|
* زهره كهندل دفتر يادداشتم را باز مي كنم و با مداد سياه روي خطهاي آبي كم حال برگه هاي سفيد مي نويسم؛ «خبرنگار» ... نوك مدادم مي شكند، دستهايم را به موازات هم باز مي كنم و واژه «خبرنگار» را توي ذهنم تكرار مي كنم، با دستهايم روي ميز مي كوبم؛

خ...بر...ن...گار... چهار بخش است، چهار... چهار... چهار...، عدد غمگيني است و مظلوم. 17 مردادماه روزي براي همه خبرنگارها است. ديري نمي پايد، اما شايد ما فراموشكار شده ايم. خصلت آدمي همين است و گرنه نامش «انسان» نمي شد... . صداي كوبيده شدن پرنده آهني برزمين، داغي را بر دل مردم و اهل رسانه نشاند. با همين دستهايت بود كه براده هاي خورشيد را جمع كردي، همين دستهايت به خون همكارانت گواه بود وقتي بوي نوار سوخته دوربين عليرضا، مشامت را مي آزارد. وقتي پاهايت ياراي ايستادن نداشت و اشكهايت جرأت جاري شدن. چشمهايت طاقت ديدن دوقلوهاي شهيد «برادران» را كه عكس بابايشان را با يك نوار سياه كنار تابلو بالاي سرگرفته بودند، نداشت و حالا كه سارا خانم بزرگ شده و يك ساله، تازه ياد گرفته كه بگويد «بابا» اما مادرش او را برسر مزار «بابا» مي نشاند و او هي «بابا»، «بابا» مي كند و هق هق اشكها در مزار شهداي بهشت زهرا(س) مي پيچد... *** خبر ناگهاني بود؛ يك واقعه تلخ و ناگوار... هواپيماي سي 130 سقوط كرد... هواپيماي حامل خبرنگاران اعزامي به ... . ياد فرمانده نيروي زميني سپاه، شهيد احمد كاظمي هم گرامي باد... فقط همين ...!؟ خاطراتم كمي ورق مي خورد و به عقب مي رود؛ محمود صارمي، خبرنگار آزاده، پرتلاش و آزادي خواه، كسي كه از حضور در خطرناك ترين ميدانها ترس به دل راه نداد و به رسالت خويش تا آخر وفادار ماند. صارمي خبرنگار خبرگزاري جمهوري اسلامي در سال 1377 همراه با هشت نفر از اعضاي كنسولگري ايران در مزار شريف افغانستان توسط نيروهاي افراطي طالبان به شهادت رسيد. شوراي فرهنگ عمومي هم 17 مردادماه، سالروز شهادت محمود صارمي را به عنوان روز خبرنگار نامگذاري كرد. ياد شهداي خبرنگار گرامي باد !محمود صارمي !قلم شكسته ات را بر نبض تپنده، ملتهب و سرخ شهادتت به گواه مي گيريم كه ... در اين روز مقدس، اشكهايت را پاك كن! چرا زبانت بند آمده، چرا سكوت كرده اي، سكوت، سكوت... ربع قرن سكوت و آن چهار نفر، سيد محسن موسوي، تقي رستگار مقدم، كاظم اخوان و حاج احمد متوسليان، چهار ديپلمات ربوده شده ايراني ... 14 تيرماه سال 1361، لبنان و عوامل رژيم صهيونيستي ... تا كنون هيچ خبري از چهار ديپلمات ربوده شده ايراني به دست نيامده ... فقط همين؟! جواب مادر سيد محسن موسوي را چه مي دهيم، كه چشم انتظار از دنيا رفت؟ اين مادر در آخرين ساعات به يكي از پرستاران بيمارستان گفته بود: 15 سال است كه عزرائيل مي خواست جانم را بگيرد اما از سيد محسن خجالت مي كشيد، اما حالا ديگر خجالت را كنار گذاشته است. ديري نمي پايد !يك نسل گذشت و هنوز هيچ خبري از دوربين كاظم اخوان نشده، شايد فيلمهايش را تكه تكه كرده اند و شايد سوزانده و يا شايد سر به نيستش كرده اند و ادامه دارد، همچنان ربع قرن سال سكوت... اگر شهيد شده باشند... حتي جنازه هايشان... راستي لاشه دوربين كاظم اخوان را پيدا كرده اند... لاشه... دوربين... تكه تكه... فيلم... خاطرات و يادمانها در ذهنم دارد ورق مي خورد. راستي، محمد كجاست... «محمد گلستاني» را مي گويم؛ فقط 18 سالش بود، تازه عكاسي را ياد گرفته بود؛ لنز دوربين را تنظيم كن و حالا فلاش ... بومب ... صدايي مي آيد به صداي نفس نفس زدن مي ماند... يكي دارد بدجوري نفس نفس مي زند... انگار كه جلوي گلويش را گرفته باشند، صداي نفسهايش دارد بلندتر مي شود... خيلي خيلي بلند... او دارد بلند بلند نفس مي كشد... فضاي اتاق سفيد بيمارستان پر از نفسهاي بلند و سخت شده!!... اين كه ... خودش است ... بيژن نوباوه، خبرنگار جنگ، آيينه تمام نماي دفاع مقدس... بيژن نوباوه، جانباز شيميايي جنگ، صداي نفسهاي اوست كه دارد بلند مي شود، بلند و بلندتر... بيژن نوباوه زيباترين خاطره زندگي اش را 26 سال لذت از كار خبرنگاري مي داند و مي گويد: در طول اين 26 سال سختي هاي بسيار ديدم و بدترين شرايط را لمس كردم و شهدايي را در كنار خود ديدم كه عزيزترين ها بودند. در كشورهاي مختلف مسايل بسيار سخت و شرايط بسيار بد اجتماعي را تجربه كردم، اما هيچ وقت از كارم بدم نيامده و اين زيباترين خاطره اي است كه با خود از اين دنيا خواهم برد. اين خبرنگار جانباز مي گويد: فعاليت خبرنگاراني كه در ايام دفاع مقدس و انقلاب اسلامي فعاليت مي كردند حساسيت ويژه اي دارد، زيرا در دوران جنگ كشور بيشترين نياز را به مسأله اطلاع رساني داشت. صداي نفسهاي بيژن نوباوه آرامتر مي شود و صداي ناله هايي بلندتر... صدايي خشك و خشن در فضاي تاريك مي پيچد: «حتي اگر تكه تكه تان كنيم و گوشتهاي تنتان را بسوزانيم، هيچ كس متوجه نمي شود، حتي صليب سرخ!» اسمتان جزء اسرانيست، مفقودالاثر هستيد؛ بي نام و نشان...! ورقهاي ذهنم به هم مي خورد و روي صفحه سفيد فكرم با خط سياه درشت نام «بچه هاي اطلاعات جنگ» حك مي شود. به گفته بيژن نوباوه «اطلاعات در زمان جنگ از حساسيت بيشتري برخوردار بود» و بچه هاي اطلاعاتي هم، نيروهاي زبده و زرنگي بودند و در عين حال مظلوم تر و بي نام و نشان تر... دوباره صداي نفس نفس زدنهاي يك نفر بلند مي شود؛ بلند نفس مي كشد و سخت... و دوباره اتاق سفيد پر از نفس، نفسهاي صداقت يك يادگار از جنگ، او خبرنگار است... نوباوه مي گويد: خبرنگاران شهيد، ماندگارند چون بيشترين انديشه را به كار گرفتند و آن را در قلمشان جاري ساختند و در نهايت با خونشان آن را آبياري كردند... اتاق بيژن نوباوه هر لحظه سفيد و روشن تر مي شود، نور مي كوبد به چشمانم و بعد صداي سوت راكت هواپيما و تكه پاره هاي به خون آغشته يك فاجعه تلخ ... يكي با نفسهايش توي اتاق ضرب مي گيرد. نفس ... نفس ... نفس... خبرنگاران شهيد ماندگارند... جنگ هنوز تمام نشده ... صداي سوت هواپيماهاي دشمن را نمي شنوي و خمپاره ها، تانكها و گلوله ها... سرباز اين جنگ، خبرنگار است ... ياد خبرنگاران شهيد گرامي باد ... فقط همين...! |