|
قلم را ستايش مي كنم، آنگاه كه بي محابا براي تو جوهر مي فشاند. مي خواهم بر صفحه سپيد كاغذ، دلتنگي هايم را بنگارم. دلتنگي ما براي تو، قدمتي به درازاي تاريخ غيبت دارد. در دلتنگيهايمان، بعثت را بهانه مي آوريم. مگر نه آن كه ظهور، خود تجلي بعثت ديگري است؟ چكاد كوه، بي نور است. شب از ديدن تاريكترين لحظات تاريخ بشر، وحشت زده از خواب برمي خيزد و روز در سياهي اوهام شب پرستان، چونان ماري، در خود مچاله مي شود. حسرت طلوع تو، خيمه هايش را بر سينه هاي چاك چاك گسترده و ما همچنان چشم انتظار خورشيدي هستيم تا سپيده دم آزادي را نويد دهد. اي كاش همچون مبعث آخرين پيامبر، جهانيان، ميهمان زيباترين سفره خداوندي شوند و تو را با سبدي لبريز از ميوه هاي عدالت، در خانه هاي سوخته از رنج روزگار به نظاره بنشينند. آيا مي شود در مبعث تو زيبايي آخرين چادر سبز امامت را بر آسمان آبي هدايت، نظاره گر باشيم؟! وه! چه تماشايي مي شود در سپيده دم ظهور، خراميدن غزالهاي عدالت در وسعت انسانيت.
احمد فياض |