تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادی
فرهنگی
ورزشی
هنری
حوادث
كفشدوزك
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ویژه
نداي آشنا
صفحه آخر
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2007-08-08
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

چهارشنبه 17مرداد ماه 1386


آي قصه قصه قصه ؛ چند كيلو گندم

 

افسانه سرايي

چند روز بيشتر به شروع سه ماه تعطيلي نمانده بود. احمد كوچولو با خودش فكر كرد حالا از كجا گندم بياورم؟ چند روز بود كه اين سؤال را از خودش مي پرسيد، ولي جوابي براي آن پيدا نمي كرد. پولي هم نداشت كه گندم بخرد براي همين فقط فكر مي كرد و فكر مي كرد.




از روزي كه نزديك حرم پسري به سن و سال خودش را ديده بود كه گندم مي فروخت، تصميم گرفت او هم چند بسته گندم درست كند و آنها را به زائران بفروشد تا هم پولي براي خودش جمع كند و هم تابستان بيكار نباشد.
احمد كوچولو با خودش فكر كرد امام رضا بچه هايي را كه گندم مي فروشند از بچه هايي كه شانسي يا آدامس و تخمه مي فروشند بيشتر دوست دارد؛ چون بچه هايي كه آدامس يا شانسي دوست دارند مي توانند آن را از مغازه بخرند، ولي كبوترهاي حرم امام نمي توانند در شهر براي خودشان گندم پيدا كنند. تازه آنها نمي توانند به مغازه ها بروند و براي خودشان گندم بخرند، براي همين اگر كسي براي آنها گندم نريزد آنها از گرسنگي مي ميرند.
احمد دوست نداشت براي تهيه گندم از پدرش پول بگيرد، ولي خودش هم پولي نداشت. آن شب احمد و پدر و مادر و خواهرش زهرا توي حياط خانه شان نشسته بودند و در حالي كه شام مي خوردند تلويزيون هم تماشا مي كردند. تلويزيون داشت پسربچه اي را نشان مي داد كه نزديك حرم بسته هاي كوچك گندم را به زائران مي فروخت. احمد يك لحظه فكر كرد همان پسرك است و در حالي كه نايلون پراز بسته هاي گندم را در دستش دارد، داد مي زند: گندم؛ گندم، گندم ببر براي كبوترهاي امام رضا.
او آن قدر در فكر گندم بود كه فراموش كرد دارد شام مي خورد. زل زده بود به تلويزيون. پدرش كه متوجه او شده بود، گفت: احمدجان چرا شامت را نمي خوري؟ و احمد را از فكرهايش بيرون آورد. بعد از شام باز هم احمد دوباره به فكر فرو رفت. خواهرش زهرا وقتي ديد احمد زياد فكر مي كند، از او پرسيد: چرا سر غذا فكر مي كردي و آن جور به تلويزيون نگاه مي كردي؟
احمد گفت: اگر بگويم قول مي دهي به همه نگويي؟ خواهرش گفت: قول مي دهم. احمد گفت: من دوست دارم گندم بفروشم، جلوي حرم بايستم و گندم هاي بسته بندي شده را به زائران بفروشم تا هم گندم كبوترها تمام نشود و هم براي خودم پولي جمع كنم.
زهرا كمي فكر كرد و گفت: اينكه كاري ندارد تو مي تواني پول براي گندم را از بابا بگيري.
احمد گفت: نه من دوست دارم خودم آن پول را به دست بياورم. معلممان مي گفت آدم بايد روي پاي خودش بايستد.
زهرا گفت: ولي تو كه پولي نداري تازه هر چي پول پس انداز هم داشتيم براي روز مادر كادو گرفتيم، حالا بايد چه كار كنيم.
احمد گفت: حالا يك كاري مي كنيم.
در همان وقت مادر احمد آنها را صدا كرد و گفت: بچه ها وقت خواب است.
احمد و زهرا به اتاقشان رفتند تا بخوابند آن شب باز هم احمد به گندم ها و كبوترهاي حرم فكر كرد. او دوست داشت هر طور شده گندم تهيه كند براي همين آن قدر توي رختخوابش به اين موضوع فكر كرد تا بالاخره خوابش برد. زهرا هم آن شب به كبوترهاي حرم و گندم و برادرش احمد فكر كرد. او دوست داشت هر طور شده به احمد كمك كند، اما چطوري؟ زهرا هم آن شب آن قدر به اين موضوع فكر كرد تا بالاخره خوابش برد.
فردا صبح زهرا زودتر از هر روز از خواب بيدار شد. مادرش همين كه او را ديد، با لبخندي گفت: امروز زود بيدار شدي؟
زهرا لبخندي زد و در حالي كه چشمهايش را مي ماليد به طرف دستشويي رفت تا دست و صورتش را بشويد. پدرش داشت آماده مي شد تا به اداره برود، براي همين زهرا با عجله به اتاق رفت و در را هم پشت سرش بست. مادرش او را صدا زد تا براي خوردن صبحانه سر سفره برود، ولي او گفت: كار دارم الان تمام مي شود. پدر و مادر زهرا از كار او تعجب كردند، ولي چيزي نگفتند. بعد از چند دقيقه زهرا از اتاق بيرون آمد، در حالي كه كاغذي توي دستش بود كه آن را قشنگ تا زده بود. او خودش را به پدرش رساند و در حالي كه او را مي بوسيد، در گوشش چيزي گفت و بعد هم كاغذ را به پدرش داد و رفت تا احمد را بيدار كند.
چند روز بعد وقتي احمد از مدرسه برگشت يك جفت كفش غريبه دم در ديد. فهميد كه مهمان دارند، براي همين با عجله وارد شد تا ببيند چه كسي به خانه آنها آمده است. همين كه توي اتاق رفت پدربزرگش را ديد كه داشت چاي مي خورد. احمد با خوشحالي سلام كرد و خودش را در بغل پدربزرگ انداخت. پدربزرگ در حالي كه احمد را مي بوسيد، به شوخي به احمد گفت: حالا چرا فقط چهار كيلو گندم؟! ناقلا ترسيدي گندمهاي پدربزرگ تمام شود؟
احمد كه هنوز متوجه موضوع نشده بود، با تعجب پرسيد: كدام گندمها؟!
مادرش در حالي كه براي او يك چاي تازه دم مي ريخت، گفت: همان گندمهايي كه براي فروش مي خواستي. همان نامه اي كه شما وروجكها براي پدربزرگتان نوشتيد تا اين بار كه از روستا به مشهد آمد چند كيلو گندم قرضي با خودش بياورد.
احمد كه تازه متوجه ماجرا شده بود، به زهرا كه داشت مي خنديد، نگاه كرد و با خوشحالي سرش را تكان داد.

  


تبريك ؛ ما هم مسلمانيم

 

چند روز ديگر از راه مي رسد. همان روز بزرگي كه همه آرزو دارند. روز مبعث پيامبر ما مسلمانان حضرت محمد(ص).




حتماً مي دانيد مبعث چه روزي است. روزي كه پيامبر(ص) از طرف خداي بزرگ به عنوان پيامبر و راهنماي ما انتخاب شد. خدا به پيامبر(ص) گفت: از اين به بعد تو جانشين من روي زمين هستي و بايد مردم را راهنمايي كني و آنان را از گناه و اشتباه دور كني. پيامبر بزرگ ما هم همين كار را كرد و به دستور خدا گوش كرد. او با همه توان خودش به راهنمايي مردم مشغول شد و چيزي نگذشت كه دين اسلام در همه سرزمين ها و بين همه مردم زياد و زيادتر شد. از همان زمان به پيروان حضرت محمد(ص) «مسلمان» گفتند. ما هم مسلمانيم هر چند خيلي از آن زمان گذشته، اما هنوز هم به حرف هاي پيامبرمان عمل مي كنيم و سعي مي كنيم مسلمانان خوبي باشيم. خدا كند پيامبر از ما راضي باشد.

  


كارهاي خوب من ؛ امانتداري

 

زهرا مهربان
آدم هر وقت كه تصميم بگيرد مي تواند خوب باشد، مثل من كه تصميم گرفتم از اين به بعد امانتدار باشم؛ يعني هر چيزي را كه از



كسي مي گيرم، صحيح و سالم به او پس بدهم. كار خيلي سختي بود، اول از همه بايد همه امانتهايي را كه قبلاً گرفته بودم پس مي دادم، براي همين توي اتاقم رفتم. عروسك زهرا، كتاب كتابخانه مدرسه كه 6 ماه دستم بود، دفتر رياضي سارا، زنجير عينك پدربزرگ، دو تا از قاشق هاي آشپزخانه مامان، خودكار عطري بابا و ... هر قدر بيشتر نگاه مي كردم چيزهاي زيادي مي ديدم كه بايد به صاحبشان برگردانم. بايد از يك جايي شروع مي كردم، براي همين اول از همه قاشق ها را برداشتم و پيش مامان رفتم. مامان وقتي قاشق ها را ديد با عجله آنها را از من گرفت و گفت: اينها را چرا برداشتي چند روز است دنبالشان مي گردم. بعد پيش زهرا دوستم رفتم. زهرا وقتي عروسكش را ديد، با اخم گفت: چرا اين جوري شده؟! چرا لباسش كثيف شده؟ !ديگه عروسكم رو بهت نمي دم.
بعد زنجير عينك پدربزرگ را برداشتم و پيشش رفتم. پدربزرگ زنجير را گرفت و با غرغر گفت: اين دفعه آخر باشد كه وسايل من را برمي داري.
نوبت بابا بود. خودكارش را نشانش دادم و گفتم: اين هم خودكارتان. بابا با تعجب نگاهم كرد و گفت: «چي، خودكار من، يادم نيست، مطمئني مال من است.» كتاب مدرسه را هم پس دادم البته كلي هم جريمه شدم. همه امانتي هاي ديگر را هم به صاحبشان دادم من كار خيلي بزرگي انجام دادم، اما هيچ كس از من تشكر نكرد. حتي پدربزرگ كه هميشه تشويقم مي كرد. اما به هر حال بد نشد چون اتاقم تميز و خلوت شد. تازه از اين به بعد راحت مي توانم راه بروم و از ديدن زهرا و پدربزرگ و مسؤول كتابخانه و ... ناراحت نباشم؛ چون امانتي همه شان را پس دادم.
آفرين به تو دختر خوب و امانتدار. اين را خودم به خودم گفتم. خوب چه فرقي مي كند وقي كسي متوجه كار خوب شما نمي شود، مي توانيد خودتان از خودتان تشكر كنيد.

  


شاعران كفشدوزك

 

شيرين





نسرين شفايي نيك
شيرين باز اسباب بازي هاش
توي اتاق پخش و پلاست
عروسكش رو اون مي خواد
ولي نمي دونه كجاست
هي چيزاشو گم مي كنه
مي گرده تا پيدا كنه
پيدا نشه مامان جونش
شيرين رو دعوا مي كنه
مي گه مامان هر چيزي ر
وبايد سر جاش بذاري
تا وقي لازمت مي شه
زود بري اون رو برداري

  


يك داستان كوتاه ؛ كارگر و خرما

 

امام موسي كاظم(ع) مثل بقيه مردم كشاورز بود و باغ هاي خرمايي داشت. يك بار فصل پاييز وقتي خرماها رسيده بودند، امام موسي



كاظم(ع) دو تا كارگر گرفت تا با كمك آنان خرماها را جمع كند. آنها مشغول كار شدند. يكي از كارگرها بالاي درخت رفت و شاخه هاي پر از خرما را مي كند و كارگر ديگر خرماها را از شاخه جدا مي كرد. امام هم به آنان كمك مي كرد. يك دفعه يكي از كارگرها ديد كه كارگر ديگر يواشكي چند تا شاخه خرما را از ديوار باغ بيرون انداخت. پيش او رفت و گفت: چرا اين كار را كردي؟ و او را پيش امام برد. امام وقتي ماجرا را شنيد از مرد پرسيد: آيا گرسنه بودي يا به پول خرماها احتياج داشتي؟
مرد كارگر با خجالت گفت: نه شيطان وسوسه ام كرد.
امام با مهرباني دست مرد را گرفت و گفت: آن خرماها مال خودت، اما به من قول بده از اين به بعد چنين كاري نكني و از كارگر ديگر هم خواست چيزي به كسي نگويد تا آبروي او نرود. اما با اين كارش دزد خرماها را ادب كرد و او را از كارش پشيمان كرد.

  


خبر خبر خبردار

 

نجات از مرگ بعد از 8 سال
يك مرد 39 ساله در آمريكا كه 8 سال قبل به خاطر حادثه اي صدمه ديد و مغزش از كار افتاده بود، دوباره به زندگي برگشت. او كه اين هشت سال را در خواب و روي تخت بيمارستان بود، بالاخره از خواب هشت ساله بيدار شد. مغز اين بيمار بعد از يك عمل جراحي  10 ساعته دوباره به كار افتاد.
دكتر علي رضايي كه يك پزشك ايراني است، اين عمل سخت را انجام داد و توانست او را دوباره به زندگي برگرداند. او حالا چشمهايش را باز مي كند و چاي مي خورد و ... جالب است كه بدانيد تعداد زيادي از پزشكان و دانشمندان معروف اروپا و آمريكا ايراني هستند.

دور دنيا در ...




حتماً تا به حال شنيده ايد كه مي گويند فلاني آدم دنيا ديده اي است. يك خانواده ايراني هم قرار است با هم به سفر دور دنيا بروند و دنيا را ببينند. پدر و مادر همراه دو تا بچه خودشان مي خواهند دور دنيا بچرخند. خيلي جالب است. دور دنيا گشتن را مي گويم. خوش به حال اين دو تا بچه خوش شانس. آنان مي توانند همه ديدني هاي دنيا را ببينند از جنگل هاي آفريقا گرفته تا سرزمين هاي سرد و درياها و اقيانوس ها. تازه وقتي از سفر برگردند حتماً چيزهاي زيادي براي تعريف كردن دارند. اما گشتن دور دنيا خيلي هم راحت نيست، ممكن است خيلي طول بكشد، براي همين بچه ها بايد حواسشان باشد تا به خاطر رفتن دور دنيا از درسهايشان عقب نمانند.
اميدواريم همه بچه هاي خوب يك روزي بتوانند به اين سفر جالب و هيجان انگيز بروند و به قول بزرگترها دنيا ديده شوند.

  


آي خنده خنده خنده

 

بچه بازي
سه تا مورچه كنار دريا نشسته بودند. يك فيل مي آد و اونجا مي شينه. مورچه ها مي گن:
پاشين بريم بچه بازي شد.





**
دارچين
يك آدم چيني رو دار مي زنن مي شه دارچين
**
ببخشيد
يك نفر سرش مي خوره به ديوار ميگه: ببخشيد.

  


مثل يك مرد

 





بعضي ها تصميم مي گيرند بي خودي وقت بيكاري شان را اين ور و آن ور نروند.





آنها سر كار مي روند. هر جا باشد مثلاً توي تعميرگاه ماشين و ...





و همه تعطيلات را كار مي كنند. نشانه هاي كار كردن هم روي سر و صورتشان حسابي معلوم است.





آخر سرهم خيلي خوشحالند، چون يك عالمه پول درآورده اند. مثل يك مرد درست و حسابي.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 Info@qudsdaily.com