|
* ميلاد كوهيار
1) هيچ دقت كرده ايد اغلب سريالهاي تلويزيوني ما هر چه به قسمتهاي آخر نزديك مي شوند، از روابط علت و معلولي دور شده و سير

وقايع، سرسري و متكي بر اتفاق و حادثه پيش رفته و كاراكترها براي رسيدن به سرانجام مختوم ماجرا، بدون دليل و متفاوت با شناخت قبلي كه تماشاگر از آنها و خصوصيات تعريف شده آنها پيدا كرده، اقدامهاي عجيب و غريبي انجام مي دهند؟ گويا نويسنده سريال براساس يك ايده اوليه (حالا گيرم جذاب) شروع به نگارش متن نموده و پس از معرفي پرطول و تفصيل شخصيتها و شكل گيري قصه و پرداخت پر از جزييات اوليه، تا به خودش آمده ديده، اي دل غافل، بيشتر قسمتهاي مجموعه نوشته شده و خوب، پايان ماجرا هم كه مشخص است! پس حالا بايد در دو سه قسمت آخر زمين و زمان دست به دست هم بدهند و كاراكترها را به نقطه پايان برسانند. اين گونه مي شود كه سريالهايي مثل همين «ما چند نفر» بعد از حدود 20 قسمت روايت ماجرا، در قسمتهاي انتهايي، شخصيتهايش دست به كارهايي مي زنند كه به هيچ عنوان با منطق روايي قصه جور در نمي آيد و اين البته مشكل بيشتر سريالهاي ماست (از مثلاً «ترش و شيرين» بگيريد تا «پرواز در حباب» كه تا يكي دو قسمت پاياني، شخصيت منفي قصه اوضاع بر وفق مرادش است و همه كاراكترها نيز صحيح و سالمند؛ ولي يك دفعه به حكم نويسنده و كارگردان(!) اوضاع قمر در عقرب مي شود و سر و ته قضيه هم مي آيد.) 2) مجموعه «ما چند نفر» روايتگر عشق سه پسر جوان (سهراب، مازيار و افراسياب) به پريسان (شبنم قلي خاني)، دختر كارخانه داري است كه از قضا كتاب بسيار با ارزشي را در اختيار دارد و در اين بين حوادث مختلفي روي مي دهد... . در سريال، مخاطب، شاهد انواع و اقسام حيله ها و حقه ها از سوي افراسياب شخصيت منفي مطلق قصه از يك سو و بلاهتها و حماقتهاي بقيه كاراكترها از سوي ديگر است. فياض موسوي، كارگردان اثر، كاراكترهاي سهراب (مهدي پاكدل) و مازيار (سام درخشاني) را چنان پرداخت نموده كه انگار نه انگار آنها تحصيلكرده و به قول خودشان مهندسند. (نمي دانم چرا كارگردان اينقدر روي واژه مهندس تأكيد داشته، گويا لفظ مهندس كليد هر در بسته اي است؛ به نحوي كه پرستاري كه به مازيار به خاطر زخمي كردن پريسان پرخاش مي كند، به محض اينكه مي شنود او مهندس است، كار و زندگي اش را تعطيل مي كند و دنبال كارهاي او راه مي افتد!) آن دو از ابتدا تا انتها از افراسياب رودست مي خورند و معتاد مي شوند و به زندان مي افتند و به تنها كسي هم كه شك نمي كنند، اوست! از طرف ديگر، افراسياب كه حتي برادر پريسان را نيز معتاد كرده، ولي كسي به او بدگمان نمي شود و... حتي آش آنقدر شور مي شود كه در مكاني بي نهايت مضحك با پرداخت و كارگرداني تأسف بار، افراسياب با مازيار كه به شكلي خنده دار از دست پليس فرار كرده و او را به همراه پريسان گيرانداخته اند و به قصد كشتن پريسان نامزد قبلي اش به بازوي او تيري شليك نموده(!) درگير مي شود و او را كتك مي زند و بعد به پريسان مي گويد، نبايد از حضور او در خانه و درگيري اش با مازيار حرفي به پليس بزند و پريسان هم لابد به سفارش كارگردان(!) به حرف او گوش مي كند و... . اين قصه سر دراز دارد. گويا كارگردان فراموش كرده هر اقدامي از سوي شخصيتهاي داستان بايد علت و توجيهي داشته باشد. اصلاً اين برتري افراسياب بر كاراكترهاي ديگر سريال بد جوري توي ذوق مي زند. مي دانيد، زماني در سريالهاي ما اكثر «بدمن» ها بي استعداد و عقب افتاده بودند، بعد كم كم كارگردانهاي ما متوجه شدند تا وقتي شخصيت منفي اثر، هوش و استعدادي نداشته باشد، عيار شخصيت مثبت مشخص نمي شود و عمل او ارزش پيدا نمي كند و حالا قضيه برعكس شده، شخصيتهاي منفي قصه، بي نهايت باهوش و كار بلد و در عين حال خبيث هستند و به انواع و اقسام راههاي عجيب و غريب از آمپول زدن به آدمهاي مثبت در «پرواز در حباب» گرفته (يادتان هست شخصيت منفي قصه در آنجا يك آمپول به علي نصيريان زد و او را تا آخر عمر انداخت روي صندلي چرخدار، يعني كه ايشان علاوه بر خباثت تخصصهاي ديگري نيز دارد!) تا به زور معتاد كردن آدمها در اين يكي و دادن قرصهاي شادي زا به عالم و آدم دست مي زنند و شخصيتهاي مثبت هم كه عين بچه آدم گوش به فرمان ايشان دارند و خوب كه زمين خوردند و سرشان به سنگ خورد در يكي دو قسمت آخر به خودشان مي آيند و دستي به زانو مي گيرند و بلند مي شوند (و اين وسط احتمالاً از كاراكتر زن اصلي هم كمك مي گيرند) و به كمك پليس وظيفه شناس كه نمي دانم چرا هميشه آخر سريال سر و كله اش پيدا مي شود، دمار از روزگار «آدم بده» در مي آورند. 3) در سريالهاي اين روزها اغراق و تكرار بيداد مي كند. از چهره پردازي پر از اغراق و تأكيد شخصيتها بگيريد تا مثلاً تماشاگر با يك بار ديدن چهره افراسياب پي به شخصيت منفي او مي برد. تا اين قضيه اعتياد و قرصهاي شادي زا كه بدجوري اپيدمي شده است؛ به طوري كه حتي در سريال خوبي چون «راه بي پايان» نيز يكي از شخصيتها معتاد است. حتي كاراكتر و بازي بازيگران نيز تكراري است. «مهدي سلوكي» كه در نقش جوان خوشگذران جا افتاده و مدام خودش را تكرار مي كند، مهدي پاكدل هم كه جنس بازي اش درست شبيه بازي در سريال «اولين شب آرامش» است و... . 4) در قسمتي از مجموعه، سهراب كه معتاد شده، وسط ميدان مين گير مي افتد و مادرش كه از راه رسيده، بعد از فهميدن معتاد شدن او از كمك بقيه به او جلوگيري كرده و او را آنقدر وسط ميدان مين نگه مي دارد تا در نهايت اعتيادش را ترك مي كند! متوجه قضيه شديد؟ كارگردان و نويسنده، شخصيت اصلي قصه را از تهران برده اند به فضاي جبهه و جنگ و او را جايي گير انداخته اند كه نه راه پس دارد نه پيش و به كمك آدمهاي جنگ و حس و حال محيط، اعتيادش را هم خوب كرده اند. خوب اين يعني چه؟ يعني شعار! يعني نشان دادن تأثير جنگ و آدمهاي جنگ بر جوان معاصر بيمار، بدون هيچ خلاقيت و توجيه دراماتيك. (و خوب طبيعتاً اين گونه نمايش شعاري، تأثير معكوس مي گذارد) بعد از خودمان مي پرسيم چرا ديگر امثال حاتمي كيا و ملاقلي پور و حميدنژاد مثل قديم فيلم دفاع مقدس نمي سازند. خوب شايد يك دليلش اين باشد كه آنقدر كارگردانان مختلف ناوارد، به اين حوزه تخصصي سرك كشيده اند كه آنها كه اين كاره هستند و از سينماي جنگ مي آيند، متأسفانه ديگر به ساخت فيلم در اين ژانر خاص وطني رغبتي نشان نمي دهند. 5) پايان اين سريال هم كه آنقدر با سمه اي و سست و سرهم بندي شده بود كه صد رحمت به فيلمهاي هندي! ضرورتي نمي بينم توضيح اضافه بدهم. همه چيز ختم به خير شد و همه دوستان هم كه به مراد دلشان رسيدند. سروكله شخصيتهايي كه كاملاً از خط داستان خارج شده بودند هم پيدا شد، حق هم كه به حقدار رسيد و خلاصه يك هپي اند واقعي. دست نويسنده و كارگردان درد نكند. ديگر بيشتر از اين چه مي خواهيم؟! |