تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادی
فرهنگی
ورزشی
هنری
حوادث
بادبادك
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ویژه
نداي آشنا
صفحه آخر
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2007-08-14
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

سه شنبه 23مرداد ماه 1386


در سراشيبي يك فراموشي ساده

 

شيوا خادمي

بابا خسته تر از روز هاي ديگر از پله هاي خانه بالا مي آمد. روي هر پله گوشه اي از خستگي بابا نشسته بود.
بدون اينكه غذا بخورد خودش را روي تختخواب انداخت، اما سردش بود. كمد چوبي تختخواب را باز كرد تا پتويي براي پنهان كردن خودش و خستگي هايش پيدا كند كه نگاهش به صندوقچه اي در پايين كمد افتاد.
با اينكه هميشه آن را مي ديد، ولي انگار نمي ديد ولي امروز با آن همه وارفتگي توجهش را جلب كرد.
روي زمين نشست و با كنجكاوي همراه با خواب؛ پارچه روي صندوق را كه پر از طرح بته جقه بود كنار زد و در آن را باز كرد.
بوي كودكي تمام اتاق خواب را گرفته بود و پرده هاي اتاق خواب جوان شده بودند!
پدر ناگهان با كشف يك لحظه از پس گرد و غبار سالهاي دور و دراز خاطرات بي نظير كودكي اش را آغاز كرد.
عكسهاي سياه و سفيد داخل صندوقچه خودش را نشان مي دادند و دوستان سياه و سفيدش را كه ديگر حالا نبودند و پاكت نامه اي كه درون صندوقچه افتاده بود ،پاكتي آبي كه پست هوايي داشت و رويش نوشته شده بود :تقديم به خداي خوب و مهربان.
پدر نامه را محكم در دستان جوانش گرفت و از جايش بلند شد، در همان خانه قديمي شان بود.
مادرش گوشه هال كنار غوغاي يكريز سماور نشسته بود و عدس پاك مي كرد، آقاجون هم به راديو گوش مي داد و دانه هاي قرمز آبدار انار را در بشقابي آبي، دانه مي كرد و خواهرش با سر انگشتان كوچكش، عروسكش را نوازش مي داد.
بابا خيره شده بود به اين همه اتفاق ساده، دقيقاً مثل يك يادآوري اما در سراشيبي يك فراموشي بسيار ساده!
به حياط  خانه رفت كه بوي ماهي و خاك را با هم مي داد و به حوض كوچك خانه سلامي كرد. بابا در آن لحظه دوست داشت بي محابا مهربان باشد، درست مثل آن موقع ها كه حياط را آب پاشي مي كرد و آب را روي خاك مي ريخت تا در بوي ابهام آميز خاك غرق شود.
نگاهي به باغچه انداخت و يادش آمد كه در خاك باغچه بال رنگارنگ پروانه اي را و جوجه لاغر زردي را با خواندن يك حمد و سوره چال كرده بود و چقدر يواشكي بغل آقاجون گريه كرده بود.
از حياط بيرون رفت و مثل آن موقع ها شروع كرد به شمردن سنگفرشهاي كوچه باريك و به آسمان آبي نگاه كرد و به درختان كوچه باريك سلام كرد!
پاكت آبي هوايي اش را بر دم يك بادبادك صورتي محكم بست و نخ قهوه اي بادبادك را رها كرد و آن را هوا كرد.
ولي بابا خودش را هم توي پاكت آبي هوايي جا كرد و به آسمان رفت.
بابا با آن بادبادك صورتي كه بر دمش يك پاكت آبي بود، پيش خداي خوب و مهربان رفت. ..
«شايد شما فراموش كرده ايد در سمت چپ قلبتان يك صندوقچه پر از غبار است! و اينكه شايد ندانيد يك بادبادك در اين گوشه قلبتان مدتها منتظر مانده، نخ بادبادك دلتان را لطفاً بگيريد! »

  


تمام جهانگردان زمين

 

ايرج نويسا

اينجا راديو بادبادك است. دوستان عزيز نوجوان، دختر خانمها، آقا پسرها، سلام !وقت بخير.
]موسيقي [
عرض كنم خدمتتان كه حال ما خيلي خوب است و ملالي نيست جز دوري شما. احوال شما چطور است؟
]موسيقي [
برنامه هفته پيش كه خاطرتان هست؟ درباره سفر حرف زديم و اينكه سهميه بندي بنزين هم نمي تواند مانعي براي انجام آن باشد. همين برنامه باعث شد كه تعدادي از بزرگترها با برنامه تماس بگيرند و از ما گله كنند كه باعث شده ايم بچه ها، آنان را مجبور به مسافرت رفتن بكنند. خب برويد دوست عزيز،سفر هم قسمتي از زندگي است.
]موسيقي [
و اما آنهايي كه هفته پيش اظهار اميدواري كردند كه اين هفته صداي ما را از راديوي خودروي پدرشان در حال سفر بشنوند. حال شما چطور است؟ ان شاءا... كه سفر خوش بگذرد.
]موسيقي[
عرض كنم خدمتتان كه گزارشگر برنامه آماده ارتباط است. سلمان جان سلام !خسته نباشي، آماده ايم گزارش شما را بشنويم.

به گزارش راديو بادبادك
تكذيب مي كنيم
سلمان يزدي
سلام دوستان عزيز، اميدوارم كه حالتان خوب باشد، از آن جايي كه در هفته هاي قبل گفته شد كه، ميزان مطالعه ايرانيان خيلي كم است، من به طرفداري از تمام نوجوانان برخواستم و مي خواهم با كمك مخاطبان خوب و گسترده راديو بادبادك اين موضوع را تكذيب كنيم.
در يكي از كتابخانه هاي بزرگ شهر هستم، تعداد زيادي نوجوان در حال مطالعه و گرفتن كتاب هستند.
- سلام دوست عزيز، من گزارشگر راديو بادبادك هستم.
- خودت را معرفي كن؟ به نام خدا، من حسين صابري هستم.
- چقدر اهل مطالعه كردن هستي؟ من سعي مي كنم، وقت هاي آزادم را با مطالعه كردن پر كنم.
- بيشتر چه كتابهايي مي خواني؟
- من به كتاب هايي كه در مورد ورزش و تاريخ ورزش نوشته خيلي علاقه مند هستم.
- در روز چند ساعت مطالعه مي كني؟ من روزهاي تابستان سعي مي كنم، حداقل روزي  3 ساعت مطالعه كنم.
- خيلي ممنون.
- خسته نباشيد، من گزارشگر راديو بادبادك هستم.
- خودت را معرفي كن.
- به نام خدا، من مبينا دانشور هستم.
- چه قدر اهل مطالعه كردن هستي؟ من بيشتر اوقات كتاب مي خوانم و سعي مي كنم در ماه چند كتاب بخوانم.
- بيشتر چه كتابهايي مي خواني؟
- من بيشتر داستان و رمان مي خوانم.
- چند نويسنده را معرفي كن.
- ژول ورن- نادر ابراهيمي- جلال آل احمد- ارنست همينگوي
- بهترين كتابي كه تا به حال خواندي؟
- خمره، نوشته هوشنگ مرادي كرماني
- مرسي.
خوب دوستان عزيز، هر كتاب دريچه ايست به سوي دنيايي جديد، اميدوارم پس از شنيدن اين گزارش راديو بادبادك اگر تا به حال اهل مطالعه نبوده ايد شروع كنيد به مطالعه كردن و خواندن كتابهاي جديد و متنوع، تا هفته بعد، بدرود.
]موسيقي[
اينجا راديو بادبادك است تنها راديو نوشتاري جهان!
]موسيقي [
اين هفته باز هم مي خواهيم با هم درباره سفر حرف بزنيم. آن دسته از دوستاني كه از هفته گذشته تا الان به سفر رفته يا در حال سفر هستند، اميدواريم خوش و خرم باشند و از مسافرت لذت ببرند و بياموزند. آنها مي توانند اين برنامه را گوش كنند، اما آن رفقايي كه هنوز سفر نرفته اند بيشتر گوش بدهند لطفاً.
]موسيقي[
اصولاً آنهايي كه زياد سفر مي روند، انسانهاي پخته تري به نظر مي رسند. البته آنهايي كه سفر را به خاطر آموختن مي روند بيشتر شامل اين مقوله مي شوند، اما ديگران هم اگر خودشان نخواهند، سفر به هر حال به آنها هم چيزهايي مي آموزد.
]موسيقي[
اصلاً اگر اين طور نبود كه اين همه سفرنامه از آدمهاي بزرگ به جا نمي ماند. تا حالا به اين مسأله فكر كرده ايد كه نويسنده اين همه سفرنامه اي كه به جا مانده آدمهايي از صنفهاي گوناگون بوده اند. توي اين سفرنامه نويسان هم تاجر پيدا مي شود، هم شاعر، هم نويسنده، جهانگرد و سياستمدار و حتي فيلسوف و روشنفكر هم داشته ايم، مي دانيد چرا ؟ خب فكر كنيد.
]موسيقي[
جواب ذات سفر است، يعني خود سفر و سفر و هم جذابيتهايش، سختيهايش، خوبيهايش و از همه مهمتر تجربه هايش كه اگر اينها نبود، شايد هيچكس حاضر نمي شد سختي سفر و پيمودن راههاي طولاني را به جان بخرد.
]موسيقي[
پس تا كوچكترين فرصت و امكاني براي سفر فراهم شد، معطل نكنيد.
]موسيقي [
وقت برنامه هم دارد تمام مي شود. با ما تماس بگيريد و نظرتان را درباره اين برنامه با ما در ميان بگذاريد. تا هفته بعد، مرحمت شما زياد، جلوه شما برقرار و به اميد ديدار. در پناه حق باشيد.

  


اين بار با «لوئي پاستور» همسفر مي شويم ؛ خيالتان راحت، ما ديگر مريض نمي شويم

 

زينب حاجي محمدزاده

درباره او
- متولد27دسامبرسال1822 در فرانسه
- پدرش يك گروه بان مستعفي ارتش شكست خورده ناپلئون بود
- در سالهاي اول دبستان نبوغ و استعداد خاصي از او ديده نمي شد
- علاقه خاصي به رشته هاي هنري داشت
- در سال 1843 وارد مدرسه عالي فرانسه شد
- در 26 سالگي به سمت استاد رشته شيمي در دانشگاه استراسبورگ پذيرفته شد
- در همان سالها نظريه اختلاف بلورها را كه دقيقا نقطه مقابل نظريه دانشمندان گذشته بود، به ثبت رساند
- با دختر رئيس دانشگاه ماري لوران 22 ساله ازدواج كرد. سه دخترش قبل از رسيدن به سن بلوغ مردند و تنها يك دختر و يك پسر حاصل زندگي اش بود
- از فعاليتهاي مهمش كشف واكسن هاري و تجربه آن روي انسان بود
- در سن73 سالگي در اثر عارضه مغزي در گذشت

سؤالهاي پاستوريزه
- سؤالهايم اين بار رنگ مولكول دارد، رنگ اتم، رنگ كلمه ريز ودرشت كه از پشت آن ميكروسكوپ مي ديديد
- چطور از يك خانواده شكست خورده تبديل به دانشمندي جهاني شديد
- پدر و تمام افسردگيهاي سالهاي آخر را به ياد داريد؟
- يا آن دبستان نفرين شده را؟
- به كدام رشته هنري علاقه داشتيد؟
- نظريه بلور را چگونه كشف كرديد؟
- عمليات پاستوريزاسيون چرا با نام شما مشهور شده است؟
- چطور بر هاري غلبه كرديد؟
- چطور در 26 سالگي استاد دانشگاه شديد؟
- چطور لويي پاستور در دسامبر 1895  درگذشت؟

سفر به قلب هيجان
بازسفرمي كنم به فرانسه وخانواده اي ازهم پاشيده. من به كودكي سفرمي كنم كه هنردوستي اش زبانزد خاص وعام است و همين كودك بيست سال بعد يكي ازاستادان دانشگاه استراسبورگ در رشته شيمي مي شود. من به بيست وشش سالگي سفرمي كنم به فارغ التحصيلي،كرسي دانشگاه، ازدواج، و نظريه بلورها.
من به آزمايشهاي ميكروسكوپي شما سفر مي كنم و انقلاب عظيمي كه بر پا مي كنيد؛ پاستوريزاسيون درصنايع غذايي.
من به خاطر سه دخترمرده تان هم سفرمي كنم وهمسري كه حالا جز شما كسي را ندارد. از آن پشت به قله هاي صعود، به كشف انگل كرم ابريشم در صنعت تحت خطر ابريشم بافي فرانسه. به واكسن هاري و آن كودك روستايي كه نجاتش داديد و بعد به دو سكته پشت سر هم. من به دسامبر  1895 و مرگ هم سفرميكنم ويادم مي آيد كه  47سال پيش دانشمند بزرگ زمانتان «بيو» دست شما را فشرده بود و ازصميم قلب گفته بود كه: در اين اكتشاف (اكتشاف اختلاف بلورها) شما قلب مرا به هيجان درآورديد.

  


جوجه ها از اين در لطفاً

 

* افروز ارزه گر

حوصله ندارم دليل تصميم بزرگي كه گرفته ام را برايتان شرح دهم. فقط بايد بدانيد جوجه مهمترين مسأله در تاريخ هر تابستاني است. جوجه بهترين تئوري براي توصيف سر رفتن حوصله و ايجاد انگيزه در فعاليتهاي تابستاني است. جوجه چيز مهمي است.
اگر جوجه باشد، طفلان معصوم خانه ما كمتر حوصله شان سر مي رود، فنون زدن گربه ها و فراري دادنشان را ياد مي گيرند و شايد اين موجودات نازنين و بي آزار و خيلي هم مهربان روزي برايمان تخم هم بگذارند و ما از هيچ تخم مرغي نيمرو درست نمي كنيم.
اين حرفها را براي عزيز جون و مامان مي گويم تا مجوز خريد ارسال شود.
هيچ وقت يادتان نرود براي درخواست خواسته هاي خود، زمان مناسبي را انتخاب كنيد. مامان در حال غذا پختن است و عزيزجون نماز مي خواند.
شمردن مزاياي جوجه خريدن كه تمام شد، سريع اقدام به حاضر شدن براي خريد جوجه كردم.
ناگهان مامان عزيز با عجله از آشپزخانه بيرون آمد و گفت: جوجه نياري ها! همه جا رو به گند مي كشه.
عزيزجون هم نمازش تمام شد، تسبيحش را گذاشت لاي جانماز و همين طور كه چادرش را تا مي كرد، مي گفت : اگر از اين در جوجه بياد، ننه خودم از اون در. ..
من پريدم بين حرفهاي عزيز و چشم غره هاي مامان و با غصه گفتم : بابا شوخي كردم، چرا جدي مي گيريد!
و حرفهاي چند دقيقه قبلم را 180 درجه چرخاندم.
خانه ما دو در شمالي و جنوبي دارد. كه يك در هميشه براي كارهاي يواشكي است و خيلي خوب است كه خانوم طبقه چهارم دم در آن يكي در بيايد و من از اون يكي در فرار كنم به طرف جوجه فروشي.
جوجه ها با اينكه جعبه بزرگ و جادار بود و مي توانستند هركدام يك گوشه بخوابند، اما همه جمع شده بودند يك گوشه و لا به لاي هم وول مي خوردند.
هشت تا جوجه را توي جعبه چيپس گذاشتم و از در يواشكي آوردم توي حياط.
چهار تا براي طفلان معصوم كه درد و بلاهايشان بخورد توي سر جوجه ها. دو تا براي خودم و دو تا هم براي مامان و عزيز جون كه نانهاي ته سفره را بگذارند براي آنها و يك عالمه ثواب كنند.
همه چيز اگر يك دفعه اي باشد، خراب مي شود. از الان نمي شود نانهاي توي سفره را كنار بگذارم.
يواش طوري كه صداي در بلند نشود، براي خريد دانه و گندم به طرف مغازه دويدم.
جوجه ها قفس درست و حسابي اي ندارند و بايد فكري هم براي جاشان بكنم.
پسر نمكي هم مثل من توي كوچه داشت از خوشحالي بال در مي آورد. به گاري اش نگاه كردم. جز جعبه چيپسي كه با خوشحالي تويش را نگاه مي كرد، چيز ديگري نبود. صداي جوجه از تويش مي آمد. اگر مي دانستم او هم جوجه مي فروشد، آنقدر راهم را دور نمي كردم.
از در اين وري ( آنجا كه جوجه ها نبودند) براي رد گم كني به خانه رفتم. همه آنقدر خوشحال بودند و مشغول تعريف جالبترين ماجرا بودند كه من مستقيم به سمت جوجه هاي نازنينم رفتم.
پاكت دانه ها را پاره كردم و دويدم وسط حياط.
مامان و عزيزجون با يك سيني چاي به ايوان آمدند.
ترسيدم. اما جعبه پر از جوجه ام نبود.
از ته دل خواستم جيغ بزنم، اما فقط صدايي شبيه ناله از گلويم پريد بيرون.
گفتم : جوجه هام از كجا در رفتند؟ شما نديدين؟ عزيز جون روي اولين پله نشست، به در اشاره كرد و گفت: از اون در.

  


بازي رايانه اي. ..بله يا خير؟

 

سيد علي طباطبايي

آخرين لحظات شب است. همه جا تاريك است و همه افراد خانه در خواب عميقي به سر مي برند. تنها صدايي كه به گوش مي رسد از اتاق نوجوان خانه است. يك صداي آرام كليك، كليك. و تنها نوري كه آن نزديكي ها را روشن كرده، يك نور سفيد 15اينچي است. ببخشيد مثل اينكه همه خواب نيستند؛ چون يك جسد نيمه خواب روي صندلي جلوي اين نور قوز كرده و مثل يك مار افعي كه مبهوت ني ارباب هندي خودش شده، محو تصاوير اين جعبه نوراني شده است. همه چيز با شروع تابستان شروع شد.
مدرسه ها كه تمام شدند اين نوجوان ما تصميم گرفت تا اوقات فراغت خودش را بايك بازي داغ داغ كه تازه به بازار آمده بود، پر كند. اما الان قضيه كمي جدي تر شده، يعني ديگه فقط اوقات فراغت نيست. از صبح كه از خواب بيدار مي شود، اين نوجوان ورزشكار و درسخوان سابق، فقط توي اين صفحه شيشه اي زل مي زند تا وقت ناهار كه مادرش با داد و بيداد موفق مي شود او را چند دقيقه اي بلند كند و همين طور براي شام. اگر مي شد يك راه داخل وريدي براي رساندن مواد غذايي به او پيدا شود كه ديگر غمي نداشت و مجبور نبود اصلاً بازي را ترك كند. ممكن است براي بعضي از شما اين داستان خنده دار باشد، اما براي بعضي ديگر چندان هم دور از واقعيت نيست. اعتياد به بازيهاي رايانه اي يك مشكل جديدي است كه با گسترش فرهنگ (بي فرهنگي) بازيهاي رايانه اي بيشتر خود را نمايان كرده است. در سايت معتبري علايم رواني اعتياد به رايانه اينگونه بيان مي شود:
- احساس خوشي و رضايت از حضور در جلوي رايانه
- ناتواني در پايان كار با رايانه
- احساس نياز به گذراندن زمان بيشتري در جلوي رايانه
- بي توجهي به خانواده و دوستان
- احساس افسردگي و عدم اعتماد به نفس در زمانهايي كه مقابل رايانه نيست
- دروغ گفتن به خانواده درباره فعاليتها و نحوه كار
- افت درسي و تحصيلي
از سوي ديگر اخيراً اثبات شده كه وابستگي به بازيهاي رايانه اي تنها يك وابستگي ذهني و رواني نيست، بلكه به اعتقاد دانشمندان لندني از آن رو كه بازيهاي رايانه اي باعث آزاد شدن ماده شيميايي دو پامين در مغز مي شود، مي توانند باعث وابستگي فيزيكي به اين بازيها شود.
به گفته اين دانشمندان، سطح دوپامين در خون نوجوان هنگام بازي تا دو برابر افزايش مي يابد. اين سطح افزايش تقريبا با ميزان خوشي ناشي از برخي داروهاي نشاط آور برابري مي كند.
همه جواناني كه به بازيهاي رايانه اي علاقه مندند، معتاد به شمار نمي روند. بر اساس مطالعات انجام شده از هر چهار نوجوان كه در معرض اين بازيها قرار دارند، يك نفر به آنان اعتياد پيدا مي كند و توانايي كنترل رفتار خود را ندارد. اين اعتياد هم معمولاً اثر مستقيم بر زندگي نوجوانان دارد. نوجواناني كه به اين مشكل مبتلايند، از موفقيت كمتري در درسها بهره مي برند و معمولاً هم به بازيهاي خشن علاقه مندند كه خود، مشكلات ديگري را به همراه دارد.
مطالعات نشان داده كه اين نوجوانان بيشتر با والدين خود پرخاشگري كرده و با همسن و سالان خود وارد دعوا مي شوند.
حالا خوب درباره خودتان نگران شديد؟ به شما يك هفته فرصت مي دهيم تا بگرديد و اين گونه نوجوانان را در اطراف خود پيدا كنيد تا هفته بعد در خصوص اينكه چگونه بهتر و سودمندانه از بازيهاي رايانه اي بهره ببريم و براي شما از صفحات اينترنت خبر بياوريم تا هفته آينده خدا نگهدار

  


راسته قاليباف ها كجاست؟

 

يوسف محمدزاده

با اجازه تان در اين چند روز ما يك صفايي به خودمان داديم. مي گوييد چه كار كرديم؟ خب مگر يك نقشه جز با پلاستيك گرفتن يا قاب شدن با كار ديگري اينقدر خوشحال مي شود؟ من الان در پوستم جا نمي شوم، يعني نمي گنجم. ما كه از قديم الايام تابلو بوديم اين قاب شدن هم. ..
فقط مي دانيد عيبي كه دارد، اين است كه خيلي گرم است.آفرين مثل سونا.انگار وسط دشت كوير هستي و از شدت گرما دنبال آبادي ميگردي. آبادي مثل نايين، دردل دشت كوير.
ن مثل نقشه و دوستان
بله درست خوانديد من و دوستانم. حسود نشويد كه كسي هنوز با شما طرح دوستي نريخته است.از بين شما آدمها فقط آقاي انصاري دبير جغرافي دوست من است و بس. اما از بين شهرها وكشورها من دوستان زيادي دارم كه شايد شما هم آنها را بشناسيد. شهرهايي مثل نيشابور، زابل، بم، ساري و...و كشورهايي چون برزيل،آفريقاي جنوبي، اسكاتلند، مصر، نپال و...خلاصه امروزهم من يك دوست پيدا كردم به نام نايين.حيف كه دست ندارم بيندازم دور گردنش اما خوب مي شود معرفي اش كرد.
همين اول خدمتتان عارضم كه لطفاً در مسافرت به اين شهر، بي خيال چوب اسكي و عصا و كفش كوهنوردي شويد. نزديكترين كوه به اين شهركوه سر است، با فاصله 18 كيلومتر. اصلاً اين شهر در زميني صاف و هموار بنا شده است، آنهم چند هزار سال پيش. مي گوييد از كجا مي دانم؟ از صندوقچه ام و او از كجا مي داند؟ از بناي بزرگ و قديمي نارين قلعه يا نارنج قلعه. همچنين ازمسجد جامع نايين كه دومين مسجد پابرجاي ايران است. در نايين مردم علاوه بر زبان فارسي به زبان ناييني كه يكي از زبانهاي گرفته شده از زبان فارسي دري است، صحبت مي كنند. نايين را مي توان بزرگترين شهرستان استان اصفهان خواند. شهري كه در زمان ناصرالدين شاه تابع يزد بوده است و حالا هم كه ميدانيد، يعني يك جورهايي محصول مشترك.
واما مهمترين خصوصيت نايين، يعني مهمترين صنعت اين شهر كه دستي هم هست، چيست؟
بله قاليبافي. قاليبافي دراين شهر آنقدر اهميت دارد كه در هر خانه اي يك يا دو دار قالي وجود دارد كه زنان و دختران ناييني هر روز قالي مي بافند. اين قاليها مستقيم به خارج ازايران صادر مي شود. البته قدمت قاليبافي در نايين حدود100سال است و قبل از آن بيشتر مردم به كارعبادوزي مشغول بودند و هستند بالاخره 100هزار نفر كه نمي شود يك جا شب و روز قالي ببافند. نمي شود كه 100 هزار نفر؛ بله 100هزار نفر لابد ياد استاديوم آزادي افتاديد؟
اوه، فراموش كردم چه مي گفتم. آهان يك سؤال داشتم شما مي دانيد راسته قاليبافها كجاست؟

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 Info@qudsdaily.com