تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادی
فرهنگی
ورزشی
هنری
عشقستان
حوادث
سوسه
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ویژه
نداي آشنا
صفحه آخر
سر مقاله
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2007-08-16
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

پنج شنبه 25مرداد ماه 1386


يادي از روزهاي سخت اسارت ؛ پرواز ؛ پيمان من و تو فقط همين...! نقطه سرخط

 

* زهره كهندل

در نبرد ميان روزهاي سخت و آدمهاي سخت، اين آدمهاي سخت هستند كه مي مانند نه روزهاي سخت...




برگه هاي تاريخ را كه ورق مي زني، روزي را به نام آدمهاي سخت در آن مي بيني؛ آدمهايي كه ماندگار شدند. 26 مردادماه، روز بازگشت آزادگان به ميهن، روزي براي تمام آدمهاي آهنين و درد كشيده، روزهايي كه يادگاريهايش بر روح اين آدمها حك شده و شايد زندگي همه ما آدمها يك قصه باشد؛ قصه متولد شدن، ماندن، رفتن و مردن. اما فرق مي كند اين متولد شدن ها، ماندن ها، رفتن ها و مردن ها...
اين بار مي خواهم قصه اي را برايتان تعريف كنم كه با قصه بقيه آدمها فرق مي كند.
اين قصه شب نيست، قصه بيداري است، قصه يك زندگي است، قصه 10 سال عمر است.
يكي بود يكي نبود، غير از خداي مهربون هيچ كس نبود. زير اين گنبد سبز، زير اين سقف كبود، يك زن و شوهر خوشبخت بودن توي يك نقطه از اين دنياي بزرگ. اين زن و شوهر خوشبخت به خوبي و خوشي داشتند با هم زندگي مي كردند. اونها صاحب يه كوچولوي نازنين شدند، اما از روز بد، غول جنگ به اين سرزمين حمله مي كنه و مردهاي سرزمين مي رن به نبرد با غول جنگ و مرد اين خونه هم مي ره تا بجنگه، بچه شون هنوز خيلي كوچيكه كه ... .
گفتم كه اين قصه شب نيست؛ چشمانت را باز كن، گوش كن، اصلاً نگاه كن؛ فيلم يك زندگي را، يك زندگي واقعي با آدمهاي واقعي را.
اين ها برشهايي از زندگي خلبان محمد صديق قادري، جانباز 55 درصد و آزاده اي با 10 سال سابقه اسارت است.
او و خانواده اش، يعني خانم دژمي و پسرش پيمان قادري، 10 سال تنهايي و درد و انتظار را چشيده اند و امروز هم ...
با هم برشهايي از اين زندگي را مي چشيم، نه اينكه بخوانيم.





* از يك ظهر پاييزي شروع شد ...
هشت روز از پاييز مي گذشت، ساعت يك و نوزده دقيقه و 20 ثانيه ظهر بود كه هواپيما دچار نقص فني شد و مجبور به فرود در خاك عراق شدم. بغداد؛ تنها چيزي كه براي اولين بار به ياد مي آورم، هجوم كساني بود كه به من حمله كردند و ضربات محكمي بر سرم و احساس درد در تمام استخوانهاي بدنم. تنم بند بند مي شد و سلولهايم كش مي آورد و درد درونم زجر مي كشيد ...

* زندان اول؛ صداي ناله در راهروهاي تاريك
گفتند اين جا زندان استخبارات عراق است. ساختماني پنج، شش طبقه با چند طبقه زيرزمين، راهروهاي باريك و تاريك و سلولهاي كوچك و كنار هم، گهگاهي صداي ناله هاي زجرآور توي راهروهاي تاريك مي پيچيد و در سلولهاي تنگ پژواك مي گرفت و توي گوش جانمان ارتعاش مي يافت. چشمانم توي سلول فقط سياهي مي ديد و سياهي ...

* زندان دوم؛ زخمهايي كه مثل خوره روح آدمي را مي تراشد
ابوغريب، وحشتناك ترين خاطره من از اسارت است؛ هنوز آزارهاي روحي آن جا را به ياد دارم. اعدامهاي دسته جمعي روزانه و حتي عدم اطلاع صليب سرخ از وجود ما در اين زندان؛ 80 نفر بوديم و با هم، هم قسم شده بوديم. گروههاي 4 5 نفره، قسم خورده بوديم اگر بعضي ها را اعدام كردند، آنها كه ماندند، پيام آزادگي شهدا را به وطن برسانند...
ماهها تحت اين شكنجه هاي روحي بوديم و حتي شكنجه هاي جسمي كه هر روز متفاوت مي شد. خيلي ها را جلو چشم ما به شهادت مي رساندند، عزيزانمان را و خيلي ها هم بر اثر بيماري مقابل چشمانمان جان مي دادند.
ابوغريب براي من يك كابوس وحشتناك بود؛ يك سال در اين كابوسگاه زجر كشيدم و زخمهايش هنوز بر روحم هست و دارد وجودم را از درون مي تراشد...

* زندان سوم؛ روزهاي تنهايي اما قشنگ
90 كيلومتري غرب بغداد، اردوگاه انبار در استان الانبار عراق؛ سه سال تمام آن جا بودم. هنوز بدنم در گچ بود، بعد از آن حادثه تمام استخوانهايم خرد شده بود. اسارت برايم كم كم به يك عادت تبديل شد؛ يك عادت زجرآور و دردناك كه بايد تحملش مي كردم، اما در اين عادت درسهايي هم براي خودسازي ام بود، بخصوص در تنهاييهايم، در روزهايي كه ميان من و خدا گذشت. شايد سخت، اما قشنگ؛ راه خداي من خيلي قشنگ بود، اما شايد خيلي چيزها را از دست دادم ولي خداي من، با من بود هميشه ...

* زندان چهارم؛ شرايط اسارت
اردوگاه شماره 5 صلاح الدين؛ تا پايان اسارت آن جا بودم. شرايط اسارت برايم خيلي سخت گذشت؛ بدترين شكنجه ما رفتن به دستشويي بود. روزي سه بار، هفت صبح، يك ظهر و هفت بعدازظهر اجازه داشتيم به دستشويي برويم. بايد از يك ديواره اي كه عراقيها باتوم به دست منتظر ما بودند، رد مي شديم. بايد مي دويديم وگرنه زير ضربه هاي آنها له مي شديم و حتي فراموش مي كرديم براي چه آمده ايم و حتي بعضي ها هم نمي توانستند خودشان را كنترل كنند و ... آنها هم كه مجروح بودند، مثل من اين مورد برايشان زجرآورتر بود... براي غذا هم، صبحها نصف فنجان آش، ظهرها 6 تا 8 قاشق برنج و بعضي وقتها آب سوپ و يا همان آب زيپو...

* پيمان من و تو، فقط همين
پيمان كوچولوي من فقط 16 ماهش بود كه ديگر همسرم از جبهه برنگشت. من 24 سالم بود و نمي توانستم در آن زمان معناي جنگ و اسارت را درك كنم، برايم سخت بود و 10 سال انتظار، ضربه هاي شديدي را در روحيه حساس من به جاي گذاشت. با خودم عهد كرده بودم منتظرش بمانم براي هميشه، اوايل احساس گيجي و خستگي مي كردم. فكر مي كردم شايد خوابم، اما زمان مي گذشت و پسرم بزرگ مي شد.

* اولين نامه
نامه هايش دير به دير به دستم مي رسيد و مي شد كه حتي يك سال هم از شوهرم خبري نداشتم. نامه هايش برايم تسكين دهنده شبهاي پراضطراب بود و عكسهايش ياد روزهاي خوبمان را برايم تداعي مي كرد. اولين نامه اش بند بند وجودم را به رعشه درآورد، روي يك برگه سفيد با خطهاي كج و معوج كه انگار يك پسربچه روي ديوار سيماني نوشته باشد؛ نوشته بود: «سلام، من اين جا هستم، حالم خوبه، نگران من نباش. اميدوارم به زودي همديگر را ببينيم.»
به زودي! اما 10 سال طول كشيد اين زمان ...

* او گفته بود «بابا»
پيمان گفت: بابا ... دو سالش بود. وقتي اين را شنيدم، تنم لرزيد و احساس تنهايي بر جانم چنگ انداخت. داشتم خفه مي شدم. از آدمهاي دور و برم كلافه شده بودم. حوصله هيچ كدامشان را نداشتم. مسكن دردهايم فقط تنهايي خودم بود و پسرم ... اما در اين 10 سال مادرم هميشه با من بود، هميشه تكيه گاهم بود ...

* فرشته ها با هواپيما مي آيند
نمي خواستم پسرم از دوري پدرش غريبي كند. پيمان من بزرگ شده بود. داشت كم كم مرد مي شد. پيمان من هفت ساله شده بود و شمعهاي كيكش را خودش فوت مي كرد. منتظر كادوي تولدش از طرف بابا بود. توي چشمانش اين را مي خواندم. اما وقتي جعبه صورتي رنگ را روي ميز تولدش ديد، با چشمان گرد شده پرسيد: «مامان، اينو كي فرستاده؟» دستانش را گرفتم و گفتم، اين را فرشته ها با هواپيماي پدرت فرستادند... و او ذوق مي زد و بالا و پايين مي پريد؛ حتي به دوستانش هم گفته بود كه پدرش، هر چيزي را كه بخواهد از طرف فرشته ها برايش مي فرستد... حتي وقتي هواپيمايي در آسمان اوج مي گرفت و لاي ابرها ناپديد مي شد، مي گفتم: نگاه كن، پدرت آمده تو را ببيند و برود ... و او هميشه پشت پنجره منتظر آمدن هواپيما بود و فرشته ها...

* يك دريچه نور، يك شش هوا
تنم دارد مي لرزد، درد استخوانهايم شروع شده، پلك زدن يا نزدن برايم مفهومي ندارد. همه جا سياه است، سياه سياه؛ دريغ از حتي ذره اي نور، دارم خفه مي شوم، هوا كم است، توي اين سلول اكسيژن دارد تمام مي شود.
مقابل چشمانم هاله اي از نور و ابر ظاهر مي شود و پشت آن، همسرم است با پسرم. نكند دوباره خوابم... باز هم خواب آزادي، توي اسارت، ديدن خواب آزادي خيلي شيرين است.

* يك مرد كوچك
پدرها هميشه قهرمان پسربچه ها هستند. قهرمان توي ذهن من هم يك مرد خوش پوش، منظم، دقيق، مهربان، مؤدب و متفاوت با همه آدمهاي ديگر بود. قهرمان من اسير بود ... وقتي بچه ها مرا اذيت مي كردند، مي گفتم باباي من مي ياد خيلي زود...
خيلي دير، 10 سال گذشت؛ يك دهه از عمر من بدون حضور فيزيكي قهرمانم گذشت ... 10 سال تمام من از قهرمانم دور بودم...

* دنيا بزرگتر شده بود
بعد از 10 سال اسارت، برگشته بودم به خانه؛ مكاني كه هميشه در خوابهايم به من آرامش مي داد. اما وقتي وارد ايران شدم، همه چيز عوض شده بود. تهران و حتي همه دنيا 10 سال بزرگتر شده بود و من ده سال در زماني راكد معلق مانده بودم. مدتها بعد از آمدن گيج بودم و خيلي از مسائل را نمي توانستم هضم كنم. نمي دانم شايد با محيط اطرافم احساس غريبي مي كردم و يا شايد احساس درد. نمي دانم، آن زمان خيلي گيج بودم.

* او آمد
خوابش را ديده بودم. مي دانستم كه همين روزها مي آيد و آمد. همسرم بعد از ده سال انتظار كشيدن برگشته بود، اما كمي شكسته تر و پيرتر ...
من با اين مرد به هيچ وجه احساس غريبي نكردم. انگار كه رفته باشد يك سفر طولاني، آن هم خيلي طولاني و حالا برگشته است. به خاطر پيمانمان برگشته است... در يك روز گرم و مطبوع تابستاني؛ 24 شهريور ماه بود كه آمدند و او هم آمد ...

* قهرمانم برگشته بود
وارد سيزده سالگي شده بودم. خبر آمدن پدرم را از اسارت به من دادند. كنار مادرم ايستاده بودم. آن لحظه را اصلاً فراموش نمي كنم. قهرمان من برگشته بود، بعد از 10 سال. وقتي او را ديدم، خيلي حيرت زده نشدم و برايم غريب نبود. احساس مي كردم كه هميشه در كنارم بوده، او قهرمانم بود؛ وقتي بغلش گرفتم، نيرويي درونم قوت گرفت اما اشك مي ريختم و اشك مي ريختند همه اطرافيانمان، همه داشتند گريه مي كردند...

* زخمهاي تنم مي سوزد
دردهاي اسارت با من همراه بود، دردهاي شبانه كه تا مغز استخوانم را مي سوزاند، دوست نداشتم همسرم و پسرم متوجه اين دردها شوند، اما بود و بدتر از همه لخته خون در مغزم با سردردهاي طولاني و پشت سر هم آزارم مي داد. روزي 12، 13 بار بالا مي آوردم و بعدش ضعف و تب و لرز و ...
و بدترين موقع زماني بود كه فلج شدم. يك سال بعد از آزادي بود. ميدان امام حسين، پاهايم شل شد، تمام بدنم انگار كرخت شده بود، نور مستقيم به سرم مي كوبيد، چشمانم تار مي ديد و بعدش ديگر هيچ و فقط سياهي...

* مردها هم گريه مي كنند
14 سالم بود. يك سال بعد از آمدن پدرم؛ در بيمارستان نيروي هوايي وقتي او را كشان كشان از پله ها بالا مي بردند و ويلچر را هم پشت سرش، فهميدم كه پدرم فلج شده، نمي توانستم باور كنم كه قهرمان من ديگر نمي تواند روي پاهايش بايستد. گريه مي كردم ... از ته دل گريه مي كردم. توي تاريكي، پشت در اتاقم خيلي دعا كردم كه روي پاهايش بايستد، مثل قهرمانها، برايش شمع روشن مي كردم و اعتقاد داشتم كه قهرمان من بلند مي شود و روي پاهايش مي ايستد و او ايستاد مثل مردها ...

* من روي پاهاي خودم ايستادم
فكر فلج شدن هم برايم سخت و غيرقابل باور بود. دكترها گفتند: بايد ليزر درماني شوي. گفتند: براي درمان بايد به خارج از كشور بروي... من بايد مي ايستادم. به خاطر خانواده ام و خودم، براي همين مجبور شدم با روزي 20 ساعت كار كردن، شرايط را طوري فراهم كنم كه بتوانم به خارج از كشور بروم ... و اين درمانها نتيجه داد. من توانستم روي پاهايم بايستم، ديگر فلج بودن يك حالت مقطعي شده بود و با درمانهاي مكرر كمتر مي شد، اما هزينه درمان برايم خيلي گران درآمد و هيچ كس هم مساعدت مالي نكرد و اين براي من خيلي سخت بود كه بعد از 10 سال زجر كشيدن، باز هم فراموش شوم (انگار كه تاريخ مصرف ما گذشته باشد).

* نامه من؛ پرواز ... نقطه سر خط
سلام، فقط خواستم با تو هم پيمان شوم... مي خواهم پرواز كنم، توي ده سال اسارت كه پرواز يادت نرفته... راستي مي تواني دوباره توي آسمان اوج بگيري و بعد ملحق شوي و بعد دستهايت را باز كني و پرواز ... ؟!
راستي؛ من متولد آتش بس... نقطه سر خط

  


ياد باد آن روزگاران ...

 

بچه هاي شجاع خميني
بارها پيش مي آمد كه تلويزيونها و راديوهاي مختلف يا روزنامه ها از قول سازمانهاي مختلف بين المللي صحبت از صلح و آتش بس بين ايران و عراق مي كردند.
يك روز، حدود ساعت دو بعدازظهر، تلويزيون عراق، ناوهاي آمريكايي را نشان مي داد كه وارد خليج فارس شده بودند و جنگ به اين منطقه كشيده شده بود. از دور به وضعيت ايران هم اشاره اي مي كرد. در همين زمان، يكي از كشتيهاي جنگي آمريكا را نشان داد كه مورد اصابت گلوله قرار گرفته بود. نگهبان بعثي آسايشگاه فحشي به نيروهاي عراقي و صدا و سيماي عراق داد و گفت: من كه مي دانم شما اين قدر شجاعت و صلابت نداريد كه بتوانيد گلوله اي به سمت نيروهاي آمريكايي پرتاب كنيد، مگر اين نيروهاي با شهامت ايراني و بچه هاي شجاع خميني باشند كه اين جرأت را داشته باشند. اين گلوله را هم آنها به سمت نيروهاي آمريكايي شليك كرده اند.
آري، خود آنها هم از عظمت و صلابت امام خميني و نيروهاي ايراني متأثر شده بودند و به شدت مرعوب اسراي ايراني بودند؛ بخصوص از خصلت سازش ناپذيري آنها.

* آزاده، حاج سيدعلي اكبر ابوترابي

بوي پيراهن يوسف




ظهر نيمه تيرماه 67، خودرو ناشناخته اي وارد اردوگاه شد. ده دقيقه بعد، حسن ميرزايي، افسر شجاع ايراني را صدا كردند. ميرزايي را به اداره استخبارات بغداد بردند.
يك ماه و نيم بعد، دوستش به اردوگاه آمد. پيراهن حسن را با خود آورده بود. گفتيم: «خودش كجاست؟»
گفت: او را در حالي ديدم كه ناله مي كرد. به من گفت: به اردوگاه كه رفتي بگو «حسن با افتخار جان داد». اين را كه گفت بعثي ها سر رسيدند و او را بردند. چند روز بعد، فقط توانستم پيراهنش را با خود بياورم.
بعداً عراقي ها اعلام كردند: «بيماري صرع داشت. عملش كرديم؛ اما بي فايده بود».
ميرزايي سالم ترين اسير اردوگاه بود. مجبور بوديم بسوزيم و بر درد جانكاه جدايي و مظلوميت او بسازيم.
حسن ميرازيي، 26 مرداد 67 روحش آزاد شد؛ درست روزي كه دو سال بعدش، اسرا جسمشان آزاد شد.

اخلاق كريمانه
روز هفدهم مرداد ماه 1368، سيد در حالي به اردوگاه جديدالتأسيس 17 تكريت وارد شد كه بعثي ها اسيران ستم كشيده را ذله كرده بودند. آنها را وحشيانه شكنجه مي كردند و اسرا سرسختانه در مقابلشان مي ايستادند. حتي يكي از روزها فرمانده عراقي دستور داده بود تا گودالي حفر كنند؛ آن گاه چند نفر از اسيران را تا گردن در گودال چال كردند. او تهديد كرده بود كه، بولدوزر مي آوريم و همه شما را زنده به گور مي كنيم. بعثي ها حاج آقا را در اتاق كوچك شماره 6 جاي دادند؛ اتاقي كه 53 نفر در آن زندگي مي كردند. او همچون گذشته، چتر محبتش را گستراند و با بردباري به حل مشكلات پرداخت و بيشترين كوشش خود را بر وفاق جمعي در اردوگاه و برخورد مسالمت آميز با عراقي ها به كار برد. پرهيز از خشونت، رفتار فروتنانه و سخن گفتن با نرمخويي، احترام به افراد ضعيف و دستگيري از بريده ها، عدم برخورد با سربازان عراقي و تلاش براي جذب آنها رهنمود او بود. وقتي عده اي از جاسوسان يا اشخاص ضعيف النفس و كساني را كه با چشمداشتهايي به منافقين پيوسته و سرانجام از آنجا هم رانده شده بودند، به اردوگاه 17 آوردند، چاره اي نديدند جز اينكه در آسايشگاه شماره 6 مستقرشان سازند. بي شك، اگر آن رهبر مهربان نبود، آنها جايي در اردوگاه نداشتند و اماني برايشان نبود. اما او ايثارگرانه و به اميد هدايتشان، آنها را پذيرفت و سركشي و چموشي شان را رام كرد و در خدمت جمع به كارشان گرفت.بتدريج، اردوگاه نظم و نسق يافت و رفتارهاي جمعي متعادل گشت.
سياست جذب دشمن كارساز شد و سربازان عراقي، به سوي اخلاق كريمانه سيد متمايل شدند. كم كم آنها امكاناتي در اختيار اسرار گذاشتند. در آن باغچه هاي كوچك، كشت و زرع رواج يافت. سيد اجازه داشت هر از گاهي، به آسايشگاههاي ديگر نيز سر بزند. نرمشهاي صبحگاهي و فعاليتهاي فرهنگي و آموزشي رواج يافت و اسيران در آرامش به سر بردند.

  


شهرداري منطقه 14 تهران برگزار مي كند؛گراميداشت روز جانباز

 

ايسنا: گراميداشت روز جانباز با حضور هزار خانواده ايثارگر برگزار مي شود.مسؤول ايثارگران شهرداري منطقه 14 گفت: با توجه به همزماني روز جانباز و سالروز ورود آزادگان، با حضور بيش از هزار خانواده آزاده و جانباز، اين ايام را جشن مي گيريم.مندعلي افزود: اين جشن باشكوه شنبه 27 مردادماه از ساعت 17 تا 30/19  در ورزشگاه آية ا... سعيدي واقع در خيابان 17 شهريور، بزرگراه شهيد محلاتي برگزار خواهد شد.

  


قائم مقام مؤسسه فرهنگي آزادگان خبر داد؛
برگزاري جشنواره بين المللي امام و آزادگان در سال آينده

 

ايسنا: 14 نفر از آزادگان در همايش تجليل از خادمان آزاده در دوران اسارت تجليل مي شوند.
بيژن كياني، قائم مقام مؤسسه فرهنگي آزادگان كه در نشست مطبوعاتي برگزار شده در محل اين مؤسسه سخن مي گفت، با اعلام اينكه فلسفه وجودي مؤسسه جمع آوري اسناد و خاطرات آزادگان در توليد برنامه هاي مستند تلويزيوني، انيميشن، فيلم و سريال است، گفت: 43 هزار آزاده داراي خاطرات متنوع و اسناد بسياري مربوط به دورات اسارت هستند كه لازم است متوليان اين حوزه توجه بيشتري داشته باشند.
كياني يكي از برنامه هاي امسال در سالروز آزادي آزادگان را برگزاري همايش تجليل از خادمان آزاده عنوان كرد. در اين همايش، از حدود 600 آزاده دعوت شده است و از 14 نفر از آنان كه به تأسي از حاج آقا ابوترابي به طور تمام وقت، انرژي و توان خود را براي خدمت به اسراي ديگر صرف مي كردند، در اين همايش تجليل مي شود. اين اولين همايشي است كه به اين منظور برگزار مي شود.
وي همچنين از برگزاري دومين همايش امام و آزادگان كه 26 مردادماه در جماران برگزار مي شود، خبر داد و افزود: در اين همايش، 1500 نفر از آزادگان حضور خواهند داشت كه طي آن، خاطرات خود را از امام(ره) به ويژه در دوران اسارت بيان خواهند كرد.

  


اسناد كمك غرب به تسليح شيميايي صدام؛ مستند «اسناد ننگين» به زبان عربي آماده  شد

 

ايسنا: مستند تك قسمتي «اسناد ننگين» به كارگرداني مهدي نيرومنش در مرحله  تدوين است.نيرومنش با بيان اين مطلب كه اين



مستند درباره  اسناد كمك غرب به تسليح شيميايي صدام است، گفت: مستند «اسناد ننگين» براي شبكه الكوثر توليد مي شود و در آن به سه اصلي كه در اسناد عرب منتشر شده، پرداخته مي شود.
وي افزود: به عنوان مثال سخنراني «هنري گونزالس» درباره يك شركت انگليسي و ارتباط محرمانه آن با عراق، افشاگري ارتباط مالي BNL ايتاليا كه به عراق كمكهاي مالي كرده و دادگاهي در آلمان كه شركتي را به خاطر فروش تسليحات به غرب محكوم كرده است، در اين مستند مورد بررسي قرار مي گيرد.وي مصاحبه با چندين كارشناس، دكتراي حقوق بين الملل و پژوهشگر و كارشناسان امور دفاعي را از بخشهاي اين برنامه برشمرد و افزود: مستند «اسناد ننگين» به زبان عربي است و مصاحبه هم به زبان عربي زيرنويس مي شود.

  


مركز نخبگان و سرآمدان شاهد و ايثارگر كردستان راه اندازي شد

 

ايرنا: رئيس بنياد شهدا و ايثارگران كردستان گفت: به منظور حمايت علمي و اقتصادي از افراد برجسته خانواده شهدا و ايثارگران، مركز نخبگان و سرآمدگان شاهد و ايثارگر اين استان راه اندازي شد.علي رشيدي افزود: اين مركز كليه افرادي كه زيرپوشش بنياد بوده و به لحاظ علمي برجسته اند را شناسايي كرده و مورد حمايت قرار مي دهد. به گفته وي، دارندگان رتبه  اول تا سوم آزمون سراسري دانشگاهها، دانشجويان و دانش آموختگان دكتراي غيرپزشكي، حافظان كل قرآن، طلاب سطح چهار خارج فقه، مخترعان، مبدعان و مبتكران، مؤلفان و مترجمان و اعضاي هيأت علمي دانشگاه مي توانند در اين مركز ثبت نام كنند.وي اظهار داشت: كليه فرزندان و همسران شهدا، جانبازان بالاي 25  درصد و فرزندان و همسرانشان و آزادگان به همراه فرزندان و همسرانشان مي توانند در صورت دارا بودن شرايط لازم، از خدمات مركز نخبگان بهره مند شوند.استان كردستان داراي پنج هزار و   400  شهيد، هشت هزار جانباز و   805  آزاده مي باشد.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 Info@qudsdaily.com