيري شان چه مي شود؟ نمي دانم چرا كيميايي مي خواهد به زور، رفاقتهاي دوران گذشته را به خورد جامعه امروز بدهد. آن وقت است كه چاقوهاي ضامن دارشان مي شود كلت و كفش پاشنه خوابيده شان مي شود موي بلند بافته شده و پارتي...
ماجراي آن دفترچه كه همه به دنبالش بودند (مگ گافين قصه «رئيس» را مي گويم!) همان كه بلاي جان فيلم آشفته و شلخته استاد شده بود، چه بود؟ واقعاً «رئيس» را كيميايي ساخته بود؟
گمان مي كنم كيميايي خيلي از جامعه اش عقب مانده و گرفتار نوستالژي شده. فيلمهايش هم همين طور.
4- زماني دور، كيميايي با «قيصر» بر فرهنگ عامه يك جامعه تاثير گذاشت، طوري كه هنوز رد پاي آن را مي توان مشاهده كرد و در باره اش شنيد. كيميايي در آن دوران فيلمهايي مي ساخت كه جامعه را به دنبال خودش مي كشاند، اما امروز هرچه تلاش مي كند فيلمهايش (حداقل در جامعه) مورد قبول واقع شوند، نمي شود كه نمي شود.
به نظر من، فيلمساز عزيز ما و همه هواداران سينه چاكش، خواسته يا نا خواسته از جامعه عقب مانده و با آن پيش نيامده اند.
اينكه فيلمهاي امروز كيميايي با جامعه اش همخوان نيست، دخلي به جامعه ندارد. مگر بايد جامعه همان طور مي ماند تا كيميايي هي «قيصر» و «داش آكل» بسازد؟ پس آنان كه او را «كيمياگر» مي خوانند، بايد قبول كنند كه كيميايي در نسل خودش مانده و با نسل بعد همخواني ندارد. او كيميايي است نه كيمياگر. او كيمياگر بوده و كيمياگري را هم خوب مي شناخته، اما اكنون آثارش بسيار معمولي است كه شايد گاهي بتوان به برخي تك صحنه ها و ديالوگهاي آن دلخوش كرد.
او فيلمسازي است كه فيلمسازي و قصه گويي را خوب بلد است اما خيلي وقت است قصه خوبي تعريف نكرده و هوادارانش چون او را دوست دارند، هي مي گويند قصه هايش همچنان خوب هستند! مگر نمي شود كسي كه قصه گوي خوبي بوده و قصه هاي خوبي مي گفته، حالا قصه هاي بدي بگويد و بد قصه بگويد؟
5- فيلمسازهاي معمولي زيادي دارند در همين جامعه فيلم مي سازند و برخي از آنها هم فيلمهاي خوب يا خيلي خوبي مي سازند. فيلمسازهاي خيلي خوبي هم دارند در همين جامعه امروز، فيلم هاي بدي مي سازند. مگر نمي شود فيلمسازي كه سينما بلد است آنقدر در دنياي شخصي اش بماند كه فيلم بد بسازد؟
 6- مدتهاست تهران صاحب مترو شده. آدمها، روزنامه زير بغل دارند و عينك به چشم زده اند و در ايستگاه مترو منتظرند. آدمهاي قصه كيميايي هم، همين جا و همين شكلي لباس پوشيده اند و كنار ديگر آدمها ايستاده اند. مترو، مردم را مي برد، اما آدمهاي قصه كيميايي همچنان منتظر درشكه اي هستند تا آنها را به سوي ديگر شهر ببرد.
7- آنقدر كيميايي و شخصيتش را دوست دارم (ونه فيلمهايش را) كه لوگوي نام فيلم و پوستر خارجي مستند «آقاي كيميايي» را كه در باره او بود، داوطلبانه برايش طراحي كردم. اما نمي دانم آن چاقو تا كي كيميايي را آن طور بين زمين و هوا نگه مي دارد و يا كيميايي تا كي توانايي دارد لبه چاقو را تحمل كند!
8- مطمئنم هزار برابر بيشتر از ما، كيميايي خودش، غصه خودش را دارد. او برخلاف هواداران دو آتيشه و متعصبش، مي داند كه فيلمهايش به اين جامعه تعلق ندارد و اين چه مصيبتي است. گمان مي كنم مشكل ديگر كيميايي اين است كه دارد به زور براي جوانان و نسل امروز فيلم مي سازد. معتقدم مشكلش همين است. اگر او براي نسل خودش فيلمي بسازد، همان نسلي كه در دوران جواني شان، «قيصر» را برايشان ساخت، فيلمهايش براي آن نسل، براي پدرانمان، فيلمهاي شاهكاري خواهند بود كه از ديدن آنها لذت خواهند برد و حرف كيميايي به دلشان خواهد نشست. مگر ما و نسل ما، از موسيقي كه پدرانمان لذت مي بردند، لذت مي بريم؟
9- اين حرف ها بايد زده مي شد!

  


استاد محمود فرشچيان نگاره  «شمس و مولانا» را رونمايي كرد

 

ايسنا: استاد محمود فرشچيان براي مقابله با حركت كشورهايي كه مفاخر ايران را به خود منتسب كرده اند، دوماهه، تابلوي «شمس و مولانا» را در آمريكا خلق و روز گذشته در اصفهان رونمايي كرد.
اين تابلو كه آخرين اثر آفريده شده توسط استاد نامي نگارگري ايران به شمار مي رود، در مراسمي همزمان با سال نامگذاري شده به  نام مولانا از سوي يونسكو، در نمايشگاه آثار نگارگري جمعي از هنرمندان نگارگر اصفهاني در مجتمع فرهنگي - هنري فرشچيان شهر اصفهان نمايش داده شد.
استاد فرشچيان در اين مراسم اظهار كرد كه هدفش از خلق اين تابلو كه در سال مولانا دو ماه به  طول انجاميده، شناساندن هويت ايراني مولانا به جهانيان بوده است.
او گفت كه بسياري از كشورهاي دنيا، مخصوصاً كشورهاي عربي، با انتشار كتابهايي، مفاخر ملي ايران را به خود منتسب كرده اند؛ بنابراين براي مقابله با اين حركت آنها دست به خلق اين اثر زده است، تا مولانا را به  عنوان شاعر و عارف ايراني، به جهانيان معرفي كند.فرشچيان يادآوري كرد كه چند سال پيش كتابي به  نام «غروب علماي عجم» منتشر شد، كه در آن كتاب دانشمنداني مثل سعدي، حافظ، مولانا و حتي زكريا،  ابوعلي  سينا و... را جزو دانشمندان عرب معرفي كرده بود. چندي بعد هم بعد كتاب ديگري با عنوان «نقوش العربيه هندسيه» نگاشته و به 27 زبان دنيا هم ترجمه شد. در اين كتاب تمام نقوش نقاشي ايراني را به  نام نقاشي عربي معرفي كردند.او اضافه كرد، در اين كتاب تمام تصاوير مولوي، او را با كلاهي نشان مي دهند كه نشانه  كلاه درويشان تركيه است؛ در صورتي كه مولانا شاعري ايراني است.

  


همراهي 12 نويسنده  جهاني ؛
چيستا يثربي نمايشنامه  «انسانيت فراتر از مرز» را در 24 ساعت مي نويسد

 

ايسنا: چيستا يثربي به عنوان نماينده  تئاتر ايران در نگارش نمايشنامه جهاني (Glibal play) با موضوع «انسانيت، فراتر از مرز» مشاركت مي كند.اين برنامه از سوي دانشگاه «آيوا» آمريكا برگزار مي شود، كه طي آن يك نمايشنامه توسط 12 نويسنده از سراسر جهان و در مدت 24 ساعت به نگارش درمي آيد.همچنين در كنار 12 نويسنده حاضر در برنامه 6 نويسنده مطرح ديگر همچون «هارولد پينتر»، نمايشنامه نويس مشهور انگليسي به عنوان ميهمانان افتخاري حضور خواهند داشت.

  



رونمايي«سلوك» در آمريكا

 

فارس: محمود دولت آبادي كه اكنون در آلمان است، براي رونمايي از ترجمه انگليسي رمان «سلوك» به آمريكا مي رود.
«دولت آبادي» كه حدود يك ماه پيش براي يك سفر فرهنگي عازم اتريش و آلمان شده بود، به زودي براي رونمايي از آخرين رمانش به آمريكا مي رود .

  


«غول سبز» سال 2010 بازمي گردد

 

مهر: دست اندركاران دريم وركس انيميشن و پارامونت از نمايش چهارمين فيلم مجموعه پرفروش «شرك» در ماه مي سه سال آينده خبر دادند.
ورايتي اعلام كرد اين اولين فيلمي است كه تاريخ دقيق نمايش آن در سال 2010 مشخص شده است. دريم وركس تاريخ اكران اين فيلم را كه فعلاً از آن به عنوان «شرك بعدي» نام برده مي شود، 21 مه اعلام كرده كه تقريباً همزمان با همان تاريخي است كه امسال «شرك سوم» به روي پرده رفت.

  


برنده سابق پوليتزر ملك الشعراي آمريكا شد

 

مهر: «چارلز سيميچ» شاعر سورئاليست و برنده پوليتزر شعر در سال 1990 ملك الشعراي آمريكا لقب گرفت.
«چارلز سيميچ» 69 ساله، شاعر بدبين سورئاليستي كه در سال 1990 جايزه پوليتزر را دريافت كرد به عنوان ملك الشعراي آمريكا برگزيده شد.سيميچ در سال 1938 در بلگراد يوگسلاوي متولد شد و سپس به آمريكا مهاجرت كرد. از وي تاكنون 20 جلد مجموعه شعر منتشر شده است.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 Info@qudsdaily.com