|
* زهره كهندل
در نبرد ميان روزهاي سخت و آدمهاي سخت، اين آدمهاي سخت هستند كه مي مانند نه روزهاي سخت...

برگه هاي تاريخ را كه ورق مي زني، روزي را به نام آدمهاي سخت در آن مي بيني؛ آدمهايي كه ماندگار شدند. 26 مردادماه، روز بازگشت آزادگان به ميهن، روزي براي تمام آدمهاي آهنين و درد كشيده، روزهايي كه يادگاريهايش بر روح اين آدمها حك شده و شايد زندگي همه ما آدمها يك قصه باشد؛ قصه متولد شدن، ماندن، رفتن و مردن. اما فرق مي كند اين متولد شدن ها، ماندن ها، رفتن ها و مردن ها... اين بار مي خواهم قصه اي را برايتان تعريف كنم كه با قصه بقيه آدمها فرق مي كند. اين قصه شب نيست، قصه بيداري است، قصه يك زندگي است، قصه 10 سال عمر است. يكي بود يكي نبود، غير از خداي مهربون هيچ كس نبود. زير اين گنبد سبز، زير اين سقف كبود، يك زن و شوهر خوشبخت بودن توي يك نقطه از اين دنياي بزرگ. اين زن و شوهر خوشبخت به خوبي و خوشي داشتند با هم زندگي مي كردند. اونها صاحب يه كوچولوي نازنين شدند، اما از روز بد، غول جنگ به اين سرزمين حمله مي كنه و مردهاي سرزمين مي رن به نبرد با غول جنگ و مرد اين خونه هم مي ره تا بجنگه، بچه شون هنوز خيلي كوچيكه كه ... . گفتم كه اين قصه شب نيست؛ چشمانت را باز كن، گوش كن، اصلاً نگاه كن؛ فيلم يك زندگي را، يك زندگي واقعي با آدمهاي واقعي را. اين ها برشهايي از زندگي خلبان محمد صديق قادري، جانباز 55 درصد و آزاده اي با 10 سال سابقه اسارت است. او و خانواده اش، يعني خانم دژمي و پسرش پيمان قادري، 10 سال تنهايي و درد و انتظار را چشيده اند و امروز هم ... با هم برشهايي از اين زندگي را مي چشيم، نه اينكه بخوانيم.

* از يك ظهر پاييزي شروع شد ... هشت روز از پاييز مي گذشت، ساعت يك و نوزده دقيقه و 20 ثانيه ظهر بود كه هواپيما دچار نقص فني شد و مجبور به فرود در خاك عراق شدم. بغداد؛ تنها چيزي كه براي اولين بار به ياد مي آورم، هجوم كساني بود كه به من حمله كردند و ضربات محكمي بر سرم و احساس درد در تمام استخوانهاي بدنم. تنم بند بند مي شد و سلولهايم كش مي آورد و درد درونم زجر مي كشيد ...
* زندان اول؛ صداي ناله در راهروهاي تاريك گفتند اين جا زندان استخبارات عراق است. ساختماني پنج، شش طبقه با چند طبقه زيرزمين، راهروهاي باريك و تاريك و سلولهاي كوچك و كنار هم، گهگاهي صداي ناله هاي زجرآور توي راهروهاي تاريك مي پيچيد و در سلولهاي تنگ پژواك مي گرفت و توي گوش جانمان ارتعاش مي يافت. چشمانم توي سلول فقط سياهي مي ديد و سياهي ...
* زندان دوم؛ زخمهايي كه مثل خوره روح آدمي را مي تراشد ابوغريب، وحشتناك ترين خاطره من از اسارت است؛ هنوز آزارهاي روحي آن جا را به ياد دارم. اعدامهاي دسته جمعي روزانه و حتي عدم اطلاع صليب سرخ از وجود ما در اين زندان؛ 80 نفر بوديم و با هم، هم قسم شده بوديم. گروههاي 4 5 نفره، قسم خورده بوديم اگر بعضي ها را اعدام كردند، آنها كه ماندند، پيام آزادگي شهدا را به وطن برسانند... ماهها تحت اين شكنجه هاي روحي بوديم و حتي شكنجه هاي جسمي كه هر روز متفاوت مي شد. خيلي ها را جلو چشم ما به شهادت مي رساندند، عزيزانمان را و خيلي ها هم بر اثر بيماري مقابل چشمانمان جان مي دادند. ابوغريب براي من يك كابوس وحشتناك بود؛ يك سال در اين كابوسگاه زجر كشيدم و زخمهايش هنوز بر روحم هست و دارد وجودم را از درون مي تراشد...
* زندان سوم؛ روزهاي تنهايي اما قشنگ 90 كيلومتري غرب بغداد، اردوگاه انبار در استان الانبار عراق؛ سه سال تمام آن جا بودم. هنوز بدنم در گچ بود، بعد از آن حادثه تمام استخوانهايم خرد شده بود. اسارت برايم كم كم به يك عادت تبديل شد؛ يك عادت زجرآور و دردناك كه بايد تحملش مي كردم، اما در اين عادت درسهايي هم براي خودسازي ام بود، بخصوص در تنهاييهايم، در روزهايي كه ميان من و خدا گذشت. شايد سخت، اما قشنگ؛ راه خداي من خيلي قشنگ بود، اما شايد خيلي چيزها را از دست دادم ولي خداي من، با من بود هميشه ...
* زندان چهارم؛ شرايط اسارت اردوگاه شماره 5 صلاح الدين؛ تا پايان اسارت آن جا بودم. شرايط اسارت برايم خيلي سخت گذشت؛ بدترين شكنجه ما رفتن به دستشويي بود. روزي سه بار، هفت صبح، يك ظهر و هفت بعدازظهر اجازه داشتيم به دستشويي برويم. بايد از يك ديواره اي كه عراقيها باتوم به دست منتظر ما بودند، رد مي شديم. بايد مي دويديم وگرنه زير ضربه هاي آنها له مي شديم و حتي فراموش مي كرديم براي چه آمده ايم و حتي بعضي ها هم نمي توانستند خودشان را كنترل كنند و ... آنها هم كه مجروح بودند، مثل من اين مورد برايشان زجرآورتر بود... براي غذا هم، صبحها نصف فنجان آش، ظهرها 6 تا 8 قاشق برنج و بعضي وقتها آب سوپ و يا همان آب زيپو...
* پيمان من و تو، فقط همين پيمان كوچولوي من فقط 16 ماهش بود كه ديگر همسرم از جبهه برنگشت. من 24 سالم بود و نمي توانستم در آن زمان معناي جنگ و اسارت را درك كنم، برايم سخت بود و 10 سال انتظار، ضربه هاي شديدي را در روحيه حساس من به جاي گذاشت. با خودم عهد كرده بودم منتظرش بمانم براي هميشه، اوايل احساس گيجي و خستگي مي كردم. فكر مي كردم شايد خوابم، اما زمان مي گذشت و پسرم بزرگ مي شد.
* اولين نامه نامه هايش دير به دير به دستم مي رسيد و مي شد كه حتي يك سال هم از شوهرم خبري نداشتم. نامه هايش برايم تسكين دهنده شبهاي پراضطراب بود و عكسهايش ياد روزهاي خوبمان را برايم تداعي مي كرد. اولين نامه اش بند بند وجودم را به رعشه درآورد، روي يك برگه سفيد با خطهاي كج و معوج كه انگار يك پسربچه روي ديوار سيماني نوشته باشد؛ نوشته بود: «سلام، من اين جا هستم، حالم خوبه، نگران من نباش. اميدوارم به زودي همديگر را ببينيم.» به زودي! اما 10 سال طول كشيد اين زمان ...
* او گفته بود «بابا» پيمان گفت: بابا ... دو سالش بود. وقتي اين را شنيدم، تنم لرزيد و احساس تنهايي بر جانم چنگ انداخت. داشتم خفه مي شدم. از آدمهاي دور و برم كلافه شده بودم. حوصله هيچ كدامشان را نداشتم. مسكن دردهايم فقط تنهايي خودم بود و پسرم ... اما در اين 10 سال مادرم هميشه با من بود، هميشه تكيه گاهم بود ...
* فرشته ها با هواپيما مي آيند نمي خواستم پسرم از دوري پدرش غريبي كند. پيمان من بزرگ شده بود. داشت كم كم مرد مي شد. پيمان من هفت ساله شده بود و شمعهاي كيكش را خودش فوت مي كرد. منتظر كادوي تولدش از طرف بابا بود. توي چشمانش اين را مي خواندم. اما وقتي جعبه صورتي رنگ را روي ميز تولدش ديد، با چشمان گرد شده پرسيد: «مامان، اينو كي فرستاده؟» دستانش را گرفتم و گفتم، اين را فرشته ها با هواپيماي پدرت فرستادند... و او ذوق مي زد و بالا و پايين مي پريد؛ حتي به دوستانش هم گفته بود كه پدرش، هر چيزي را كه بخواهد از طرف فرشته ها برايش مي فرستد... حتي وقتي هواپيمايي در آسمان اوج مي گرفت و لاي ابرها ناپديد مي شد، مي گفتم: نگاه كن، پدرت آمده تو را ببيند و برود ... و او هميشه پشت پنجره منتظر آمدن هواپيما بود و فرشته ها...
* يك دريچه نور، يك شش هوا تنم دارد مي لرزد، درد استخوانهايم شروع شده، پلك زدن يا نزدن برايم مفهومي ندارد. همه جا سياه است، سياه سياه؛ دريغ از حتي ذره اي نور، دارم خفه مي شوم، هوا كم است، توي اين سلول اكسيژن دارد تمام مي شود. مقابل چشمانم هاله اي از نور و ابر ظاهر مي شود و پشت آن، همسرم است با پسرم. نكند دوباره خوابم... باز هم خواب آزادي، توي اسارت، ديدن خواب آزادي خيلي شيرين است.
* يك مرد كوچك پدرها هميشه قهرمان پسربچه ها هستند. قهرمان توي ذهن من هم يك مرد خوش پوش، منظم، دقيق، مهربان، مؤدب و متفاوت با همه آدمهاي ديگر بود. قهرمان من اسير بود ... وقتي بچه ها مرا اذيت مي كردند، مي گفتم باباي من مي ياد خيلي زود... خيلي دير، 10 سال گذشت؛ يك دهه از عمر من بدون حضور فيزيكي قهرمانم گذشت ... 10 سال تمام من از قهرمانم دور بودم...
* دنيا بزرگتر شده بود بعد از 10 سال اسارت، برگشته بودم به خانه؛ مكاني كه هميشه در خوابهايم به من آرامش مي داد. اما وقتي وارد ايران شدم، همه چيز عوض شده بود. تهران و حتي همه دنيا 10 سال بزرگتر شده بود و من ده سال در زماني راكد معلق مانده بودم. مدتها بعد از آمدن گيج بودم و خيلي از مسائل را نمي توانستم هضم كنم. نمي دانم شايد با محيط اطرافم احساس غريبي مي كردم و يا شايد احساس درد. نمي دانم، آن زمان خيلي گيج بودم.
* او آمد خوابش را ديده بودم. مي دانستم كه همين روزها مي آيد و آمد. همسرم بعد از ده سال انتظار كشيدن برگشته بود، اما كمي شكسته تر و پيرتر ... من با اين مرد به هيچ وجه احساس غريبي نكردم. انگار كه رفته باشد يك سفر طولاني، آن هم خيلي طولاني و حالا برگشته است. به خاطر پيمانمان برگشته است... در يك روز گرم و مطبوع تابستاني؛ 24 شهريور ماه بود كه آمدند و او هم آمد ...
* قهرمانم برگشته بود وارد سيزده سالگي شده بودم. خبر آمدن پدرم را از اسارت به من دادند. كنار مادرم ايستاده بودم. آن لحظه را اصلاً فراموش نمي كنم. قهرمان من برگشته بود، بعد از 10 سال. وقتي او را ديدم، خيلي حيرت زده نشدم و برايم غريب نبود. احساس مي كردم كه هميشه در كنارم بوده، او قهرمانم بود؛ وقتي بغلش گرفتم، نيرويي درونم قوت گرفت اما اشك مي ريختم و اشك مي ريختند همه اطرافيانمان، همه داشتند گريه مي كردند...
* زخمهاي تنم مي سوزد دردهاي اسارت با من همراه بود، دردهاي شبانه كه تا مغز استخوانم را مي سوزاند، دوست نداشتم همسرم و پسرم متوجه اين دردها شوند، اما بود و بدتر از همه لخته خون در مغزم با سردردهاي طولاني و پشت سر هم آزارم مي داد. روزي 12، 13 بار بالا مي آوردم و بعدش ضعف و تب و لرز و ... و بدترين موقع زماني بود كه فلج شدم. يك سال بعد از آزادي بود. ميدان امام حسين، پاهايم شل شد، تمام بدنم انگار كرخت شده بود، نور مستقيم به سرم مي كوبيد، چشمانم تار مي ديد و بعدش ديگر هيچ و فقط سياهي...
* مردها هم گريه مي كنند 14 سالم بود. يك سال بعد از آمدن پدرم؛ در بيمارستان نيروي هوايي وقتي او را كشان كشان از پله ها بالا مي بردند و ويلچر را هم پشت سرش، فهميدم كه پدرم فلج شده، نمي توانستم باور كنم كه قهرمان من ديگر نمي تواند روي پاهايش بايستد. گريه مي كردم ... از ته دل گريه مي كردم. توي تاريكي، پشت در اتاقم خيلي دعا كردم كه روي پاهايش بايستد، مثل قهرمانها، برايش شمع روشن مي كردم و اعتقاد داشتم كه قهرمان من بلند مي شود و روي پاهايش مي ايستد و او ايستاد مثل مردها ...
* من روي پاهاي خودم ايستادم فكر فلج شدن هم برايم سخت و غيرقابل باور بود. دكترها گفتند: بايد ليزر درماني شوي. گفتند: براي درمان بايد به خارج از كشور بروي... من بايد مي ايستادم. به خاطر خانواده ام و خودم، براي همين مجبور شدم با روزي 20 ساعت كار كردن، شرايط را طوري فراهم كنم كه بتوانم به خارج از كشور بروم ... و اين درمانها نتيجه داد. من توانستم روي پاهايم بايستم، ديگر فلج بودن يك حالت مقطعي شده بود و با درمانهاي مكرر كمتر مي شد، اما هزينه درمان برايم خيلي گران درآمد و هيچ كس هم مساعدت مالي نكرد و اين براي من خيلي سخت بود كه بعد از 10 سال زجر كشيدن، باز هم فراموش شوم (انگار كه تاريخ مصرف ما گذشته باشد).
* نامه من؛ پرواز ... نقطه سر خط سلام، فقط خواستم با تو هم پيمان شوم... مي خواهم پرواز كنم، توي ده سال اسارت كه پرواز يادت نرفته... راستي مي تواني دوباره توي آسمان اوج بگيري و بعد ملحق شوي و بعد دستهايت را باز كني و پرواز ... ؟! راستي؛ من متولد آتش بس... نقطه سر خط |