|
* كميل سهيلي
*روز سوم كارگردان: محمد حسين لطيفي نويسنده : مهدي سجاده چي

بازيگران : پوريا پور سرخ ، باران كوثري، حامد بهداد، برزو ارجمند، مجيد ياسر خلاصه داستان: فيلم، روايت آخرين روزهاي مقاومت در بخش غربي خرمشهر در سال 1359 است و سميره و رضا، خواهر و برادري هستند كه همراه با ساير مردم در حال مقاومت و دفاع از شهر هستند. در شرايطي سميره، در حلقه دشمن مي ماند و رضا و همرزمانش تلاش مي كنند تا او را از چنگال دشمن رها كنند. *** «روز سوم» داستاني كاملاً كماندويي، آن هم از نوع هاليوودي اش دارد. اينكه عده اي قهرمان وارد ارتش دشمن مي شوند و با همان تعداد اندك، نيروهاي مقابل را تار و مار مي كنند، منتهي كارگردان هيچ سعي نكرده صرفاً با تقليد، فيلمهاي هاليوودي را دوباره سازي كرده و آنها را در كيفيتي پايين تر ارايه دهد. شخصيتهاي فيلم او همگي ايراني و با همان مؤلفه هاي زندگي سنتي هستند و شايد اين همان برگ برنده اي باشد كه «روز سوم» را ديدني مي كند. خواهر يكي از رزمنده ها در دل ارتش دشمن گرفتار شده است و بايد او را نجات داد، حال به هر قيمتي كه شده. چندين مرد براي نجات يك زن وارد حريم دشمن مي شوند، با اينكه خوب مي دانند احتمال كشته شدنشان بيشتر از زنده ماندنشان است. در فيلمهاي هاليوودي نيز بارها چنين فضاهاي اكشني را ديده ايم. به عنوان مثال فيلمهاي جيمزباند را در نظر بگيريد. در اينگونه فيلمها، به طور حتم با موقعيتهايي به مراتب خطرناك تر و البته پرهيجان تر از آنچه در «روز سوم» مي بينيم برخورد كرده ايم، اما فرق اساسي اي كه اين دو با هم دارند، ديدن فيلم «لطيفي» را براي من جذاب تر از سري فيلمهاي 007 مي كند. جيمزباندها هيچ گاه هدف بزرگي نداشته اند. آنها مأمورند تا كسي را بكشند، نجات دهند يا مأموريتي را به هر نحو كه شده به اتمام برسانند تا در نهايت پول خوبي نصيبشان شود. جز اين نيست و نمي تواند باشد، چرا كه بيننده آن را نمي فهمد و تاب نمي آورد! قهرمانهاي هاليوودي آن طور رفتار مي كنند كه گويا هيچ وقت نمي ميرند. اما در جامعه سنتي(و جهان سوم) قهرمانها اهداف ديگري دارند(و يا لااقل مي توانند داشته باشند). منطق دروني سرمايه داري، «روز سوم» را نفي مي كند. آن را افسانه مي پندارد و قهرمان داستان را به حتم ديوانه خطاب مي كند. آخر چه لزومي دارد آدمي براي نجات خواهر آدمي ديگر، خود را در معرض مرگ قرار دهد؟! اما بيننده ايراني كه همچنان با نظام سنتي در تعامل است، فيلم را مي فهمد. با قهرمانهاي آن ارتباط برقرار مي كند و شايد حتي در انتها براي سرنوشت آنها اشك هم بريزد. قهرمانهاي «روز سوم» اگر چه تقريباً چون فيلمهاي كماندويي هاليوود، هر يك به دليل داشتن تخصصي خاص در فيلمنامه گنجانده شده اند (يكي تير انداز خوبي است، يكي كارهاي مخابراتي را خوب بلد است و حتي يكي ديگر براي چاشني طنز در فيلمنامه گنجانده شده)، اما چون قهرمانان فيلمهاي غربي، قدرتي مافوق طبيعي ندارند. آنها آدمهايي از جنس مردمان جنوب ايرانند و نه بيشتر. زندگي ساده اي دارند، روابط فاميلي و دوستانه شان تعريف خاصي دارد، غيرت و حساسيت بالايي نسبت به زنان فاميل دارند و ... و همه اينها، همان طور كه هستند به تصوير درآمده اند، نه آن طور كه بايد باشند يا بهتر است كه باشند يا اگر آن طوري باشند، تماشاگر فيلم را بيشتر مي پسندد! هيچ موجودي از فضا نيامده و هيچ كدام از شخصيتها، سالها در جزيره اي دور دست با استاد پير چيني خود تمرينهاي طاقت فرسا انجام نداده! بنابراين رئال بودن شخصيت پردازي در كنار عوامل ديگر، ارتباط تماشاگر با كاراكترها را آسان مي كند. تماشاگر ديگر به ديالوگها نمي خندد و يا از حزن موسيقي ناراحت نمي شود، بلكه در هر دو حالت مي تواند خود را در كنار شخصيتهاي فيلم ببيند و حسي متناسب با موقعيت آنها داشته باشد. البته در متن حاضر قصد نفي جامعه مدرن و سرمايه داري را نداشتم و مقصودم اين نبود كه الزاماً زندگي غربي بد است و زندگي سنتي بهتر از آن است! بلكه تنها مي خواستم بگويم اين فضا، لازمه چنين جامعه اي است. جزو لاينفك آن است و جز اين نمي تواند باشد. همان طور كه گفتم، جامعه ما هم به عنوان جامعه اي در حال گذار معرفي شده و روز به روز به چنين فضايي هم نزديك تر مي شود. مي توان با يك مقايسه كوچك ميان زندگي در روستاها و آنچه در شهرها و به خصوص در تهران جريان دارد اين مسايل را به سادگي مشاهده كرد. |