|
افروز ارزه گر
در مورد جوجه ها كه تيرم به سنگ خورد و پول توجيبي يك هفته ام هدر رفت. ولي خوشحالم گنجشكهاي خانه مان با دانه هايي كه هرگز به جوجه ها نرسيد، چند روزي را سپري كردند.شاد بودند و لاي درختها قايم باشك بازي مي كردند. صبح باد خوبي مي وزيد. مامان با صداي بلند گفت: چقدر مي خوابيد؟ بيدار شين و از هواي مطبوع تابستان لذت ببريد. مامان كه تازه كتاب «طراحي نظم به شيوه فنگ شويي» را تمام كرده، اصرار دارد صبحها زود از خواب بيدار شويم و نظم و ترتيب را از صبح كله سحر، همگي با هم، شروع كنيم. مامان عقيده دارد ما بچه هايي بي نظم، بي قانون و حرف نشنويي هستيم و از اين ناراحت است كه تا به امروز به عمق فاجعه اين موضوع پي نبرده. تابستان ! همان طور كه از لاي پتو اطراف را مي پايم، ناله مي زنم :تابستان چي ؟ هواي چي ؟ كشك چي؟ سرم را زير پتو كشاندم و طوري كه كسي نفهمد، گفتم: هنوز كلاس، درس، اعصاب خردي... جوجه هم كه ممنوعه!.. بلافاصله عزيز جون كه هزار ماشاا... تا به حال روي ماه سمعك و عينك و دندان مصنوعي را نديده است، مي گويد: ننه آنفلوانزاي جوجه اي مي گيري با اين كارهات... داد مي زنم: جوجه نباشه، چي باشه ؟ كامپيوترم كه مال عهد بوقه. سرعتش كمه، دايم گير مي ده، اصلاً خرابه... مامان عزيزم گفت: خلاصه كن... گفتم : لپ تاپ. مامان هم خلاصه گفت: محاله. عزيز جون طبق معمول همين طور كه جورابهايش را مي پوشيد تا به مسجد برسد، فرمود: خب برو پارك تاب تاب بخور ننه... دست بچه ها رو هم بگير. اونا هم يه هوايي مي خورن. پايم را مي كوبم به زمين: نه نه نه نه لب تاب نه... كامپيوتر. عزيز جون گفت: داري كه! گفتم: سرعتش كمه. گفت: سرعت كمتر، خطر كمتر! گفتم: عزيز جون! موتور، ماشين و دوچرخه كه نيست. جرقه ا ي به ذهنم رسيد؛ اصلاً كامپيوتر نمي خوام. دوچرخه بخرم بهتره. مامان و عزيزجون سكوت كردند. سكوت در خانه ما علامت خيلي خيلي بدي است؛ يعني لپ تاپ و دوچرخه كه سهل است، بايد تا آخر تابستان كتاب «طراحي نظم به شيوه فنگ شويي» بخوانم. كافي است بگويم يك سيخ كبريت. همه مي گويند: ن..م..ي..خ..ر..ي..م عزيز جون گفت: به حق چيزهاي نديده. دوچرخه مي خواي چكار ننه؟ گفتم : مي خوام برم پارك. عزيز جان چشمهايش را گرد كرد و گفت: ديگه همين كارت مونده. اگه مامانت هم بخره، خودم عين جوجه ها بيرونش مي كنم. ديدم طرف مقابل بسيار قوي با سلاحهاي كار كشته است. عزيز جون اصرار دارد امروز را با او بگذرانم. آداب زندگي كردن و معاشرت را ياد بگيرم. از اين خوشحالم كه از كلاس «طراحي نظم» امروز خلاص شده ام. براي اينكه دل عزيز جون كمي نرم شود و با من كمي راه بيايد، توي راه با ديدن يك جفت كفش اسپورت نان و آبدار، دستم را به آسمان بلند كردم و آهي از ته دل كشيدم و گفتم : خدايا! كي از دست اين كفشها راحت مي شوم؟ آخه اين هم كفشه؟ مردم كفش دارند، ما هم... عزيز جون گفت: ننه اين قدر آه و ناله نكن. مرغ آمين تو راهه...خلاصه عزيز جون دست ما رو گرفت و به خانه دوستش برد. توي راه هرچه توانستم از گرمي هوا و نداشتن دوچرخه و اسكوتر و اسكيت ناليدم، ولي فايده اي نداشت كه نداشت. گوشش را زده بود به كري و اصلاً هيچ چيز نمي شنيد. مهماني تمام شد تا عزيز جون خداحافظي مفصلي با دوستانش كرد، دقايقي را منتظر ماندم. همه كه رفتند، پشت سرشان پريدم بيرون. كفشهايم نبود. توي جا كفشي، بالاي جا كفشي، زير جا كفشي، تو دستشويي، توي حياط و ... نبود كه نبود. فرياد زدم : كفشهاي ورزشي كهنه ام كو؟ عزيز جون مثل برق پاسخ داد: ننه نگفتم مرغ آمين تو راهه. خودت گفتي كاش از دست اين كفشها راحت بشم. خوب شدي ديگه ننه. |