|
شيوا خادمي
بابا خسته تر از روز هاي ديگر از پله هاي خانه بالا مي آمد. روي هر پله گوشه اي از خستگي بابا نشسته بود. بدون اينكه غذا بخورد خودش را روي تختخواب انداخت، اما سردش بود. كمد چوبي تختخواب را باز كرد تا پتويي براي پنهان كردن خودش و خستگي هايش پيدا كند كه نگاهش به صندوقچه اي در پايين كمد افتاد. با اينكه هميشه آن را مي ديد، ولي انگار نمي ديد ولي امروز با آن همه وارفتگي توجهش را جلب كرد. روي زمين نشست و با كنجكاوي همراه با خواب؛ پارچه روي صندوق را كه پر از طرح بته جقه بود كنار زد و در آن را باز كرد. بوي كودكي تمام اتاق خواب را گرفته بود و پرده هاي اتاق خواب جوان شده بودند! پدر ناگهان با كشف يك لحظه از پس گرد و غبار سالهاي دور و دراز خاطرات بي نظير كودكي اش را آغاز كرد. عكسهاي سياه و سفيد داخل صندوقچه خودش را نشان مي دادند و دوستان سياه و سفيدش را كه ديگر حالا نبودند و پاكت نامه اي كه درون صندوقچه افتاده بود ،پاكتي آبي كه پست هوايي داشت و رويش نوشته شده بود :تقديم به خداي خوب و مهربان. پدر نامه را محكم در دستان جوانش گرفت و از جايش بلند شد، در همان خانه قديمي شان بود. مادرش گوشه هال كنار غوغاي يكريز سماور نشسته بود و عدس پاك مي كرد، آقاجون هم به راديو گوش مي داد و دانه هاي قرمز آبدار انار را در بشقابي آبي، دانه مي كرد و خواهرش با سر انگشتان كوچكش، عروسكش را نوازش مي داد. بابا خيره شده بود به اين همه اتفاق ساده، دقيقاً مثل يك يادآوري اما در سراشيبي يك فراموشي بسيار ساده! به حياط خانه رفت كه بوي ماهي و خاك را با هم مي داد و به حوض كوچك خانه سلامي كرد. بابا در آن لحظه دوست داشت بي محابا مهربان باشد، درست مثل آن موقع ها كه حياط را آب پاشي مي كرد و آب را روي خاك مي ريخت تا در بوي ابهام آميز خاك غرق شود. نگاهي به باغچه انداخت و يادش آمد كه در خاك باغچه بال رنگارنگ پروانه اي را و جوجه لاغر زردي را با خواندن يك حمد و سوره چال كرده بود و چقدر يواشكي بغل آقاجون گريه كرده بود. از حياط بيرون رفت و مثل آن موقع ها شروع كرد به شمردن سنگفرشهاي كوچه باريك و به آسمان آبي نگاه كرد و به درختان كوچه باريك سلام كرد! پاكت آبي هوايي اش را بر دم يك بادبادك صورتي محكم بست و نخ قهوه اي بادبادك را رها كرد و آن را هوا كرد. ولي بابا خودش را هم توي پاكت آبي هوايي جا كرد و به آسمان رفت. بابا با آن بادبادك صورتي كه بر دمش يك پاكت آبي بود، پيش خداي خوب و مهربان رفت. .. «شايد شما فراموش كرده ايد در سمت چپ قلبتان يك صندوقچه پر از غبار است! و اينكه شايد ندانيد يك بادبادك در اين گوشه قلبتان مدتها منتظر مانده، نخ بادبادك دلتان را لطفاً بگيريد! » |