تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادی
فرهنگی
ورزشی
هنری
حوادث
كفشدوزك
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ویژه
نداي آشنا
صفحه آخر
سر مقاله
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2007-08-15
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

چهارشنبه 24مرداد ماه 1386


آي قصه قصه قصه ؛ مگسي كه مي خواست تميز باشد

 

افسانه سرايي

بچه مگس روي يك دانه پرتقال خوشبو نشست. از بس پرتقال خوشبو بود، نزديك بود بچه مگس بي هوش شود !او به يك مراسم



خواستگاري دعوت شده بود البته بي اجازه !او خودش، خودش را دعوت كرده بود. براي همين همه از ديدن او ناراحت شدند. پدر عروس خانم كه سبيلهاي بلندي داشت با عصبانيت گفت: باز تابستان شد و اين مگسها راه افتادند. او دستش را محكم تكان داد. دست پدر عروس خانم كه هنوز نرفته بود گل بچينه، به ظرف ميوه خورد و ميوه ها توي اتاق پخش و پلا شدند.
عروس خانم از ديدن مگس خجالت كشيد.
مادر عروس خانم با خودش گفت: حالا خانواده داماد فكر مي كنند خانه ما چقدر كثيف است. الهي به ضربه يك مگس كش له بشي مگس كثيف.
مگس گفت: كثيف خودتانيد من اصلاً كثيف نيستم.
مگس همان جور كه پرواز مي كرد تا روي دماغ داماد بنشيند، با خودش فكر كرد راستي چه جوري مي شود يك مگس تميز شد؟ !او روي دماغ گوشتالوي آقاي داماد نشست. داماد با عصبانيت دستش را تكان داد. جوري كه دستش به سبيل باباي عروس خانم خورد. آقاي داماد زود معذرت خواهي كرد. او با خودش گفت: مگس آشغال !تا همه چيز را به هم نزند، ول كن نيست و بلند شد تا حساب مگس را برسد كه همه گفتند: بشين ولش كن مگسه ديگه.
مگس كه ديد اوضاع شلوغ و خراب است پرواز كرد و رفت تا بفهمد چگونه مي شود يك مگس تميز شد. همين كه از پنجره اتاق بيرون رفت، چشمش به گربه خانم افتاد كه داشت خودش را ليس مي زد، او به گربه گفت:
هي چرا همچي مي كني؟
خانم گربه كه تازه مگس را ديده بود، گفت: جلو نيا كثيف جان !همين هفته قبل بود كه چند تا از شما مگسها روي ته مانده غذايي كه برايم گذاشته بودند، نشستيد و كاري كرديد كه غذاي خوشمزه ام آلوده شود و بعد هم من مريض شوم.
مگس گفت: خب حالا نگفتي چه كار مي كني؟
گربه گفت: معلوم است دارم خودم را تميز مي كنم. ما گربه ها هميشه با ليس زدن خودمان را تميز مي كنيم.
مگس با خودش فكر كرد كه نمي تواند خودش را ليس بزند. تازه زبانش هم هرگز به پشتش نمي رسيد. مگس پرواز كرد و رفت و رفت تا به يك اردك رسيد. اردك توي يك خانه داشت آب بازي مي كرد. او توي حوض پر از آب بالا و پايين مي رفت و هي كله اش را تكان مي داد و بال بال مي زد، مگس گفت: داري چه كار مي كني؟
اردك گفت: يعني نمي بيني دارم آب تني مي كنم تا هم سرد شوم و هم تميز شوم.
مگس با خودش گفت: اين جا كه درياست ببين چه موجهايي دارد، نه اين جوري نمي شود تميز شد.
بدون خداحافظي از اردك، از آنجا دور شد. او رفت و رفت تا به يك كارواش رسيد در آنجا چند ماشين در حال حمام كردن بودند. يكي از آن ها كارش تمام شده بود و كارگرها داشتند، او را خشك مي كردند. ماشين قرمز همين كه مگس را ديد، گفت: واي باز سر و كله مگسها پيدا شد !الان است كه روي شيشه هاي تميزم خراب كاري كند!
مگس گفت: چه كار مي كني ماشين ؟
ماشين قرمز جواب داد: اگر بگويم، قول مي دهي روي من ننشيني؟
مگس گفت؟ بله. اين همه ماشين، مي روم روي يك ماشين ديگر مي نشينم. تازه خيلي هم دلت بخواهد كه من روي تو بنشينم.
ماشين قرمز كه داشت روشن مي شد تا برود، گفت خب حالا نمي خواهد ناراحت بشوي من حمام كرده ام، حالا هم دارند خشكم مي كنند تا سرما نخورم و لك هم نيفتم.
مگس با خودش گفت اگر كسي من را اين جوري پارچه بكشد له مي شوم براي همين او باز هم رفت و رفت تا به يك گنجشك رسيد. گنجشك توي پارك بود. از شير آب پارك يك كم آب مي آمد گنجشك سرش را زير آب مي برد و بعد هم خودش را تكان مي داد. مگس گفت: حتماً خيلي كيف دارد. براي همين از گنجشك پرسيد: داري آب مي خوري؟
گنجشك گفت: يك نفر حواسش نبوده، اين شير را محكم نبسته. من هم دارم هم آب مي خورم هم حمام مي كنم. امروز بعد از ظهر به عروسي دعوت شده ام، مي خواهم تميز باشم.
مگس گفت: من چه جوري مي توانم تميز شوم؟
گنجشك همان طور كه خودش را تكان مي داد، گفت: نمي دانم !شايد بد نباشد تو هم مثل من حمام كني.
مگس با اينكه خيلي از آب مي ترسيد، خودش را به شير آب نزديك كرد و يك دفعه زير شير آب رفت. نزديك بود كشته شود، ولي گنجشك به او كمك كرد و او را نجات داد. مگس روي برگي نشست و با خودش فكر كرد، حالا ديگر تميز شده ام. چند دقيقه همان جا نشست، اما بالاخره گرسنه شد. دلش براي آشغالهاي بو گندو لك زده بود، به دور و برش نگاهي كرد. سطل زباله كمي آن طرف تر به او چشمك مي زد، با خودش فكر كرد حتماً پر از زباله خوشمزه است. براي همين بالهايش را باز كرد و به سرعت خودش را به سطل زباله رساند و روي آشغالها نشست. در همان وقت پسري با پدرش از كنار سطل زباله رد شد. پسر دست پدرش را ول كرد تا مانده ساندويجش را توي سطل بيندازد. پدرش گفت: مواظب باش به سطل زباله دست نزني، پر از ميكروب است؛ تازه آن مگس را هم ببين؛ آنكه ديگر آخر كثيفي است !مگس همين كه حرف مرد را شنيد، عصباني شد، مي خواست داد بزند و بگويد: نه من تميز تميزم. تازه همين الآن حمام كردم. اما يادش آمد باز هم توي زباله هاست. به نظر شما مگس بالاخره موفق مي شود تميز شود؟

  


كارهاي خوب من ؛ نقاشي

 

زهرا مهربان
من نقاش بزرگي هستم. البته الان كه نه؛ در آينده. وقتي بزرگ شوم مي توانم نقاش بزرگي بشوم. اين را همه مي گويند بخصوص از



وقتي كه شاهكارم را كشيدم. يك نقاشي خيلي قشنگ با آبرنگ و ماژيك و پاستيلهايم. هفته قبل بود كه كشيدمش. كار خيلي سختي بود. اما بالاخره موفق شدم. اولش فكر نمي كردم بتوانم نقاشي بكشم؛ چون تا آن وقت يك نقاشي هم نكشيده بودم. اين را مي گويم كه شما هم بدانيد اگر بخواهيد مي توانيد هر كاري را انجام دهيد حتي اگر خيلي سخت باشد؛ مثل من كه كار خيلي خوبي انجام دادم. اولين كسي كه من را براي كشيدن نقاشي ام تشويق كرد، برادرم بود. او هر روز كه از خواب بيدار مي شد به من مي گفت: تو به درد هيچ كاري نمي خوري. حتي بلد نيستي چند تا خط بكشي. البته شايد حرفهاي برادرم به تشويق شبيه نباشد اما همين حرفها بود كه باعث شد به من بر بخورد و تصميم بگيرم يك نقاشي خوب بكشم و روي برادرم را كم كنم. براي همين همه وسايل نقاشي ام را برداشتم و رفتم توي اتاقم و در را بستم. اول چند ساعت درباره چيزي كه مي خواستم بكشم فكر كردم و بعد كارم را شروع كردم. فكر كردن درباره كاري كه مي خواهيد انجام بدهيد خيلي خوب است. مي توانيد با فكر كردن همه جوانب را بررسي كنيد و بعد كارتان را شروع كنيد. اول با ماژيكهايم شروع كردم. يك آسمان آبي بزرگ كشيدم، يك خانه، چند تا درخت، يك پرنده، و... وقتي كارم تمام شد در اتاق را باز كردم تا همه شاهكارم را ببينند. اول برادرم، بعد پدر و آخر سر هم مادرم نقاشي را ديدند. هر كدام هم نظرهاي مختلفي داشتند.
برادرم گفت: خيلي خوب شده فكر نمي كردم نقاشي بلد باشي، اما خدا به دادت برسد.
پدرگفت: خيلي خوب است كه نقاشي كشيدي تو واقعاً نابغه اي، ولي مواظب باش مادرت نفهمد.
بالاخره مادرم نقاشي ام را ديد و جيغ بلندي زد. خب مادرم اصلاً انتظار ديدن نقاشي من را نداشت، آن هم روي ديوار اتاقم. مي دانم كه او هم از نقاشي ام خوشش آمد، اما نمي خواست چيزي بگويد. خوب حق داشت ديوار كه جاي نقاشي كشيدن نيست. مي دانم كه بالاخره يك روز مادرم هم مي گويد من نقاش بزرگي هستم. البته وقتي از او معذرت خواهي كنم و با كمك پدرم ديوار اتاقم را رنگ بزنم. شما هم اگر ذوق نقاشي كشيدن داريد مي توانيد امتحان كنيد ولي نه روي ديوار؛ چون ممكن است مادر شما بيشتر از مادر من هيجان زده شود و اتفاق بدي برايش بيفتد.

  


شعر ؛ شجاعت

 

عباسعلي سپاهي يونسي





ديروز مادرم ديد
يك سوسك توي خانه
با وحشت او صدا زد:
زودي بيا ترانه

خوشحال من دويدم
يك كفش توي دستم
با جرأت فراوان
نزديك او نشستم



گفتم به مادرم زود
در خدمت شمايم
من دشمن شجاع
انواع سوسكهايم

ترسي ندارم از سوسك
با اين كه دخترم من
وقت خطر هميشه
نزديك مادرم من

مادر دوباره خنديد
با ذوق گفت: هورا
چون كه نجات دادم
از دست سوسك او را

  


نويسندگان كوچك ؛ شكلات ترسو

 

نغمه كريمي

يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچ كس نبود. يك شكلاتي بود كه دوست نداشت خورده شود. او از خورده شدن مي ترسيد.
يك روز يك پسر كوچولو او را با چند تا شكلات ديگر خريد و توي جيبش گذاشت. شكلات كوچولو رفت و گوشه جيب پسر قايم شد تا خورده نشود. پسر همه شكلاتهاي ديگر را خورد، اما شكلات ترسو توي جيبش ماند.
او كم كم فاسد شد و مادر پسر كوچولو شكلات را از جيب پسر در آورد و انداخت دور. شكلات افتاد كنار يك درخت. او خيلي ناراحت شد و گريه كرد.
درخت به او گفت: گريه فايده ندارد اگر مي گذاشتي بخورنت يك پسر بچه خوشحال مي شد و تو هم فاسد نمي شدي.
درخت با يك جمله كوچولو حرفش را تمام كرد: هميشه بايد به فكر آينده باشيم.

  


خبر خبر خبردار

 

جشن هفتاد سالگي
حتماً شما هم تا به حال جشن تولد گرفته ايد و دوستهايتان را دعوت كرده ايد. البته اين جشني كه مي خواهم خبرش را برايتان بگويم يك كمي با جشن تولد فرق دارد. يك پير زن انگليسي كه حدود 100 سال سن دارد يك جشن كوچولو گرفت و همه دوستهايش را دعوت كرد. او براي هفتادمين سال كارش جشن گرفت. اين پيرزن صد ساله حدود هفتاد سال است كه دارد صبح و بعد از ظهر كار مي كند. خيلي جالب است. فكرش را بكنيد، يك نفر هفتاد سال كار كند آن هم فقط يك كار. اين پيرزن در اين هفتاد سال شغلش را عوض نكرده و همه اين سالها كارش فروش ماهي و سيب زميني سرخ كرده بوده. واقعاً شغل خوشمزه خيلي جالبي است، بي خودي نيست كه اين قدر به كارش علاقه داشته. او در مهماني هفتادمين سال كارش از مهمانهايش با ماهي و سيب زميني سرخ كرده پذيرايي كرد. همان چيزي كه هفتاد سال است دارد مي پزد و مي فروشد. حتماً توي اين كار خيلي هم ماهر شده. خوش به حال مهمانهاي او، حسابي ماهي و سيب زميني سرخ كرده خورده اند و كيف كرده اند.

يك قارچ خيلي خيلي گنده
اگر شما از رفتن و گشتن براي پيدا كردن قارچ خاطره داريد، خواندن اين خبر برايتان جالبتر خواهد بود. چند روز قبل در گواتمالا يك محقق توانست يك قارچ پيدا كند كه وزن آن به 20 كيلو مي رسيد. اين قارچ  70 سانتي متر قد داشت.
پيدا كردن اين قارچ حتماً براي آن محقق يك اتفاق به ياد ماندني بود. خداوند بزرگ ما هميشه بزرگ بودن خود را به انسانها نشان مي دهد، آن هم به وسيله چيزهاي مختلفي كه آفريده است و اين قارچ بزرگ هم يكي از چيزهاي عجيبي است كه مي شود به وسيله آن بزرگ بودن خداوند را فهميد.

نابينايي كه رانندگي كرد
حتي بعضي از رانندگاني كه گواهينامه دارند هم نمي توانند به خوبي رانندگي كنند و زياد تصادف مي كنند حالا فكرش را بكنيد يك انسان نابينا خواسته باشد با يك ماشين رانندگي كند، چه اتفاقي مي افتد؟
در كشور استوني پليس ماشيني را ديد كه درست حركت نمي كند آن ماشين از اين طرف به آن طرف مي رفت و خطرناك حركت مي كرد. پليس زود اين ماشين را متوقف كرد تا علت اين بد رانندگي كردن را بداند پليس با توقف ماشين با صحنه عجيبي روبه رو شد، راننده ماشين يك مرد  20 ساله بود كه نابينا بود. او با اينكه نابينا بود، هوس كرده بود با ماشين رانندگي كند به همين خاطر با كمك يكي از دوستانش كه  16 ساله بود دست به اين كار خطرناك زد، اما قبل از اينكه اتفاق بدي براي او و دوستش بيفتد، پليس آنان را متوقف كرد.

  


سفر

 





تعطيلات است بعضي ها پول هايشان را جمع مي كنند تا به سفر بروند.






آنها چند روز نقشه را نگاه مي كنند و فكر مي كنند كجا بروند.






چند روز هم وسايل لازم براي سفر را آماده مي كنند.






حالا آماده سفر هستند. اما ديگر تعطيلات تمام شده و بايد برگردند.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 Info@qudsdaily.com