|
افسانه سرايي
بچه مگس روي يك دانه پرتقال خوشبو نشست. از بس پرتقال خوشبو بود، نزديك بود بچه مگس بي هوش شود !او به يك مراسم

خواستگاري دعوت شده بود البته بي اجازه !او خودش، خودش را دعوت كرده بود. براي همين همه از ديدن او ناراحت شدند. پدر عروس خانم كه سبيلهاي بلندي داشت با عصبانيت گفت: باز تابستان شد و اين مگسها راه افتادند. او دستش را محكم تكان داد. دست پدر عروس خانم كه هنوز نرفته بود گل بچينه، به ظرف ميوه خورد و ميوه ها توي اتاق پخش و پلا شدند. عروس خانم از ديدن مگس خجالت كشيد. مادر عروس خانم با خودش گفت: حالا خانواده داماد فكر مي كنند خانه ما چقدر كثيف است. الهي به ضربه يك مگس كش له بشي مگس كثيف. مگس گفت: كثيف خودتانيد من اصلاً كثيف نيستم. مگس همان جور كه پرواز مي كرد تا روي دماغ داماد بنشيند، با خودش فكر كرد راستي چه جوري مي شود يك مگس تميز شد؟ !او روي دماغ گوشتالوي آقاي داماد نشست. داماد با عصبانيت دستش را تكان داد. جوري كه دستش به سبيل باباي عروس خانم خورد. آقاي داماد زود معذرت خواهي كرد. او با خودش گفت: مگس آشغال !تا همه چيز را به هم نزند، ول كن نيست و بلند شد تا حساب مگس را برسد كه همه گفتند: بشين ولش كن مگسه ديگه. مگس كه ديد اوضاع شلوغ و خراب است پرواز كرد و رفت تا بفهمد چگونه مي شود يك مگس تميز شد. همين كه از پنجره اتاق بيرون رفت، چشمش به گربه خانم افتاد كه داشت خودش را ليس مي زد، او به گربه گفت: هي چرا همچي مي كني؟ خانم گربه كه تازه مگس را ديده بود، گفت: جلو نيا كثيف جان !همين هفته قبل بود كه چند تا از شما مگسها روي ته مانده غذايي كه برايم گذاشته بودند، نشستيد و كاري كرديد كه غذاي خوشمزه ام آلوده شود و بعد هم من مريض شوم. مگس گفت: خب حالا نگفتي چه كار مي كني؟ گربه گفت: معلوم است دارم خودم را تميز مي كنم. ما گربه ها هميشه با ليس زدن خودمان را تميز مي كنيم. مگس با خودش فكر كرد كه نمي تواند خودش را ليس بزند. تازه زبانش هم هرگز به پشتش نمي رسيد. مگس پرواز كرد و رفت و رفت تا به يك اردك رسيد. اردك توي يك خانه داشت آب بازي مي كرد. او توي حوض پر از آب بالا و پايين مي رفت و هي كله اش را تكان مي داد و بال بال مي زد، مگس گفت: داري چه كار مي كني؟ اردك گفت: يعني نمي بيني دارم آب تني مي كنم تا هم سرد شوم و هم تميز شوم. مگس با خودش گفت: اين جا كه درياست ببين چه موجهايي دارد، نه اين جوري نمي شود تميز شد. بدون خداحافظي از اردك، از آنجا دور شد. او رفت و رفت تا به يك كارواش رسيد در آنجا چند ماشين در حال حمام كردن بودند. يكي از آن ها كارش تمام شده بود و كارگرها داشتند، او را خشك مي كردند. ماشين قرمز همين كه مگس را ديد، گفت: واي باز سر و كله مگسها پيدا شد !الان است كه روي شيشه هاي تميزم خراب كاري كند! مگس گفت: چه كار مي كني ماشين ؟ ماشين قرمز جواب داد: اگر بگويم، قول مي دهي روي من ننشيني؟ مگس گفت؟ بله. اين همه ماشين، مي روم روي يك ماشين ديگر مي نشينم. تازه خيلي هم دلت بخواهد كه من روي تو بنشينم. ماشين قرمز كه داشت روشن مي شد تا برود، گفت خب حالا نمي خواهد ناراحت بشوي من حمام كرده ام، حالا هم دارند خشكم مي كنند تا سرما نخورم و لك هم نيفتم. مگس با خودش گفت اگر كسي من را اين جوري پارچه بكشد له مي شوم براي همين او باز هم رفت و رفت تا به يك گنجشك رسيد. گنجشك توي پارك بود. از شير آب پارك يك كم آب مي آمد گنجشك سرش را زير آب مي برد و بعد هم خودش را تكان مي داد. مگس گفت: حتماً خيلي كيف دارد. براي همين از گنجشك پرسيد: داري آب مي خوري؟ گنجشك گفت: يك نفر حواسش نبوده، اين شير را محكم نبسته. من هم دارم هم آب مي خورم هم حمام مي كنم. امروز بعد از ظهر به عروسي دعوت شده ام، مي خواهم تميز باشم. مگس گفت: من چه جوري مي توانم تميز شوم؟ گنجشك همان طور كه خودش را تكان مي داد، گفت: نمي دانم !شايد بد نباشد تو هم مثل من حمام كني. مگس با اينكه خيلي از آب مي ترسيد، خودش را به شير آب نزديك كرد و يك دفعه زير شير آب رفت. نزديك بود كشته شود، ولي گنجشك به او كمك كرد و او را نجات داد. مگس روي برگي نشست و با خودش فكر كرد، حالا ديگر تميز شده ام. چند دقيقه همان جا نشست، اما بالاخره گرسنه شد. دلش براي آشغالهاي بو گندو لك زده بود، به دور و برش نگاهي كرد. سطل زباله كمي آن طرف تر به او چشمك مي زد، با خودش فكر كرد حتماً پر از زباله خوشمزه است. براي همين بالهايش را باز كرد و به سرعت خودش را به سطل زباله رساند و روي آشغالها نشست. در همان وقت پسري با پدرش از كنار سطل زباله رد شد. پسر دست پدرش را ول كرد تا مانده ساندويجش را توي سطل بيندازد. پدرش گفت: مواظب باش به سطل زباله دست نزني، پر از ميكروب است؛ تازه آن مگس را هم ببين؛ آنكه ديگر آخر كثيفي است !مگس همين كه حرف مرد را شنيد، عصباني شد، مي خواست داد بزند و بگويد: نه من تميز تميزم. تازه همين الآن حمام كردم. اما يادش آمد باز هم توي زباله هاست. به نظر شما مگس بالاخره موفق مي شود تميز شود؟ |