تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادی
فرهنگی
ورزشی
هنری
حوادث
بادبادك
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ویژه
نداي آشنا
صفحه آخر
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2007-08-21
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

سه شنبه 30مرداد ماه 1386


نقدي بر مجموعه تلويزيوني « ما چند نفر » ؛ ماجراهاي آقايان مهندس!

 

* ميلاد كوهيار

1) هيچ دقت كرده ايد اغلب سريالهاي تلويزيوني ما هر چه به قسمتهاي آخر نزديك مي شوند، از روابط علت و معلولي دور شده و سير



وقايع، سرسري و متكي بر اتفاق و حادثه پيش رفته و كاراكترها براي رسيدن به سرانجام مختوم ماجرا، بدون دليل و متفاوت با شناخت قبلي كه تماشاگر از آنها و خصوصيات تعريف شده آنها پيدا كرده، اقدامهاي عجيب و غريبي انجام مي دهند؟ گويا نويسنده سريال براساس يك ايده اوليه (حالا گيرم جذاب) شروع به نگارش متن نموده و پس از معرفي پرطول و تفصيل شخصيتها و شكل گيري قصه و پرداخت پر از جزييات اوليه، تا به خودش آمده ديده، اي دل غافل، بيشتر قسمتهاي مجموعه نوشته شده و خوب، پايان ماجرا هم كه مشخص است! پس حالا بايد در دو سه قسمت آخر زمين و زمان دست به دست هم بدهند و كاراكترها را به نقطه پايان برسانند. اين گونه مي شود كه سريالهايي مثل همين «ما چند نفر» بعد از حدود 20 قسمت روايت ماجرا، در قسمتهاي انتهايي، شخصيتهايش دست به كارهايي مي زنند كه به هيچ عنوان با منطق روايي قصه جور در نمي آيد و اين البته مشكل بيشتر سريالهاي ماست (از مثلاً «ترش و شيرين» بگيريد تا «پرواز در حباب» كه تا يكي دو قسمت پاياني، شخصيت منفي قصه اوضاع بر وفق مرادش است و همه كاراكترها نيز صحيح و سالمند؛ ولي يك دفعه به حكم نويسنده و كارگردان(!) اوضاع قمر در عقرب مي شود و سر و ته قضيه هم مي آيد.)
2) مجموعه «ما چند نفر» روايتگر عشق سه پسر جوان (سهراب، مازيار و افراسياب) به پريسان (شبنم قلي خاني)، دختر كارخانه داري است كه از قضا كتاب بسيار با ارزشي را در اختيار دارد و در اين بين حوادث مختلفي روي مي دهد... .
در سريال، مخاطب، شاهد انواع و اقسام حيله ها و حقه ها از سوي افراسياب شخصيت منفي مطلق قصه از يك سو و بلاهتها و حماقتهاي بقيه كاراكترها از سوي ديگر است.
فياض موسوي، كارگردان اثر، كاراكترهاي سهراب (مهدي پاكدل) و مازيار (سام درخشاني) را چنان پرداخت نموده كه انگار نه انگار آنها تحصيلكرده و به قول خودشان مهندسند. (نمي دانم چرا كارگردان اينقدر روي واژه مهندس تأكيد داشته، گويا لفظ مهندس كليد هر در بسته اي است؛ به نحوي كه پرستاري كه به مازيار به خاطر زخمي كردن پريسان پرخاش مي كند، به محض اينكه مي شنود او مهندس است، كار و زندگي اش را تعطيل مي كند و دنبال كارهاي او راه مي افتد!)
آن دو از ابتدا تا انتها از افراسياب رودست مي خورند و معتاد مي شوند و به زندان مي افتند و به تنها كسي هم كه شك نمي كنند، اوست! از طرف ديگر، افراسياب كه حتي برادر پريسان را نيز معتاد كرده، ولي كسي به او بدگمان نمي شود و... حتي آش آنقدر شور مي شود كه در مكاني بي نهايت مضحك با پرداخت و كارگرداني تأسف بار، افراسياب با مازيار كه به شكلي خنده دار از دست پليس فرار كرده و او را به همراه پريسان گيرانداخته اند و به قصد كشتن پريسان نامزد قبلي اش به بازوي او تيري شليك نموده(!) درگير مي شود و او را كتك مي زند و بعد به پريسان مي گويد، نبايد از حضور او در خانه و درگيري اش با مازيار حرفي به پليس بزند و پريسان هم لابد به سفارش كارگردان(!) به حرف او گوش مي كند و... .
اين قصه سر دراز دارد. گويا كارگردان فراموش كرده هر اقدامي از سوي شخصيتهاي داستان بايد علت و توجيهي داشته باشد. اصلاً اين برتري افراسياب بر كاراكترهاي ديگر سريال بد جوري توي ذوق مي زند. مي دانيد، زماني در سريالهاي ما اكثر «بدمن» ها بي استعداد و عقب افتاده بودند، بعد كم كم كارگردانهاي ما متوجه شدند تا وقتي شخصيت منفي اثر، هوش و استعدادي نداشته باشد، عيار شخصيت مثبت مشخص نمي شود و عمل او ارزش پيدا نمي كند و حالا قضيه برعكس شده، شخصيتهاي منفي قصه، بي نهايت باهوش و كار بلد و در عين حال خبيث هستند و به انواع و اقسام راههاي عجيب و غريب از آمپول زدن به آدمهاي مثبت در «پرواز در حباب» گرفته (يادتان هست شخصيت منفي قصه در آنجا يك آمپول به علي نصيريان زد و او را تا آخر عمر انداخت روي صندلي چرخدار، يعني كه ايشان علاوه بر خباثت تخصصهاي ديگري نيز دارد!) تا به زور معتاد كردن آدمها در اين يكي و دادن قرصهاي شادي زا به عالم و آدم دست مي زنند و شخصيتهاي مثبت هم كه عين بچه آدم گوش به فرمان ايشان دارند و خوب كه زمين خوردند و سرشان به سنگ خورد در يكي دو قسمت آخر به خودشان مي آيند و دستي به زانو مي گيرند و بلند مي شوند (و اين وسط احتمالاً از كاراكتر زن اصلي هم كمك مي گيرند) و به كمك پليس وظيفه شناس كه نمي دانم چرا هميشه آخر سريال سر و كله اش پيدا مي شود، دمار از روزگار «آدم بده» در مي آورند.
3) در سريالهاي اين روزها اغراق و تكرار بيداد مي كند. از چهره پردازي پر از اغراق و تأكيد شخصيتها بگيريد تا مثلاً تماشاگر با يك بار ديدن چهره افراسياب پي به شخصيت منفي او مي برد.
تا اين قضيه اعتياد و قرصهاي شادي زا كه بدجوري اپيدمي شده است؛ به طوري كه حتي در سريال خوبي چون «راه بي پايان» نيز يكي از شخصيتها معتاد است. حتي كاراكتر و بازي بازيگران نيز تكراري است. «مهدي سلوكي» كه در نقش جوان خوشگذران جا افتاده و مدام خودش را تكرار مي كند، مهدي پاكدل هم كه جنس بازي اش درست شبيه بازي در سريال «اولين شب آرامش» است و... .
4) در قسمتي از مجموعه، سهراب كه معتاد شده، وسط ميدان مين گير مي افتد و مادرش كه از راه رسيده، بعد از فهميدن معتاد شدن او از كمك بقيه به او جلوگيري كرده و او را آنقدر وسط ميدان مين نگه مي دارد تا در نهايت اعتيادش را ترك مي كند! متوجه قضيه شديد؟ كارگردان و نويسنده، شخصيت اصلي قصه را از تهران برده اند به فضاي جبهه و جنگ و او را جايي گير انداخته اند كه نه راه پس دارد نه پيش و به كمك آدمهاي جنگ و حس و حال محيط، اعتيادش را هم خوب كرده اند. خوب اين يعني چه؟ يعني شعار! يعني نشان دادن تأثير جنگ و آدمهاي جنگ بر جوان معاصر بيمار، بدون هيچ خلاقيت و توجيه دراماتيك. (و خوب طبيعتاً اين گونه نمايش شعاري، تأثير معكوس مي گذارد) بعد از خودمان مي پرسيم چرا ديگر امثال حاتمي كيا و ملاقلي پور و حميدنژاد مثل قديم فيلم دفاع مقدس نمي سازند. خوب شايد يك دليلش اين باشد كه آنقدر كارگردانان مختلف ناوارد، به اين حوزه تخصصي سرك كشيده اند كه آنها كه اين كاره هستند و از سينماي جنگ مي آيند، متأسفانه ديگر به ساخت فيلم در اين ژانر خاص وطني رغبتي نشان نمي دهند.
5) پايان اين سريال هم كه آنقدر با سمه اي و سست و سرهم بندي شده بود كه صد رحمت به فيلمهاي هندي! ضرورتي نمي بينم توضيح اضافه بدهم. همه چيز ختم به خير شد و همه دوستان هم كه به مراد دلشان رسيدند. سروكله شخصيتهايي كه كاملاً از خط داستان خارج شده بودند هم پيدا شد، حق هم كه به حقدار رسيد و خلاصه يك هپي اند واقعي. دست نويسنده و كارگردان درد نكند. ديگر بيشتر از اين چه مي خواهيم؟!

  


زبان در داستان ؛ واقع گريز و درون گرا

 

* محمد رضا شالبافان

«هرچه ويژگيهاي زبان داستاني افزايش يابد، گونه زباني به سمت زبان ناب بيشتر گام برمي دارد.»
دكتر سعيد رفيعي خضري با بيان اين مطلب خاطر نشان كرد: «در زبان داستان براي هردال، چند مدلول مي توانيم داشته باشيم و به همين دليل زبان داستان لايه لايه است و تعداد لايه هاي آن از دو به بالاست.»
وي كه با موضوع «زبان در داستان» سخن مي گفت خاطر نشان كرد: «زبان داستاني هرنويسنده بي شك از نويسنده ديگر متفاوت است همان گونه كه يك نويسنده ممكن است در يك داستان از استعاره استفاده كند و نويسنده اي ديگر، داستان خود را بدون استعاره به پايان ببرد.»
وي كه در نشست هفتگي كانون ادبيات ايران سخن مي گفت، افزود: «ارجاع از مهمترين عوامل انسجام يك داستان به شمار مي رود، ارجاع ممكن است برون متني و يا درون متني باشد و البته ممكن است هر دو اين گونه ارجاعات را در يك داستان ببينيم.»
وي ادامه داد: «عطفهاي زباني از جمله «كه» و «تا» و ... از جمله عواملي اند كه نويسنده در اثرش به كار مي برد و نويسنده پيش از كاربرد، با آنها آشناست و به فراخور حال از آنها بهره مي گيرد.
وي درباره تفاوت زبان داستان و زبان روزمره گفت: زبان داستان غيرمتعارف است؛ زبان داستان، با زبان متعارف از جنبه هاي مختلف داراي تفاوت مي باشند. از مهمترين اين تفاوتها برخورد با هستي و تصويري است كه از هستي ارائه مي شود.
زبان متعارف واقع مدار است، ولي زبان غيرمتعارف واقع گريز است و از جنبه ديگر مي توان زبان متعارف را برون گرا و زبان ادبي (غيرمتعارف) را درون گرا دانست.»
وي اين تفاوتها را در جنبه هاي ديگر نيز برشمرد و گفت: «زبان متعارف «موقعيت بنياد»، «پرشتاب» و «ناشكيبا» است اما زبان ادبي داراي اين ويژگيها نيست. از سوي ديگر در زبان متعارف، جهان معطوف به شخص است و مشمول شرط صدق و كذب مي شود، ولي زبان ادبيات و داستان اين گونه نيست.
دكتر رفيعي خضري در پايان افزود: « زبان از دو جزء پيام (محتوا) و پيشينه تشكيل شده است. در زبان متعارف هر دوي اين اجزا مشخصند، اما در حوزه ادبيات هيچ كدام روشن نيست و ما بايد با كشف، شهود و بازآفريني، آنها را بيابيم و همين سبب مي شود كه در مقاطع مختلف با خواندن يك داستان به نتايج مختلف برسيم؛ زيرا براي يك اثر، پيشينه هاي خيالي فراواني وجود دارد و خوانش نيز پديده اي فعالانه است و مكاتب هم براي همين امر به وجود مي آيند تا خواننده را به سمت اين دو عنصر راهنمايي كنند.»

  


موسيقي، سينما، تلويزيون و چندگانگي فاحش ؛لطفاً تكليف ما را روشن كنيد!

 

* وحيد ضرابي نسب
پارادوكس...
البته شروع يك يادداشت با چنين كلمه كاملاً بيگانه اي(!) حتماً براي شما عجيب به نظر مي رسد، اما اگر تا پايان همراه باشيد متوجه خواهيد شد چرا چنين آغاز كردم.
قصه موسيقي، خوانندگان رنگارنگ، پاپ، استوديوهاي زيرزميني، صداهاي تكراري، نواها و ملوديها و آهنگهاي بي در و پيكر، پخشهاي اينترنتي بي صاحب و... چيز جديدي در هنر (و جامعه) ما نيست.
مدتهاست كه زندگي روزمره ما با چنين واژه هايي آشناست و چه خوب و چه بد با آن سر و كار داريم، به آن گوش مي سپاريم و گاه لذت هم مي بريم!
ديگر آنقدر صداهاي كپي شده و موسيقيهاي شبيه به هم و ملغمه هايي كه به اسم ترانه و آهنگ و آلبوم به خوردمان مي دهند، شنيده ايم كه تفكيك موزيك فاخر و نازل برايمان سخت شده و خودمان هم يكي از آن مصرف كننده هاي باري به هر جهت شده ايم؛ اما نه!
بحث من درباره اين نوع موسيقي و اصلاً آهنگ و ترانه نيست. قصه ما جالب تر از اين حرفهاست.
«سنتوري» به خاطر اينكه محسن چاووشي در آن مي خواند، دچار مميزي شد و در محاق توقيف رفت (و البته با صداي رادان هم نتوانست رنگ اكران ببيند) و البته اين خبر فوق العاده قديمي است اما يك تلنگر براي اينكه برسيم به قصه دوگانگي سيما و سينما در عرصه موسيقي و خوانندگان زيرزميني. صداي همين چاووشي را كه ارشاد به يكي از آهنگهايش هم مجوز نداده و نمي دهد شما براحتي در تلويزيون مي شنويد و اتفاقاً برايش كليپ هم مي سازند، اما نه تنها واحد موسيقي ارشاد كه حتي معاونت سينمايي هم تكثيرش مي كنند! فرزاد فرزين كه جزو خوانندگان مغضوب زيرزميني است، با سلام و صلوات تيتراژ يكي از برنامه هاي زنده پرمخاطب تلويزيون را مي خواند، و البته اگر يادتان بيايد پيش تر كه رضا صادقي با اينكه هيچ كدام از بيش از 100 آهنگش مجوزي از ارشاد نداشت، آنقدر در تلويزيون خواند و نماهنگ از او پخش شد كه بالاخره قبح صدايش(!) شكست و مجوز آلبومهايش آمد.
نمونه پررنگ ديگر اين دو گانگي، بنيامين بهادري است. اول يكسري آهنگ غيرمجاز از او پخش مي شود، بعد با كلي تبليغات، فروردين 85 واحد موسيقي ارشاد به آلبوم او مجوز مي دهد، اما تابستان همان سال موقع اكران «گرگ و ميش» با صداي بنيامين، معاونت سينمايي جلوي اكران فيلم را مي گيرد و تا صداي او را حذف نكرده اجازه نمايش نمي دهد!
و البته جالبترش اينكه به مناسبت نوروز 86 مهمان ويژه تلويزيوني ها در شب سال تحويل كسي نيست جز بنيامين بهادري در برنامه اي زنده و البته پخش موسيقي هايش(!)(آن هم با چه افتخاري!)
پيشترها با برخي از خوانندگان ديگر نيز چنين برخوردهايي شده بود و يك علامت سؤال بزرگ براي همه به وجود آورد كه اگر خواننده اي به اصطلاح زيرزميني و بي مجوز و بد است، چرا پايش به تلويزيون باز مي شود و اگر نه، چرا مجوز انتشار آلبوم نمي گيرد (و برعكس).
يادتان هست كه تا قبل از مرگ فرهاد، حتي نام او در تلويزيون برده نمي شد (كاستهايش البته مجوز گرفته بود) اما همين كه بنده خدا مرد، برايش ويژه نامه پخش كردند و آهنگهايش يكي يكي از تلويزيون پخش شد و حالا هم كه تيتراژ برنامه اي شبانه شده است(!) حالا فهميديد چرا يادداشتم را با «پارادوكس» شروع كردم. نمي دانم و مطمئنم نخواهم دانست(!) كه سياستگذاري مديران تلويزيوني و سينمايي بر چه اساسي استوار است
و مبنايشان بر انتخاب موسيقي و خواننده چيست و از كجاست، اما كاش حداقل در اين يك مورد هم كه شده كمي با هم تفاهم(!) داشته باشند كه شنونده موسيقي، تكليفش را با خيلي چيزها بداند.
البته بر ماست كه در اين مورد هم مثل بسياري از موارد ديگر، دست مريزادي به صدا و سيما بگوييم كه دارد جلوتر حركت مي كند و بسياري از شرايط و اقتضائات را بهتر درك مي كند. از طرفي اميدواريم كه با درخواستمان براي «روشن شدن تكليفمان» پنبه دوستان صدا و سيمايي را نزده باشيم و آخر سر از اين جا رانده و از آن جا مانده نشويم!

  


اخبار كوتاه

 

* روزنامه اسرائيلي «هاآرتص» گزارش نسبتاً مفصلي درباره سريال «مدار صفر درجه» منتشر كرده و آن را در راستاي مواضع دولت احمدي نژاد خوانده است.
تهيه كننده مجموعه تلويزيوني «مدار صفر درجه» فشار دولت مجارستان را تحت تأثير اسرائيل براي حذف برخي از صحنه هاي مربوط به اين سريال تكذيب كرد.
وي در ادامه گفت: در رابطه با شركت مجارستاني كه به ما خدمات ارايه مي كرد نيز بايد بگويم ما رابطه زيادي با يكديگر نداشتيم وتنها كارهايمان توسط آن شركت انجام مي شد وهيچ مشكل و مسأله اي نيز بين ما پيش نيامد و كشور مجارستان نيز به خوبي با ما همكاري كرد.
* «مجيد جوزاني» به عنوان مدير عامل جديد خانه هنرمندان ايران معرفي شد.
شوراي عالي خانه هنرمندان ايران سرانجام پس از پذيرش استعفاي بهروز غريب پور، در آخرين جلسه خود مجيد جوزاني را به سمت مدير عاملي خانه هنرمندان ايران منصوب كردند.
* قديمي ترين هنرمند نقاش مدرنيست ايران، حاصل يك عمر فعاليت هنري و حرفه اي اش را عرضه و بارديگر بدعتي را كه حدود 50 سال پيش در هنر آوانگارد ايران ماندگار كرده بود، در كانادا احيا كرد.
سيد محسن وزيري مقدم، ايتاليا را به مقصد تورنتو ترك كرده است و نمايشگاهي را با عنوان «شاخه هاي نور» در گالري «هد بونز» - مركز شهر تورنتو - افتتاح كرده است.
* محمود احمدي نژاد ضمن قدرداني از سازندگان سوئيت سمفوني رسول عشق و اميد گفت: هنر يكي از زيباترين روشهاي بيان حقيقت است و هر قدر اين حقيقت اصيل تر بيان شود ماندگار تر خواهد بود.




* دكتر باقر آيةا... زاده شيرازي، نويسنده و استاد پيشكسوت رشته  مرمت و معماري و رئيس شوراي بين المللي بناها و محوطه هاي تاريخي به ديار باقي شتافت.
دكتر «باقر آيةا...زاده شيرازي» در دقايق پاياني مراسم بزرگداشت خود كه در مركز هنرپژوهشي نقش جهان برگزار شده بود، دچار حمله قلبي شد.
* محمدحسين لطيفي از شايعه درگذشت خود اظهار تأسف كرد و گفت: خانواده من با شنيدن اين شايعه متاثر شدند.
* «بلومزبري» ناشر رمانهاي هري پاتر وابستگي اين مجموعه داستاني را به جريانات صهيونيسم رد كرد و آن را ادعايي مضحك خواند.
* علي اصغر شيرزادي معتقد است: بخش قابل ملاحظه اي از نشستهاي ادبي نوعي ضيافت معطوف به وقت گذراني و تفريح اند.
* پس از انتشار نامه هاي آنتوان چخوف به همسر و برادرش، جلد دوم نامه هاي اين نويسنده ي مشهور روسي با ترجمه ي ناهيد كاشيچي به زودي منتشر مي شود.اين اثر نامه هايي را از ماكسيم گوركي - نويسنده روسي ، استانيسلاوسكي - كارگردان معروف تئاتر روسيه ، نميرويچ دانچنكو - كارگردان تئاتر - و كمسيار ژوسكايا - اولين هنرپيشه اي كه نقش نينا رانچينايا را در نمايشنامه  «مرغ دريايي» چخوف بازي كرد ، دربر مي گيرد.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 Info@qudsdaily.com