تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادی
فرهنگی
ورزشی
هنری
عشقستان
حوادث
سوسه
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ویژه
نداي آشنا
صفحه آخر
سر مقاله
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2007-08-09
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

پنج شنبه 18مرداد ماه 1386


يادي از خبرنگاران شهيد به بهانه روز خبرنگار ؛ خ...بر...ن...گار؛ چهار عدد غمگيني است

 

* زهره كهندل
دفتر يادداشتم را باز مي كنم و با مداد سياه روي خطهاي آبي كم حال برگه هاي سفيد مي نويسم؛ «خبرنگار» ... نوك مدادم مي شكند، دستهايم را به موازات هم باز مي كنم و واژه «خبرنگار» را توي ذهنم تكرار مي كنم، با دستهايم روي ميز مي كوبم؛



خ...بر...ن...گار... چهار بخش است، چهار... چهار... چهار...، عدد غمگيني است و مظلوم.
 17 مردادماه روزي براي همه خبرنگارها است. ديري نمي پايد، اما شايد ما فراموشكار شده ايم. خصلت آدمي همين است و گرنه نامش «انسان» نمي شد... .
صداي كوبيده شدن پرنده آهني برزمين، داغي را بر دل مردم و اهل رسانه نشاند. با همين دستهايت بود كه براده هاي خورشيد را جمع كردي، همين دستهايت به خون همكارانت گواه بود وقتي بوي نوار سوخته دوربين عليرضا، مشامت را مي آزارد. وقتي پاهايت ياراي ايستادن نداشت و اشكهايت جرأت جاري شدن. چشمهايت طاقت ديدن دوقلوهاي شهيد «برادران» را كه عكس بابايشان را با يك نوار سياه كنار تابلو بالاي سرگرفته بودند، نداشت و حالا كه سارا خانم بزرگ شده و يك ساله، تازه ياد گرفته كه بگويد «بابا» اما مادرش او را برسر مزار «بابا» مي نشاند و او هي «بابا»، «بابا» مي كند و هق هق اشكها در مزار شهداي بهشت زهرا(س) مي پيچد...
***
خبر ناگهاني بود؛ يك واقعه تلخ و ناگوار... هواپيماي سي 130 سقوط كرد... هواپيماي حامل خبرنگاران اعزامي به ... . ياد فرمانده نيروي زميني سپاه، شهيد احمد كاظمي هم گرامي باد... فقط همين ...!؟
خاطراتم كمي ورق مي خورد و به عقب مي رود؛ محمود صارمي، خبرنگار آزاده، پرتلاش و آزادي خواه، كسي كه از حضور در خطرناك ترين ميدانها ترس به دل راه نداد و به رسالت خويش تا آخر وفادار ماند. صارمي خبرنگار خبرگزاري جمهوري اسلامي در سال 1377 همراه با هشت نفر از اعضاي كنسولگري ايران در مزار شريف افغانستان توسط نيروهاي افراطي طالبان به شهادت رسيد. شوراي فرهنگ عمومي هم 17 مردادماه، سالروز شهادت محمود صارمي را به عنوان روز خبرنگار نامگذاري كرد.
ياد شهداي خبرنگار گرامي باد !محمود صارمي !قلم شكسته ات را بر نبض تپنده، ملتهب و سرخ شهادتت به گواه مي گيريم كه ...
در اين روز مقدس، اشكهايت را پاك كن! چرا زبانت بند آمده، چرا سكوت كرده اي، سكوت، سكوت... ربع قرن سكوت و آن چهار نفر، سيد محسن موسوي، تقي رستگار مقدم، كاظم اخوان و حاج احمد متوسليان، چهار ديپلمات ربوده شده ايراني ... 14 تيرماه سال 1361، لبنان و عوامل رژيم صهيونيستي ... تا كنون هيچ خبري از چهار ديپلمات ربوده شده ايراني به دست نيامده ... فقط همين؟!
جواب مادر سيد محسن موسوي را چه مي دهيم، كه چشم انتظار از دنيا رفت؟ اين مادر در آخرين ساعات به يكي از پرستاران بيمارستان گفته بود: 15 سال است كه عزرائيل مي خواست جانم را بگيرد اما از سيد محسن خجالت مي كشيد، اما حالا ديگر خجالت را كنار گذاشته است.
ديري نمي پايد !يك نسل گذشت و هنوز هيچ خبري از دوربين كاظم اخوان نشده، شايد فيلمهايش را تكه تكه كرده اند و شايد سوزانده و يا شايد سر به نيستش كرده اند و ادامه دارد، همچنان ربع قرن سال سكوت... اگر شهيد شده باشند... حتي جنازه هايشان... راستي لاشه دوربين كاظم اخوان را پيدا كرده اند... لاشه... دوربين... تكه تكه... فيلم... خاطرات و يادمانها در ذهنم دارد ورق مي خورد.
راستي، محمد كجاست... «محمد گلستاني» را مي گويم؛ فقط 18 سالش بود، تازه عكاسي را ياد گرفته بود؛ لنز دوربين را تنظيم كن و حالا فلاش ... بومب ... صدايي مي آيد به صداي نفس نفس زدن مي ماند... يكي دارد بدجوري نفس نفس مي زند... انگار كه جلوي گلويش را گرفته باشند، صداي نفسهايش دارد بلندتر مي شود... خيلي خيلي بلند... او دارد بلند بلند نفس مي كشد... فضاي اتاق سفيد بيمارستان پر از نفسهاي بلند و سخت شده!!... اين كه ... خودش است ... بيژن نوباوه، خبرنگار جنگ، آيينه تمام نماي دفاع مقدس... بيژن نوباوه، جانباز شيميايي جنگ، صداي نفسهاي اوست كه دارد بلند مي شود، بلند و بلندتر...
بيژن نوباوه زيباترين خاطره زندگي اش را 26 سال لذت از كار خبرنگاري مي داند و مي گويد: در طول اين 26 سال سختي هاي بسيار ديدم و بدترين شرايط را لمس كردم و شهدايي را در كنار خود ديدم كه عزيزترين ها بودند. در كشورهاي مختلف مسايل بسيار سخت و شرايط بسيار بد اجتماعي را تجربه كردم، اما هيچ وقت از كارم بدم نيامده و اين زيباترين خاطره اي است كه با خود از اين دنيا خواهم برد.
اين خبرنگار جانباز مي گويد: فعاليت خبرنگاراني كه در ايام دفاع مقدس و انقلاب اسلامي فعاليت مي كردند حساسيت ويژه اي دارد، زيرا در دوران جنگ كشور بيشترين نياز را به مسأله اطلاع رساني داشت.
صداي نفسهاي بيژن نوباوه آرامتر مي شود و صداي ناله هايي بلندتر... صدايي خشك و خشن در فضاي تاريك مي پيچد: «حتي اگر تكه تكه تان كنيم و گوشتهاي تنتان را بسوزانيم، هيچ كس متوجه نمي شود، حتي صليب سرخ!»
اسمتان جزء اسرانيست، مفقودالاثر هستيد؛ بي نام و نشان...!
ورقهاي ذهنم به هم مي خورد و روي صفحه سفيد فكرم با خط سياه درشت نام «بچه هاي اطلاعات جنگ» حك مي شود. به گفته بيژن نوباوه «اطلاعات در زمان جنگ از حساسيت بيشتري برخوردار بود» و بچه هاي اطلاعاتي هم، نيروهاي زبده و زرنگي بودند و در عين حال مظلوم تر و بي نام و نشان تر...
دوباره صداي نفس نفس زدنهاي يك نفر بلند مي شود؛ بلند نفس مي كشد و سخت... و دوباره اتاق سفيد پر از نفس، نفسهاي صداقت يك يادگار از جنگ، او خبرنگار است... نوباوه مي گويد: خبرنگاران شهيد، ماندگارند چون بيشترين انديشه را به كار گرفتند و آن را در قلمشان جاري ساختند و در نهايت با خونشان آن را آبياري كردند...
اتاق بيژن نوباوه هر لحظه سفيد و روشن تر مي شود، نور مي كوبد به چشمانم و بعد صداي سوت راكت هواپيما و تكه پاره هاي به خون آغشته يك فاجعه تلخ ... يكي با نفسهايش توي اتاق ضرب مي گيرد.
نفس ... نفس ... نفس... خبرنگاران شهيد ماندگارند...
جنگ هنوز تمام نشده ... صداي سوت هواپيماهاي دشمن را نمي شنوي و خمپاره ها، تانكها و گلوله ها... سرباز اين جنگ، خبرنگار است ...
ياد خبرنگاران شهيد گرامي باد ... فقط همين...!

  


پيگيري مشكل جانباز غلامحسين قاسم پور؛ اگر مسؤولان بخواهند، هر كاري شدني است

 

گروه هنر - عشقستان: چندي پيش در ستون «حرف هاي رسوبي» پس از بررسيهاي پي در پي، درد دلهاي همسر يكي از جانبازان



به چاپ رسيد. جانبازي كه در آموزش و پرورش ناحيه 6 مشهد به عنوان خدمتگزار مشغول به كار بوده و با توجه به اينكه دچار مشكلات اعصاب و روان بود و به محيط آرام تري نياز داشت، از مسؤولان ناحيه تقاضا مي كند او را به محل آرام تري منتقل كنند!
بعد از پيگيريهاي جانباز «غلامحسين قاسم پور»، مسؤولان ترجيح مي دهند او را به ناحيه ديگري منتقل كنند؛ بنابراين با پاك كردن صورت مسأله، اين جانباز به اداره آموزش و پرورش منطقه تبادكان منتقل و همان كار سابق برايش در نظر گرفته مي شود.
روز 26 اسفندماه 85 كه جانباز قاسم پور براي دريافت حكمش به اداره آموزش و پرورش تبادكان مي رود، با ديدن حكم جديد آن قدر حالش نامساعد مي شود كه او را از همان جا به يك بيمارستان و بعد به بيمارستان اعصاب و روان ابن سينا منتقل مي كنند !و...
***
پس از چاپ اين مطلب انتظار مي رفت واكنشي را از طرف اداره آموزش و پرورش مربوطه يا اداره كل ببينيم، اما متأسفانه هيچ اتفاقي نيفتاد !در تماسهاي ما با خانواده اين جانباز، معلوم مي شود هيچ پاسخي هم به خانواده او داده نشده است. جالب اينجاست كه در فاصله بيشتر از يك ماه كه از بستري شدن اين جانباز در بيمارستان اعصاب و روان ابن سينا مي گذشت، هيچ مقام يا مسؤولي از سازمان آموزش و پرورش نه به عيادت جانباز مي آيد و نه كسي سراغي از او و خانواده اش مي گيرد!
در اين فاصله و بعد از چاپ درد دلهاي همسر اين جانباز در روزنامه قدس، خانم «جعفري» از روابط عمومي بنياد شهيد در تهران با عشقستان تماس مي گيرد و جوياي حال وي مي شود و قول مي دهد پيگيريهاي لازم را انجام دهند. از سويي، خانم مريم باغيرت همسر جانباز قاسم پور، بار ديگر به تحريريه قدس مي آيد و تقاضا مي كند كه عشقستان دومين نامه او را كه براي نهادهاي مختلفي هم ارسال شده، به چاپ برساند.
به دلايلي چاپ اين نامه يك هفته به تأخير مي افتد و همين بهانه خوبي مي شود تا بار ديگر با روابط عمومي بنياد شهيد و امور ايثارگران در تهران و با خانم جعفري تماس بگيريم. وي مي گويد: «اقدامات لازم انجام شده است.» بلافاصله به منزل جانباز قاسم پور تلفن مي زنيم تا جريان پيگيري را جويا شويم.
آقاي قاسم پور كه بي حال و خواب آلود به نظر مي رسد، مي گويد: از كجا شروع كنم؛ در مورد همكاري و توجه بنياد شهيد و امور ايثارگران و لطف زياد حاج آقاي دهقان بگويم يا كم لطفي مسؤولان آموزش و پرورش.
جانباز قاسم پور با تشكر و قدرداني از توجه مسؤولان بنياد شهيد و امور ايثارگران در تهران مي گويد: حاج آقاي دهقان از بنياد شهيد تهران در تاريخ 6/3/86 نامه اي را به بنياد شهيد مشهد فرستاد تا پرونده مرا پيگيري كنند. در مراجعه اي كه به بنياد شهيد مشهد داشتيم، (16/3/86) مرا در كميسيون قرار دادند تا بعد از نوبت دو سه ماهه تا 20/5/86 در كميسيون حاضر شوم. يك نامه هم به آموزش و پرورش كل استان خراسان نوشتند كه طبق سفارشهاي مقام معظم رهبري و رياست جمهور و مجلس شوراي اسلامي بايد جانبازان و بسيجيان در اولويت كار قرار گيرند و بايد كاري به آنان داده شود كه شايسته شان باشد.
اداره كل هم نامه اي تنظيم كردند و به ناحيه فرستادند تا به كار من رسيدگي كنند و كارهاي سبكي را به من واگذار نمايند.
اما ناحيه، متأسفانه كم لطفي كرده و در حل اين قضيه كوتاهي مي كند. به هر حال من از حاج آقاي دهقان و تمام كساني كه جوياي حال ما شدند و در حل اين مشكل به من و خانواده ام كمك كردند، تشكر مي كنم. اگر شماها نبوديد، معلوم نبود من تا كي بايد در بيمارستان ابن سينا مي ماندم.
خوشبختانه مسؤولان بالايي هميشه هواي ما را دارند، اما متأسفانه وقتي دستورات به پايين مي رسد، دست به دست شده و در راه اندازي كار، كوتاهي مي شود!
قاسم پور در مورد استفاده از قانون حالت اشتغال مي گويد: من عاشق كار هستم، نمي توانم ترك كار كنم. من 10 سال است در آموزش و پرورش خدمتگزاري مي كنم؛ ممكن است ناخواسته با مسؤولان برخوردي كرده باشم، اما اين واكنش در اختيار خودم نيست و وقتي حالم خوب است، به خوبي كار مي كنم.
قاسم پور از كساني كه نسبت به حال او هيچ توجهي نداشتند، مي گويد: تازه بعد از چاپ اين مطلب در روزنامه، مسؤولان منطقه آموزش و پرورش متوجه شدند كه قضيه از چه قرار بوده و علت عصبانيت و ناراحتي من از كجا نشأت مي گيرد. باور كنيد من چند بار در ناحيه 6 بيهوش شدم و از حال رفتم.
آقاي قاسم پور در پاسخ خبرنگار ما كه مي پرسد با وضعيتي كه داريد آيا گمان نمي كنيد مدرسه جاي مناسبي براي كار شما نيست، مي گويد: چرا! بارها و بارها گفته ام، اما خودشان مرا به قسمت اداري منتقل نمي كنند. حال نمي دانم دوباره سرايداري را به من بدهند يا نه؟
خانم مريم باغيرت همسر جانباز قاسم پور صحبتهاي همسرش را پي مي گيرد و مي گويد: چرا بايد براي حل يك كار به اين سادگي حتماً آقاي دهقان نامه بدهند تا مشكل را حل كنند؟ چرا وقتي همسرم اصرار مي كرد كه من نمي توانم در جمع دختران هنرستان خدمت كنم، كسي به گفته هايش توجهي نمي كرد؟ چرا به جاي حل مشكل، مشكلات را هر روز زيادتر مي كنند؟
صورت مسأله خيلي ساده است. يك جانباز اعصاب و روان نسبتاً سالم كه خدمتگزار و سرايدار مدرسه است تقاضا مي كند در مدرسه اي مشغول به كار شود كه فقط نگهباني بر عهده او باشد و نظافت مدرسه را بعد از تعطيلي مدرسه انجام دهد و توان اين كار را هم دارد !اما آنان بدون در نظر گرفتن حال او كارهايي را به او محول مي كنند كه درگيري بيشتري پيدا كند تا جايي كه با برخوردهاي نادرست، او را به بيمارستان ابن سينا منتقل كنند.
خانم باغيرت درباره ترخيص همسرش از بيمارستان مي گويد: نمي دانم مي توانيد درك كنيد يا نه، يك آدم سالم در ميان كساني باشد كه اصلاً حالشان خوب نيست؛ او هر روز صبح زود مي آمد كنار در بيمارستان مي ايستاد تا ما كي برويم و او را به خانه بياوريم؛ چون حضور در آن محيط حالش را بد و بدتر مي كرد.
او آن قدر از بيمارستان وحشت داشت كه سرانجام پزشكان فهميدند و پيشنهاد دادند او را به خانه منتقل كنيم. فعلاً حال او خوب است و لازم نيست در بيمارستان باشد. تقريباً روزي 10 عدد قرص مي خورد. داروها، خواب آور است و او را بي حال مي كند و همين باعث مي شود كه گاه از خوردن آنها خسته شده و امتناع كند. در عين حال، پزشك معالجش گفته كه حتماً داروها را مصرف كند.
خانم باغيرت ادامه مي دهد: من رفتم اداره آموزش و پرورش تبادكان و از مسؤولان خواهش كردم كه در اين هواي گرم حداقل دو ماه به او مرخصي بدهند. گفتند بايد دكتر بنويسد. دكتر يك ماه مرخصي نوشت و الان حالش بهتر شده است.
همسر جانباز قاسم پور در مورد استفاده از حالت اشتغال مي گويد: انصافاً بنياد شهيد اين قضيه را پيگيري مي كند، اما چون سن همسرم كم است (او متولد سال 50 است) احراز از كار افتادگي شامل حالش نمي شود.
خانم باغيرت با تشكر و قدرداني دوباره از توجه روزنامه قدس و رئيس بنياد شهيد و امور ايثارگران، مي گويد: ما الان مستأجريم و ماهي 150 هزار تومان اجاره مي دهيم. من تقاضا مي كنم دوباره شغل سرايداري را به همسرم باز گردانند. اگر سرايداري را به همسرم برگردانند، ما از اجاره نشيني نجات مي يابيم، هم نگهبان مدرسه هستيم و هم كارها را انجام مي دهيم. آقاي قاسم پور مي تواند سرايدار باشد، اما نه خدمتگزار!
اين تقاضا، تقاضاي زيادي نيست، حداقل يكي دو سال آموزش و پرورش با ما همكاري كند، من قول مي دهم كه همه كارهاي مدرسه را انجام دهم، هر كاري كه طي روز لازم باشد. خود آقاي قاسم پور هم علاوه بر نگهباني و بعد از تعطيلي مدرسه، كارهاي خدماتي آن را بخوبي انجام مي دهد تا بدين ترتيب ما سر بار كسي نباشيم.
هر چند شرم دارم كه كاري به اين كوچكي را از مسؤولان رده بالا تقاضا كنم، اما وقتي به بن بست مي رسيم مجبور مي شويم به مسؤولان بالاتر نامه بنويسيم. من باز از توجه بنياد شهيد تهران و مشهد و روزنامه قدس تشكر مي كنم و اميدوارم كه مشكل همه جانبازان از جمله آقاي قاسم پور با توجهي كه مسؤولان دارند، حل شود.

  


نامه اي به جناب آقاي دهقان رئيس بنياد شهيد و امورايثارگران

 

* فرحروز صداقت
چند روزي بيشتر به روز جانباز كه همزمان با مولود يكي از بهترين آفريده هاي خدا، حضرت اباالفضل العباس(ع) است، باقي نمانده است...




و اين بهانه اي است براي همدلي با مسؤولان درباره مشكلات جانبازان !و من آقاي دهقان را انتخاب مي كنم.
- جناب آقاي دهقان !هيچكس بيشتر از شما با درد اين قشر از جانبازان (شيميايي، اعصاب و روان) آشنا نيست و هيچكس هم به اندازه شما به فكر اينها نيست. شما خود زماني همرزم اينان بوديد، مي دانم همسنگران و همرزمان خود را بيش از همه ما دوست داريد و مشكلاتشان را هم جزء به جزء مي دانيد. براي همين احساس همه ما اين است كه براي حل مشكلات اين قشر از جانبازان، خود شما بايد پيشقدم شويد و از سد مشكلاتي مثل تأمين بودجه و... بگذريد و هر چه زودتر يك راه حل اساسي پيش روي جانبازان شيميايي و اعصاب و روان و نيز خانواده هايشان بگذاريد.
جناب آقاي دهقان !چطور ممكن است جانباز شيميايي از ميان ما برود و مردم، خانواده او، همرزمان، دوستان، آشنايان، همسايگان و غريبه ها و... همه و همه او را شهيد بدانند، اما بنياد او را به اين بهانه كه سرطان ريه، تومور و... مي تواند مادرزادي باشد، شهيد اعلام نكند...!
مگر نه اينكه مردم شاهد رفت و آمد او به جبهه ها بوده اند؟ !هيچ دليل و عذري هم در اين ميان موجه به نظر نمي رسد!
جناب آقاي دهقان !ما دعا مي كنيم خداوند همت شما را كه عالي است عالي تر كند. مطمئن هستيم شما مي توانيد حق مسلم مادر، همسر و فرزندان اين قشر از رزمندگان را ادا كنيد.
برادر خوبم آقاي دهقان !شما با تلاش خود مي توانيد پاسخگوي سؤال فرزندان اين قشر از جانبازان شيميايي باشيد كه مي پرسند: ما سالهاي سال است كه آثار جنگ را در جسم و روح پدر، در جراحي هاي پي در پي او، مداواهاي او، بستري شدن او در بيمارستانهاي مختلف و... مي بينيم، ما از كودكي با دردهاي پدر انس داريم و زندگي مي كنيم؛ تنها دلگرمي ما در زندگي اين است كه پدر شجاع ما يك رزمنده بود، يك قهرمان و يك پيروز ميدان؛ حالا چطور وقتي جلوي چشم ما پرپر مي شود و به ملكوت اعلي مي پيوندد، شهيد اعلام نمي شود؟!
آقاي دهقان !همه مي دانيم كار شما كار بسيار سختي است، بسيار سخت !و اين را هم مي دانيم كه خيلي از همرزمان اين جانبازان از جمله شما شبانه روز مي دويد تا كاري براي همرزمان خود انجام دهيد، اما مي خواهيم تأكيد كنيم كه اين مورد از مواردي است كه شما به تنهايي بايد مسابقه بدهيد و بايد هم پيروز ميدان باشيد؛ چون چشم اميد همه آناني كه تعدادشان هم خيلي زياد نيست به شماست. همه آناني كه دغدغه شان، فكر و ذكرشان جانبازان شيميايي و اعصاب و روان است و رسيدگي به بيماريهايشان، سرپرستي خانواده هايشان، همياري با همسرانشان در مراقبت و نگهداري از آنان، و خداي ناكرده اگر اتفاقي برايشان افتاد اعلام شهادت آنان!
جناب آقاي دهقان !ما از امروز منتظر روز جانباز در سال 86 مي مانيم تا شما كه خود جانباز هستيد و دردمند جانبازان با يك تصميم قاطعانه و سريع، با يك حركت انقلابي، با يك قانون چند فوريتي، اين مشكل آسان به ظاهر پيچيده را از پيش روي اين قشر از جانبازان برداريد.
رئيس محترم بنياد شهيد و امور ايثارگران! خوشحالم از اينكه اين بار توانستم حرفهاي دل ايثارگران و خانواده هايشان را با زباني ساده و خيلي راحت با شما در ميان بگذارم. اميدواريم اين مورد هم مثل موارد ديگر كه با يك نامه و يك امضا از جانب شما حل مي شود، به سامان برسد.
جناب آقاي دهقان !خوب مي دانيد در هر حال دعاي همه دلدادگان انقلاب اسلامي ايران پشت و پناه شما و ديگر خدمتگزاران نظام مقدس جمهوري اسلامي است.
به يقين پاسخ اين نامه يك خوشحالي ملي به دنبال خواهد داشت.

  


درباره شهيد محمد ناصر ناصري ؛ كلاس، كلاس عشق بود و درس، درس شهادت

 

شهيد آويني مي گويد: «حزب ا... هر چند وطن خويش را دوست مي دارد، اما از تعلقات جغرافيايي آزاد است و براي آب و خاك نيست كه مي جنگد، ميهن او اسلام است...»




عرصه جهاد في سبيل ا... براي بعضيها خيلي وسيع است، مجاهداني كه شعاع ديد بلندشان، به زمان و مكان محدود نيست و مرزهاي ميهنشان تا جايي است كه نداي تكبير و تهليل به گوش مي رسد. در ميان اين سربازان وفادار و بي نام و نشان اسلام عزيز، بدون شك، نام «شهيد محمد ناصر ناصري» مي درخشد؛ از خراسان و كردستان و خوزستان تا افغانستان و... باور وسعت اين ميدان جهاد، حداقل براي ما نسل سوميها مشكل است، اما شايد باور حقيقت وجود اين گونه آدمها در اين زمانه آخرالزماني، مشكل نباشد. آدمهايي كه مصداق رضي ا... عنهم هستند؛ و شهيد ناصري در قدم به قدم عرصه جهادش دنبال يك چيز بود: رضايت خدا.
مهم نيست كه ماهها و سالها از جنگ گذشته باشد، مهم اين است كه عشق و آرمان سالهاي حماسه را حفظ كرده اي، مهم نيست دروازه بزرگ شهادت به معبري تنگ تبديل شده باشد، مهم اين است كه «دلت را صاف كرده اي».
مهم نيست كه تو در كشور خودت هستي يا در كشور ديگر، مهم اين است كه هر جا هستي مقابل كفر و ظلم و انحراف، مردانه مي ايستي.
مهم نيست جهادت نظامي باشد يا فرهنگي، مهم اين است كه مجاهدي و بهتر از همه مي داني كه: «فضل ا... المجاهدين علي القاعدين اجراً عظيماً...» . مهم اين است كه سردار بي نظير اسلام، شهيد محمود كاوه، مراد و مريد تو بوده است و لشكر پرافتخار ويژه شهدا، هميشه به تو افتخار مي كند.
مهم اين است كه نام پرصلابت تو، بر تارك خانواده قهرمان و صبور و رنج كشيده ات - كه همه جا همراه و همپاي وفادار تو بوده اند - مثل خورشيد مي درخشد.
مهم اين است كه «محمدرضا»ي كوچك و دوست داشتني ات كه بعد از عروجت به آسمان، پا به زمين گذاشته و به خيال ما زمينيها تو را نديده است، سرخود را بالا مي گيرد و مي گويد: «بابام رفته به آسمون...»
مهم اين است كه «زهرا»ي پاكت - كه حالا براي خودش خانمي شده - از صميم قلب شكسته اش مي گويد: «پدرم خندان باش !من به تو مفتخرم...»
مهم اين است كه رهبر عزيزمان مي فرمايد: «شهيد ناصري و همانند او، در غربت به دست دشمن ترين دشمنان اسلام به شهادت رسيدند، و خوشا به حال آنان كه چنين رفتند.» و تا بر سر مزار با معنويت تو در بيرجند حاضر نمي شود، دل عاشورايي اش آرام نمي گيرد.
مهم اين است كه خود تو، هميشه از امام زمانت(عج) «براي راه پر خطر زندگي، مدد خواستي.»
مهم اين است كه شهيد شدي...
شهادت تو غريبانه ترين عروج بود، شهادت تو تفسير بي بديل پيروزي اسلام ناب محمدي و علوي بر اسلام آمريكايي و طالباني بود.
شهادت تو چيزي نبود جز تجلي اين كلام الهي: «الذين آمنوا و هاجروا و جاهدوا في سبيل ا... باموالهم و انفسهم اعظم درجة عندا... و اولئك هم الفائزون...». شهادت تو درسي بود كه خودت فرا گرفتي: «از دانشگاه امام حسين(ع) فارغ التحصيل شدم و مدرك قبولي خود را از دست مبارك آقا گرفتم، كلاس، كلاس عشق بود و درس، درس شهادت».
«تخته سياه، گستره وسيع جبهه هاي حق عليه باطل، گچ ها خون و قلم ها اسلحه مان بود و استادمان آقا اباعبدا... الحسين(ع) كه خود شهيد شد...»
شهيد ناصري عزيز !لذت حضور عندالرب گوارايت باد!
*مهدي شجاع

  


يك جانباز شيميايي اصفهاني به شهادت رسيد

 

سرهنگ پاسدار «حاج جواد سهيلي» يكي ديگراز جانبازان شيميايي اصفهان دعوت حق را را لبيك گفت و به شهادت رسيد.
به گزارش خبرگزاري جمهوري اسلامي سهيلي حماسه ساز دوران دفاع مقدس فقط 49 بهاراز زندگي اش گذشته بود و ازسال 68  تاكنون از عارضه شيميايي در رنج بود وعاقبت پس ازطي دوران سخت مصدوميت در بيمارستان دعوت حق را لبيك گفت.
همرزمان اين جانباز شيميايي پس ازشهادت وي، خواهان خاكسپاري او در گلستان شهداي اصفهان بودند.
حاج جواد ازمجاهدان فداكاري بود كه  با شناخت  از نهضت حضرت امام خميني(ره) وارد مبارزه با طاغوت شد و پس از پيروزي انقلاب اسلامي دوران طلبگي خود را در حوزه علميه اصفهان مي گذراند به عضويت سپاه پاسداران انقلاب اسلامي اين شهر درآمد و در صحنه هاي كارزار دفاع مقدس پيشگام شد.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 Info@qudsdaily.com